• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 5266روز قبل
قرآن
  1. قرآن در بخش معرفت و تبعیت، جامعه انسانی را به جست‌وجوی به‌ترین سخن و پیروی از آن تشویق می‌کند؛«و بشر عباد، الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه»
  2. بهترین سخن را کلام کسی می‌داند که در عقیده، عمل و اخلاق موحد باشد؛«و من أحسن قولا ممن دعا إلی الله و عمل صالحا و قال إننی من المسلمین»
  3. از طرفی، خدای سبحان برای وصف قرآن می‌فرماید: «الله نزل احسن الحدیث»
  4. و برای تعریف پیامبر به‌عنوان برجسته‌ترین سخنور(با وحی به او دستور می‌دهد، خود و پیروانش را معرفی کند): «قل هذه سبیلی أدعوا إلی الله علی بصیرة أنا و من اتبعنی»
  5. همچنین خداوند سبحان در وصف کلام خود می‌فرماید‌:

الف. قد جائکم من الله نور و کتاب مبین، یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات إلی النور بإذنه و یهدیهم إلی صراط مستقیم

هرکس در پی تحصیل رضایت حق باشد خداوند او را از این نعمت‌های خاص بهرمند می‌کند:

  1. هدایت به راه‌های امن
  1. خروج از تاریکی و ورود به نور به  اذن خدا
  1. هدایت به راه راست

ب.  (تعبیر به شفا:) قد جائکم موعظة من ربکم و شفاء لما فی الصدور و هدی و رحمة للمؤمنین

اوصاف کتابی که برای شما آمده:

  1. کتاب پند و اندرز
  1. درمان دردهای قلبی و معنوی
  1. کتاب هدایت
  2. رحمت خاص برای مؤمنین(چون مومنان از آن بهره می‌گیرد و عمل می‌کند و گرنه قرآن صلاحیت هدایت عموم را دارد؛ هدی للناس، و ما ارسلناک إلا رحمة للعالمین: اگر قلمرو رسالت جهان‌شمول همراه با رحمت است=> قرآن که عصاره رسالت = رحمت عمومی)

 

  1. در نتیجه:‌ اگر فرد یا جامعه 1. به بهترین سخن عمل کند و 2. به کامل‌ترین سخن‌ور اقتدا نماید=> به فرزانگی و حیات طیب و هدایت خاص(سیر إلی الله) نایل می‌شود.
جمعه 21/11/1390 - 7:54
دانستنی های علمی


الف. هنوز سال تحویل نشده؟

هنوز هم می‌توان الگوی مصرف را اصلاح کرد؟

آیا با آغاز سالی دیگر پرونده اصلاح الگوی مصرف را باید بست؟

 

ب. در هر کاری که مربوط به فرهنگ است و در آن رگه‌ای از کار تربیتی وجود دارد باید به تمام معنا با حوصله بود، و بسیار آرام حرکت کرد، در جاده‌ای با شیب ملایم!

چرا که باید چنان کرد که تربیت شونده یا مربای ما (اسم مفعول رب‌ی در باب تفعیل، اسم فاعل آن مربی است) خود به راه برود، نه اینکه ما او را راه‌ببریم. نباید به او کولی بدهیم باید راه رفتن را به او یاد بدهیم تا خود راه برود. حتی باید اجازه تا چند بار زمین بخورد اما در آن هنگام باید به او گفت: بگو یا علی و بلند شو!...

آرام آرام خواهد آموخت که راه برود.

باید در ابتدا دست او را گرفت.

او نمی‌تواند از پله‌ها بالا برود، چه برسد به کوه‌نوردی!

اما...

آرام آرام

خواهد توانست...

او دویدن را آغاز خواهد نمود...

 

ج. اصلاح الگوی مصرف نیز چنین است.

یک کار بسیار فرهنگی. کاری که در اصل دینی است و ما اکنون آن را به عنوان کاری فرهنگی در سرلوحه راه‌بردها قرار داده‌ایم.

از این کار نیز اگر با عجله بگذریم و پس از گذشت یک سال به آمار و ارقام بعضی سازمان‌ها و بیلان کاری آن‌ها بسنده کنیم، کاری بدین مهمی را عقیم رها کرده‌ایم.

باید اجازه داد تا مردم چنان‌ شوند که هر روزشان روز اصلاح الگو و استفاده از نعمات به بهترین شکل باشد. در راه باید گفت که اصلاح الگوی در لحظه تحویل سال یک ساله خواهد شد. باید او را تربیت کرد تا بتواند از کوه‌ بالا برود و بدود.

او خواهد توانست.

 

د. اِ... سال تحویل شد؟

یک‌ سالگی اصلاح الگو مبارک‌باد

یاعلی بگو تا برویم...

شنبه 29/12/1388 - 23:14
موسيقي

آمدند. همه. یک به یک روبه‌روی ما نشستند. مجلس  آرام شد و سکوت فرا گیر شد. ناگهان بزرگشان سر برآورد:

ـ ای محمد تو ادعاى بزرگى كرده‏اى كه نه پدرانت چنان كرده بودند و نه یكى از خاندانت...

 ما از تو چیزى مى‏خواهیم كه اگر بپذیرى و به ما نشان بدهى، پی خواهیم برد كه تو پیامبر و فرستاده او هستى...

و اگر نكنى

به این نکته پی خواهیم برد كه جادوگر و دروغگویى...

دوست من آرام بود. همچون همیشه به زیبایی لب‌هایش را از هم گشود:

ـ چه مى‏خواهید؟

همان مرد به درخت نزدیک‌مان اشاره کرد:

ـ این درخت را بگو تا از ریشه به درآید و بیاید و پیش روى تو بایستد...

سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود. من مطمئن بودم که پیامبر می‌تواند. باز هم آرام سرش را بالا آورد. چقدر روی زیبایی داشت. با لحنی مهربان روی به آن‌ها کرد:

ـ خدا بر هر كارى تواناست. آیا اگر خدا براى شما چنین كند، ایمان مى‏آورید و به حق شهادت مى‏دهید؟

این بار همه با هم جواب دادند، ولی صداهایشان متفرق بود:

ـ آری!

ـ ... آری چرا که نه!

ـ‌آری...

ـ آری من نیز...

ـ ...

پیامبر، در جواب صدایش سرشار از صلابت بود:

ـ اكنون هر چه خواسته‏اید به شما نشان خواهم داد!

موی به تنشان راست شد.

ـ ولى مى‏دانم كه به راه خیر باز نمى‏گردید! در میان شما كسى است كه به چاه بدر افكنده خواهد شد و كسى دیگری نیز هست كه احزاب را گرد خواهد آورد!

صدایش بلندتر و محکم‌تر از قبل شد:

ـ اى درخت، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارى و مى‏دانى كه من پیامبر خدا هستم، به اذن خداى از ریشه به درآى و بیا و در برابر من بایست!

همه چشم‌ها به درخت دوخته شد.

سوگند به كسى كه بهترین دوستم را به رسالت برانگیخت، ناگهان درخت با صدای هولناکی از جاى برآمد، شاخ و برگ‌هایش بالاتر رفتند و تنه خود را بالا می‌کشید. درختی که تا همین الآن ثابت بود تمامش حرکت شد؛ شاخ و برگ‌ها، تنه و بعد هم ریشه‌ها. همگی حرکت می‌کردند.

آ ری تمام درخت حرکت بود تا اینکه کاملا از خاک جدا شد و چون پرندگان بال زنان بیامد. در برابر کسی بسیار دوستش دارم ایستاد. آرام شاخه‏هاى بالاى خود را بر پسر عمویم (ص) سایبان ساخت، چقدر درخت دلش می‌خواست را ببوسد. من هنوز داشتم دوستی برادرم و درخت را می‌نگریستم که درخت یكى از شاخه‏هایش را بر شانه من نهاد كه در طرف راست آن عزیزتزینم بودم. انگار که درخت مرا نیز دوست داشت و نوازشم می‌کرد. چه لحظه خوشی بود وقتی که فهمیدم در این لحظه پیامبر نیز مرا می‌نگرد. آه...

سخن بزرگ‌تر مردم مرا به خود آورد. چقدر گستاخ بود:

ـ اکنون فرمانش ده که نیمی از آن نزد تو آید و نیم دیگر بر جای بماند...!

دوستم فرمان داد. نیمی از درخت با رفتاری عجیب و آوازی بلندتر، نزد او آمد. انگار که از نزدیک شدن به پیامبر خوشحال بود و در طرب. هلهله‌ای بود، در خور. چنان خود را به دوستم و برادرم نزدیک کرد که من فکر کردم می‌خواهد در آغوش بگیردش. چونان در بر گرفتن عاشق، معشوقش را.

باز بزرگ فریاد زد:

ـ حال فرمان ده تا به نیم دیگر خود ملحق شود.

مولایم دستور فرمود.

درخت رفت...

چقدر در رفتن ناراحت بود.

اما این‌بار من مجلس را بر هم زدم. بلند فریاد زدم:

ـ لااله الاالله...

من نخستین کسی هستم که گواهی می‌دهم به امر خدای تعالی برای تصدیق نبوت تو و احترام نهادن بر سخن تو، درخت چه کرد...

احساس کردم درخت خوشحال شد و با مهربانی به نگاه کرد.

ولی همه آن عده به صدا در آمدند:

ـ این مرد دروغ‌گوست...

ـ چه جادوی عجیبی!

ـ‌ عجب جادو‌گر ماهری!

ـ ...

ـ مگر امثال این(منظورشان من بودم) تو را تصدیق کنند...

ـ مگر غیر از این هم کسی او را تصدیق می‌کند؟

ولی من از کسانی هستم که سرزنش دیگر اصلا مرا از راهم باز نمی‌دارد...

 

 

برگرفته از خطبه 192 نهج‌البلاغه

پنج شنبه 20/12/1388 - 7:13
ادبی هنری

 

دختر کوچولو مثل بابا فقط اول دعای دستش رو بلند خوند:

ــ ربنا آتنا... خدا اجازه می دی امروز همش برف بباره... تا بابایی با اون چیز پلاستیکی که... که... بزرگه و یه چوب بزرگ هم داره٬ بره تو کوچه پول دربیاره؟

تا دید بابا خم شد با عجله خم شد...

 

پنج شنبه 15/11/1388 - 15:50
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته