• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 6539روز قبل
دعا و زیارت

السلام علیك یا صاحب الزمان(عج)...

سرم درد میگره...منفجر میشه..دروغه دورغه...همه حرفا دروغه..آقا نیا...این روزها که شهرم بوی نیمه شعبان گرفته...فقط بوی نیمه شعبان گرفته...دلم بیشتر از قبل میگره...از اینکه دستم را موقع سلام به شما روی سر میگذارم تا احترامت کنم روی سرم جا داری..اما احترام را زیر پایم میگذارم با صغیر و کبیر گناهانم...دستم را برای دعای فرج بالا میگیرم اشک میریزم..چون خسته شدم حکما چیزی شنیده ام وقتی بیایی این میشود و آن میشود...نگاه کن آقا ....کوچه ها را برایت آذین میکنن...برا آمدنت ...نه فقط آمدن به دنیا ...چون آمدن خودت آذین نمیخواهد و ترک گناه میخواهد....خسته شدم هر سال این آذین ها رو دیدم شما رو نه....اصلا راحت بگویم...میگویم انشالله امسال آخرین سال ظهورت باشد و خیلی ها هم میگویند این نیمه شعبان...اما میدونم این نیمه شعبان هم نمیایی..اصلا سالها است که رایحه خوش آمدنت می آید ..اما من و ما...با همان صغیر و کبیر تاخیرش می اندازیم...با گناهان جدید...وقتی فکر میکنم که در روز نه.. در ساعت هم نه.. در دقیقه چقدر خون به جگرت میکنم ،چقدر اشک میریزی..از اینکه عصر های جمعه را چه ها که نمیکشی از مایی که خوب نمک خور و نمکدان شکنیم... میگم نیامدن که سهل است هر که بود تا حالا رفته بود پشت سر خودش را نگاه هم نمیکرد که هیچ  نفرین میکرد بر من ومایی که خود را امت جدت میدانیم اینچنین بر سر وارث حقشان می آوریم...اما بزرگواری و هر روز فرصتی جدید میدهی برما...آقا شهر پر شده از گناهای جدید...بماند که علائم ظهورت دیگر با همان گناهان به وضوح  دیده میشود...اما آقا با شنیدن این یکی در آستانه نیمه شعبان دلم سخت گرفت.....اشک نریز آقا...که من باید اشک بریزم و بمیرم..از شرم...که آنقدر ساکت نشستم که گستاخ شدن تا این حد...تقصیر نامجو نام نیست تقصیر من است که هر بار اعمالشان را فقط خواندم رد شدم...اشک نریز آقا بر ما که لایق هیچ نیستیم....آقا شرمنده هستم...شاید شرمندگی هم فقط حرف باشد....آقا حرف را جمع میکنم که حکما این حرفا هم مثل بقیه فقط حرف است..فقط خواستم بگم به خاطر ما نیا که دروغت میگوییم... فقط به خاطر سید علی بیا که تنهاست...
شنبه 26/5/1387 - 18:11
دعا و زیارت
شهدا ، شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند....                                      "شهید آقا سید مرتضی آوینی"   - گفت : از آوینی بگو....  مانده بودم از چه بگویم..؟؟؟ از کجا بگویم..؟؟؟  از روایت فتحش ، از دو کوهه اش یا از.....  گفتن از آوینی سخت است....مگر هر زبانی و هر قلمی قادر است که از او بگوید و بنویسد....  از کسی که خود صاحب قلم بود واستادی بس...(یقین قلم جرات میخواهد که از بنویسد)  چگونه قلم ناتوان من از او بگوید که خود می گفت و می نوشت از شهدا...  و رهبرش او سید اهل قلم نامید....  چگونه از صدایش بگویم....که بسی ماندگار است و  آشنای هر گوش شنوا.....  از صدایش که راوی بود....روایت فتحش روایتی شد از خودش....  نه... از من نخواه.... نوشتن وگفتن از آوینی سخت است وقلم شرمنده که بنویسد... که روزی قلم در دست او می چرخید و قلم با دست او ماندگار شد.... از آقا سید مرتضی گفتن کار ما نیست....فقط به خواندن نوشته ها وشنیدن صدایش بسنده میکنیم... از خودش بپرس که بود و چگونه خود را به قافله یارانش رساند....!!!

                                                    "فروردین 1386"

 
جمعه 23/1/1387 - 21:29
خواستگاری و نامزدی

  ./ سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد آنقدر نیست که کمرمان را خم کند،

         آنقدر است که زانوهای ما را برای دعا خم کند..

  حکمتت را شکر...گوشی را سایلنت کرد ، نمیخواست چیزی بشنوه  ، همه از محبت بود ولی توان شنیدن را نداشت...خسته بود ...

چقدر برایش تکراری بود..."غم آخرتون باشه...خدا بهتون صبر بده...انشاالله به شادی...در آخر هم مقاوم باش تو باید قوی باشی،تو باید کمکش کنی.." حس خوندن پیام هم نداشت...

چقدر یه سفر ، یه لحظه ، یه چشم برهم زدن سرنوشت را عوض می کند ...چه لحظات سختی رو گذرونده بود..با خودش فکر میکرد همیشه شاکر بود و لذت می برد از لحظات سخت زندگی است...این هم قسمتی از زندگی استباید گزراند...باز هم حکمتت را شکر..

فکر میکرد دیگر امسال محرم شب رقیه (س) دیگر نیاز به روضه رقیه (س)نیست...!!!!دیگر خود می بینی...حکمتت را شکر...

باید مقاوم باشد...باید با او از شهدا بگوید...از خانواده هایشان ...از همسر همت ، باکری ، زین الدین و کاظمی و...از خیلی های دیگر..که چگونه گذراندن و خوب امانت داری کردن ومیوه های زندگیشان را به ثمر رساندن...باید مقاوم باشد وصبور...یا زینب (س)...نگاه به ساعت کرد یک ساعتی خوابیده بود...و صورتش خیس بود...!!!

شنبه 8/10/1386 - 15:31
دعا و زیارت
مهديا !! چشم انتظاري تا به کي؟؟؟ خون دل در جـام زاري تا به کي؟؟؟ ماه من چون روي خود کردي نهان.. پس عيان کن بي قراري تا به کي؟؟؟ ********************************** مدتيه با خودم دارم فکر ميکنم که......چه رابطه اي بين کربلا ...کفنه (خلعت)...؟؟!!! نميدونم درسته يا نه؟؟؟؟؟؟؟شايد اشتباه باشه.....يه نظره... چرا بعضي از رفقا ميرن کربلا با خودشون کفن ميارن......چرا؟؟؟؟؟؟؟ مگه شهداي کربلا کفن داشتند....؟! پس چه جوريه ميشه بريم کربلا از شهري که شهداش بي کفن بودن ...کفن بياريم............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ********************* ـــ از زيارت کربلا اومده بود.... ــ رفتم ديدنش.... وقتي فنجون آب و گذاشت روبروم...گفت بخور..اين آب فراته که از زير مزار عمو ابالفضل(ع) رد ميشه… . کربلا ...آب فرات....تبرک....واي.....هي نگا به فنجون ميکردم زودتر دلم ميخواست بردارم و بخورم.... براي آخرين بار نگاهش کردم تصميم داشتم بردارم ديگه.... نميدونم چرا يه هويي دلم تکون خورد.....خيلي بابا ...دلت مياد....اين آب نه به عمو ابالفضل رسيد نه به علي اصغر نه به.... ديگه احساس ميکردم يه چيزي تو گلوم داره سنگيني ميکنه ...نه اين آب از اين گلو پايين نميره.... ********************* يه جمعه ديگه....يه نزديکاي غروب ديگه.....يه غروب جمعه ديگه..... دعا کنيد که بياد..... برمن ظلمت زده يك شب بتاب.......
جمعه 2/6/1386 - 9:9
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته