الهی ! از دردم خرسندم که درمانش تویی .
الهی نامه ، آیت اللّه حسن زاده آملی
شخصی کوزه ی شیری داشت که می خواست به شهرببرد تا بفروشد ، در بین راه زیر سایه ی درختی نشست تا کمی استراحت کند . در فکر فرو رفت که به شهر می روم و این کوزه را می فروشم و با مقدار پولی که دارم ، یک گوسفند می خرم و گوسفند هم زادو ولد میکند و پس از مدتی دوتا می شود و بعد می شود سه تا، چهار تا و کم کم یک گلّه می شود و گلّه را می فروشم و کاخی درست می کنم و به خواستگاری دختر شاه می روم و چند کلفت می گیرم و اگر کسی نافرمانی کند ، با همین عصا او را می زنم ، عصایش را بالا و پائین آورد ، ناگهان عصا به کوزه خورد و شکست و شیر ریخت .
آداب الطلاب ، ص 339
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد