مرز محال
معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد !
مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد
مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد
مردی که از محال مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد
نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد و باران شدید شد
یک مرد ، با چفیّه و عینک ، شبی سیاه
محو عبور بارقه های امید شد
لبخند می زد او به همه از روی (( لودر )) ...
... و رد جاده در گذر او سفید شد !
پروانه نجاتی
سلام
بعد از مدتها ننوشتن ، اومدم تا هم عرض ادب کنم به دوستای قدیمی و هم سلام علیکی کنم به دوستای جدید .
انشاالله که توفیق موندن رو پیدا کنم .
یاعلی
ارمیا
سفره عقد
عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
او گفت با اجازه بابا ، بله بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود
پروانه نجاتی
BanooyeShereShohada.Blogfa.Com