• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 6679روز قبل
شعر و قطعات ادبی

دیشب دوباره آمده بودی

مانند گذشته اینبار هم بی صدا

نمیدانم میدانی یا نه....

درخت پیر می بیند هر شب تو را

 

شنبه 10/1/1387 - 0:29
شعر و قطعات ادبی
 

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

چهارشنبه 31/5/1386 - 12:32
محبت و عاطفه

به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

 ----------------

.پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی
--------------------

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام

 -------------------

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست

------------------- 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

 ---------------------------

در اندرون همه ما خزانه‌اي بيكران از عشق و شادماني و نعمت هست كه مي‌تواند آنچه را كه در آرزوي آنيم، برايمان فراهم كند

 ------------------------

دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است

 ----------------------------

 اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم

اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد

 

چهارشنبه 15/1/1386 - 12:48
محبت و عاطفه

چندين سال پيش ،

 دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از

 خويش متنفر بود.

     او از همه نفرت داشت الا نامزدش .

روزي،دختر به پسر  گفت كه اگر روزي بتواند دنيا را

ببيند

     آن روز، روزازدواجشان خواهد بود.

تا  اينكه سر انجام شانس به او روي آورد و شخصي

حاضر شد

تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند.

    آن گاه بود كه توانست همه چيز ، از جمله نامزدش را

 ببيند. پسر شادمانه از دخترپرسيد: آيا زمان ازدواج ما

فرا رسيده؟ 

            دختر وقتي كه ديد پسر نا بينا است،شوكه شد!

بنابراين در پاسخ گفت:

"متأسفم، نمي توانم با هات ازدواج كنم،آخه تو نابينايي."

پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت،

سرش را پايين انداخت، واز كنار تخت دختر دور شد .

 بعد رو به سوي دختر كرد و گفت:

         

   " بسيار خوب، فقط ازت خواهش مي كنم مراقب

 چشمان من باشي."   

شنبه 4/1/1386 - 19:2
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته