• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6922روز قبل
دعا و زیارت

به نام خدا
سه روايت از زندگي حضرت زهرا (س)
 
روايت اول

ام‌سلمه گويد چهره رسول‌ خدا از شادماني برافروخت و در روي علي (ع) خنديد و گفت آيا چيزي داري كه مهريه دخترم باشد علي گفت: حال من بر تو پنهان نيست.

جز شمشير و شتري آبكش چيزي ندارم. پيغمبر گفت: شمشير را براي جهاد و شتر را براي آب دادن خرمابنان خود و باركشي در سفر مي‌خواهي همان زره را مهر قرار مي‌دهم. ولي چنان كه نوشتمي اگر، ام سلمه در اين ماجرا حاضر بوده حضورش برحسب اتفاق است چه او در اين هنگام زن پيغمبر (ص) نبوده است. زبير بكار كه كتاب او الموفقيات از مصادر قديمي به‌شمار مي‌رود از گفته علي (ع) چنين آورده است:

- نزد رسول خدا رفتم و در پيش‌روي او خاموش نشستم. چراكه حشمت و حرمت او را كسي نداشت. چون خاموشي مرا ديد پرسيد:

- ابوالحسن! چه مي‌خواهي؟ من همچنان خاموش ماندم تا پيغمبر سه بار پرسش خود را مكرر فرمود سپس گفت:
- گويا فاطمه را مي‌خواهي؟
- آري!
- آن زره كه به تو دادم چه شد؟
- دارم!
- همان زره را كابين فاطمه قرار بده

روايت دوم

دختر پيغمبر چند روز را در بستر بيماري به‌سر برده؟ درست نمي‌دانيم، چند ماه پس از رحلت پدر زندگاني را بدرود گفته؟، روشن نيست. كمترين مدت را 40 شب و بيشتر مدت را هشت ماه نوشته‌اند و ميان اين دو مدت روايت‌هاي مختلف از دو ماه تا 75 روز، سه ماه و شش ماه است.

در واپسين روزهاي زندگي، اسما دختر عميس را كه از مهاجران حبشه و از نزديكان وي بود طلبيد. چنان كه نوشتيم اسما نخست زن جعفر بن ابيطالب بود، چون جعفر در نبرد موته شهيد شد به ابوبكربن ابي قحافه شوهر كرد. دختر پيغمبر به اسما گفت:

- من خوش نمي‌دارم بر جسد زن جامه‌اي بيفكنند و اندام او از زير جامه نمايان باشد.
- من در حبشه چيزي ديدم، اكنون صورت آن را به تو نشان مي‌دهم. سپس چند شاخه‌ تر خواست. شاخه‌ها را خم كرد. پارچه‌اي بروي آن كشيد. دختر پيغمبر گفت:
- چه چيز خوبي است. پيکر زن را از پيکر مرد مشخص مي‌سازد. چون من مردم تو مرا بشوي! و نگذار كسي نزد جنازه من بيايد.

در آخرين روز زندگاني آبي خواست. بدن خود را نيكو شست‌وشو داد جامه‌هاي نو پوشيد و به غرفه خود رفت. خادمه خويش را گفت تا بستر او را در وسط غرفه بگستراند. سپس روي به قبله دراز كشيد دست‌ها بر گونه‌ها نهاد و گفت من همين ساعت خواهم مرد.

روايت سوم

دانشمندان و تذكره‌نويسان شيعه متفقند كه پيکر دختر پيغمبر را شبانه به خاك سپردند.

ابن‌سعد نيز در روايت‌هاي خود كه از طريق ابن‌شهاب، عروه، عايشه، زهري و ديگران است گويد فاطمه (ع) را شبانه دفن كردند و علي (ع) او را به خاك سپرد.

بلاذري نيز در دو روايت خود همين را نوشته است بخاري نيز چنين نويسد: «شوي او شبانه او را به خاك سپرد و رخصت نداد تا ابوبكر بر جنازه او حاضر شود.»

كليني كه از بزرگان علما و محدثان شيعي است و در آغاز قرن چهارم هجري درگذشته و كتاب خود را در نيمه دوم قرن سوم نوشته و نوشته او از ديرينه‌ترين سندهاي شيعه به شمار مي‌رود، چنين نوشته است: چون فاطمه (ع) درگذشت. اميرالمومنين او را پنهان به خاك سپرد و آثار قبر او را از ميان برد. سپس رو به مزار پيغمبر كرد و گفت: اي پيغمبر خدا از من و از دخترت كه بديدن تو آمده و در كنار تو زير خاك خفته است، بر تو درود باد!

خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به تو بپيوندد. پس از او شكيبايي من به پايان رسيده و خويشتن‌داري من از دست رفته. اما آن چنان كه در جدايي تو صبر را پيشه كردم، در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره ندارم كه شكيبايي بر مصيبت سنت است. اي پيغمبر خدا! تو بر روي سينه من جان دادي! تو را به دست خود در دل خاك سپردم! قرآن خبر داده است كه پايان زندگي همه بازگشت به سوي خداست.

اكنون امانت به صاحبش رسيد، زهرا از دست من رفت و نزد تو آرميد.
اي پيغمبر خدا پس از او آسمان و زمين زشت مي‌نمايد و هيچ‌گاه اندوه دلم نمي‌گشايد.
چشمانم بي‌خواب و دل از سوز غم كباب است، تا خدا مرا در جوار تو. ساكن گرداند.

مرگ زهرا ضربتي بود كه دل را خسته و غصه‌ام را پيوسته گردانيد و چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيد. شكايت خود را به خدا مي‌برم و دخترت را به تو مي‌سپارم! خواهد گفت كه امتت پس از تو با وي چه ستم‌ها كردند. آنچه خواهي از او بجو و هرچه خواهي بدوبگو! تا سر دل بر تو گشايد و خوني كه خورده است بيرون آيد و خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داوري نمايد.

سلامي كه به تو مي‌دهم بدرود است نه از ملامت و از روي شوق است، نه كسالت. اگر مي‌روم نه ملول و خسته جانم و اگر مي‌مانم نه به وعده خدا بدگمانم و چون شكيبايان را وعده داده است در انتظار پاداش او مي‌مانم كه هرچه هست از اوست و شكيبايي نيكوست.

اگر بيم چيرگي ستمكاران نبود براي هميشه در كنار قبرت مي‌ماندم و در اين مصيبت بزرگ، چون فرزند مرده جوي اشك از ديدگانم مي‌راند.

خدا گواه است كه دخترت پنهاني به خاك مي‌رود. هنوز روزي چند از مرگ تو نگذشته و نام تو از زبان‌ها نرفته، حق او را بردند و ميراث او را خوردند. درد دل را با تو در ميان مي‌گذارم و دل را به ياد تو خوش مي‌دارم كه درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه.

منبع:
زندگاني فاطمه زهرا(س)، سيد جعفر شهيدي انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي سال 1376 چاپ 26

تهیه و تنظیم:
مهدی مومنی مقدم

جمعه 5/5/1386 - 15:42
دعا و زیارت

باسم رب الشهدا و الصديقين

مسافران شهادت


سلام بر بي تابي مهدي «عج» كه مي آيد ، سلام بر چشمان نمناكش كه هر صبح و شام مي گريند! ، سلام بر دلهاي مشتاقي كه براي او مي تپد و گامهاي استواري كه به راهش گام داشته اند و دارند و سلام بر سينه هاي پر از درد و اشتياق .
درود بر دستاني كه پر از نرگس است و سلام بر تمامي مردان و زناني كه سينه تاريخ را شكافتند و از ستونهاي ايمان به معراج سعادت ، گامِ توفيق نهادند.
آنجا كه شراره هاي آتش برفراز رزمندگان اسلام فرود مي آمد ، بچه ها با صورتهاي نوراني و عزمي پولادين به نبردِ با گستاخان تاريخ مي شتافتند ، آنجا بود كه انبوه دردها از سينه هاي آتشين بر عرش ايزدي به نياز پر مي گشودند ، سيل اشك بود كه از چشماني بهاري ، مستانه فرو مي غلطيد.
آنجا كه خاك جبهه بوي قدوم عطرآگين مسافران شهادت را مي داد ، ما در خانه هايمان گلهاي لاله را برايشان نقاشي مي كرديم تا وقتي بازگردند نشانشان دهيم ، آنجا با ذكر يا فاطمه «س» ، خمپاره بود كه شليك مي شد ، كسي فكر نمي كرد روزي برسد كه شايد براي بعضي آنجا فراموش شود . . . !
آنجا كه چكامه هاي عشق را با چكيدن هر ماشه مي شنيدي ، برقي مي درخشيد و سينه دشمن را صد چاك مي كرد ؛ آنجا ما كودكان ِ ديروز ، هر چه بكه بود را از درون جعبه اي كوچك مي ديديم ، و چه حماسي دستهايمان را به علامت پيروزي برايشان تكان مي داديم ، صفحه اي كوچك كه بزرگمرداني را به تصوير مي كشيد تا براي آينده ما ظفرمرداني ديگر بپروراند ، اما امروز . . . چه ها مي بينيم ؟
آنجا كه مرغان دل شكسته با نشانهايي از افتخار بر اريكه شهادت تكيه مي زدند ؛ ما به آنها مي گفتيم : برادرم ؛ شهادتت مبارك ، راهت ادامه دارد و . . .  .
اي دلا . . . دلا . . . تو مي بيني آنچه را كه سالهاست ديگران نديدند و آنهايي هم كه ديدند ، سوختند و در اين سوز الهي ناله ها زدند و فغانها نمودند . . . جمعي گذاشتند و رفتند ، با كوله باري از عشق و ايثار ، با آن دلهاي باصفايشان ، جمعي هم به نيمه هاي راه ماندند و حال بر غمِ ياران رفته مي سوزند و « كربلا كربلا » مي گويند.
آنجا كه عزيزاني از تبار ولايت با گامهاي استوارشان قله هاي بلند ظفر را فتح كردند ؛ رهبري فرزانه بر تارك ايران همچون ستاره مي درخشيد ؛ همانجا بود كه ما به آن پير جماران گفتيم ؛ « آقا جان ! ماها كي بزرگ مي شويم تا به نبرد برويم؟ » .
حال ما از تبار همان ولايتيم و رهروان سيدي بزرگوار كه حيدر زمانه است ! پروانه وار گرد شمعش مي چرخيم و مي گوئيم « گوش بفرمان توئيم خامنه اي » .
آنجا كه برادرانمان در تنگه هاي تنگ و تاريك ، سرد يا گرمِ خاكي از كيان و ميهن خويش مردانه دفاع مي كردند ، ما برايشان دعا مي كرديم تا پيروز شوند ، با عشق بزرگي كه در دلهاي كوچكمان نهفته داشتيم برايشان نقاشي مي كشيديم ، نامه ها مي داديم و . . . صدها خاطره ديگر.
عزيزا ! آنجا كه برادران و خواهران ما به هم « يا علي » مي گفتند و در تكبيره الاحرام نمازشان به مولايشان مهدي «عج» اقتداء مي كردند ، ما آموختيم كه به هم يا علي گوئيم و دست افتادگان گيريم ، حال ، امان از سينه هاي پرسوزي كه فقط و فقط سكوتشان دنيايي از فرياد است و قيامشان پرواز كبوتران عشق از وادي دل تا به عرش اعلي است ، دعاهايشان ، لرزش چشمي است و ترنم با صفاي  لبهاي دل .
وقتي كه رزمندگان ما ، دمادم معطر به ذكر « يا فاطمه » ، « يا مهدي » و « يا حسين » بودند ؛ به ما درس ايثار مي دادند و با هر ذكر « يا مهدي » شان آدينه ها را نرگس باران مي كردند.
آنجايي كه صا ، جوانان و نوجوانان را به شبهاي مقدس عمليات جذب مي كرد فقط نوشته اي از يا زهرا «س» بر پيشلني بندها نبود ، بلكه سوز دل زهراي مرضيه بود«س» و علي مرتضي «ع» و غم هجر مهدي زهرا «عج» ؛ عشقي كه پشت لباس رزم ديده مي شد ، پشت هر كوله باري و يا لباسي نوشته بودند ؛ « جنگ جنگ تا پيروزي . . . آماده شهادت . . .  مسافر كربلا . . . » اما يكي را مي ديدي كه نوشته « منتقم سيلي زهرا «س» » و اين را كدامين دوربين به درستي توانست تفسير كند ، و آه تو اي آويني كجايي ؟
كدامين پرستو را ديدي كه از بال زدن بازايستد ، آنجا شهادت آرزو بود ، مبادا كه امروز پًست و مقام و پول و . . . آرزو گردد.
آنجايي كه خلق خدا منتظر نصرت ياران حسين «ع» بودند ، مبادا كه امروز يادشان برود شهداء براي چه و براي كه رفته اند ؟ !!!!
آنجا كه رفتن بر روي مين و هزار بمب و نارنجك شيميايي با عشقي از حسين و فاطمه آرمان گشته بود . . . مبادا امروز ما پايه هاي صندلي هايمان را روي ابدان مطهر ايشان گذاشته باشيم!!!
مبادا حاجي ها و سيدها ، علي اصغرها ، بابابزگرهاي جبهه ، مبادا همتها و آويني ها را از خاطر ببريم !!! زينهار از اين غفلت گران و تباهي آشكار . . . زينهار.
مبادا لاله ها را فراموش كنيم.
آنجايي كه نسيم عشق ، چفيه هاي صفا را به زمزم نور شستشو مي داد ، دشمن از فرط خشم و شكستهاي پي در پي عقب مي كشيد و اين دلاورمردان ايران زمين بودند كه با شهادت خود لرزه بر اندام هر كوردلي افكنده بودند و البته درك اين مسئله كار آساني براي بعثيان و آمريكائيان خونخوار نيست !!!
اي كه مسئوليتي داري . . . چه در اداره ، چه در وزارتخانه ، چه در هر جاي ديگري از اين ميهن پاك . . .
مبادا قلمت لحظه اي بر جايي رقم زند كه شهداء براي آن شهيد نشده اند . . .
هان اي چشمها ! باز شويد ؛ مبادا كه پيام شهيدان را در دفينه هاي فراموشي رها كرده باشيم و خود را به كوچه هاي بي عاري و بي غيرتي سپرده باشيم . . . مبادا بنده غير شويم و حكومت غير خدا را بپذيريم ؛ راستي كه چه زيباست اين سروش كه مي گويد : « آنان كه گفتند الله و بر اين ايمان پايدار ماندند ، حاضر نشدند بنده غير خدا شوند و حكومت غيرخدا را بپذيرند ، فرشتگان رحمت بر آنان نازل شوند و مژده دهند كه ديگر هيچ ترسي و حزن و اندوهي از گذشتة خويش نداريد ، و شما را به همان بهشتي كه انبياء وعده دادند بشارت باد . . . »

جمعه 5/5/1386 - 15:30
دعا و زیارت

به نام خدا
دعای دیدن امام زمان (عج)

 

 

از امام صادق (ع) نقل شده است:
هر کس بعد از هر نماز فريضه اين دعا را بخواند، پس امام محمد بن الحسن را ـ که بر او و پدرانش درود باد ـ در بيداري يا در خواب مي بيند.

اَللّهُمَّ بَلِّغ مَوْلانا صَاحِبَ الزَّمان، اَيْنَما کَانَ وَ حَيْثُما کان

مِنْ مَشارِقِ الاَرْضِ وَ مَغارِبِها، سَهْلِها و جَبَلِها، عَنّي وَ عَنْ والِدَيَّ وَ عَنْ وُلْدي وَ اِخْواني

اَلتَّحِيَّةَ وَ السَّلامَ عَدَدَ خَلْقِ اللهِ وَ زِنَةَ عَرْشِ اللهِ وَ ما اَحْصَاهُ کِتابُه وَ اَحاطَ عِلْمُهُ

اَللّهُمَّ اِنّي اُجَدِّدُ لَهُ فِي صَبيحَةِ هذَا الْيَوْمَ وَ مَا عِشْتُ فِيهِ مِنْ اَيّامِ حَياتِي

عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَيْعَةً لَهُ فِي عُنُقي لا اَحولُ عَنْها وَ لا اَزول

اَللّهُمَّ اجْعَلْني مِنْ اَنْصارِهِ وَ نُصّارِهِ

الذّابّينَ عَنْهُ وَ الْمُمْتَثِلينَ لاَوامِرِه وَ نَواهِيهِ فِي اَيّامِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ

اَللّهُمَّ فَإنْ حَالَ بَيْني وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذِي جَعَلْتَهُ عَلَي عِبادِکَ حَتْماً مَقْضِياً

فَأخْرِجْني مِنْ قَبْري مُؤْتَزِراً کَفَني، شاهِراً سَيْفي، مُجَرَّداً قَناتِي، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدّاعِي، فِي الْحَاضِرِ وَ الْبَادِي

اَللّهُمَّ اَرِنِي الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ وَ الْغُرَّةَ الْحَمِيدَةَ

وَ اکْحُلْ بَصَري بِنَظْرَةً مِنّي اِلَيْهِ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ

اَللّهُمَّ اشْدُدْ اَزْرَهُ وَ قَوِّ ظَهْرَهُ وَ طَوِّلْ عُمْرَهُ اَللّهُمَّ اعْمُرْ بِهِ بِلادَکَ وَ اَحْيِ بِهِ عِبَادَک

فَإنَّکَ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ اَيْدِي النّاس

فَأظْهِرِ اللّهُمَّ لَنَا وَلِيَّک وَ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّکَ الْمُسَمَّي بِاسْمِ رَسولِک صًلًواتُکَ عَلَيْهِ وَ آلِه

لا يَظْفَرَ بِشَيْءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلّا مَزَّقَه وَ يُحِقَّ اللهُ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَ يُحَقِّقَهُ

اَللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْاُمَّةِ بِظُهورِه اِنَّهُم يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَراهُ قَريباً.


وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِه
یا مهدی ادرکنی


وقتی که بیایی؛ مردم را به فراسوی افقهای عشق و ایمان دعوت می کنی و آدمی را میهمان بهشت می کنی.
عشق زیباترین گلواژه هستی است و ... می آیی که شعراین گلواژه هستی و سرود پاکدلان باغ زندگی را بسرائی وقتی که بیایی، تنها گوهر روی تو است که می تواند دلهای زنگ زده انسانهایی راکه عشق به خدا درآنها جوانه نزده جلا دهد.
وقتی بیایی خورشید امامت تو دوباره به دلهای پژمرده  ما جانی تازه می دهد و نهال عشق، ایمان معرفت و هزاران چیز دیگر را در وجودمان می کاری و با آمدنت زمستان شرمسار می شود و جای خودش را به بهاری همچون تو می دهد.
خورشید توان درخشیدن ندارد، چراکه شرم دارد درمقابل خورشیدی همانند تو بتابد.
جمعه 5/5/1386 - 15:28
دعا و زیارت

به نام یگانه ایزد مهرورزی
همان خدایی که فرمان به دوستی و برابری داده ، همویی که رهروان خویش را حمایت می کند

سلام... سلامی به گرمای عشق محمد(ص) به علی(ع).
کودک که بودم؛ گمان می کردم هر جهلی را باید از طلایه داران علم و حکمت جویا شد، کودک که بودم گمان داشتم که هر نابخردی و کدورتی را که هست باید با وجود حکما و روحانیت مبارک و عزیز برطرف کرد.
کودک که بودم ... می پنداشتم که هر چه صفا هست نزد یک روحانی است که در چمدانی از اخلاص و نیت پاک نهفته شده است.
اما ... حالا که کمی ... فقط کمی بزرگتر شده ام ... با دنیایی از سئوالات بی جواب مواجه شده ام که نه حکیم جوابی داشت... و نه طلایه دار حکمتی آن را حل کرد!
عده ای کج اندیش مغرض، دیگر عزیزان مهربانم را بدنام کرده اند و قلب مبارک امام زمان (عج) را به درد آورده اند.
امروز که فقط کمی چشم بر حقایق گشوده ام... می بینم که مادرم فاطمه زهرا (س) را ارجی نمی نهند.
امروز مادرم زهرا(س) را می بینم که با چادری مشکی ، روی از نامحرمان گرفته و روی از نامردان برتافته ... غمین و دلشکسته در کنار بیت الاحزان عالَم، علی(ع) را مویه می کند.
امروز با رفتن مادرم زهرای اطهر(س)، دل علی (ع) تا 25 سال در چکاک شمشیر نابخردان گرفتار آمده.
امروز می بینم که جواب سئوالاتم ... سر سبز بر باد می دهد!
امروز می بینم که اگر زبانی همچون مادر نازنینم زهرای مرضیه(س) داشته باشم... میخ در است و قطره های خون... آماج جفا هست و تلاطم کید و تزویر که جان را به ستوه آورده و عشق را به مسلخ می برد.
مــادر جان... زهرای من(س)؛ امروز به نام دین سر دین می برند و خنده کودکان یتیم در نطفه خاموش.
مــــــــادرم زهرا جان(س)؛ چه بوده است گناه تو که چنین مورد ظلم و جفا واقع می شوی؟ می دانم... امروز هم همان جفا عیان است که مزارت نهان است.
مـــــــــــادر ... مهدی خوبت(عج) سالهاست که کودکی این تازه به دوران رسیده ها را می بیند و هشدار می دهد، اما باز هم کوردلان نااهل این هشدارها را درک نمی کنند و هنوز در کودکی خود ... و در جهل مدرن خود دست و پا می زنند.
امروز که دیده ام را بینا کرده ای ، دلم را به نور خود روشن کرده ای، و جام عشق مهدی نازت را بر من نوشانیده ای؛ دل تابی ندارد... آماده ام که اراده فرمایی و اجازه فرمایی تا نزدت آیم و از این منزلگه کوتاه نفس، و از این دامگه بلا رها شوم.
مادرم(س)؛ زهرا جان(س)؛ ای روح خدا بر روی زمین... پشت امیر عشق از مکر روبهان مکار خم گشته ... مومنان از چپاول عده ای به ظاهر روحانی ملول شده اند.
مادرم ای زهرای پاک(س)؛ رجس و پلیدی دامن برخی از روحانیان را آلوده ساخته و آنها را در لجاجتی سخت فروهشته؛ الامان ... الامان ... الامان.
مادرم زهرا جان(س)؛ قلب مالامال از عشق و درد مرا قبول کن که در فراق تو عظم سفر کرده و دیگر یارای دیدن اینهمه جفا در حق شما اهل بیت (ع) را ندارد.
آخر عزیز دلم زهرا جان(س) بیت المال مأدبه بی پایان برخی از هنرمندان زر و زور شده؛ بیت المال این ملت بی پناه به جولانگاهی بدل شده که زالوصفتانی ماهر در زی تشخّص یتیمان تو را بی نواتر، دردمندان را دردمندتر، شایستگان را عقب تر، دزدان را مقرب تر، غارتگران مال و ناموس را جری تر و شکم خویش را از مال حرام فربه تر می سازند.
مادر خوبم (س) ؛ اینجا به فرزندت جام زهر نوشاندند و او را آزار دادند.
ای طاهره عالم(س)؛ ای نشان بی نشان؛ ای فقیهه گیتی ، ای تفسیر نور آفاق و انفس، ای ترجمان بی بدیل وحی، شما را به جان مهدی غریبت(عج) سوگند می دهم، اذن ظهور مولایمان را از خدای رحمت طلب کنید که بهار مومنین خزان شد!
عزیز دل محمد(ص)؛ ای مادر بی نظیرم(س)، بیرق عشق ما چادر زیبای توست ... در فراق خود بیش از این منتظرمان مگذار ... که این گذرگه بوی بلا و خون می آید... از این قتلگه بوی متعفن تجاوز می آید و لا غیر.
مادر عزیزم(س)؛ دلم از اینهمه مکر گرفت، از اینهمه سالوسی و دغل؛ از اینهمه ستیز با دین خدا با علم و قلم خود دین!
حیدر عزیزت(ع) که سر در چاه می برد ... امروز برایم مکشوف آمده که برای چه بوده است ... و هنوز مانده تا معنی آن کامل شود... الامان ... الامان.
سینه کوچکم در این سن... تنوری جوشان از غم و حسرت شده... دریایی از درد و فراق در آن بر صخره های ملتهب جدایی می کوبد و دیدگانم را به ترنم بهاری تو می لرزاند.
مادرم(س)؛ صریح می گویم: از دست این کوفیان نااهل و این مسلم کشان بی خرد؛ این عالم نماهای بی عمل، بیزارم.
بی پرده سخن گویم مادرجان(س): این کبکهای غافل، این سبک مغزان سبک سر سفیدچشم، بر اریکه های قدرت تکیه زده اند و فدک تو را به ناحق غصب نموده اند ... مگر نه این که بیت المال؛ فدک فاطمه(س) است؟.
آری بیت المال مسلمین در حکم فدک فاطمه زهرا(س) است که دستان پلیدی می خواهند آن را دوقبضه صاحب شوند و بی پروا از آن برچینند و پایکوبی و هلهله کنند.
فاش گویم مادرجان(س)، قلب مهدی(عج) تو را، به دردی می آلایند که مرهمی برای آن یافت نمی شود الا اذن الهی بر ظهور موفور السرورش.
مادرم زهرا جان(س)؛ اینک آخرالزمان است ...
مــــادر جان(س) اینک قلب مهدی پاکت(عج) ثانیه شماری می کند که بیاید و مردم را به عشق الهی سیراب کند.
مــــــادر خوب و مهربانم(س)، قسم به دیدار من و تو ... قسم به صدای پاک تو که هنوز زنگ بیداری گوشهایم هست ... قسم به پاکی نگاهت، با رفتن تو خنده بر من حرام گشته.
ای سلاله صفا و زمزم ... ذریه مجد و عظمت ... دخت مکرمه رسول اکرم(ص)، ای نور بی همتای گیتی فروز، ای یکدانه گوهر عالم ، ای زبان گویای ولایت، و ای مکنت المکان ... سوگند به مزار ناپیدایت که بر دیدگان حق بین همیشه هویدا است... اینجا عشق را پایمال کرده اند.
زهرا جان(س) ... اینک آخر الزمان ... ثانیه های واپسین قیام عشق و عدالت ... نشان به همان نشانی که خمینی عزیزت در ملاقات شیرین هفته پیش بر من حدیث می گفت: آل الله از هیچکدام از این آقایانی که جفا پیشه کرده اند راضی نیست، منهم از هیچکدام از این آقایان راضی نیستم.
بهجتِ جان، بهجتِ عارفان، بهجتِ روزگار ... یگانه مردی است که هنوز چشم به او دارم... فاضل عزیزم رفت ... مهر بیکران که رفت ... دیگر کیست که مانده باشد؟ خیلی ها رفتند... ولی رفتن مرا طوری رقم بزن که مولایم مهدی عزیز(عج) را با معرفتی استوار ملاقات کنم.
سینه ام پر از اسرار گشت ... طاقت دیدن اینهمه نیرنگ را ندارم ... این من و این جان من که تقدیم توست.
زهرا جان (س) اکنون آخرالزمان ... اینجا دین را دارند ذبح می کنند ... نجات ده ... نجات ده ... نجات ده.

مهدی مومنی مقدم

جمعه 5/5/1386 - 15:13
آموزش و تحقيقات

به نام گیتی فروزِ یکتا
فاطمه(س)؛ همـان فــاطمه(س) است

چندی است که پندار بر این استوار دارم که زندگی بی فاطمه(س)، ترجمانی ندارد و دور از اندیشه است که بی مقدار خوانمش و یا اینکه بی انجام.

آخر روزگارانی است که از رفتنش می گذرد؛ ولی اندر میان آدمیان یک تن نیست که نامش براستی، درست گوید!

هر کس به اندیشه ای نامش برد و باز نتواند تمام آنرا بازگو سازد.

یکی از ایمانش بگفت و دیگری از مَنِشِ وی قلم فرسود ... یکی از سودایِ فاطمه(س) بگفت و دیگری از سَـوادش ... اما هیچکدامش پایانِ کلام نبوده و نیست ... که مرد بزرگی همچون علی شریعتی ؛ استاد فرزانه و با اخلاق، قلم فراز ساخت و فاطمه فاطمه است را نگاشت.

در ذکر نیکویی این کار همین بس که خویش به قلم باز می گوید: اینها همه فاطمه(س) نیست، بلکه فاطمه(س) {همان} فاطمه(س) است ؛ مراد آنکه هر چه در رسایش نگارند باز اندک است و بیانِ تمامِ جایگه او نیست ... که قلم ، ناتوان از نگارش آن است و تنها خدای بی همتا در شمارش ویژگی های ایشان تواناست.

دشوار است گفتن از آزارِ بیخردانِ ناآگاه و خطاکار که سر به نافرمانی شایستگان گیتی گذارده و بر آزارِ پیکره ی پاکِ فرزندِ پاکِ فرستاده خدا تلاش کردند و کسی جلودارشان نبود.

 ... و اینک آخرین زمان است برای زندگانیِ این آدم دوپای که فقط اندام بر زمین استوار دارد و کمتر به کُنهِ آموزه های اسلام دیده می گشاید.

خدای یکتا و مهربان بر این است که پادار برتری مهدی (عج) بر جهانیان باشد و این خود دیباچه ای است از هزاران مشیت همیشگی او بر مردمان مستمند و بیچاره.

و بنده همی گویم که چه نگون بخت باشد آنکه بر سرپیچی از برگزیدگان خداوندی گام راست کند و این تیره بختی، چونان نگونساری برایشان فراهم آورد که در آن سرای، به چاه افسوس و پشیمانی درآیند و دیگر هیچ رهایی شان نباشد ... .

چه دشوار است از نااهلانی سخن گویی که با تمام مهربانی های این برگزیدگان، باز هم روش وحشیان پیشه خویش ساخته و بر پیشتازان آگاهی و درایت خروشیدند و هر کدام از ایشان را به شیوه ای شهید نمودند ... چه بد سیرتانی که اینگونه خرقه ی ماتم و عزا بر تن رهروان ایشان کردند ... بادا تا خدایشان جزا دهاد.

آری ؛ اینک آخرین زمان است ... و نیک و بد روزگار به غربالی از هم جدا خواهند شد و این جدا شدن ها چه بسیار نازک اندیشانه است و دخمه های سیاه و تاریک برای نا اهلان و تبهکاران آماده شده.

اینان که رانده شدگان از لطف و مرهمت خداوندی اند ، باید درسی عبرت آمیز برای چشمان دیده بان ما باشند ... ورنه ما نیز به چاه ویل اندر خواهیم شد که چه بد جایگاهی و چه پریشان حالی است.

باز هم بنده این بگویم که هر چه از فاطمه(س) گفته آید ناقص است ... که اینها همه کلام نارسا در برابر یکتا کلمه ی خداوندی _ فاطمه (س) _ است.

خدایا ! از تو یاری جسته و دست گدایی پیش داریم ... مبادا به راهی درآییم که انتهایش هلاکت و بدبختی است و رهایی از آن ناممکن.

خدایا ! از تو می خواهیم که در سرای باقی با نیکان، به چهره ی نیک؛ گِردِمان آری، ورنه زهی شرمساری و تیره بختی.

خدایا ! در فرارسیدن موسمِ رهایی پیشی گیر که مردمان از جفای زمانه به تنگ آمده اند.

خدایا ! با آمدن مهدی زهرا(عج) ، گیتی را از فروزی که نداشت به مشعلی چون ستارگان آسمانی درآر تا تاریکی ها را کنار زند و ناقوس هایی از نور بیاویزاند.

برآور خدایا که تویی برآورنده ی نیازها

جمعه 5/5/1386 - 15:10
دعا و زیارت

به نام یگانه دادار جهان دار جهانبخش جهانگیر

از او گفتن بسیار سخت و دشوار است و از خود گفتن بسی دشوارتر
حرفها مثل یک تکه بلور می ماند که زود می شکند که اگر گوشی برای شنیدن نباشد!!
دل زود می میرد اگر جایی برای راز و نیاز نداشته باشد.
چشم زود خسته می شود اگر زود از تاریکی به روشنایی درآید.
اگر روزی خدا حرفهایم را بشنود به او می گویم دوستم داشته باشد... اگر روزی خدا حرفهای مرا بشنود می گویم که ای خدا همه تو را دوست دارند و تو را نجوا می کنند... پیامهایت را هر روز در سر هر کوی و برزنی می بینیم.
خدا روزی حرفم را شنید و گفت : کار دنیا کار روز و شب نیست... کار اینهمه دوز و کلک نیست... کار دنیا همه اش بیهوده نیست... اندکی فکر ببایدت تا بدانی روز و شبت چیست؟
آن روز خدا می گفت : کمتر کسی صدایم را می شنود گوئیا من هم میان آنهاغریب شده ام...
خدای غریبم ... ستاره قلب منی ... شبها که به آسمان می نگرم تو را می بینم ... روزها همه در فکر تو ام و باز شبها... تو چه مهربانی که از حرفهای طولانی ام خسته نمی شوی  و تو چه بزرگواری که تمام بد و بیراهه های مرا به خود دوام می آوری و باز به هنگام شکر تو را میبینم که میخندی و می گویی دیدی باز هم آمدی بنده من...
و من تو را دوست دارم با تمام یک رنگی هایت که همیشه گوشی برای شنیدن حرفهای بیخود من داری.
در آرزوی دیدن روی ماه خاصترین بنده ات ( مهدی ) روز شماری میکنم... تا تو چه خواهی ؟

خدایا ! التماس دعا

جمعه 5/5/1386 - 15:7
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته