يادت هست...
آن روزي را كه اسب سياه چشمانت سوار دلم را ميدواند،
و طنين صداي تو دلم را هزار آواز شنيده بود.
وآن شبها و روزهايي كه با نفَس تو حباب هاي سياه و سفيد و خاكستري دنياي من مي تركيد و آن...
آن روزها نفهميدم كه شايد يك روز،
ابر ستاره دارِ تو مرا تا عرش،تا بي نهايت،تا خدا ببرد.
آيا باور ميكني كه با گلبرگهاي ترانه هايت،
و تار و پودِ زمزمه هايت،بادبادكي ساختي برايم،
تا مرا ببرد پيش خدا!؟
حالا من مانده ام و يك كوله بار شيريني عشق و كلي تشكر و دعا !
اگر كسي تو را دوست دارد ولي تو دوستش نداري،لا اقل قدر عشقش را بدان.