*...
گفتی و زود رفتی !
نماندی تا نگفته هایم را بگویم !
همه ابر بود اشک ،
همه سیل گشت و ویرانی !
چرا نماندی !؟
چشم بستی و رفتی
چشم بستی و رفتی ..
...*
مرا پنهان کن
در امن ترین گوشه ی قلب ات ،
که نه روشنی روز را ببینم
و نه سیاهی شب را ..
این تنها آرزوی دل است !
چه کند راهی جز فرار به سوی تو ندارد .
پناهش بده ،،
همانند چهار پای در بند آفریده نشدم كه
همه تلاش او برای علف ،
و گرفتاریش رفت و آمدش است.
امام علی (ع)
ای صاحب مرقد نورانی !
چقدر بعد تو هستم ، نمی دانم !
ولی
می دانم تا نفس آخر خواهم گریست .
شهر با تمام وسعتش ، نفسم را تنگ کرده .
مردم با چهره های گرفته با ما روبرو می شوند .
ما زمین تکیده شده ایم ،
تو نیستی که بباری ..