محبت و عاطفه
*دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد
چون بـشد دلـبر و با یار وفادار چـه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخـت
آه از آن مست که با مردم هشیار چـه کرد
اشـک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالـع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از مـنزل لیلی بدرخـشید سـحر
وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
ساقیا جام میام ده کـه نـگارنده غیب
نیسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن کـه پرنـقـش زد این دایره مینایی
کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینـه بـبینید کـه با یار چـه کرد!*
مسعود . خ
سه شنبه 17/7/1386 - 1:9
شعر و قطعات ادبی
ای دیوارهای غم زده که دور تا دور مرا گرفته اید
می دانم می خواهید مرا تنها مگذارید
اما همه تنهایی ام از شماست
امروز دیگر میدانم میان این همه تملک ها من از آن ِ این وادی نیستم
می دانم در میان این همه رنگ, رنگ ِخوشی از آن من نیست
آری شاید دیر باشد اما دیگر بسته پاییم را نمی خواهم
بن بست ره ِدیروز وامروزم را نمی خواهم
من غوغا می خواهم
آری دل ِپر ز سودا می خواهم
دستی پر ز نیاز ِهمراهی می خواهم
من غرور می خواهم
آری صدایی پر ز تپش سخت جدایی می خواهم
گنهم چیست از دوره تناوب ِروز و شب افگارم
از تفریق بدی ها و خوبیها و ماحصل رسوایی ِروزگار بیزارم
نمی خواهم در این و آن گرفتار شوم
نمی خواهم اسیر آمال های فرداها شوم
من امروزم را میخواهم و عرصه ی وسیع قلبم را
تنها خواهان حرکتم زان که در نگاهم پویایی سیال پروازست و بس
امروز بند کفشهایم را می بندم و ازین دیار می روم
شاید کسی جای خالیم را نفهمد
ولی من جای خالی خود را از گوش هیاهوی فردا خواهم شنید
آری من خواهم رفت و طعم گس غنا را خواهم چشید
من خودم خواهم شد و عاری ز خود
ومن خالی خواهم بود از تهی ها
خالی خواهم بود زحسرت خاک این دیار
بیا تو هم رنگ عادت ها را به دیروزها بسپار
ریشه دواندن در یک جا یعنی فهم به قدر خاک
پس آسمان ها چه!
ستاره ی بچگی ات در آسمان از بس بهانه ات را گرفت کم نور شد
پر پروازت را بگشا و راهی سرزمین بی نام سرگشتگی ها شو
من خواهم رفت من خواهم گل ِبشکفته ز خرق عادت ها را بویید
شاید اگر روزی دگر بار ازین وادی ِرخوت گذشتم
نور عشق خود را به گدایان عشق بخشیدم
شاید هوایم را هوای پاک آغشته به راهم را نثار ملولان سازم
من خواهم رفت تو نیز اینجا نمان
بدرود!
سه شنبه 17/7/1386 - 1:4
فلسفه و عرفان
حرفهایی هست برای «گفتن»،
که اگر گوشی نبود ، نمی گوئیم .
و حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهای شگفت و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است
که برای نگفتن دارد ، حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های آتشند ،
کلماتی که هریک ، انفجاری را به بند کشیده اند؛
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند یافته می شوند...
...و
در صمیم وجدان او آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند ،
روح را از درون به آتش می کشند و
دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند . پنج شنبه 12/7/1386 - 11:28
دعا و زیارت
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یك “زن” بود، آنچنان كه اسلام میخواهد كه زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همهی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.
مظهر یك «دختر»، در برابر پدرش.
مظهر یك «همسر» در برابر شویش.
مظهر یك «مادر» در برابر فرزندانش.
مظهر یك «زن مبارز و مسؤول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وی خود یك «امام» است، یعنی یك نمونهی مثالی، یك تیپ ایدهآل برای زن، یك “اسوه”، یك “شاهد” برای هر زنی كه میخواهد “شدن خویش” را خود انتخاب كند.
نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از “بوسوئه” تقلید كنم، خطیب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لویی، از “مریم” سخن میگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همهسخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فیلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستایش مریم همهذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همههنرمندان، چهرهنگاران، پیكرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندیهای اعجازگر كردهاند.
اما مجموعهگفتهها و اندیشهها و كوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازهاین كلمه نتوانستهاند عظمتهای مریم را بازگویند كه: “مریم، مادر عیسی است”.
و من خواستم با چنین شیوهای از فاطمه بگویم. باز درماندم:
خواستم بگویم، فاطمه [س] دختر خدیجه[س]ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه دختر محمد [ص] است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه همسر علی [ع] است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه مادر حسین [ع] است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه مادر زینب [س] است.
باز دیدم كه فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است». پنج شنبه 12/7/1386 - 11:27
خواستگاری و نامزدی
خدایا
خودخواهی را چنان در من بكش
یا چندان بر كش
تا خودخواهی دیگران را احساس نكنم
و از ان در رنج نباشم
انسان وقتی تملق كسی را می گوید
یعنی ؛ انسان بودنش را فدای چیزی كه به ان معتقد نیست كرده
در برابرش هر چه به دست اورده ضرر كرده
برای این كه اگر ادم دیگری را بكشد
ادم می ماند ، هر چند قاتل
لیكن ادمی كه در مقابل دیگر خم می شود یا تملق می گوید
دیگر ادم نیست
اما متوجه نیست
دکتر علی شریعتی

پنج شنبه 12/7/1386 - 11:24
ادبی هنری
شگفتا!
وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می خواند نمی شنیدم،
وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،
تشنه آتش باشی نه آب ،
و چشمه که خشکید ، چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش.
و بعد...
عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت! پنج شنبه 12/7/1386 - 11:21
ادبی هنری
حلاج شهرم
کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای
دم زدن در تو حیات من است...
چهارشنبه 11/7/1386 - 23:0
ادبی هنری
دلیل بودن تو
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ... چهارشنبه 11/7/1386 - 22:56
ادبی هنری
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست
او جانشین تمام نداشته های من است چهارشنبه 11/7/1386 - 22:42