با دو دست مهربان هر نسيم
تا بكوبم خويش را بر سينه ات
بـاز و باز ، اي صخره اميد و بيم
تا بر آرم بر سر خود دست خويش
دردلم طوفان شود درياي شوق
تـا سـرم آيـد بـه دامـان تــرم
مي فرازم قـد خود بر پـاي شوق
با دو چشم خيس از روز نخست
خوانده اي اوراق سرگـرداني ام
هر زمان پيچيده در گوش دلت
هـاي هـاي و نـالـه تنـهايي ام
دسـت انـدازم بـه دامـان تـو سخـت
تا در آغوشم كشي چون طفل خويش
لـيـك اين افـسانه آبـي است سست
آرزويـم لـحظه هايي نيست بـيش
گاه مي مانم ز نوميدي به جاي
مي رسـد از راه دستـي مهربان
همـره دست پـدر، سيل دعـا
مـادرم دريـا ، پـدر بادي وزان
پند مي دادي مرا بر جـاي بـاش
مـثل من پا بـر زمـين و استـوار
گفتم اين شرطيست از عهد ازل
مـوج و صخـره ، پايدار و بي قرار
مي كشانم خويشتن از راه دور