• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 6589روز قبل
شعر و قطعات ادبی
شعر از : شل سیلور استاین  آرزوهایی که حرام شدند  جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکندبه لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنملستر هم با زرنگی آرزو کرددو تا آرزوی دیگر هم داشته باشدبعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کردآرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلیبعد با هر کدام از این دوازده آرزوسه آرزوی دیگر خواستکه تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگرتا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزوبعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و جست و خیز کردن و آواز خواندنو آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتربیشتر و بیشتردر حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردندلستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلاو نشست به شمردنشان تا ......پیر شدو بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بودو آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودندآرزوهایش را شمردندحتی یکی از آنها هم گم نشده بودهمشان نو بودند و برق میزدندبفرمائید چند تا برداریدبه یاد لستر هم باشیدکه در دنیای سیب ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!  
سه شنبه 28/3/1387 - 0:6
دانستنی های علمی

چند نکته درباره استفاده از تلفن همراه:
- دقت داشته باشید هنگام استفاده از  گوشی تلفن همراه، زمانی که تلاش می کنید به شخصی تلفن بزنید تا زمانی که گیرنده پاسخ نداده، گوشی را به گوشتان نزدیک نکنید. زیرا مستقیما بعد از شماره گیری، گوشی همراه، بیشترین قدرت سیگنال دهی را استفاده می کند.که معادل 2 وات(33dbi) است. (اگر دقت کرده باشید موقع شماره گیری اگر گوشی همراه نزدیک تلویزیون باشد تلویزیون ویز ویز می کند که موید مطلب فوق است، ببینید ما با مغزمان چه می کنیم!).

- دقت داشته باشید هنگام استفاده از تلفن همراهاز گوش چپتان استفاده بکنید. زیرا اگر شما از گوش راستتان استفاده کنید مغزتان مستقیما تحت تاثیر قراخواهد گرفت. این یک واقعیت درستاز تیم پزشکی Apollo می باشد.

- برای چک کردن شماره سریال گوشی همراهتان عبارت #06*# را وارد کنید. یک کد 15 رقمی روی صفحه ظاهرخواهد شد که از این کد می توانید موقع دزدیده شدن گوشی تان  برای مسدود کردن آن استفاده شود.

چهارشنبه 25/2/1387 - 23:42
دانستنی های علمی
مدپوشان! هوشیار باشید، آخرین مد کفن است.
دوشنبه 16/2/1387 - 0:45
خواستگاری و نامزدی

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.

 آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید». پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید. این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».


--------------------------------------------

 

دوشنبه 16/2/1387 - 0:43
دانستنی های علمی

روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه‌ كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستایى ‌برد  تا نشان دهد روستائیان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مى‌كنند تا او قدر زندگى‌اى را كه دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و یك شب را در خانه به ظاهر محقر یك خانواده روستایى به سر كردند.
فرداى آن‌ روز كه روستا را ترك مى‌كردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسید: خوب، پسرم دیدى روستائى‌ها چگونه زندگى مى‌كردند؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسید: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسید: خوب، حالا نظرت چیست؟
پسر در جواب گفت: تفاوت فوق‌العاده زیادى بین زندگى‌ ما و آن‌ها وجود دارد.
ما در وسط خانه حوضى با یك فواره كوچك داریم، آن‌ها در کنار خانه‌شان یك رودخانه بیكران و پرخروش دارند.
ما در اطاق‌هایمان فانوس‌هاى طلائى و نقره‌اى بر دیوار آویزان كرده‌ایم آن‌ها یك آسمان ستاره و بینهایت فانوس زیبا دارند.
دیوار خانه ما محدود ولى دیوار باغ آن‌ها تا بینهایت ادامه دارد.
چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر.
تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقیریم.

---------------------------------------------------------------------

لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید كه پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا كند.

سالها با علاقه كار كرد، به دیگران نیكی كرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمیآمد حتی مشكلاتش مدام بیشتر میشد.یك روز عصر، دوستی كه به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجیب است. درست بعد از این كه تصمیم گرفتهای مرد خدا ترسی بشوی، زندگیات بدتر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف كنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده."آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فكر را كرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگیاش آمده است. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را كه میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:-         "در این كارگاه فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این كار را میكنم؟ اول تكه ای فولاد را به اندازهی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتك را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این كه فولاد شكلی را بگیرد كه میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میكنم و تمام این كارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میكند و رنج می برد. باید این كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یك بار كافی نیست."آهنگر مدتی سكوت كرد، سیگاری آتش روشن كرد و ادامه داد: -         "گاهی فولادی كه به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك میاندازد. میدانم كه از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."باز مكث كرد و بعد ادامه داد:-         "میدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتكی را كه بر زندگی من وارد كرده، پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میكنم، انگار فولادی باشم كه از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی كه میخواهم این است: "خدای من، از كارت دست نكش، تا شكلی را كه تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی كه میپسندی، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهای بیفایده پرتاب نكن."
دوشنبه 16/2/1387 - 0:42
دانستنی های علمی

تله موش
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه­دار تازه از شهر رسیده بود و بسته­ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب­هایش را لیسید و با خود گفت: «کاش یک غذای حسابی باشد»
اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد، چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه­ی حیوانات بدهد. او به هر کسی که می­رسید، می­گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورده­اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است...»
مرغ با شنیدن این خبر بال­هایش را تکان داد و گفت: «آقای موش، برایت متاسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می­توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می­دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده­ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده­ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می­شود؟
در نیمه­های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه­دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می­کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعه­دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هر چه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می­کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه­دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می­گذشت و حال زن مزرعه­دار هر روز بدتر می­شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می­پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین مرد مزرعه­دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا، موش به تنهایی در مزرعه می­گردید و به حیوانات زبان­بسته­ای فکر می­کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه­ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی­ربط نباشد!
این داستان را دوست عزیزم حسین کریمی به گروه
computer_nu@yahoogroups.com ارسال کرده است.

--------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه 21/1/1387 - 7:13
مصاحبه و گفتگو
یک تاجر  نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی­گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی­گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی­گیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی­گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده­ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می­کنی؟
ماهی­گیر: تا دیر وقت می­خوابم. یه کم ماهی­گیری می­کنم. با بچه­ها بازی می­کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می­کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می­تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی­گیری کنی.
اون وقت می­تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعداً اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی­گیری داری!
ماهی­گیر: خوب. بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی­رو به واسطه بفروشی، اونارو مستقیماً به مشتری­ها میدی و برای خودت کاروبار درست می­کنی...
بعدش کارخونه راه می­اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می­کنی و می­روی مکزیکوسیت! بعد از اون لوس­آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم­تری می­زنی...
ماهی­گیر: این کار چقدر طول می­کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهی­گیر: اما بعد چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه. در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می­فروشی! این کار میلیون­ها دلار برات عایدی داره.
ماهی­گیر: میلیون­ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می­شی! می­ره یه دهکده ساحلی کوچیک! جایی که می­تونی تا دیروقت بخوابی! یه کم ماهی­گیری کنی. با بچه­هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
چهارشنبه 21/1/1387 - 7:11
دانستنی های علمی
پدر
شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت.
پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.
پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.
بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.
بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.
پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.
نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟
مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد...
سه شنبه 30/11/1386 - 7:25
دعا و زیارت

 آن چه در زیر می‌آید استفتایی است درباره حکم سیگار که شخصی از محضر عالم فرزانه حضرت آیت‌الله العظمی مکارم شیرازی ـ ادام الله ظله الوارف ـ به صورت شعر پرسیده‌اند و حضرت استاد هم پاسخ این استفتاء شعری را با شعری زیباتر جواب داده‌اند. شاید برای شما هم خواندن آن جذاب باشد.


استفتا درباره حكم سیگار

ضمن عرض سلام به محضر مبارك فاضل و دانشمند و فقیه و مجتهد زمان، حضرت آیت‌اللّه العظمى مكارم شیرازى، از جهت كسب آگاهى و اعلام نظر، سروده زیر تقدیم مى‌گردد.
غلامحسین توانا از كرمانشاه

آیت‌اللّه مكارم، اى فقیه نیك نام
اى همه عزّ و كمال و رفعت و جاه و مقام

اى سراپا علم و عرفان، زاهد عصر و زمان
وى همه نورت كلام و وى همه نغزت پیام!

مكتب اسلام دارد چون تو مردى سرفراز
فاضل و عادل به گیتى، حاذق فقه و كلام

متن «تفسیر نمونه» منحصر شد در جهان
آفرین بر ذوق و طبع و مرحبا بر آن مرام

هر پیامش بى نظیر و هر بیانش دلپذیر
متنِ شیرین و روانش دل برد از خاص و عام!

ضمن تقدیم ارادت زان سپس، عرض سلام
محضر آن پاك مرد گوهر فرخنده نام

آنچه اكنون گشته سنگین، حلّ این معضل بود
این گِره بگشاى و واكن باب رحمت روى عام

نیك دانى آنچه دارد بهر انسان ها ضرر
طبق فتواى فقیهان مصرفش باشد حرام

مصرف «سیگار» دارد بس ضررها را ز پى
گر ندارد آن زیانى، پس ضرر باشد كدام؟

این سموم بس كشنده روز و شب بیع و شرا
مى شود اینجا و آنجا با كمال اهتمام

فرض آنكه عایداتش باشد از انجم فزون
مى نیارزد آنچه دارد مرگ و بیمارى مدام!

مى نیارزد تا كه انسان جان خود سازد فدا
عقل سالم كى پسندد این غُل و زنجیر و دام؟

این چنین چیزى كه دارد پاى تا سر شور و شر
از چه حاضر گشته دولت بهر توزیعش مدام؟

سالیانه صدهزاران مرده اند از این طریق
این ستم، گر نیست نقمت، پس چه باید داد نام

چیست فتواى شما در محو این «امّ الفساد»؟
یا چه دستورى نماید منع آن را تا قیام؟

اى فقیه بافضیلت! رأى خود كن آشكار
هر كه گردد روسیاه و یا كه گردد شادكام!

طول عمرت خواهم از درگاه حَىِّ لایزال
در سلامت پایدار و در سعادت مستدام!

پاسخ استفتاء

جناب آقاى توانا

مى كنم با نام حق آغاز، اكنون این كلام
مى فرستم بر جنابت صد درود و صد سلام!

نامه ات خواندم كه بد از هر نظر «فصل الكلام»
دلنشین و جامع و زیبا و جالب خوب و تام

از محبتها و ابراز ارادتهاى ناب
گشته ام ممنون و دارم از برایت یك پیام:

راست گفتى، مصرف «سیگار» دارد صد ضرر
بهر شیطان شد سلاح و بهر دیوان، هست دام!

شعله اى از نار دوزخ، آتشى از قهر ربّ
در فسادش شك نكن از مذهب خیرالانام!

آن كه دل بندد به این «امّ الخبائث» در جهان
از حقیقت دور باشد، در طریقت هست خام!

گر بخواهى همچو «مِىْ» نامش بنه «امّ الفساد»
این به شكل «دود» باشد وان یكى «زهرى» به جام

گر بزرگى از بزرگان جایزش بشمرده است
بر بنى آدم خطا ممكن بُوَد از خاصّ و عام!

آنچه گفتم یك اشارت بود در این مسأله
عاقلان را یك اشارت هست كافى، والسّلام!

شنبه 13/11/1386 - 8:11
دانستنی های علمی
 

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلیاِونا»! میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
چهل روبل .
نه من یادداشت كرده ام، من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .
دو ماه و پنج روز
دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده ام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه میدانید یكشنبه ها مواظب « كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد .
سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید .
دوازده و هفت میشود نوزده.
تفریق كنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویكروبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلیاِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش می لرزید. شروع كرد به سرفه كردن های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .
و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای «وانیا » فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید .
پس پنج تا دیگر كم میكنیم . …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
« یولیا واسیلیاِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
امّا من یادداشت كرده ام .
خیلی خوب شما، شاید
از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند .
چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
من فقط مقدار كمی گرفتم .
در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا … یكی و یكی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
به خاطر پول.
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقه ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است
بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود
آنتوان چخوف

 

 

سه شنبه 9/11/1386 - 0:23
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته