بی تو مهتاب شبی با از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
شدم عاشق چشات بی دلیل ، با یک نگاه!
آخه گناه من چیه بی تو شدم بی تکیه گاه؟
دلیلشو نمی دونم چرا دلم تو رو می خواست؟
ولی تقصیرم نبود، اینو خدا واسم می خواست
عمریه بی هم نفس ، رفیق درد و غمم
از خودمو از همه چیز، یه جورائی فراریم
نمیای تو به سراغم ، چه کنم با این همه غم؟
دوری و نبودن تو، من و پیر می کنه کم کم
نکنه یه روز بیای، تو دلت حرف نباشه ؟
تو نگات یه برق بی ربط رنگی ازجدائی باشه
نکنه بگی که بودم، واسه تو روزی دیوونه
بری و دورشی ز پیشم، بگی اینه رسم زمونه
ولی تو تقصیر نداری، دل من نامهربون بود
اولا بهار عشقت، بدتر از صد تا خزون بود
ثانیا طلوع گرمت واسه من غروبترین بود