• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 6
زمان آخرین مطلب : 6390روز قبل
سياست

برادر شهید گمنانمان؛

سلام؛

امروز تو پس از سالها دوری به اینجا باز گشته ایی. آن روزی که تو به جبهه رفتی، دشمن به کشورمان هجوم آورده بود. آن روز هموطنان ما زیر یورش بیگانگان به خاک و خون کشیده می شدند. آن روز دشمن از اروند گذشته بود. آن روز دشمن نخل های همیشه استوار و هماره سربلند را سر می برید. آن روز دشمن قصد کارون داشت. نمی دانست که کارون چه مغرور است و پر شکوه و از پس سالیان و از پس قرن ها همچنان آرام اما با صلابت به پیش می رود و خواهد رفت. پس تو رفتی تا بار دیگر ثابت کنی که فرزندان این سرزمین نه آنند که این قیمتی دُر  را به این سادگی به پای خوکان بریزند. آن روز گذشت و تو برای آزادی مردمت ، برای استقلال میهن، و برای عزتمندی کشورت جانت را فدا کردی. آن روز گذشت و دیگر روز فرا رسید.

برادر امروز از ما بشنو می دانیم تو هم مثل ما بودی

آن روز که میخواستی به جبهه بروی و  در جواب سوال ما که پرسیده بودیم «تو چرا میجنگی» بند پوتین ات را محکم بستی و  گفتی « تا چراغ از تو نگیرد دشمن».

 

آن دوران که به شرافتت و به عزت و صلابتت هجوم آورده بودند اما تو  می خواستی با عزت و با شرافت بمانی و میراث عزیزی را که تو و هم رزمانت به دادن جان ها حفظ کرده بودید به نسل بعد تحویل دهی.

برادر شهید گمناممان؛

وقتی شنیدیم می خواهند شهیدانی را در فضای دانشگاه به خاک بسپارند خواستیم تا حرفی زده باشیم و مخالفتی کرده باشیم ....آخر ساحت دانشگاه ساحت دیگری است. خواستیم تا گفته باشیم که مقام شهدا این نیست که دستمایه برخی چاپلوسان و زبونان شود تا در دفن شهدا در محل مدیریت خود با همدیگر مسابقه گذارند تا صله بگیرند.  چنان که در این راه هم بسیار خبره اند و تجربه دارند و سرمایه ها اندوخته اند و ما که نه آنچنان بودیم که آنان میگویند و نه میخواستیم ساکت بماننیم چنان که همانان میخواهند ، ماندیم که چه کنیم. اگر بیانیه ای بنویسیم در مخالفت و بعد ذکر دلائل ،در همان اول خوانده و نخوانده در بوق میکنند و به ضدیت با همین شهدا که از خون مایند (و میدانیم و برایمان گفته اند که  شهدا بزرگوار تر از آن بودند که بر ما چنین گناهی را نبخشند) متهممان میسازند و کاشکی فقط همین بود. کاشکی فقط همین بود که به ضدیت با شهدا متهممان میساختند که تا چشم بر هم میزدیم میدیدیم که به ضدیت با دین و مقدسات و خدا متهممان میسازند. چنان که بسیار ساخته اند. و دیگر حسابمان با کرام الکاتبینی است که از قضا این روز ها بسیار پرکار شده است و ما ماندیم که چه کنیم. نمیدانستیم که چه کنیم. در این درماندگی تنها راه پناه بردن به شما شهیدان بود. درد تنهاییمان را و درد این بیداد را با روح بزرگ شمایان در میان گذاشتیم.

تو اگر بودی چه می کردی برادر؟

برادر شهیدمان ؛

عجب تقدیری است این بازی روزگار ؛ اکنون که این نامه را خطاب به تو می نویسیم با تمامیت خواهانی مواجهیم که تو را و خونت را جز در قفس کوته بینی خود نمی خواهند اما صد افسوس که با نیت شومشان قصد دارند با توسعه ی این قفس به دانشگاه این آخرین سنگر آزادی ملت ، آنرا جولانگاه نیروهای شبه نظامی و گروه های فشار کنند ولی چه خوب که این کوته بینی ایشان ما را بر آن داشت تا با توی بزرگوار درد دل کنیم تا یادمان نرود که تو برای آزادی ما رفتی و جانت را در دست گرفتی تا آزادی و سربلندی ما برقرار بماند و چه خوب از پس این کار برآمدی .

 

برادر عزیزمان ؛

 

سال هاست شیرینی صحبت با تو بر دلمان مانده، چرا که برخی مدعیان خونت چنان سخت تورا در بند انحصار طلبی خود کشیده اند که مجالی برای این ارتباط باقی نگذاشته اند ولی چه شر ها که زاینده  خیرند . می دانیم تو هم به راستی دوست نداری با این بهره برداری های متعصبانه و کژ اندیش مقام و منزلت والایت به حضیض مطامع ایشان کشیده شود ولی چه می توان کرد که تو اکنون خفته ای.

تو روزی به جرم با شرف بودن و عزت طلبی به رگبار گلوله های خصم دژخیمان بسته شدی و حق حیات، این طبیعی ترین حقت، گرفته شد. برادر،  ما  هم اکنون حق اعتراض و آزادانه زیستن نداریم و به کوچکترین اعتراضی، حق تحصیل نیز از ما سلب می شود.

 

برادر شهیدمان؛

خودت هم نیک می دانی این جبر زمان است که هر شخصی در برهه ای خاص پا به عرصه ی هستی می گذارد ولی فصل مشترک همه ی انسان های آزادیخواه ایستادگی شان در برابر ظلم و ستم است؛ ما می دانیم اگر در دهه ی ۴۰ بدنیا آمده بودیم در انقلاب بودیم و اگر هم نسل تو بودیم دوشادوشت در جبهه های نبرد.

امروز هم روز سرکوب دگر اندیشان است، روز به خطر افتادن منافع ملی مان توسط روسیه و چین و امارات و … است. روز نادیده انگاشتن هویتمان با خلیج عربی و سهممان از خزر است. 

 

برادر عزیزمان؛ تو اگر امروز بودی چه می کردی؟

برادر شهیدمان؛

 

 

 تو گمنامی و ما نمی دانیم کردی، ترکی، لری، عربی، بلوچی، ترکمنی یا فارس، اما نیک می دانیم که در روزگار مقاومت تک تک هم وطنانمان فارغ از قومیتشان دوشادوش یکدیگر برای آزادی این ملت و منافع این مملکت مقابل متجاوزین تا پای جان ایستادگی کردند.

برادر شهیدمان

مگر دانشگاه خانه ما نیست؟ آیا تو اگر بودی می گذاشتی عده ای در خانه ی خودت بجای تو تصمیم بگیرند؟ برادر هم رزمان شجاع دیگرت را در دیگر دانشگاه ها به خاک سپرده اند و آنقدر آنها را بازیچه و دستمایه ی منفعت طلبی شخصی شان کرده اند که ....

 

 

آن روز شما جان بر کف ایستادید تا امروز شرمنده ی ما نباشید. ما چه داریم برای جوانان فردا اگر نایستیم در برابر ظلم و ستم،  اگر فقط نظاره گر باشیم و کاری نکنیم و باری را برنداریم. پس ما هم پیگیر راه توییم ، تا درختی را که تو به جانت آبیاری کردی و به ما دادی، به نسل بعد بسپاریم و طریق آزادگی و فداکاری را که از تو آموختیم به فرزندانمان نیز بیاموزیم، تا فردا جلوی جوانانمان بی جواب نباشیم و چون شما سربلند باشیم.

 

برادر عزیزمان

هرچند که به میل ما و خودت نیامدی ، اما حالا که آمدی خوش آمدی ، درد دل با تو آنقدر سبکمان کرد که بی دریغ این روند را پی می گیریم دوست عزیزمان منتظرمان باش

خاک روب قدومت، مژگان چشم

شنبه 21/10/1387 - 0:12
سياست
ای خداوند؛

به برخی صاحب منصبان رسمی و امتیازدار غافل دینت؛(و نه عالمان اندك شمار حقیقی امروز)كه یا یكسره در شور

«حور» و هراس «آتش» به سر می برند و دین را مطلقا به پس از مرگ می كشانند تا كژی های این سمتشان با دین عینی گرا و این جهانی سنجش نخورد و یا به سبب مصالح طبقاتی و محافظه كاری های تمام نشدنی و امتیازات لباسی، از گفتن حقیقت دهانشان ممهور و از شنیدن راستی گوش هایشان كر و از دیدن واقعیت چشمانشان كور گشته است و یا آن قدر در صوفی گری های عارفانه غرق گشته اند كه حتی وجود "ظلم و ناراستی" را در تقرب عالی ترشان واجب میشمرند و یا چنان در كنار و همراه مستبدان جا خوش كرده اند كه قادرند هر چاقویی را در شكل «حكم خدا» به دستشان دهند و یا آن قدر مسخ گونه و با مهارت خطابه می رانند كه مستمعین طوری آگاه!!! می شوند كه خواهند دانست حسین(ع) در فلان ساعت روز عاشورا «چه كرد»، ولی هرگز از خود نخواهند پرسید«برای چه» آن گونه كرد، تا مبادا از فهم این موضوع، حسین ترحم برانگیز دیروز، حق خواه امروزشان کند و"بیدار شان" نیز و یا چنان در شوق مریدان بی تقصیر و از همه جا بی خبر در شعفند كه «خدایشان» از آسمان به زمین نازل گشته است و در قالب مریدان حلول كرده است و یا متحیرانه سخن همیشگی شان قرآن، نهج البلاغه و صحیفه و پیامبر و علیست، بی آنكه از آن ها ذره ای و حتی ذره ای، سخن گفته باشند!!!!! و ماهرانه در دل «گفتن هایشان» "سكوت" كرده اند و یا ریز ترین موضوعات و مسائلی كه چشم تیزبین كمتر شاهد هوشیاری قادر به دیدنش است را میتوانند «دید» ، اما مشكلات و دغدغه ها وعینیات درگیر امروز مردم دردمند را كه آشكار است و هر كوری میتواند «دید»،را عمدا و غیر عمد نمی نگرند! و یا قبیحانه از منصب بهره می برند و لباس مشروعیت بر تن عریان نامشروع و كریح «ظلم و بیداد» می كشند تا همگان قادر نباشند «ظلم» را از پس لباس «مشروع شده امروز» بازشناسند و یا نقش همیشگی و تكراری و پلیدانه تزویركنندگان همراهِ «زر و زور» را "باز" در حال بازی اند و...

متذكرشان ساز كیستند، لباس كه را بر تن دارند، رسالت حقیقی شان چیست و چه مسئولیت جان فرسایی بر دوششان سنگینی می كند و چه انسان های وارسته و عالم و مجاهد و ظلم ستیزی در این لباس زیسته اند .

آری ای خداوند،

به یادشان آر،‌"شاید" كه برخی شان یه یاد آرند و از به خواب زدن خود، دست بکشند.

tanhaehaوبلاگ

 

چهارشنبه 11/10/1387 - 23:40
دعا و زیارت

 سالگرد تولد «بوعلی سینا» نابغه ایرانیست. با خواندن حکایت زیر ببینید چطور این مرد بزرگ و دانشمند عظمت پیامبر اسلام را با دلیلی عقلی نشان میدهد . در زمانی که خیلی ها در پی اینند که با هوچی بازی و شلوغ کاری،شکوه پیام آور انسانیت انسان را خدشه دار کنند، اما زهی خیال باطل.

بهمنیار از شاگردان ملازم بوعلی است که ارادتش نسبت به استاد فوق العاده بود، مقام علمی و نبوغ فکری و استعداد کم نظیر خدادادی و قوای سرشار بوعلی که او را فرد نابغه ای نشان میداد ، بهمنیار را به حیرت انداخته تا جایی که به او جرات داد پیشنهاد خطرناکی را به استادش بنماید: روزی به او گفت: استاد! چرا ادعای نبوت نمی کنی و خود را به عنوان فرستاده خدا معرفی نمی نمایی؟ چه آنکه چنین ادعایی به تو زیبنده است، اگر چنین سخنی را مدعی شوی که را یارای انکار آن باشد و فرضا هم اگر کسی از در مخالفت بر آید در اولین لحظه های سخن گفتن پی به عظمت علمی تو برده و سر در برابرت فرود خواهد آورد. شما ای استاد! در تمام فضیلت ها سرآمد مردم عصر خود هستید بنابراین چرا در این کار تاخیر میکنی؟!بهمنیار این پیشنهاد را بارها به بوعلی نموده اما جوابی نمی شنید تا آنکه ایام زمستان فرا رسید، در یکی از شب های سرد که هوا یخبندان شده و برف هایی هم که از شب و روز قبل آمده بود سطح زمین و شاخسار های خشک درختان را پوشانده بود، بو علی در اطاق گرمی در زیر کرسی استراحت کرده و بهمنیار هم در پله دیگر در خواب عمیقی فرو رفته بود، ساعت آخر شب را نشان می داد. بوعلی از خواب بیدار شد و در حالی که تشنگی سخت او را رنج میداد ولی آب در دسترس نبود و در خارج اطاق بود، بوعلی دستی به شانه بهمنیار زد و با صدایی آمرانه و در عین حال آمیخته با محبت گفت: بهمنیار! بهمنیار! بهمنیار چشمی باز کردهو دست استاد را روی شانه خود دید. سلامی کرد و بوعلی پس از جواب سلام گفت: تشنگی مرا سخت آزار می دهد، ظرف آب در خارج اطاق است، برخیز و آنرا برای من حاضر کن. بهمنیار با چشمان نیمه باز خود نگاهی به خارج اطاق کرده و در پرتو کم رنگ چراغ، شیشه های درب اطاق را که در اول شب عرق آلود بود یخ بسته دید، شدت سرمای خارج اطاق را به یاد آورد و با خود فکر کرد از زیرکرسی گرم برخیزد ، لباسی بر بدن بپوشد و از هوای ملایم اطاق به هوای سرد خارج رفته، برای استاد آب بیاورد؟! این فکر او را بسیار ناراحت کرده ، آنی تصمیم گرفت این عمل را انجام ندهد، ولی در جواب بوعلی چه بگوید؟ نمیتواند صریحا جواب منفی دهد، بوعلی است، استاد است، نابغه دوران است، معلم است، ملک الاطبا است، ناچار از راه دیگر وارد شده و گفت استاد؟ هوای خارج بسیار سرد است و درجه برودت آب هم خیلی زیاد، سینه شما هم گرم، اگر در چنین شرایطی آب بنوشید قطعا برایتان مضر خواهد بود.بوعلی گفت: استاد تو در طب منم و من به تو دستور میدهم آب بیاور.بار دیگر بهمنیار سخن خود را در قالب الفاظ زیباتری بیان کرد اما دید استاد درآوردن آب اصرار می ورزد . بالاخره تصمیم واقعی خود را اظهار کرد و صریحاً گفت: من نمی توانم برای آوردن آب سرمای خارج اطاق را تحمل کنم . در این گفتگو بودند که صدای روح بخشی از خارج به گوش رسید: الهی لک الحمد یاذالجود و المجد و العلی*** تبارکت تعطی من تشاء و تمنعاین صدا از چه نقطه ای است ؟ پیداست که این صدا از یک گلدسته است. مرد مسلمانی در این هوای سرد درآن نقطه مرتفع مشغول راز و نیاز با ذات مقدس پروردگار است و پس از قدری مناجات ، صبح طالع گردیده و صدای همان مسلمان به گفتن اذان بلند شد: الله اکبر، الله اکبر.این جریان گذشت ، فردای آن روز بهمنیار آماده گرفتن درس از استاد است . بوعلی رو به بهمنیار کرد و گفت: بارها به من پیشنهاد مینمودی که چرا دعوی نبوت نمی کنم، آیا علت آن را دانستی؟ بهمنیار گفت خیر، بوعلی گفت: بهمنیار! با آنکه تو خود این پیشنهاد را به من کرده ای و اصرار زیادی هم بر این مطلب داشتی و من با آ نکه با تو بودم و استاد تو هستم، با این حال آنقدر در تو نفوذ نداشتم که در شب گذشته برخیزی و ظرف آب را از خارج اطاق برایم بیاوری. ولی در همان ساعت در آن هوای سردی که گویا توان همه موجودات را در هم شکسته بود، مرد مسلمانی تنها برای انجام یک دستور و آن هم به عنوان مستحب و نه واجب که از طرف پیغمبر (ص) صادر گردیده و در آن نقطه مرتفع که بادهای سرد و سوزان از هر طرف میورزد ، می رود و بدون هیچ گونه احساس ناراحتی  سرمای شدید آنجا را تحمل می کند با آنکه از دوران زندگی آن حضرت تا زمان این مرد مسلمان نزدیک به چهارصد سال میگذرد. معذلک نفوذ گفتار آ ن مرد الهی تا این درجه شدید است که پیروانش این گونه اوامر او را اجرا میکنند!

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! آری بهمنیار: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف.

سه شنبه 5/6/1387 - 2:44
سياست

ای که همه هستی برای توست، نمیگوم از این ها دست بکش ، ولی بدین ها قناعت مکن، خود را به این هیچ ها راضی مکن، صبر کن. کمی صبر.

دامنت را که همچون حریریست به روشنایی آفتاب دم صبح و میتواند میزبان لطیف احساس ها و عظیم شورها باشد را از این پوچ ها و آلودگی ها و عبث ها پر مکن.

به تو بشارت می دهم، گر دامن ماورائی ات را از این هیچ ها پرازخالی نکنی،به منبع زیبایی خواهی رسید که هم اکنون سوسویش نیز میتواند قرارت را برباید. در آن جاست که وجودی را که از گزند هیچ ها در امان نگاه داشتی چنان پر از زیبایی کنند که دست از دامانت رها کنی و غرق بیکران عظمت ها شوی.

صبر کن، صبر، ارزشت بیش از این هاست.

چهارشنبه 1/3/1387 - 1:43
دعا و زیارت

اگر حضرت علی در زمان خودش غریب بود در عصر ما از همه دوران ها غریب تر است. ااگر در زمان خودش اصحاب پیغمبردر عین حال كه مقام عظیم او را میدانستند ، به خاطر خود خواهی ها و جاه و مقام او را كنار گذاشتند الان كه دیگر این بحث ها نیست چرا پس حضرت علی این قدر مبهم و ناشناخته است. در ظاهر اسمش در همه جا هست،تلویزیون،مراسم مذهبی،منبرهاو بنرهای تبلیغاتی و... ولی در باطن امر معلوم نیست این كیست كه این قدر نسبت به او محبت داریم.اگر در زمان دكتر شریعتی كه او عنوان میكرد دوران او غریب ترین دوران علی است و گله میكرد كه چرا كتاب قالب توجهی در مورد حضرت امیر نیست و نهج البلاغه ترجمه فارسی ندارد،اكنون كه هزاران كتاب و مقاله و نفیس ترین نهج البلاغه ها چاپ میشود چرا علی مبهم است.پس دوران ما این لقب نا مبارك را به دوش میكشد نه دوران دكتر شریعتی.در زمان خود حضرت شیعیان او كه این قدر نبودندكه به او محبت ورزندو همه لااقل در ظاهر دشمن حضرت علی بودند،ولی اكنون كه امام میلیون ها شیعه و دلباخته دارد.چرا پس این قدر همه با عملكردش فاصله دارند.دشمن زیاد داشتن دردناك تر است یا محبی كه در عمل دشمن توست و در ظاهر ثنا گو و عاشق سینه چاك.كدام یك؟چه درد عظیمی است كه در میان محبان و دوستدارانت همان قدر مبهم و ناشناخته باشی كه در میان دشمنانت.در زمان خود حضرت لااقل صف دوست و دشمن مشخص بود و معلوم بود چه كسی دشمن است و كه دوست.ولی اكنون همه ما در ظاهر دوستیم و در عمل دشمن. آن دردناك تر است یا این؟به قول دكتر شریعتی درد علی دو گونه است یك درد،دردی است كه او از زخم شمشیر ابن ملجم در خود حس میكند وآن برای علی دردی نیست بلكه بهترین دواست و درد دیگر دردی است كه او را وا میدارد در تاریكی شب مدینه بیرون شهر و دور از چشم همه سر در حلقوم چاه كند و درد دل كند و بگرید و این درد علی است كه آن روح متعالی را می آزارد و ما فقط بر درد ابن ملجم میگرییم در حالی كه درد واقعی علی آن نیست.

پنج شنبه 4/11/1386 - 8:14
فلسفه و عرفان
یك سخن از حضرت علی (ع) شنیدم و آن قدر جذبش شدم كه دوست دارم بقیه بشنوند و پیش از پیش ارادتشان به آقا امیرالمومنین بیشتر شود و آن سخن این است،دوست دارم خوب به این سخن فكر كنید و از زیباییش لذت ببرید و نظر خود را بدهید:( بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید،چشم بیندازید و دل مبازید،كه دیر یا زود باید گذاشت و گذشت)به دو معنی متفاوت دو كلمه گذشت و بگذرید دقت كنید.
يکشنبه 15/7/1386 - 1:22
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته