«بسمه تعالی»
« ازدواج ، رویایی برای تمام فصول »
*در ابتدا به اطلاع شما خواننده عزیز می رسانم كه دراین نوشته با قالبی طنز قصد پرداختن به مضرات ازدواج پیش از موعد را دارم.
شاید برای شروع جالب باشد از اینجا شروع كنم كه روزی مطابق معمول خسته وكوفته از كلاسهای پربار علمی وفرهنگی! دانشگاه پس از تحمل سختی كنسرو شدن دربی آر تی ومترو به خانه رسیدم كه دیدم برخلاف هر روز خبری از سین جیم های روزانه نیست وتا چشمم به مادر عزیزتر از جانم افتاد سلامی چوبوی خوش آشنایی به ایشان عرض كردم وخبر از محتویات داخل قابلمه روی اجاق گرفتم ومطابق معمول منتظر شنیدن این جمله بودم كه مادرم بگوید)):بذار از راه برسی بعد بگو گشنمه))ولی نه خیر گویا امروز اتفاقاتی در شرف وقوع اند كه من روحم نیز از آنها بی خبراست در همین سردرگمی ناشی از غیر عادی بودن امور بودم كه دیدم والده مكرمه نزدیك آمدند وبا جملاتی مهر انگیز وسرشار از عطوفت خبر از حال پسر دلبندشان گرفتند كه((چطوری پسر گلم؟،ماشاا... هزار ماشاا... هر روز آقاتر وبا كمالات تر می شوی بذار برایت یك اسفند درست وحسابی دود كنم)) ورفت ومشغول دود كردن پادزهر چشم زخم دژخیم شد ومن همچنان با علامت سوالی نیم تنی روی سرم از خودم می پرسیدم احتمالا مسئولیت خطیری همچون خرید اورژانسی سبزی خوردن برای ناهار ویا نبود نان در منزل می تواند دلیل این همه محبت نیمروزی باشدكه ای كاش بود ولی افسوس نبود واین عبد سراپاتقصیر هرچه منتظر اوامر حضرت مادر بودم خبری كه نبود هیچ،بلكه لحظه به لحظه وآن به آن بر شدت احساسات وعواطف معظم له نسبت به بنده افزوده می شد وشك من نیز هم.چند ساعتی گذشت وناهار صرف شد وخستگی هم به در كه دیدم مقدمه چینی نامحسوسی برای بیان منظوری از طرف مادرم كلید خورد كه ((بچه ها امانت خدا هستند پسرم به هر حال یك روزی باید بروند سرخانه وزندگی شان و بزرگترین آرزوی هر پدر ومادری دیدن خوشبختی فرزندانش است.)) همین مقدمه كوتاه به خوبی من را متوجه منظور آن بزرگوار نمود كه دیگر مصداق ضرب المثل اگر بار گران بودیم رفتیم شده ام وخودم هنوز داغم ونمی فهمم .در همین حین بود كه مادر ادامه داد دیروز وقتی در اتوبوس بودم واز منزل خاله ات به سمت خانه خودمان می آمدم با یك خانم میانسال كه هم سن وسال خودم بود-یعنی احتمالا آن خانم هم مانند همه خانم ها چهارده سال وچند صد ماه سن داشته اند-آشنا شدم وخلاصه سر صحبت باز شد و گفت كه خواهر زاده اش كه از قضا بسیار خوش ظاهر وخوش بیان وخوش .... هم هست تازه وارد دانشگاه شده است ومابقی صحبت ها كه من دیدم مورد خوبی برای شماست وشماره منزل خواهرش را از او گرفتم كه تماسی بگیریم كه سنگ مفت است وگنجشك هم مفت ومی رویم ببینیم كه قسمت چه می شود كه از قدیم گفته اند سرنوشت وقسمت را روی پیشانی نوشته اند ودر همین راستا باز گفته اند پیشونی منو كجا میشونی!.القصه كه در همین لحظات بود كه متوجه شدم باز هم مثل همیشه ناوگان حمل ونقل عمومی مقصر است! علی الخصوص اتوبوس چراكه در مترو كه فرد جیك ثانیه ای به مقصد می رسد فرصتی برای این رویدادهای خانمان برانداز نیست ودر دم دعای جانانه ای برای آن تقسیم كنندگان سرنوشت وقسمت نمودم كه امیدوارم مستجاب نشود وگرنه بی ناوگان حمل ونقل عمومی می شویم.بعد از صحبتهای مادرم كه مانند تبلیغات سریالهای جدید آدم را در خماری می گذارد متوجه شدم كه آن بزرگوار قصد تماس با منزل آن خانم را دارند كه البته من نیز در این میان به هر ترفندی كه به عقل جن وانس خطور می كند متوسل شدم تا ایشان را از این كار بازدارم كه از جمله این فنون تشریح برنامه هایم برای آینده مانند ادامه تحصیل وعدم قصد ازدواج در زمان حاضر بود وحتی خودم را مبتلا به بیماری صعب العلاجی معرفی كردم كه چون نمی خواستم خاطر خانواده را مكدر كنم آن را مخفی نگه داشته ام وحتی كار تا جایی بالا گرفت كه دست به دامان اعتقادات شدم وایشان را به الف الم تا نون والضالین وتمام یكصد وبیست وچهار هزار فرستاده الهی و دوازده امام معصوم وحتی تمامی امامزاده های مكشوفه وغیر مكشوفه و در شرف كشف قسم دادم تا بلكه از این كار منصرف شوند كه اصلا تاثیر نداشت والبته از اول هم می دانستم وقتی مادرم می گوید مرغ یك پا دارد اگر چنانچه مرغ زبان بسته ،زبان باز كند وبه ششصد وشصت وشش زبان زنده ومرده دنیا اقرار به پا داشتن خود كند امكان نداشت كه مادرم از عقیده خود بازگردد و خلاصه اینكه مادرم گوشی را برداشت وزنگی زده شد وقراری گذاشته شد ودسته گلی در راه خریده شد وزنگ دری به صدا درامد و در كمتراز آنی ما خودمان را در خانه خواهر،آن زن همنشین مادرم در اتوبوس دیدیم.برای آشنایی شما با خانواده دختر خانم باید بگویم كه پدر خانه معلم بازنشسته باكمالاتی بود كه از شغل اش معلوم بود كه دستش محض خاراندن به چانه اش هم نمی رسد چه برسد به دهن اش!واز رنگ و روی درخشان منزل وپرتقال های تامسونی كه هر كدام وزنی بالغ بر نیم كیلو داشتند كه چهارصد وپنجاه گرم آن را پوست تشكیل می داد معلوم بود كه خانم خانه قبل از آمدن ما به زور سلاح سرد واز ترس آبروریزی جلوی خواستگارها این معلم بازنشسته را مجبور به قرض وقوله نموده است تا پرده ای عوض كند و در ودیواری رنگ بزند و میوه ای بخرد كه البته این ها را از چشم های بی رمق آن معلم پیشكسوت نیز می شد فهمید چراكه بعد از انجام این همه كار وتحمل این همه فشار خود ارنولد هم كه باشی جواب سلام مردم را هم به زور می توانی بدهی .در ادامه باید بگویم به جز پدر ومادر دختر خانم یك،دوجین آدم از روی تنگی جا چنان صمیمانه كنار هم نشسته بودند كه ازنوع نگاه وخصومت رفتارشان با هم می شد فهمید كه بعضی باهم باجناق اند وبعضی هم با هم جاری اند.بعد از موضوع ترافیك وتشریح اوضاع جوی و پیش بینی بارندگی در چند ماه آینده!كه شروع خوبی برای مجالس خواستگاری هستند ،بزرگترها رفتند سر اصل مطلب یعنی امر مقدس وبه گمانم شیرین ازدواج.شروع كننده بحث پدر دختر بود كه گفت)):خب آقازاده مشغول چه كاری هستند؟)) كه پدرم با نگاهی مقتدرانه گفت:((درس می خواند.))معلم بازنشسته ادامه داد:((آفرین بر این جوان جویای علم، البته منظور بنده از مشغله،شغل بود نه مسائل سركاری!)) ولبخندی زد وما نیز فهمیدم انسان در نهایت بدبختی هم میتواند بخندد.وادامه داد :((نفرمودید شغل ایشان چیست؟))پدر ومادرم نگاهی به هم كردند وبعد دوتایی زل زدند به من كه خودت جواب این بی عرضه بودنت را بده كه چرا تا حالا بیكاری؟.من هم فرصت را غنیمت شمردم ولحظه ای با خودم فكر كردم كه اگرچه در عزم جزم مادرم در لغو این تصمیم نمی توانم خللی وارد كنم ولی در عوض می توانم خودم را از چشم خانواده دختر بیاندازم تا آنها جواب منفی بدهند در همین راستا شروع كردم به صحبت كردن وگفتم: بله جناب استاد بنده برای كار خیلی تلاش كردم حتی حاضر شدم برای در آوردن یك لقمه نان حلال بیل بزنم ولی كار كجا بود آقا؟!مثلا شما برای نمونه همین نیازمندیهای روزنامه روی میز رو باز كنید وقسمت استخدامش را بیارید مشاهده می كنید برای شیشه پاك كردن هم فوق لیسانس كمتر نمی خواهند كه در ضمن افراد مسلط به زبان انگلیسی با روابط عمومی بالا نیز در اولویت هستند.درست در این لحظه بود كه پدر دختر از ته دل چنان آهی كشید كه اگر شیشه ای به ابعاد ده در ده راجلوی دهانش می گرفتی تماما بخار می كرد ومی توانستی خوب آن را پاك كنی وبه این ترتیب یك صرفه جویی اقتصادی هم داشته باشی.جناب معلم بعد از آه در پاسخ گفت:بله آقا امروزه شغل یك معضل شده است وافراد بسیار لایقی مانند شما گرفتار غم نان اند وكلی كلمات قلمبه كنار هم چید كه من معنی بعضی را اصلا نمی دانستم بیچاره دانش آموزهایش سی سال چه كشیده اند از دست این، ما كه بیست دقیقه آمدیم از شنیدن این كلمات نغز وموجز مخمان اِرور می دهد.در ادامه جلسه پرسش وپاسخ از وضعیت مسكن وخدمت سربازی وحتی آخرین چكاپ سلامتی بنده هم جویا شدند كه گفتم مدتی است اسیدئوریك حقیر نوسان دارد كه با اضطراب های كنونی طبیعی است كه ایشان نیز مرحمت فرموده قبول كردند وقانع شدند وكار به استیضاح وتجدید آزمایش نكشید و خلا صه هر چه از آنها این اصرار كه((حسنی میای داماد بشی)) از ما این جواب كه ((نه كه نمیام نه كه نمیشم))و البته این درونمایه گفتگوهای دیپلماتیك فی مابین بود و در آخر به لطف خدا وبه مدد اذكار و اورادی كه بلد بودم و هركدام را برای تاثیر بیشتر به چند زبان زنده دنیا خواندم موفق به كسب نتیجه شدم وهمگی دست از پا درازتر به منزل خودمان كه در آن لحظه برایم حكم بهشت برین را داشت رسیدیم.وبعد از تعویض لباسهای نادامادی! و لم دادن روی بالشتك مبل سركوفتها شروع شد كه :((تو كه نمیخای زن بگیری چرا مردم رو الاف می كنی مردم كه مسخره ما نیستن بنده های خدا كلی تو زحمت افتاده بودن من اصلا دیگه روم نمیشد تو چشمای صاحبخونه نگاه كنم اِ اِ اِ پسره پررو چایی رو ورداشت هورت كشید بعد نیشش رو تا بناگوش واكرد و گفت بیكارم دِ آخه اگه یه ذره عرضه داشته باشی دكتر هم اگر نشی حمال كه می تونی بشی.)) خلاصه تا یك هفته همین آش بود وهمین كاسه وخلاصه همه این حرف ها برای من كه از این امر خیر پیش از موعد جان سالم به در برده بودم همچون قند ونبات بود ولی افسوس شیرینی این قند ونبات خیلی ماندگار نبود چراكه هفته بعد دو مرتبه مادرم به دعوت خاله ام به دیدن آنها رفت و در راه برگشت اتوبوسی دیگر وخانمی دیگر وخواهرزاده ای دیگر در انتظارم بود وتازه فهمیدم كه خطاب حافظ در این شعر من بوده ام كه گفت:
تحصیل عشق وهمسر آسان نمود اول
جانم بسوخت آخر در كسب این فضائل
منیت
پشت گلدسته من
در پس آن بتكده خودبینی
در ورای همه ی خود خواهی
زیر این كهنه لباس تن و ظاهر بینی
می شود دید انسان
می شود دید بشر را به خدا
پشت این خود دوستی
پس این من طلبی
در فراتر شدن از تن خواهی
پشت آن معبد خویش
در ورای حسرت حال وكنون
زیر این كهنه لباس بودن من یا تو
پشت اقلیم بدن
پشت این كالبد جسم اسیر
زیر این پوسته سخت وقطور
هست جسمی از جنس بلور
می تراود همه ی روشنی عالم از او
می برد روشنی خویش همه عالم از او
این همه نشانی یك قلب است
قلبی از جنس بلور
روشنی اش به حضور
ذات او باطن نوربه مددخواهی از او می شود دید خدا را به خدا .
میر حسین آل محمد
پشتی خانه ی ما