• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 5804روز قبل
طنز و سرگرمی

«بسمه تعالی»

 « ازدواج ، رویایی برای تمام فصول »

 *در ابتدا به اطلاع شما خواننده عزیز می رسانم كه دراین نوشته با قالبی طنز قصد پرداختن به مضرات ازدواج پیش از موعد را دارم.

شاید برای شروع جالب باشد از اینجا شروع كنم كه روزی مطابق معمول خسته وكوفته از كلاسهای پربار علمی وفرهنگی! دانشگاه پس از تحمل سختی كنسرو شدن دربی آر تی ومترو به خانه رسیدم كه دیدم برخلاف هر روز خبری از سین جیم های روزانه نیست وتا چشمم به مادر عزیزتر از جانم افتاد سلامی چوبوی خوش آشنایی به ایشان عرض كردم وخبر از محتویات داخل قابلمه روی اجاق گرفتم ومطابق معمول منتظر شنیدن این جمله بودم كه مادرم بگوید)):بذار از راه برسی بعد بگو گشنمه))ولی نه خیر گویا امروز اتفاقاتی در شرف وقوع اند كه من روحم نیز از آنها بی خبراست در همین سردرگمی ناشی از غیر عادی بودن امور بودم كه دیدم والده مكرمه نزدیك آمدند وبا جملاتی مهر انگیز وسرشار از عطوفت خبر از حال پسر دلبندشان گرفتند كه((چطوری پسر گلم؟،ماشاا... هزار ماشاا... هر روز آقاتر وبا كمالات تر می شوی بذار برایت یك اسفند درست وحسابی دود كنم)) ورفت  ومشغول دود كردن پادزهر چشم زخم  دژخیم شد ومن همچنان با علامت سوالی نیم تنی روی سرم از خودم می پرسیدم احتمالا مسئولیت خطیری همچون خرید اورژانسی سبزی خوردن برای ناهار ویا نبود نان در منزل می تواند دلیل این همه محبت نیمروزی باشدكه ای كاش بود ولی افسوس نبود واین عبد سراپاتقصیر  هرچه منتظر اوامر حضرت مادر بودم خبری كه نبود هیچ،بلكه  لحظه به لحظه وآن به آن بر شدت احساسات وعواطف معظم له نسبت به بنده افزوده می شد وشك من نیز هم.چند ساعتی گذشت وناهار صرف شد وخستگی هم به در كه دیدم مقدمه چینی نامحسوسی برای بیان منظوری از طرف مادرم كلید خورد كه ((بچه ها امانت خدا هستند پسرم به هر حال یك روزی باید بروند سرخانه وزندگی شان و بزرگترین آرزوی هر پدر ومادری دیدن خوشبختی فرزندانش است.)) همین مقدمه كوتاه به خوبی من را متوجه منظور آن بزرگوار نمود كه دیگر مصداق ضرب المثل اگر بار گران بودیم رفتیم شده ام وخودم هنوز داغم ونمی فهمم .در همین حین بود كه مادر ادامه داد دیروز وقتی در اتوبوس بودم واز منزل خاله ات به سمت خانه خودمان می آمدم با یك خانم میانسال كه هم سن وسال خودم بود-یعنی احتمالا آن خانم هم مانند همه خانم ها چهارده سال وچند صد ماه سن داشته اند-آشنا شدم وخلاصه سر صحبت باز شد و گفت كه خواهر زاده اش كه از قضا بسیار  خوش ظاهر وخوش بیان وخوش .... هم هست تازه وارد دانشگاه شده است ومابقی صحبت ها كه من دیدم مورد خوبی برای شماست وشماره منزل خواهرش را از او گرفتم كه تماسی بگیریم كه سنگ مفت است وگنجشك هم مفت ومی رویم ببینیم كه قسمت چه می شود كه از قدیم گفته اند سرنوشت وقسمت را روی پیشانی نوشته اند ودر همین راستا باز گفته اند پیشونی منو كجا میشونی!.القصه كه در همین لحظات بود كه متوجه شدم باز هم مثل همیشه ناوگان حمل ونقل عمومی مقصر است! علی الخصوص اتوبوس چراكه در مترو كه فرد جیك ثانیه ای به مقصد می رسد فرصتی برای این رویدادهای خانمان برانداز نیست ودر دم دعای جانانه ای برای آن تقسیم كنندگان سرنوشت وقسمت نمودم كه امیدوارم مستجاب نشود وگرنه بی ناوگان حمل ونقل عمومی می شویم.بعد از صحبتهای مادرم كه مانند تبلیغات سریالهای جدید آدم را در خماری می گذارد متوجه شدم كه آن بزرگوار قصد تماس با منزل آن خانم را دارند كه البته من نیز در این میان به هر ترفندی كه به عقل جن وانس خطور می كند متوسل شدم تا ایشان را از این كار بازدارم كه از جمله این فنون تشریح برنامه هایم برای آینده مانند ادامه تحصیل وعدم قصد ازدواج در زمان حاضر بود وحتی خودم را مبتلا به بیماری صعب العلاجی معرفی كردم كه چون نمی خواستم خاطر خانواده را مكدر كنم آن را مخفی نگه داشته ام  وحتی كار تا جایی بالا گرفت كه دست به دامان اعتقادات شدم وایشان را به الف الم تا نون والضالین وتمام یكصد وبیست وچهار هزار فرستاده الهی و دوازده امام معصوم وحتی تمامی امامزاده های مكشوفه وغیر مكشوفه و در شرف كشف قسم دادم تا بلكه از این كار منصرف شوند كه اصلا تاثیر نداشت والبته از اول هم می دانستم وقتی مادرم می گوید مرغ یك پا دارد اگر چنانچه مرغ زبان بسته ،زبان باز كند  وبه ششصد وشصت وشش زبان زنده ومرده دنیا اقرار به پا داشتن خود كند امكان نداشت كه مادرم از عقیده خود بازگردد و خلاصه اینكه مادرم گوشی را برداشت وزنگی زده شد وقراری گذاشته شد ودسته گلی در راه خریده شد وزنگ دری به صدا درامد و در كمتراز آنی ما خودمان را در خانه خواهر،آن زن همنشین مادرم در اتوبوس دیدیم.برای آشنایی شما با خانواده دختر خانم باید بگویم كه پدر خانه معلم بازنشسته باكمالاتی بود كه از شغل اش معلوم بود كه دستش محض خاراندن به چانه اش هم نمی رسد چه برسد به دهن اش!واز رنگ و روی درخشان منزل وپرتقال های تامسونی كه هر كدام وزنی بالغ بر نیم كیلو داشتند كه چهارصد وپنجاه گرم آن را پوست تشكیل می داد معلوم بود كه خانم خانه قبل از آمدن ما به زور سلاح سرد واز ترس آبروریزی جلوی خواستگارها  این معلم بازنشسته را مجبور به قرض وقوله نموده است تا پرده ای عوض كند و در ودیواری رنگ بزند و میوه ای بخرد كه البته این ها را از چشم های بی رمق آن معلم پیشكسوت نیز می شد فهمید چراكه بعد از انجام این همه كار وتحمل این همه فشار خود ارنولد هم كه باشی جواب سلام مردم را هم به زور می توانی بدهی .در ادامه باید بگویم به جز پدر ومادر دختر خانم یك،دوجین آدم از روی تنگی جا چنان صمیمانه كنار هم نشسته بودند كه ازنوع نگاه وخصومت رفتارشان با هم می شد فهمید كه بعضی باهم باجناق اند وبعضی هم با هم جاری اند.بعد از موضوع ترافیك وتشریح اوضاع جوی و پیش بینی بارندگی در چند ماه آینده!كه شروع خوبی برای مجالس خواستگاری هستند ،بزرگترها رفتند سر اصل مطلب یعنی امر مقدس وبه گمانم شیرین ازدواج.شروع كننده بحث پدر دختر بود كه گفت)):خب آقازاده مشغول چه كاری هستند؟)) كه پدرم با نگاهی مقتدرانه گفت:((درس می خواند.))معلم بازنشسته ادامه داد:((آفرین بر این جوان جویای علم، البته منظور بنده از مشغله،شغل بود نه مسائل سركاری!)) ولبخندی زد وما نیز فهمیدم انسان در نهایت بدبختی هم میتواند بخندد.وادامه داد :((نفرمودید شغل ایشان چیست؟))پدر ومادرم نگاهی به هم كردند وبعد دوتایی زل زدند به من كه خودت جواب این بی عرضه بودنت را بده كه چرا تا حالا بیكاری؟.من هم فرصت را غنیمت شمردم ولحظه ای با خودم فكر كردم كه اگرچه در عزم جزم مادرم در لغو این تصمیم نمی توانم خللی وارد كنم ولی در عوض می توانم خودم را از چشم خانواده دختر بیاندازم تا آنها جواب منفی بدهند در همین راستا شروع كردم به صحبت كردن وگفتم: بله جناب استاد بنده برای كار خیلی تلاش كردم حتی حاضر شدم برای در آوردن یك لقمه نان حلال بیل بزنم ولی كار كجا بود آقا؟!مثلا شما برای نمونه همین نیازمندیهای روزنامه  روی میز رو باز كنید وقسمت استخدامش را بیارید مشاهده می كنید برای شیشه پاك كردن هم فوق لیسانس كمتر نمی خواهند كه در ضمن افراد مسلط به زبان انگلیسی با روابط عمومی بالا نیز در اولویت هستند.درست در این لحظه بود كه پدر دختر از ته دل چنان آهی كشید كه اگر شیشه ای به ابعاد ده در ده راجلوی دهانش می گرفتی تماما بخار می كرد ومی توانستی خوب آن را پاك كنی وبه این ترتیب یك صرفه جویی اقتصادی هم داشته باشی.جناب معلم بعد از آه در پاسخ گفت:بله آقا امروزه شغل یك معضل شده است وافراد بسیار لایقی مانند شما گرفتار غم نان اند وكلی كلمات قلمبه كنار هم چید كه من معنی بعضی را اصلا نمی دانستم بیچاره دانش آموزهایش سی سال چه كشیده اند از دست این، ما كه بیست دقیقه آمدیم از شنیدن این كلمات نغز وموجز مخمان اِرور می دهد.در ادامه جلسه پرسش وپاسخ از وضعیت مسكن وخدمت سربازی وحتی آخرین چكاپ سلامتی بنده هم جویا شدند كه گفتم مدتی است اسیدئوریك حقیر نوسان دارد كه با اضطراب  های كنونی طبیعی است كه ایشان نیز مرحمت فرموده قبول كردند وقانع شدند وكار به استیضاح وتجدید آزمایش نكشید و خلا صه هر چه از آنها این اصرار  كه((حسنی میای داماد بشی)) از ما این جواب كه ((نه كه نمیام نه كه نمیشم))و البته این درونمایه گفتگوهای دیپلماتیك فی مابین بود و در آخر به لطف خدا وبه مدد اذكار و اورادی كه بلد بودم و هركدام را برای تاثیر بیشتر به چند زبان زنده دنیا خواندم  موفق به كسب نتیجه شدم وهمگی دست از پا درازتر به منزل خودمان كه در آن لحظه برایم حكم بهشت برین را داشت رسیدیم.وبعد از تعویض لباسهای نادامادی! و لم دادن روی بالشتك مبل سركوفتها شروع شد كه :((تو كه نمیخای زن بگیری چرا مردم رو الاف می كنی مردم كه مسخره ما نیستن بنده های خدا كلی تو زحمت افتاده بودن من اصلا دیگه روم نمیشد تو چشمای صاحبخونه نگاه كنم اِ اِ اِ پسره پررو چایی رو ورداشت هورت كشید بعد نیشش رو تا بناگوش واكرد و گفت بیكارم دِ آخه اگه یه ذره عرضه داشته باشی دكتر هم اگر نشی حمال كه می تونی بشی.))  خلاصه تا یك هفته همین آش بود وهمین كاسه وخلاصه همه این حرف ها برای من كه از این امر خیر پیش از موعد جان سالم به در برده بودم همچون قند ونبات بود ولی افسوس شیرینی این قند ونبات خیلی ماندگار نبود چراكه هفته بعد دو مرتبه مادرم به دعوت خاله ام به دیدن آنها رفت و در راه برگشت  اتوبوسی دیگر وخانمی دیگر وخواهرزاده ای دیگر در انتظارم بود وتازه فهمیدم كه خطاب حافظ در این شعر من بوده ام كه گفت:

تحصیل عشق وهمسر آسان نمود اول

جانم بسوخت آخر در كسب این فضائل

 

 

پنج شنبه 28/5/1389 - 2:32
ادبی هنری
مرا مردم نمی دانند 
بسی بیهوده می خوانم
در این صحرای بی باران 
كه حسرت می كشد بذری نشستن در كنار آب 
نم باران نمی بینم 
در این تقدیر شب بودن 
كه هر بینا كمی خورشید را خواهد 
طلوعی من نمی بینم 
در این دنیای بی پایان 
كه آغازی ست هر پایان 
یكی جوینده پیدا نیست 
در این بودن ،نبودن ها 
كه تفهیمش كمی سخت است 
مثال درك این مطلب 
مرا مردم نمی دانند . . . 
میر حسین آل محمد 
شنبه 17/5/1388 - 12:54
ادبی هنری

منیت

 

 پشت گلدسته من

در پس آن بتكده خودبینی

در ورای همه ی خود خواهی

زیر این كهنه لباس تن و ظاهر بینی

می شود دید انسان

می شود دید بشر را به خدا

پشت این خود دوستی

پس این من طلبی

در فراتر شدن از تن خواهی

پشت آن معبد خویش

در ورای حسرت حال وكنون

زیر این كهنه لباس بودن من یا تو

پشت اقلیم بدن

پشت این كالبد جسم اسیر

زیر این پوسته سخت وقطور

هست جسمی از جنس بلور

می تراود همه ی روشنی عالم از او

می برد روشنی خویش همه عالم از او

این همه نشانی یك قلب است

قلبی از جنس بلور

روشنی اش به حضور

ذات او باطن نوربه مددخواهی از او                                                                                                        می شود دید خدا را به خدا .                                                      

       میر حسین آل محمد                     

پنج شنبه 15/5/1388 - 13:6
ادبی هنری
آداب زیارتبرای شروع شاید بهتره از اونجایی بگم كه: سرت رو كه بلند می كنی حتی اگه زمینی زمینی هم باشی آسمون رو می بینی كه با تمام پهنا جمع شده یجا میخای جلو بری خودتو لایق نمی بینی میخای پاپس بكشی وبرگردی طاقت نمیاری،برمیگردی حرفاتو آماده میكنی شكایتها،درد دلها،توبه نامه هارو حتی حرفای خصوصیت رو كه احدی اونهارو نشنیده،اما تاچشم به اقا میندازی تنها كاری كه حس میكنی قادری انجام بدی ،یا نه اصلا فكر میكنی برای اون افریده شدی بوسیدن،می بوسی هرجای حرم رو كه شد ضریح رو،زمین رو هرجا كه بوی اقارو بده می بوسی انگار با لبات بوی اقارو دنبال میكنی شاید اگه خیلی وقت باشه كه اقارو ندیده باشی می دوی تا اقارو بغل كنی ودر آغوشش بكشی.كمی خودمانی تری با اقا،انگار میشنوی صدای اقارو كه می گه مهمون حبیب خداست بفرمایید بالای خونه،میری یه گوشه پیدا می كنی ومیشینی اگه غمگین باشی و گره توكارت باشه سرت رو به نشونه ی غم روی دیوار میذاری وچشماتو می بندی تا چشم تو چشم اقا باهاش صحبت كنی ودرد دلتو بگی اگه كمی بی غم تر باشی یا وقتی اقارو دیدی انچنان مشتاق دیدار شدی كه غمهاتو بیرون حرم جاگذاشته باشی زیارت نامه رو باز میكنی وبه رسم ادب سلام میگی وعرض ارادت میكنی زیارتنامه كه تموم شد یه گوشه ای میخزی،ظاهر بین هم كه باشی محو آینه كاری ها میشی هرچقدر هم كه ظاهربین باشی آخر سر به این میرسی كه المومن مرات المومن،به خودت نگاه میكنی غرق گناه،مشغول تباهی،شروع میكنی به دعا كردن آقاجون شنیدم هركسی شمارو به آقازادتون قسم بده دست خالی برنمیگرده،آقاجون،جون جوادت مشكلمو حل كن،دردمو دوا كن،نذر كردم اگه گره ی كارم وا بشه الساعه بیام دوباره برای پابوس،دوكسیه هم نه اصلا پنج كیسه هم بیارم برا كفترات،نذرمو ادا كنم دستم بدومنت شاه رضا.بعد اینِ كه احساس میكنی با یه دوست صمیمی قدیمی درددل كردی وسبك شدی اونقدر كه وقتی میای بیرون احساس میكنی تو همون آسمونی هستی كه اول فقط می دیدیش اما این بار داری پرواز میكنی ولی با پاهات چون همه ی چشما كه مثل چشم تو محرم نیستن.میای از كفشداری كفشاتو پس بگیری خادمای اقا بهت یه جفت بال می دن و میگن زیارت قبول،التماس دعا،میخای بیای بیرون احساس میكنی یه چیزی رو جاگذاشتی برمیگردی از همون جایی كه نشسته بودی دلتو برداری اما هر چی میگردی میبینی نیست كه نیست از اونایی كه اون كنارا نشستن می پرسی ببخشید آقا شما اینجا یه دل ندیدی ،همه با تعجب بهت نگاه میكنن ومیگن برو عمو خدا روزیتو جای دیگه حواله كنه.ناامید برمیگردی كه بیای بیرون با خودت میگی برم توی ضریحم یه نگاهی بكنم میری و سرتو می چسبونی به ضریح میبینی یه دلبری دلتو برده وانداخته توی ضریح یه لبخند رضایت می زنی وعقب عقب خداحافظی میكنی ومیای بیرون اینجوری میشه كه بیدل برمیگردی خونهمیرحسین آل محمد

 

دوشنبه 29/4/1388 - 16:56
طنز و سرگرمی
نمك ونمكدانبه یاد دارم كه همیشه وقتی در ازای كار خوبی كه در حقم انجام می شد كار بدی می كردم به من می گفتند نمك خورده ای ونمكدان شكسته ای یا می گفتند بشكند دستی كه نمك ندارد،همیشه در ذهنم بود كه نمك لطف دیگران را با نمك جبران بجا آورم ولی افسوس كه انگار نمكدان شكنی در این زمانه مرسوم شده است.همیشه در این جدال نمك ونمكدان به این فكر می كردم كه خواهان نمك باشم ونمكدانها را محترم بشمارم ولی افسوس انگار كسی در این روزها بی  خودی برای كسی نمك نمی ریزد البته بی انصافی است كه این موضوع را یاد آوری نكنم كه خیلی ها هم به اصطلاح خیر پدرشان به دیگران نمك می دهند اما نه همین طوری،بلكه انها به زخمهای دیگران نمك می پاشند،خب این هم نوعی نمك ریختن است دیگر.اما در این میان آدمهای نمكی زیادی هستند كه شاید در ظاهر بی نمك باشند اما در زندگی شان خوب كه ریز می شوی می بینی نمك زندگی شان به قدری زیاد است كه تمایلی به این زندگی شور ندارند واین رسم نمكین بودن از قدیم الایام مرسوم بوده ودر تاریخ فقط مردان نمك اند كه باقی مانده اند و میلیونها نفر در تار وپود زمین پوسیده اند ورفته اند .پس نتیجه می گیریم كه نمكی بودن در دراز مدت سبب ماندگاری است،اما از همه ی اینها كه بگذریم این نمك كه زیادی اش سبب ماندگاری است ومقدار كم آن سبب خوشمزگی وخوش طعمی است پس  چرا كسی در نمكزار زندگی نمی كند؟ این نمك كه سبب استواری و استحكام بنیان خانواده هاست وهمین نمك كه به هر كس كه بذله گو باشد به ان با نمك ودر مقیاس بالا نمكدان هم اطلاق می شود و همین نمك كه سبب ماندگاری است چرا خیلی ساده از كنارش رد می شویم وتوجهی به نمكزارها نمی كنیم شاید نمكها هم در این زمینه به انسانها می گویند:نمك خورد ونمكدان را شكست ویا حتی شاید می گویند:بشكنددستی كه نمك ندارد .پس بیایید قدر نمك دیگران را بدانیم وبه نمكدانها احترام بگذاریم وبرای ماندگاری نمكین شویم وزندگی را آنقدر با نمك شور نكنیم كه طعم خود زندگی را فراموش كنیم.سید حسین آل محمد
شنبه 7/10/1387 - 22:23
شعر و قطعات ادبی

پشتی  خانه ی  ما

پشتی خانه ی ما تنها جزیی است كه در خانه ی ما ماندگار شده است،از آن زمانی كه ما روی موكت می نشستیم تا زمانی كه فرش خریدیم و تا الان كه روی سرامیك كف خانه فرشهای بریده بریده پهن كرده ایم و روی مبل می نشینیم،اما با آن تفاوت كه پشتی دیروز طرحی بود از زندگی ورنگهای زنده وپشتی امروز نقشی است از صنعت ورنگی مصنوعی اما با كیفیت !دیروز برای هركه احترام قائل بودیم پشتش ، پشتی می گذاشتیم اما امروز برای هركس  كه احترام قائلیم پشتی را كنار می زنیم وبرایش مبل می گذاریم !دیروز پشتی در جهیزیه ی دختران جایگاهی بس والا داشت،اما امروز سرویس چوبی جای آن را گرفته است!اما این تغییرات تنها در پشتی خانه ی ما اتفاق نیفتاده است بلكه اتفاقات دیگری هم رخ داده است.دیروز ما به مسلمان بودنمان افتخار می كردیم وبعدها به ایرانی بودنمان وامروز به پایتخت نشین بودنمان! اسلام دیروز طرحی بود برای زندگی اما اسلام امروز گویا نقشه ای است برای عقب ماندگی(؟) دیروز هر كس كه با ارزش بود محترم بود اما امروز هركس كه ضد ارزش است محترم ! دیروز آموزش دین به فرزندانمان در اولویت بود و امروز آموزش زبان انگلیسی آن هم با موزیك !شاید همیشه تغییر لازم است، اما آیا تا آنجا كه ضد ارزشی ارزش شود؟ من كه خود هم خواهان پشتی وطرح قدیمی وموكت نخ نما واسلام وارزشهای دیروز هستم و هم خواهان تفكر وخلاقیت وابتكار ونو اندیشی امروزم ولی ای  كاش می توانستم  پشتی    قدیمی   خانه ی سنتی  مان را  در  آغوش بكشم !سید حسین آل محمد   22   خزان ماه دوم 87
شنبه 7/10/1387 - 22:21
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته