شعر و قطعات ادبی
آنچه با خون جگر اندوختی آتشی انداختی و سوختی
چون شکایت پیش داور می بری خود ندانستی و نار افروختی
این فراافکندنت دیگر ز چیست از کجا این حقه ها آموختی
گر به بادمجان نگاهی داشتی کی ترا خر کره ای بسپوختی 1
1.اشاره به داستان کنیزک و خر مثنوی معنوی
يکشنبه 20/11/1387 - 21:24
خواستگاری و نامزدی
دل بود و دماغی و عیالی و الاغی یک خانه خشتی و دگر شش یک باغی
از صبح تلاشی که نگو کندن جانی تا خانه بری آخر شب لقمه نانی
در مسجد ده شامگه و ذکر و نمازی با خالق خود صحبتی و راز ونیازی
يکشنبه 3/9/1387 - 23:18
طنز و سرگرمی
هی بهت گفتم داداش زودتر بیا و زن بگیر طوق لعنت را به گردن کن بکن خود را اسیر
گوش ندادی تو به حر فام رومو انداختی زمین خاک عالم بر سرت شد رفت جوونیت گرگ پیر
يکشنبه 3/9/1387 - 23:16
طنز و سرگرمی
خدا را شکر کارا رو به راهــــــــه مزن غر دیگــــــــــه ناشکری گناهه
خلایق روز وشب در حال خنـــدن همه سر مست و خوش مانند بندن
بحمــــدلا کســـی مشکل نداره کسی اینجـــــــا غمی در دل نداره
همه با معرفت اهل کـــــــلاسن به فکر همدیگه نه اسکناســــــن
مث ریگ پول تو دست این و اونه دل پیرا هنوز خیلـــــــــــی جوونه
همه مرد خدا واهل دینن به جز خوبی زهم چیزی نبینن
زنا و دخترا خیلی نجیبن تموم اغنیامون دست به جیبن
هنرمندن ماشالا دخترامون الهی شکر خدا ساخته برامون
پسرهامون غیور و سر به راهن پدرهاشون براشون جون پناهن
عدالت حاکمه دانش وزیره جهالت مرده و ظلمت اسیره
خلاصه اینجاها عین بهشته فقط اون کس که اینها رو نوشته
عزیزم ناقصه عقلش دیوونس همه حرفا رو اون کرده پیش و پس
يکشنبه 3/9/1387 - 23:14
شعر و قطعات ادبی
چشم گریان و پریشان حال و زار
نیمه شب نالان ز جا برخاستم
من در آن تاریکی بی انتها
روی زیبای تو را می خواستم
يکشنبه 3/9/1387 - 22:44
ادبی هنری
وقتـی که در دوردستهای وجودم گم می شوم طلوع عشق را از افق هستی می بینم . وقتی پای خیال را از حیات خاکی بیرون می گذارم فرشتگان افلاکی به استقبالـم می آیند وقتی چشمهایم بسته است دنیا را بهترمی بینم . آه وقتی که فرو ریختن برگهای خشک اندیشه ام را در خــزان خیال خویشتن می بینم تمام وجودم از سردی آن می لرزد.می بینم که رفتنـی ام بر خلاف آنچه اندیشه ام بود .آری هیچم و بر سر همه چیز بودنم بر همه می تــــاختم .افسوس اگر این را می دانستم از پنجره دیگری به دنیا می نگریستم
يکشنبه 3/9/1387 - 22:41
شعر و قطعات ادبی
بیا چنگی بزن بر تار و پودم
که من سرشار از شعر و سرودم
بیا بشکن سکوت بی نوا را
ز سازم بشنو آواز خـــــدا را
يکشنبه 3/9/1387 - 21:24
ادبی هنری
دیری است که خنکای نسیم شعری برگهای دفترم را نوازش نداده است . شوری بایدم؛ اندیشه نویی که از ژرفای اندیشه های کهن آسمانیان برخاسته باشد . ابرهای لحظاتم باشتـــاب از گنبد گردون زندگی می گذرند . گریز می باید از این گرداب . عشق را مرداب نشینی نمی شاید . در قرن پدیده های برتر هم می توان به تماشای شکفتن لاله و نسرین نشست. آه و افسوس سلاح درهم شکستگان است.کشتی دل را نگذاریم که بر گل نشیند.هنوز هم مشام بوی گل را میان بوی دود و الکل می فهمد.صدای سماع از خود رها شدگان را در ورق خوردن دیوان کبیر می توان شنید.هنوز سطور دفتر حافظ رنگ شیدایی دارد.تنها نگوییم که هر زندگی مرگ دارد.بنگریم که در هر مرگی زندگی تازه ای جریان می یابد.در هوای پاک آواز هزاردستان نفسی تازه کنیم. حقیقت جاودانه است. محبت ازلی است. ناپاکی ها زدوده می شوند و دگر بار پاکی حکمرانی می کند. از زمان بیاموزیم . هر دم تازه شویم. تازه شویم تا میان خاموشان بلندآوازه شویم.
يکشنبه 3/9/1387 - 21:23
شعر و قطعات ادبی
خون دل است که می اش نام کرده اند
این سرخ وش که در جگر جام کرده اند
گور است این دخمه چارگوش دور تو
کاشانه اش اگر چه دلا نام کرده اند
در انحصار کسی نیست عاشقی
ای در حصار خویش تو را خام کرده اند يکشنبه 3/9/1387 - 21:22
ادبی هنری
وقتی که از آسمان آتش می بارید تن خسته کوچه زیر پیراهن سیاهش می سوخت. هیچ رهگذری حال او را نمی پرسید و کوچه تنهای تنها بود. هنگـامی که به یاد روزهــــــای گذشته می افتاد، آه از نهادش بلند می شد . کوچه در حسرت پوشیدن پیراهن گل بود ؛ مثل ایام قدیم ؛ کاش یکبار دیگر میشد... اما...خنجری بار دگر سینه او را شکافت.آه... کوچه از رویا بیرون آمد.دررگهای خشکیده او دگر هیچ نبود.جراح آمده بود تا با قلبی که خود ازفولاد ساخته بود ، خون پس مانده را در رگهای کوچه به جریان اندازد. اما این کوچه دیگر کوچه نبود.
يکشنبه 3/9/1387 - 21:20