• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5053روز قبل
داستان و حکایت
 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر كشاورزی بود. 

 

كشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می كنم اگر توانستی دم یكی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد.

در طویله اولی كه بزرگترین بود باز شد، باور كردنی نبود. بزرگترین و خشمگین ترین گاوی كه در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می كوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله كه كوچكتر بود باز شد. گاوی كوچكتر از قبلی كه با سرعت حركت كرد. جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش كنم؛ چون گاو بعدی كوچكتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور كه فكر میكرد، ضعیف ترین و كوچكترین گاوی بود كه در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگیرد ...

اما....... گاو دم نداشت!!!!

 

« زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممكن است كه دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود ...
برای همین سعی كن كه همیشه اولین شانس را دریابی »

 

 

 

 

دوشنبه 20/6/1391 - 4:17
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته