• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6889روز قبل
محبت و عاطفه
چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد‌ که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود


او از همه نفرت داشت الا نامزدش.


روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند روزی دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود


تا اینکه شخصی حاظر شد یک جفت چشم به دختر اهدا کند


آنگاه بود که توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش


پسر شادمانه پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟


دختر وقتی دید پسر نابینا است شوکه شد بنابراین گفت:


متاسفم نمیتونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی


پسر در حالی که به نای صورتش اشک میریخت


سرش را پائین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد


بعد رو بسوی دختر کرد و گفت :


بسیار خب فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش!!!

شنبه 10/6/1386 - 14:35
دعا و زیارت
 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند

کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق

خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب

لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که

بايستي و به من بگويي:سلام؛اما

تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک

صندلي بنشيني. بعد ديدمت

که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت

تلفن کردي تا از آخرين شايعات

با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با آ نهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با

من حرف بزني.متوجه شدم

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به

سوي من خم نکردي. تو به

خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون

را روشن کردي.نمي دانم

تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي

آن مي گذراني؛ در حالي که

درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو

در حالي که تلويزيون را نگاه

مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از

آن که به اعضاي خوانواده ات

شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من

هميشه در کنارت و براي کمک به

تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با

ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت

دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز

کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت

دارم. روز خوبي داشته باشي...

شنبه 10/6/1386 - 14:34
ادبی هنری
 
- خداراشکرمیکنم که هرروزصبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.

- خداراشکرکه گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم میآورد که اغلب اوقات سالم هستم.
- خداراشکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.

- خداراشکرکه باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم.این یعنی آنها زنده اند.

- خداراشکرکه باید خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.

- خداراشکرکه باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.

- خداراشکرکه خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

- خداراشکرکه این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

- خداراشکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

- خداراشکرکه درپایان روز از خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن دارم.

- خداراشکرکه سروصدای همسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.

- خداراشکرکه باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.

- خداراشکرکه من در سختی و آسانی شکرش را به جا میآورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم.



شنبه 10/6/1386 - 14:29
ادبی هنری

چهار شمع به آرامی می سوختند . محیط انقدر ساکت بود که می شد صدای انها را شنید . اولین شمع گفت : (( من صلح هستم هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد فکر می کنم که به زودی خاموش شوم . )) هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله ان کم و بعد خاموش شد . شمع دوم گفت : (( من ایمان هستم واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . )) حرف شمع ایمان که تمام شد نسیم ملایمی وزید و ان را خاموش کرد . وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت : (( من عشق هستم توانایی ان را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند انها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند . )) پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که 3 شمع دیگر نمی سوزند . چهارمین شمع گفت : (( نگران نباش وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم . )) چشمان کودک درخشید . شمع امید را

 

 

شنبه 10/6/1386 - 14:27
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته