• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 9
تعداد نظرات : 14
زمان آخرین مطلب : 6583روز قبل
محبت و عاطفه

 

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

دوشنبه 3/4/1387 - 13:16
ادبی هنری

 

آره قشنگم ... دارم میرم... کاش اینطوری بدرقه ام نمی کردی...من که به تو بدی ای نکردم...فقط دوستت داشتم... همین...این گناه بود؟غرورم له شد ... باشه ... بازم اشکالی نداره...همه چیزم فدای تو... حتی غرورم...ولی حالا دیگه بهم ثابت شد تلاشم بیهوده بود...دارم میرم...میرم تا خودمو یه جا گم و گور کنم...میرم تا کمتر درد بکشم...حسرت با تو بودن رو...کاش میتونستم فراموشت کنم.کاش همه این اتفاق ها خواب بود...اگه چیزی گفتم که رنجیدی منو ببخش.دیگه مزاحمت نمیشم...خداحافظ مهربونم... خداحافظ...

 

دوشنبه 3/4/1387 - 13:13
ادبی هنری

 

نمی دونم چی شد که یهو شدی صاحب قلبم. من خیلی عادی داشتم زندگیمو می کردم.آره با تو ام. تو که دلمواسیر خودت کردی. تو که داغی نگاه معصومت هنوز داره منو می سوزونه.از وقتی دیدمت دلتنگی هام چند برابر شده. فکر اینکه به تو می رسم یا نه شب و روزمو ازم گرفته.یا قلبمو پس بده یا تنهام نزار.می دونم که قلبم تا ابد اسیرته. پس منو باور کن و نگاهتو از من دریغ نکن.هرشب با خیال داشتن تو می خوابم و هر صبح با تصور تو از خواب بیدار میشم.طرح زیبای چهره ات ، گرمی نگاهت ، صدای قشنگ و مهربونت هیچوقت از یادم نمی ره.با من بمون . تنهام نزار

 

دوشنبه 3/4/1387 - 13:10
محبت و عاطفه

 

كاش اینچنین با تو وداع نمی گفتم

مهربانی تو

بیشتر آزارم می دهد ....

 

 

 
سه شنبه 21/3/1387 - 1:51
محبت و عاطفه

این بار با دلی پرغصه دفتر درماندگی هایم را سیاه می کنم

خوب ها چه زود بد می شن

مطمئن باش و برو ضربه‌ ات كاری بود دل من سخت شكست و چه زشت.... به من و سادگی‌ام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

 صدایم را در گلو خفه کردم و بر آتشم آب حسرت ریختم، که مبادا در رفتنش تردید کند. هر چند دل او جلوتر رفته بود.

     اشکهایم را این مهمان های نا خوانده ولی همیشگی چشمهایم را با شکوفه های خنده آذین کردم و تقدیمش داشتم تا با خود ببرد، یادم را، نامم را ...

 

او رفت. رفتنش برایم مردن بود، نه مرگ او نه، مرگ آرزوهایم مرگ همه آن چیزهایی که با رفتنش از دست رفت.

دوشنبه 30/2/1387 - 3:46
دانستنی های علمی
دنگ  دنگ  ناقوس ها در چند ثانیه... به اسکله می رسدملوان ها خستگی را از شانه های دریا می تکانندسکان دار نگاهی به عرشه می اندازد  وُ دست ها روی دست تکان که می خورندکشتی آه سردی می کشد   وُ به سمت ماه حرکت می کندماه شقه می شود درست به دو قسمت مساویو درست نمی دانیهمین حالا با کوه های یخ چقدر فاصله داری آیا پنگوئن ها در سالگرد ازدواجشان کف می زنندتا لرزه ای بزرگ پری دریا را برقصاندو کشتی در چند ثانیه ...

در اسکله ای چشم به راه پهلو بگیرد

 

 
شنبه 7/2/1387 - 4:32
محبت و عاطفه
وقتی از مادر متولد شدم..صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود. به او گفتم تو کیستی؟ گفت :غم! فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با اون بازی خواهم کرد. ولی بعدها فهمیدم!! که من عروسکی هستم در دستان غم
جمعه 6/2/1387 - 0:44
دانستنی های علمی

سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی که همه از نورت استفاده کنن و اصلا نگاهت نکنن . مثل ستاره کم نور باش تا تو خلوت شباشون دنبالت بگردن...

جمعه 30/1/1387 - 20:50
محبت و عاطفه

درگوش برگی که خاموش می سوخت گفتم:

 

 مسوز, این چنین گرم در خود مسوز!

 

مپیچ, این چنین تلخ بر خود مپیچ!

 

که گر دست تقدیر کور تو را میدواند به دنبال باد ,

 

مرا می دواند به دنبال هیچ........."

 

 

چهارشنبه 28/1/1387 - 18:55
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته