فروید این اختلال رفتاری را نوعی وسواس می داند و آن را تکرار وسواسی حرکات نامیده است. کودکان مبتلا ؛ بی انکه متوجه عواقب رفتار خود باشند و یا اینکه مسئولتی در مورد ان قبول کنند، هرکاری دلشان می خواهد انجام می دهند و همه امیال و خواسته های خود را سریعا و بی محابا برآورده می کنند. آنان به حرف کسی گوش نمی دهند و تحت تاثیر نصیحت و تنبیه نیز واقع نمی شوند. طرز فکر این کودکان ابتدایی و جادویی است، برای مثال ، تصور می کنند همه چیز خود به خود صورت می گیرد و کسی را یارای کنترل ایشان نیست. ارتباط آنان با دیگران سطحی است و بیشتر از عمل استفاده میکنند تا قول و زبان. این کودکان مشاهده گران خوبی هستند و حرکات را سریع فرا میگرند . اکثرا به صورت دوسته جمعی به بازی و تفریح می پردازند و تنها کارهایی را که مایلند ، انجام میدهند. در بررسی علت پیدایش این بیماری، عوامل ارثی ، بهره هوشی و عوامل جسمی دخالت چندانی ندارد ، بلکه مسئله کاملا رفتاری و یاد گرفته شده است. مادران این گونه کودکان در واقع هسته مرکزی بیماری ایشان را تشکیل میدهند. زیرا مهمترین هدف این مادران در زندگی ؛ داشتن کنترل کامل بر فرزندان بوده است ، به طوری که آنان مایلند فرزندانشنان چون عروسکی مومی در اختیار شان باشند . از همان روزهای اولیه که کودک به راه افتاده و زبان باز کرده است، این مادران مرتب شکایت میکنند که من از عهده او بر نمی آیم، البته منظور آنان این است که " من نمی توانم صد در صد فرزندم را کنترل کنم." بنابراین ، فکر غیرقابل کنترل بودن از سنین بسیار کم در این کودکان پیدا می شود و این احساس در آنان مایه می گیرد که چون " مادرم حریف من نیست ، پس هیچ کس دیگر هم حریف من نخواهد بود، لذا هر کاری بخواهم می توانم انجام دهم." علاوه بر این بایستی توجه داشت که مادران اینگونه کودکان افرادی دمدمی مزاج و ناپایدار هستند و از ارزش های بسیار متنوع برای کنترل کودک خویش استفاده میکنند، به طوری که هر گاه یک روش اثر نداشته باشد بدون مداومت آن را عوض می نمایند و بدین ترتیب سبب می گردند وجدان یا فراخود مناسبی در این کودکان بوجود نیاید.بدین جهت گاهی این کودکان فاقد کنترل درونی نیز می نامند. معمولا والدین این کودکان با یکدیگر اختلاف نظرهای شدیدی دارند و دایما در حال مجادله با یکدیگرند و اغلب احساسات خود را نیز عملا بروز می دهند. در بسیاری از مواقع پدر با پسر علیه مادر و دختر با مادر علیه پدر همداستان می شوند و مجادلات خود را به فرزندان منتقل میکنند و احتمالا منشا تمایلات همجنس گرایی که در بیشتر این کودکان و نوجوانان دیده می شود، همین رابطه صمیمی با جنس موافق است. پدران اکثر این کودکان بیان می کنند که " خود ما هم در کودکی همینطور بوده ایم." و هدف از این نوع اظهارات کم کردن اهمیت رفتار ناشایست کودک است. کتک زدن و تنبیه بنی بویژه از نوع بسیار خشن در اینگونه خانواده ها رواج دارد. از لحاظ آموزش و پرورش نقش معلم در تربیت و بازگرداندن این کودکان به حالت عادی بسیار مهم و حساس است. زیرا جلب اعتماد آنان به خاطر روابط سطحی و ناپایداری که با دیگران برقرار میکنند، بسیار مشکل می باشد. حتی هنگامی هم که به کسی نزدیک می شوند؛ بیشتر تلاش دارند از او به منظور برآوردن خواسته های خود بهره بگیرند. در درمان این کودکان ؛ تنبیه هیچ اثری ندارد، چون اکثریت آنان قبلا بارها شدیدا تنبیه شده اند و احتمالا حساسیت خود را نسبت به تنبیه بدنی از دست داه اند. شاید استفاده از آنان در انجام اموری که توان انجام آن را دارند تا حدوی موثر باشد، اما بیشتر موارد مناسب خواهد بود که این قبیل از کودکان را از محیط جدا کرد و در مراکز ویژه به مدت دو سال تحت شرایط تربیتی جدیدی قرار داد. با این شرایط جدید تربیتی احتمالا حدود 50 تا 60 درصد این کودکان اصلاح میگردنند. اما درمان بسیاری از آنان که در سال های اولیه زندگی صدمات شدیدی دیده اند، مقدور نیست و تدریجا با افزایش سن به جوانان بی بند و بار مبدل میگردند.
تا به حال شده است ناگهان به خودتان بیایید و متوجه شوید که به مونیتور کامپیوتر یا صفحات کتاب زل زده اید اما هیچ چیزی وارد مغزتان نمی شود؟ در چنین لحظه ای احتمال دارد حالتی از گسستگی به شما دست داده باشد. گسستگی حالتی است بین خواب و بیداری و اندکی از هر دو، به طور همزمان. حالت گسستگی برای ارفاد به شیوه های متفاوت احساس می شود. بعضی از افراد احساس می کنند اندکی منگ شده اند. بعضی دیگر احساس می کنند اشیا را زیاد خوب نمی بینند یا لبه های اشیا محو هستند. بعضی دیگر می گویند که احساس می کنند از پشت یک توری به اشیا نگاه می کنند و از لحاظ هیجانی ، کرخت شده اند. خود شما هم بارها گسستگی را تجربه کرده اید. مثلا در حال رانندگی بوده اید و ناگهان به خود آمده اید و دیده اید که چند خیابان را رد کرده اید بدون آنکه یادتان بیاید در این مدت چه چیزهایی دیده اید (این حالت "هیپنوتیزم جاده ای" (highway hypnosis) نیزنامیده می شود). یا این با کسی مشغول صحبت بودید و بعد اصلا به یاد نمی آورید که درباره چه چیزی صحبت می کردید یا با دوسستان مشغول صحبت هستید، صدای او را می شنوید ، سرتان را به حالت تایید تکان میدهید ، اما واقعا آنجا نیستید. شما به طور فیزیکی آنجا هستید ، اما ذهنتان جای دیگری است. بعد می بینید که دوستتان در حال تکان دادن دستش جلوی صورت شماست و می گوید: "کجایی بابا؟! ". گسستگی یک مکانیسم حیاتی (لازم برای زنده ماندن) است. سیستم عصبی انسان وقتی به حداکثر ظرفیت خود برای پردازش محرک ها (هم محرک بیرونی و هم محرک درونی ؟) می رسد از گسستگی کمک می گیرد. تصور کنید مجبورید تمام روز با مردم مختلف سر و کله بزنید طوری که در پایان روز دیگر نمی توانید حواستان را متمرکز کنید . دایم معلق هستید و در یک خلاء ، که در آن هیچ فکر و هیچ زمانی وجود ندارد ،شناور می شوید. حتی کارهایی که دوست دارید (مثلا کتاب خواندن یا تلویزیون نگاه کردن) برایتان جالب نیستند. گسستگی روی انرژی متراکم و بی قراری که درونتان وجود دارد یک "سرپوش" می گذارد. گسستگی بدن را کرخت و بی حس می سازد طوری که فرد در درون خود کمتر احساس استرس و رنج می کند. این یک برنامه موقت و خوب است که طبیعت تدارک دیده تا هنگامی که احساس کلافگی می کنیم به کمک ما بیاید . اما این سیستم نقاط منفی هم دارد. گاهی گسستگی اندکی بیش از حد می شود و فرد مسیر زمان / و یا خودش را از دست می دهد ، و در عوض برای اینکه بتواند در طول زمان پیش برود و خودش (شخص خودش یا شخصیتش) را در آن لحظه ادامه دهد ، یک شخصیت دیگر برای خودش دست و پا می کند. افرادی که گسسته می شوند (حالت گسستگی به آنها دست می دهد) توالی زمان یا خودشان و رشته افکار و خاطرات خود را از دست می دهند. انها یادشان نمی اید که هستند، از کجا آمده اند ، کجا هستند ، چه کار می کنند. بعضی از افراد تعریف می کنند که یک روز صبح از خوبا برخاستند و ناگهان خودشان را نشناخته اند. آنها از خودشان پرسیده اند : من کی هستم؟ اسمم چیست؟ اینجا کجاست؟ این حالت شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشد اما می تواند بسیار تعجب برانگیز و حتی ترسناک باشد. افرادی که در کودکی خاطرات تروماتیک داشته اند از یکی از انواع گسستگی رنج می برند. در موارد پیشرفته و مفرط ، گسستگی ممکن است باعث شود افراد احساس کنند چند شخصیت دارند. کسانی که از مکانیزم دفاعی گسستگی استفاده می کنند نگرشی "منقطع" از خودشان در دنیا دارند. زمان و احساسی که از خودشان دارند جریان پیوسته ندارد. اکثر مردم می دانند و یادشان می اید در کودکی به کدام مدرسه رفته اند، چه کار کرده اند، بزرگتر که شدند که بودند و چه کار کرده اند. برای مثال جرج می داند همیشه جرج بوده است همان جرجی است که 25 سال پیش بوده است. اما افرادی که گسستگی شدید دارند (در حد لالیگا :p ) بعضی مقاطع زندگی خود را به یاد نمی آورند. آنها به کمک گسستگی موقتا می توانند از دنیای واقعی "قطع ارتباط " کنند (دیس کانکت شوند ) و چند لحظه (یا چند روز ) در دنیای واقعی زندگی کنند که با افکار ، احساساتیا خاطرات غیر قابل تحمل انباشته نشده است.
-- گسستگی از انواع فرعی مکانیزم دفاعی انکار هست . افراد خودشیفته از این مکانیزم استفاده می کنند.