بسمه تعالی
دفترچه ام را که برگه هایش از جنس برگ های پاییزی است ورق میزنم.میخوانم هر
آنچه را در سال های گذشته نوشتم.میخوانم نوشته های قلمی را که جوهرش اشک چشم است.
میخوانم درس های زندگی ام را.
این روزا ها دوباره نم نم بارون و صدای شر شر ناودون مرا به
خواندن این دفترچه سوق میدهند.
در یکی از برگ هایش نوشته ام:
ای آدمی زاد،با خود چه میکنی؟!
به کجا میخواهی بروی؟!
مقصدت کجاست؟!
چه جایی را بهتر از آغوش خدا یافته ای، که انقدر برای رسیدن
به آن خود را آزار میدهی؟!!!
من را میبینی؟!
هر روز تنها به یک نفر باشوق سلام میدهم.
تنها آغوش یک نفر را قبول دارم.
تنها به امید او زندگی میکنم.
و تنها به یک نفر با لبخند واقعی شب بخیر میگویم.
من هم جواب سلامم را شنیدم، هم هم آغوش بهترین شدم،هم
امیدوارم و هم از او شب بخیر میشنوم.
اعتراف میکنم به همچین کسی بدی هم میکنم.او لبخند میزند و
میبخشد.
راستی مقصد تو که غیر از آغوش خداست، همچین زندگی را برایت
میسازد؟!!!
در برگی دیگر نوشتم:
این روزها دلم نمیاد پا هایم را روی برگ ها بگذارم.برگ هایی
که چند فصل به شهرم طراوت داد.آنها گناهی ندارند، فقط روی زمین افتاده اند و زرد
شدند.
راستی تو ای آدمی که مادر پیرت را تنها گذاشتی،گناهش چه
بود؟
در برگی دیگر نوشتم:
("تو این لحظه هایی که دورم ازت
همه خاطره هامونو خط به خط
دوباره تو ذهنم نگاه میکنم
دارم اسمتو هی صدا میکنم")
یادت است شعر این آهنگ را شاید کسی که آن را سروده، دلتنگ
بوده اما یک سوال چقدر دلتنگ منجی خود هستیم که برای او شعر بگوییم؟؟؟!!!
در برگی دیگر نوشتم:
دیگر هیچ نمی نویسم تنها بدان برای که رضای که زندگی بکنی،
برای لبخند که تلاش بکنی و برای سلامتی که دعا کنی!