• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
علم امام[1]
بي‌شك اهل بيت پيغمبر(ص) بيش از ساير مردم از علوم آن حضرت، بهره‏مند بودندچنانكه درباره ايشان فرمود: «لا تعلموهم فانهم اعلم منكم‏»[2] مخصوصاشخص اميرمؤمنان(ع) كه از دوران كودكي در دامان رسول خدا(ص) پرورش يافته و تا آخرينلحظات عمر آن حضرت ملازم وي و همواره در صدد فراگرفتن علوم و حقايق ازپيامبراكرم(ص) بود و درباره‌ي وي فرمود: «انا مدينه‌العلم و علي بابها»[3] و از خود اميرمؤمنان(ع) نقل شده كهفرمود: «ان رسول‌الله صلي‌الله‌عليه‌و‌آله علمني الف باب و كل باب يفتح الف بابفذلك الف الف باب حتي علمت ما كان و ما يكون الي يوم القيامه و علمت علم المنايا والبلايا و فصل الخطاب‏»[4] يعني رسول‌خدا(ص) هزار باب علم بهمن آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر مي‏گشايد و مجموعا مي‏شود هزار هزار باب، تاآنجا كه از هر چه بوده و تا روز قيامت‏خواهد بود آگاه شدم و علم منايا و بلايا(مرگها و مصيبتها) و فصل الخطاب (داوري بحق) را فرا گرفتم.
ولي علوم ائمه اهل بيت (ع) منحصر به آنچه از پيامبر اكرم (ص) بي‌واسطه ياباواسطه شنيده بودند نبوده است بلكه ايشان از نوعي علوم غير عادي بهره‏مندبوده‏اند كه به صورت «الهام‏» و «تحديث‏»[5] به ايشان افاضه مي‏شده است نظيرالهامي كه به خضر و ذوالقرنين[6]و حضرت مريم و مادر موسي عليه السلام شده[7] و بعضا در قرآن كريم تعبير به «وحي‏»گرديده كه البته منظور از آن، وحي نبوت نيست و با چنين علمي بوده كه بعضي از ائمهاطهار(ع) كه در سنين طفوليت به مقام امامت مي‏رسيدند از همه چيز آگاه بودند و نيازيبه تعلم و فراگيري از ديگران نداشتند.
اين مطلب، از روايات فراواني كه از خود ائمه اطهار عليهم السلام نقل شده وبا توجه به عصمت ايشان، حجيت آنها ثابت است استفاده مي‏شود. ولي پيش از آنكه بهذكر نمونه‏اي از آنها بپردازيم به آيه‏اي از قرآن كريم، اشاره مي‏كنيم كه از شخصيا اشخاصي به عنوان «من عنده علم الكتاب‏»[8] ياد كرده بعنوان شاهد بر حقانيتپيغمبر اكرم(ص) معرفي مي‏كند، و آن آيه اين است: «قل كفي بالله شهيدا بيني و بينكمو من عنده علم الكتاب‏»[9] بگو براي شهادت ميان من و شما، خدا وكسي كه علم الكتاب دارد كفايت مي‏كند.
بدون شك، چنين كسي كه شهادت او قرين شهادت خداي متعال قرار داده شده وداشتن علم الكتاب، او را شايسته چنين شهادتي كرده داراي مقامي بس ارجمند بوده است.
در آيه ديگري نيز اشاره به اين شاهد كرده و او را «تالي تلو» رسول خدا (ص)شمرده است: «افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه...»[10] و كلمه «منه‏» دلالت دارد بر اينكهاين شاهد از خاندان رسول‌خدا(ص) و اهل بيت اوست و روايات متعددي از طريق شيعه واهل سنت، نقل شده كه منظور از اين شاهد، علي بن ابي طالب (ع) است.
از جمله، ابن مغازلي شافعي از عبدالله بن عطاء روايت كرده كه گفت: روزي درحضور امام باقر(ع) بودم كه فرزند «عبدلله بن سلام‏» (يكي از علماء اهل كتاب كه درزمان رسول خدا (ص) اسلام آورد) عبور كرد، از آن حضرت پرسيدم: آيا منظور از «منعنده علم الكتاب‏» پدر اين شخص است؟ فرمود: نه، بلكه منظور علي بن ابي طالب (ع)است كه آيه «و يتلوه شاهد منه‏» و آيه «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا...» نيز در شان او نازل شده است. و نيزچندين روايت از طرق فريقين نقل شده كه منظور از «شاهد» در سوره هود، علي بن ابيطالب (ع) مي‏باشد[11] و با توجه به ويژگي ياد شده «منه‏»روشن مي‏شود كه مصداق آن جز آن حضرت كسي نبوده است.
اهميت داشتن «علم الكتاب‏» هنگامي روشن مي‏شود كه در داستان حضرت سليمان(ع) و احضار تخت بلقيس كه در قرآن كريم آمده است دقت كنيم در آنجا كه مي‏فرمايد:«و قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك...»[12] يعني كسي كه بهره‏اي از علم‌الكتابداشت گفت: من تخت بلقيس را حاضر مي‏كنم پيش از آنكه چشم به هم زني...
از اين آيه، استفاده مي‏شود كه آگاه بودن از برخي از علم‌الكتاب چنين اثرشگفت انگيزي داشته است و از اينجا مي‏توان حدس زد كه داشتن همه علم الكتاب چه آثارعظيم‌تري را در بر خواهد داشت و اين نكته‏اي است كه امام صادق(ع) در حديثي كه«سدير» نقل كرده خاطر نشان ساخته‏اند:
سدير گويد: من و ابوبصير و يحياي بزاز و داود بن كثير در مجلس (بيروني)امام صادق (ع) بوديم كه آن حضرت با حالت غضب، وارد شدند و پس از نشستن فرمودند:تعجب است از مردمي كه گمان مي‏كنند ما علم غيب داريم! در صورتي كه جز خداي متعالكسي علم غيب ندارد، و من خواستم كنيزم را تنبيه كنم، او فرار كرد و ندانستم دركدام اطاق رفته است. (از دنباله حديث، روشن مي‏شود كه اين سخنان را بخاطر حضورنامحرمان، بيان كرده‏اند)[13]
سدير گويد: هنگامي كه حضرت برخاستند كه به منزلشان (اندروني) بروند من وابوبصير و ميسر، همراه آن حضرت رفتيم و عرض كرديم، فدايت‏شوم، ما سخنان كه دربارهكنيز گفتيد شنيديم، و ما معتقديم كه شما علوم فراواني داريد ولي ادعاي علم غيبدرباره شما نمي‏كنيم. حضرت فرمود: اي سدير، مگر قرآن نخوانده‏اي؟ عرض كردم: چرا.فرمود: اين آيه را خوانده‏اي: «قال الذي عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل انيرتد اليك طرفك‏» گفتم: فدايت‏شوم، خوانده‏ام. فرمود: مي‏داني كه اين شخص چهاندازه از علم الكتاب داشت؟ عرض كردم: شما بفرماييد. فرمود: به اندازه‌ي قطره‏اياز درياي پهناور! سپس فرمود: آيا اين آيه را خوانده‏اي «قل كفي بالله شهيدا بيني وبينكم و من عنده علم الكتاب‏»؟ گفتم: آري. فرمود: آن كسي كه علم همه كتاب را داردداناتر است‏ يا كسي كه بهره اندكي از علم الكتاب دارد؟ عرض كردم: آن كسي كه علمهمه كتاب را دارد. پس با اشاره به سينه مباركش فرمود: به خدا قسم، علم همه كتابنزد ماست، به خدا قسم علم همه كتاب نزد ماست.[14] اينك به ذكر نمونه‏هاي ديگري از رواياتوارده در علوم اهل بيت عليهم‌السلام اشاره مي‏كنيم.
حضرت رضا(ع) در ضمن حديث مفصلي درباره امامت فرمود: هنگامي كه خداي متعالكسي را (به عنوان امام) براي مردم بر مي‏گزيند به او سعه صدر، عطا مي‏كند وچشمه‏هاي حكمت را در دلش قرار مي‏دهد و علم را به وي الهام مي‏كند تا براي جواب ازهيچ سئوالي در نماند و در تشخيص حق، سرگردان نشود، پس او معصوم و مورد تاييد وتوفيق و تسديد الهي بوده از خطاها و لغزشها در امان خواهد بود و اين بخشش الهي استكه به هر كس بخواهد مي‏دهد.
آنگاه اضافه فرمود،آيا مردم مي‏توانند چنين كسي را (بشناسند) و برگزينند؟! و آيا برگزيده ايشان دارايچنين صفاتي است؟[15]
و از حسن بن يحياي مدائني نقل شده كه از امام صادق (ع) پرسيدم: هنگامي كهسئوالي از امام مي‏شود چگونه (و با چه علمي) جواب مي‏دهد؟ فرمود: گاهي به او الهاممي‏شود، و گاهي از فرشته مي‏شنود، و گاهي هر دو.[16]
و در روايت ديگريامام صادق (ع) فرمود: امامي كه نداند چه مصيبتي به او مي‏رسد و كار او به كجا مي‏انجامدحجت‏خدا بر بندگانش نخواهد بود.[17]
و نيز چند روايت ازآن حضرت نقل شده است كه فرمود: هر گاه امام بخواهد چيزي را بداند خداي متعال او راآگاه مي‏سازد.[18]
و همچنين در رواياتمتعددي از آن حضرت آمده است كه فرمود: روح، آفريده‏ايست اعظم از جبرئيل و ميكائيلكه با رسول خدا (ص) بود و بعد از وي با ائمه (ع) است و ايشان را تسديد مي‏كند.[19]
بحثي فلسفي و دفعيك شبهه[20] (در بارهعالم بودن پيامبر(ص)و ائمه(ع)به غيب، و اثر و رابطه آن با زندگي و رفتار ايشان)
روايات بسياري از طرق ائمه اهل بيت(ع) رسيده كه خداي سبحان پيامبراسلام و ائمه(ع) را تعليم دادهو هر چيزي را به ايشانآموخته و در بعضي از همان‏ رواياتاين معنا تفسير شده به اينكه علم رسول خدا(ص) از طريق ‏وحي و علم ائمه(ع) از طريق رسول خدا(ص) بوده است.
از سوي ديگر به اين روايات اشكال شده كه: تا آنجاكه تاريخ نشان مي‏دهد سيره‏اهل بيتچنين بوده كه در طول زندگي خود مانندساير مردم زندگي مي‏كرده‏اند و به سوي هر مقصدي مي‏رفتند از راه معمولي و با توسل به اسباب ظاهري مي‏رفتند، و عينا مانند ساير مردم‏ گاهي به هدف خود مي‏رسيدند، وگاهي نمي‏رسيدند، و اگر اين حضرات علم به غيب‏مي‏داشتند، بايد در هر مسيري به مقصد خود برسند، چون شخص عاقل وقتي براي رسيدن به‏هدف خود، دو راه پيش روي خود مي‏بيند، يكي قطعي و يكي راه خطا،هرگز آن راهي را كه‏مي‏داند خطاست طي نمي‏كند، بلكهآن راه ديگر را مي‏رود كه يقين داردبه هدفش‏مي‏رساند. در حالي كه مي‏بينيم آن حضرات چنين نبودند، و در زندگي راههايي را طي مي‏كردند كه به مصائبي منتهي مي‏گشت، و اگر علم به غيب مي‏داشتند بايد بگوييم عالما وعامدا خود را بهمهلكه مي‏افكندند.
مثلا رسول خدا(ص)در روز جنگ ‏احد آنچه بر سرش آمد خودش بر سر خود آورد، و يا علي(ع) خودش عالما و عامدا درمعرض ترور ابن‌ملجممرادي ملعون قرار گرفت،و همچنين حسين(ع) عمدا خود را گرفتار مهلكه كربلا ساخت، و ساير ائمه(ع) عمدا غذاي سمي را خوردند و معلوم ‏است كه القاء در تهلكه يعني خويشتن را به دست‏ خود به هلاكت افكندن عملي است ‏حرام و نامشروع.
اساس اين اشكال بهطوري كه ملاحظه مي‏كنيد دو آيه از آيات قرآني است، يعني‏آيه"ولو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير" و آيه "و ما ادري ما يفعل بي و لا بكم". و اين اشكال يك مغالطه بيش نيست، براي اينكه در اين اشكال بين علوم عادي وعلوم غير عادي خلط شده، و علم به غيب علمي است غير عادي كه كمتريناثري در مجراي‏حوادث خارجي ندارد.
توضيح اينكه: افعالاختياري ما همان طور كهمربوط به اراده ماست، همچنين به‏علل و شرائط ديگر مادي و زماني و مكاني نيز بستگي دارد كه اگر آن علل و شرائط هم باخواست ما جمع بشود، و با آنمساعدت و هماهنگي بكند، آن وقت علتپيدايش و صدور آن‏عمل از ما علتي تامه مي‏شود كه صدور معلول به دنبالش واجب و ضروري است، براي اينكه ‏تخلف معلول از علت‌تامه‏اش محال است. پس نسبت فعل كهگفتيم معلول است، به علت تامه‏اش، نسبت وجوب و ضرورت‏است، مانند نسبتي كه هر حادثه ديگر به علت تامه‏اش دارد واما نسبتش به اراده ما كه جزء علت است، نه تمام علت، نسبت جواز و امكان است، نهضرورت و وجوب تا بگويي تخلفش‏محال است.
پس روشن گرديد كهتمامي حوادث خارجي كه يكي از آنها افعال اختياري ماست، وقتي در خارجحادث مي‏شود كه حدوثش بهخاطر تماميت علت، واجب شده باشد، واين منافات ندارد با اين كه در عين حال صدورافعال ما نسبت به خود ما به تنهاييممكن‏باشد، نه واجب. حال كه معلوم شد هر حادثي از حوادث، و از آن ميان هر فعلي از افعال اختياري ما درعيناختياري بودن، معلولي است كه علت تامه‏اي دارد، و اگر نمي‏داشت محالبود كه‏حادث شود، همچنان كه با فرض نبودن آن علت، محال بود حادث گردد، پس تمامي حوادث عالم، سلسله نظام يافته‏اي است، كه همگي و مجموعه‏اش متصف به وجوب است، يعني‏محال است‏يكي از آنحوادث كه به منزله يك حلقه از اين زنجير است از جاي خودش حذف‏شود، و جاي خود را به چيز ديگر و حادثه‏اي ديگر بدهد.
و نيز معلوم شد كهپس اين سلسله و زنجير از همان روز اول واجب بوده - چه گذشته‏هايش ‏و چه حوادثآينده‏اش - حال اگر فرض كنيم كه شخصي به اينسلسله يعني به سراپاي ‏حوادث عالم آن طور كه هست و خواهد بود علمداشته باشد، اين علم نسبت هيچ يك از آن‏حوادث را هر چند اختياري هم باشد تغيير نمي‏دهد و تاثيري در نسبتآن نمي‏كند، يعني با فرض اينكه نسبت وجوب دارد، ممكنش نمي‏سازد، بلكه همچنان واجب است[21].
حال اگر بگويي: همين كه علم يقيني در مجراي افعالاختياري قرار گرفتعينامانند علم حاصل از طرق عادي مي‏شود و قابل استفاده مي‏گردد چون آدمي را بر سر دو راهي‏ بكنم يانكنم قرار مي‏دهد به اين معناكه در آنجا كه با علم حاصل از طرق عادي مخالف‏ باشدنظير علم عادي سبب فعل و يا تركمي‏گردد[22].
در پاسخ مي‏گوييم: خير چنين نيست كه علم يقين به سلسلهعلل منافات با علم‏ عادي داشتهباشد، و آن را باطل سازد، به شهادت اينكه مي‏بينيم بسيار مي‏شود كهانسان علم‏ عادي به چيزي دارد، ولي عمل بر خلاف آن مي‏كند،همچنان كه قرآن كريم در آيه"وجحدوا بها و استيقنتها انفسهم" مي‏فرمايد كفار به علم عادي يقين دارند بهاينكه با انكار وعناد در برابر حق معذب شدنشان در آتش يقيني است، در عين حال بهانكار و عناد خود اصرارمي‏ورزند، به خاطر اينكه در سلسله علل كه يك حلقه‏اش هواينفس خود آنان است، انكارشان حتمي و نظير علم عادي به وجوب فعل است.
با اين بيان اشكالديگري هم كه ممكن است به ذهن كسي بيايد دفع مي‏شود، و آن‏ اين است كه: چگونه ممكناست انسان علم يقيني پيدا كند به چيزي كه خلاف اراده اوباشد، چنين علمي اصلا تصورندارد، و به همين جهت وقتي مي‏بينيم علم در اراده ما تاثيرنمي‏كند بايد بفهميم كهآن علم، علم يقيني نبوده، و ما آن را علم يقيني مي‏پنداشتيم.
وجه دفع اين اشكالاين است كه گفتيم: صرف داشتن علم به چيزي كه مخالف ‏اراده و خواست ماست، باعثنمي‏شود كه در ما اراده‏اي مستند به آن علم پيدا شود، بلكه‏ همانطور كه در تفسيرآيه 14 سوره نمل گذشت آن علمي ملازم با ارادهموافق است كه توام باالتزام قلب نسبت به آن باشد، (و گر نه بسيار مي‏شود كه انسانيقين و علم قطعي دارد به اينكه ‏مثلا شراب يا قمار يا زنا و يا گناهان ديگر ضرردارد، و در عين حال مرتكب مي‏شود، چون‏ التزام قلبي به علم خود ندارد) نظير اينجريان در افعال عنائي به خوبي به چشم مي‏خورد[23] در اين گونه اعمال نيز مي‏بينيم علمقطعي به هلاكت، انسان را به باقي ماندن در بالاي برج ‏وادار نمي‏كند، چون التزاميبه علم قطعي خود ندارد.



[1] . آموزش عقايد صفحه 320  استاد محمد تقي مصباح يزدي
[2] . غايه المرام:ص 265، اصول كافي: ج‏1،ص 294
[3] . مستدرك حاكم، ج‏3، ص 226، جالب اين است كه يكي از علماء اهل سنت كتابي بنام«فتح الملك‏» العلي بصحه حديث مدينه العلم علي‏» نوشته كه در سال 1354 ه در قاهره بهچاپ رسيده است.
[4] . ينابيع الموده: ص 88،اصول كافي: ج‏1، ص 269
[5] . اصول كافي، كتاب الحجه،ص 264 و ص 270.
[6] . اصول كافي:ج 1، ص 268
[7] . كهف – 65-98، آل عمران - 42، مريم – 17-21، طه - 38، قصص - 7
[8] . سوره رعد، آيه 43
[9] . سوره رعد آيه 43
[10] . سوره هود،آيه 17
[11] . غايه المرام (ط قديم) ص 359-361.
[12] . سوره نمل - آيه 40
[13] . و بايد دانست كه منظور از علم غيبيكه اختصاص به خداي متعال دارد علمي است كه احتياج به تعليم نداشته باشد، چنانكهامير مؤمنان (ع) در جواب كسي كه سئوال كرد: آيا شما علم غيب داريد؟ فرمود: «انماهو تعلم من ذي علم‏» و گرنه همه و بسياري از اولياء خدا از علوم غيبي كه به ايشانوحي يا الهام مي‏شده مطلع بوده‏اند، و يكي از موارد تشكيك ناپذير آن، اين خبر غيبياست كه به مادر حضرت موسي (ع) الهام شد: «انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين‏»(قصص -7).
[14] . اصول كافي: ج 1، ص 257 (ط داراكتب الاسلاميه)
[15] . اصول كافي، ج 1، ص 198-203
[16] . بحار الانوار، ج 26، ص 58
[17] . اصول كافي، ج 1، ص 258.
[18] . اصول كافي: ج 1، ص 258. 
[19] . اصول كافي: ج 1، ص 273
[20] . الميزان جلد 18 صفحه 292 علامه طباطبايي رضوان الله تعالي عليه
[21] . توضيح بيشتر اينكه: فرض كنيم كهعلي(ع)مي‏دانست كه در روزي معين وساعتي معين و به دست‏ شخصي معين ترور مي‏شود، حالبا توجه به آنچه گفتيم كه تمام حوادث عالم‏واجب و ضروري الوجود است، و ممكننيست‏يكي از آنها از سلسله به هم پيوسته حذف شود، علم امام(ع) حادثه ترور خود راممكن الوجود نمي‏كند، چه علم داشته باشد و چه نداشته باشد، اين حادثه ‏حادث شدنيبود، و حال كه علم دارد، اين علم، تكليفي براي آن جناب ايجاد نمي‏كند، و او رامحكوم به ‏اين حكم نمي‏سازد كه امروز به خاطر احساس خطر از رفتن به مسجد خودداريكن، و يا ابن ملجم را بيدار مكن، و يا براي خود نگهباني معين كن، چون اين علم علمبه غيب(يعني شدني‏ها)است، نه علم عادي تا تكليف آور باشد.مترجم.
[22] . توضيح اينكه: فرض كنيد من به علم عادييقين كنم كه اين ميوه را مي‏خورم، چون هم بسيار ميل به آن دارم و هم خوردنش هيچمانع بهداشتي و شرعي ندارد، ولي در عين حال علم يقيني دارم كه‏چنين عملي در سلسلهعلل و اسباب وجود ندارد، اين ميوه را نمي‏خورم، در چنين فرضي علم يقين علم عادي‏راباطل مي‏كند، و خودش به جاي آن مي‏نشيند، و از درجه وجوب خودش نازل شده، به مرتبهامكان پايين‏مي‏آيد، يعني همانطور كه گفتيم آدمي را در اينكه بكنم يا نكنم متحير مي‏سازدو همانطور كه گفتيم سبب‏فعل و يا ترك مي‏گردد.مترجم.
[23] . توضيح اينكه: بعضي از كارها از انسانسر مي‏زند كه نه مي‏توان آن را مانند كار كبد و معده ‏جبري و بي‌اختيار دانست، ونه مانند ساير كارهائي كه به اختيار خود مي‏كنيم اختياريش خواند، و لاجرم‏آن راشقي ثالث از كارهاي انسان دانسته‏اند، و نام آن را"فعل عنائي"نهاده‏اندو اينگونه اعمال از حيوانات نيز سر مي‏زند. حيوان وقتي خود را در برابر درنده‏ايمي‏بيند، از آنجا كه ترس دلش را پر مي‏كند، ديگر نمي‏تواند مانند ساير اوقات خودرا در بين چهار طرف - جلو و عقب و راست و چپ - مختار ببيند، چون شدت ترس همهراه‏ها را به روي او مي‏بندد، و او ديگر نمي‏تواند باور كند كه ازسه جهت ديگر راهگريز دارد، لاجرم تنها يك راه برايش باقي مي‏ماند، و آن دهان درنده است، ولذامي‏بينيم حيوان با پاي خود به طرف درنده مي‏رود، و مي‏گوييم:حيوان"استسباع"شده، يعني سبع زده‏شده. و اما در انسان: انسان نيز گاهياينطور مي‏شود، مثلا اگر يك فرد آدمي را بر بالاي درختي و يا برجي بسيار بلند قراردهند، با اينكه در روي زمين به بيش از جاي يك جفت كفش زمين نمي‏خواست، تا بتواندروي پاي خود بايستد، و بالاي برج شايد چند برابر آن جا داشته باشد، ولي در عين حالنمي‏تواندآنجا قرار بگيرد، به محضي كه سقوط خود را تصور كند، آنچنان دلش از ترس پرمي‏شود كه ديگر باور اينكه‏مي‏تواند در آنجا بايستد از او سلب مي‏شود، و او تنها وتنها يك راه پيش روي خود مي‏بيند، و آن هم اين‏است كه خود را پرتاب كند، چنين عمليرا نه مي‏توان گفت عمل ارادي است، براي اينكه عمل ارادي واختياري آن عملي است كهفاعلش قادر بر فعل و ترك آن باشد و در مثال ما فاعل قادر بر ترك نيست، و نه‏عملياست جبري، براي اينكه عمل جبري آن عملي است كه بدون اراده انجام گيرد، و سقوط درمثال ماعملي است كه با اراده فاعل انجام مي‏شود، لذا نام اينگونه اعمال را عمل بهعنايت نهاده‏اند.مترجم.