• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
ضرورت وجود امام
براي بحث پيرامونامامت از ديدگاه شيعه ابتدا بايد به ضرورت عقلي وجود امام بپردازيم آن گاه امامترا از ديدگاه قرآن كريم و روايات اثبات كنيم.
در بحثهايپيغمبرشناسي گذشت كه طبق قانون ثابت و ضروري هدايت عمومي, هرنوع از انواع آفرينشاز راه تكوين و آفرينش به سوي كمال و سعادت نوعي خود هدايت و رهبري مي‌شود. نوعانسان نيز كه يكي از انواع آفرينش است از كليت اين قانون عمومي مستثني نيست و ازراه غريزه‌ي واقع بيني و تفكر اجتماعي در زندگي خود به روش خاصي بايد هدايت شود كهسعادت دنيا و آخرتش را تأمين كند و به عبارت ديگر بايد يك سلسله اعتقادات و وظايفعملي را درك كرده, روش زندگي خود را به آنها تطبيق كند تا سعادت و كمال انساني خودرا به دست آورد و گفته شد كه راه درك برنامه‌ي زندگي كه به نام دين ناميده مي‌شود,راه عقل نيست بلكه راه ديگري است به نام «وحي و نبوت» كه در برخي از پاكان جهانبشريت به نام «انبياء» يافت مي‌شود.
پيغمبران وظايفانساني مردم را به وسيله‌ي «وحي» از جانب خدا دريافت داشته به مردم مي‌رسانند تادر اثر به كار بستن آنها, تأمين سعادت كنند. روشن است كه اين دليل چنان كه لزومضرورت چنين دركي را در ميان افراد بشر به ثبوت مي‌رساند, همچنين لزوم ضرورت پيدايشافرادي را كه پيكره‌ي دست‌نخورده‌ي اين برنامه را حفظ كنند و در صورت لزوم به مردمبرسانند, به ثبوت مي‌رساند.
چنان كه از راهعنايت خدايي لازم است اشخاصي پيدا شوند كه وظايف انساني را از راه وحي درك كرده بهمردم تعليم كنند, همچنان لازم است كه اين وظايف انساني آسماني براي هميشه در جهانانساني محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرضه و تعليم شود يعني پيوسته اشخاصيوجود داشته باشند كه دين خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم به مصرف برسد.
كسي كه متصدي حفظ ونگهداري دين آسماني است و از جانب خدا به اين سِمت اختصاص يافته, «امام» ناميده مي‌شود.چنان كه كسي كه حامل روح «وحي و نبوت» و متصدي اخذ و دريافت احكام وشرايع آسمانياز جانب خدا مي‌باشد «نبي» نام دارد و ممكن است نبوت و امامت در يك‌جا جمع شوند وممكن است از هم جدا باشند و چنان كه دليل نامبرده عصمت پيغمبران را اثبات مي‌كرد,عصمت ائمه و پيشوايان را نيز اثبات مي‌كند زيرا بايد خدا براي هميشه دين واقعي دست‌نخوردهو قابل تبليغي در ميان بشر داشته باشد و اين معني بدون عصمت و مصونيت خدايي صورتنبندد.
از سوي ديگر انسانبانهاد خدادادي خود بدون هيچ‌گونه ترديد درك مي‌كند كه هرگز جامعه‌ي متشكلي مانند يككشور يا يك شهر يا ده يا قبيله و حتي يك خانه كه از چند تن انسان تشكيل يابد, بدونسرپرست و زمامداري كه چرخ جامعه را به كار اندازد و اراده‌ي او بر اراده‌هاي ديگرحكومت كند و هريك از اجزء جامعه را به وظيفه‌ي اجتماعي خود وادارد, نمي‌تواند بهبقاي خود ادامه دهد و در كمترين وقتي اجزاء آن جامعه متلاشي شده وضع عموميش به هرجو مرج گرفتار خواهد شد.
به همين دليل كسيكه زمامدار و فرمانرواي جامعه‌اي است (اعم از جامعه‌ي بزرگ يا كوچك) و به سمت خود وبقاء جامعه عنايت دارد, اگر بخواهد به طور موقت يا غير موقت از سركار خود غيبتكند, البته جانشيني به جاي خود مي‌گذارد و هرگز حاضر نمي‌شود كه قلمرو فرمانرواييو زمامداري خود را سر خود رها كرده و به بقاء يا زوال آن اهميت ندهد.
رييس خانواده‌اي كهبراي سفر چند روزه يا چند ماهه مي‌خواهد خانه و اهل خانه را وداع كند, يكي از آنانرا (يا كسي ديگر را) براي خود جانشين معرفي كرده امورات منزل را به وي مي‌سپارد. رييسمؤسسه يا مدير مدرسه يا صاحب دكاني كه كارمند يا شاگردان چندي زير دست دارد, حتيبراي چند ساعت غيبت, يكي از آنان را به جاي خود نشانيده ديگران را به وي ارجاع مي‌كندو به همين ترتيب.
اسلام ديني است كهبه نص كتاب و سنت براساس فطرت استوار است و آييني است اجتماعي كه هر آشنا و بيگانهاين نشاني را از سيماي آن مشاهده مي‌كند و عنايتي كه خدا و پيغمبر به اجتماعي بودناين دين مبذول داشته‌اند هرگز قابل انكار نبوده و با هيچ چيز ديگري قابل مقايسه نيست.
پيامبر اكرم (ص) نيزمسئله‌ي عقد اجتماع را در هرجايي كه اسلام در آن نفوذ پيدا مي‌كرد،‌ ترك نمي‌كرد وهر شهر يا دهكده‌اي كه به دست مسلمانان مي‌افتاد, در كمترين زمان والي و عاملي در آنجامنصوب كرده و زمام اداره‌ي امور مسلمانان را به دست وي مي‌سپرد. حتي در لشگرهاييكه به جهاد اعزام مي‌فرمود, در برخي موارد به خاطر اهميت آن, بيش از يك رييس وفرمانده به ترتيب نصب مي‌فرمود. حتي در جنگ موته چهار نفر رييس تعيين فرمود كه اگراولي كشته شد, دومي را و اگر دومي كشته شد, سومي را و همچنين... به رياست وفرماندهي بشناسند.
همچنين به مسئله‌يجانشيني عنايت كامل داشت و هرگز در موارد لازم, ازنصب جانشين فرو گذاري نمي‌كرد وهر وقت از مدينه غيبت مي‌فرمود والي به جاي خود معين مي‌كرد. حتي در موقعي كه ازمكه به مدينه هجرت مي‌كرد و هنوز خبري نبود, براي اداره‌ي چند روزه‌ي امور شخصيخود در مكه و پس دادن امانتهايي كه از مردم پيشش بود, علي (ع) را جانشين خود قرارداد و همچنين پس از رحلت نسبت به ديون و كارهاي شخصي‌اش علي را جانشين كرد.
شيعه مي‌گويد به هميندليل هرگز قابل تصور نيست پيغمبر اكرم (ص) رحلت فرمايد و كسي را جانشين خود قرارندهد و سرپرستي براي اداره‌ي امور مسلمانان و گردانيدن چرخ جامعه‌ي اسلامي, نشانندهد.
اين كه پيدايشجامعه‌اي بستگي دارد به يك سلسله مقررات و رسوم مشتركي كه اكثريت اجزاء جامعه آنهارا عملا بپذيرند و بقاء و پايداري آن بستگي كامل دارد به يك حكومت عادلي كه اجراءكامل آنها را به عهده گيرد؛ مسئله‌اي نيست كه فطرت انساني در ارزش و اهميت ان شكداشته باشد. يا براي عاقلي پوشيده بماند يا فراموشش كند. در حالي كه نه در وسعت ودقت شريعت اسلامي مي‌توان شك كرد و نه در اهميت و ارزشي كه پيغمبر اكرم (ص) برايآن قايل بود و در راه آن فداكاري و از خودگذشتگي مي‌نمود, مي‌توان ترديد كرد و نهدر نبوغ فكر و كمال عقل و اصابت نظر و قدرت تدبير پيغمبر اكرم (ص) (گذشته از تأييدوحي و نبوت) مي‌توان مناقشه كرد.
پيغمبر اكرم (ص) بهموجب اخبار متواتري كه عامه و خاصه در جوامع حديث (در باب فتن و غير آن) نقل كرده‌اند,از فتن و گرفتاريهايي كه پس از رحلتش دامنگير جامعه‌‌ي اسلامي‌ شد و فسادهايي كهدر پيكره‌ي اسلام رخنه كرد, مانند: حكومت آل مروان و غير ايشان كه آيين پاك را فدايناپاكي‌ها و بي‌بندوباري‌هاي خود ساختند, تفصيلا خبر داده است. چگونه ممكن است كهاز جزييات حوادث و گرفتاري‌هاي سالها و هزاران سال پس از خود غفلت نكند و سخن گويدولي از مهمترين وضعي كه بايد در اولين لحظات پس از مرگش به وجود آيد غفلت كند يااهمال ورزد و امري به اين سادگي (از يك طرف) و به اين اهميت (از طرف ديگر) را بهناچيز گيرد و با اين كه در طبيعي‌ترين و عادي‌ترين كارها مانند خوردن و نوشيدن وخوابيدن مداخله كرده و صدها دستور درباره‌ي آنها صادر فرموده است, از چنين مسئله‌يبا ارزشي به كلي سكوت ورزيده و كسي را به جاي خود تعيين نفرمايد[1]؟!
 اگر به فرض محال تعيين زمامدار جامعه‌ي اسلاميدر شرع اسلام به خود مردم مسلمان واگذار شده بود, لازم بود پيغمبر اكرم (ص) بياناتشافي در اين خصوص گفته باشد و دستورات كافي بايد بدهد تا مردم در مسئله‌اي كهاساسا بقاء و رشد جامعه‌ي اسلامي و حيات شعائر دين به آن متوقف و استوار است, بيدارو هشيار باشند. حال آن كه از چنين بيان نبوي و دستور ديني, خبري نيست و اگر بودكساني كه پس از پيغمبراكرم (ص) زمام امور را به دست گرفتند مخالفتش نمي‌كردند, درصورتي كه خليفه‌ي اول خلافت را به خليفه‌ي دوم با وصيت منتقل ساخت و همچنين خليفه‌يچهارم به فرزندش وصيت كرد و خليفه‌ي سوم را با يك شوراي شش نفري كه خودش اعضاء و آيين‌نامه‌يآن را تعيين و تنظيم كرده بود, روي كار آورد و معاويه, امام حسن (ع) را به زور بهصلح وادار كرد و خلافت را به اين طريق برد و پس از آن خلافت به سلطنت موروثي تبديلشد و تدريجا شعائر ديني, از جهاد و امر به معروف و نهي از منكر و اقامه‌ي حدود و غيرآنها يكي پس از ديگري از جامعه هجرت كرد ومساعي شارع اسلام  نقش برآب گرديد[2].
نويسندگان اهل سنتمساله تنصيصي بودن خلافت را رد كرده، ولي الگوي روشني را از خلافت اسلامي ارائهنكرده‏اند.
پيامبر در آخرينلحظات حيات خود دو كار ممكن بود انجام دهد, يا بايد قاطعانه خليفه و جانشين تعيينكند و يا لااقل شيوه‌ي حكومت را به مسلمانان آموزش دهد، متاسفانه از نظر اهل سنت پيامبرهيچ‏كدام را انجام نداده است، بالاخره پيامبري كه در موضوعات بي‏شماري سخن گفته،محال است در يك چنين قضيه‌ي مهمي شيوه‌ي حكومت را بيان نكند و شگفت اين است كه درمجموع روايات وارده در صحاح و سنن، روايتي كه بيانگر شيوه‌ي حكومت‏باشد، وارد نشدهاست.  
از سوي ديگر مصالحامت و شرايط زمان پيامبر  ايجاب مي‏كرد كهپيامبر مساله‌ي جانشيني را ناديده نگيرد و آن را بر عهده‌ي امت ‏نگذارد, سخن در اين‏جادرباره‌ي خلافت ‏شخص معيني نيست، بلكه به صورت كلي موضوع مورد بررسي قرار مي‏گيرد.
روزي كه پيامبرگرامي اسلام(ص) ديده از جهان بربست، دولت جوان اسلامي را سه دشمن بزرگ از سه طرفاحاطه كرده بود كه پيوسته در فكر براندازي حكومت اسلامي بودند. اين سه دشمن عبارتبودند از: امپراطوري روم شرقي(شامات و فلسطين), امپراطوري ايران, ستونپنجم(منافقان داخلي).
در عظمت ‏خطر دشمن نخستكافي است كه پيامبر گرامي اسلام(ص) در سال هشتم، نيروي عظيمي را براي مقابله بالشگر روم اعزام كرد و در اين جنگ سه فرمانده سپاه اسلام يكي پس از ديگري جام شهادتنوشيده و لشگر اسلام در حالي كه ظاهرا با شكست مواجه شده بود به مدينه بازگشت، برايجبران اين شكست، پيامبر در سال نهم با ارتش سنگيني قريب به سي هزار نفر با تجهيزاتخاصي تا سرزمين «تبوك‏» رفت و اثري از دشمن مشاهده نكرد ولي راه را براي ادامهدفاع از كيان اسلام هموار ساخت و در آخرين روزهاي درگذشت ‏خود، ارتشي را بهفرماندهي «اسامة بن زيد» آماده ساخت و اصرار مي‏ورزيد كه هر چه زودتر مدينه را تركگويند و در مرز روم متمركز شوند.
در اهميت ضلع دوم اينمثلث كافي است كه «خسروپرويز» امپراطور ايران وقتي نامه‌ي پيامبر(ص) را دريافت كردو از دعوت او به آئين توحيد آگاه گرديد، از شدت عصبانيت نامه‌ي پيامبر را پاره كردو به فرماندار يمن نوشت: مدعي نبوت را دست‏بسته به سوي من روانه كن.
خطر ستون پنجم بركسي پوشيده نيست، آيات فراواني كه در حق آنها نازل شده است، روشنگر پايه‌ي خطرآنهاست. آنان پيوسته مترصد بودند كه پيامبر را ترور كنند و يا پس از درگذشت او باترفندي زمام امور را به دست گيرند قرآن در فتنه‏گري آنان چنين مي‏فرمايد:
(لقد ابتغوا الفتنةمن قبل و قلبوا لك الامور حتي جاء الحق و ظهر امر الله و هم كارهون)[3].
«آنها پيش از اين نيز،در پي فتنه‏انگيزي بوده‏اند و كارهائي را بر زيان تو دگرگون ساخته به هم ريخته‏اندتا اين كه حق فرا رسيد، و فرمان خدا آشكار گشت(و پيروز شديد) درحالي كه آنها كراهتداشته‏اند».
آيا با وجود چنيندشمناني نيرومند كه به صورت يك مثلث، در صدد ضربه زدن بر حكومت جوان اسلامبوده‏اند، صحيح بود كه پيامبر گرامي چشم از جهان بپوشد و براي آينده امت نينديشد وشخصي را به عنوان رهبر معين نكند؟
انساني كه چندفرزند خردسال داشته باشد، به هنگام احساس مرگ درباره‌ي آينده‌ي فرزندان خود مي‏انديشدو با تعيين سرپرست، سعادت آنان را تامين مي‏نمايد، آيا حفظ رسالت و زحمات ديرينه ووحدت مسلمين از نظر ارزش، كمتر از چند فرزند صغير است؟
از سوي ديگر زندگانيمسلمانان در مكه و مدينه زندگي عشايري بود و هر عشيره براي خود رئيس و پيشوائيداشت. در تاريخ عرب پيوسته به خاطر اختلاف رؤسا، عشيره‏اي به جان ديگري افتاده وخون همديگر را مي‏ريختند آنان به همان روح عشيره‏گري به اسلام پيوستند و در موارديكه قبيله‌ي انصار يا مهاجر درگير مي‏شدند، اگر تدبير حكيمانه‌ي رسول خدا(ص) نبود،خون زيادي ريخته مي‏شد[4].حتي در داستان «افك‏» نزديك بود دو قبيله‌ي «اوس و خزرج‏» به جان هم بيفتندو حمام خون راه بيندازند.[5] دراين شرايط آيا مصلحت ايجاب نمي‏كرد كه پيامبر گرامي اسلام(ص) قاطعانه وارد كار مي‏شدو فرمانرواي مسلمانان را معين مي‏كرد؟! زيرا واگذاري آن به مسلمانان با داشتن تيره‏هايمختلف و شيوخ گوناگون، نتيجه‏اي جز ايجاد دودستگي و كشمكش نداشت و شاهد روشن آن;جريان سقيفه است كه در آنجا مهاجر و انصار يكديگر را به باد فحش گرفته و زد و خوردانجام گرفت. عمر در داستان سقيفه مي‏گويد: ما سعد بن عباده را لگدمال كرديم، مرديگفت: سعد كشته شد؟ گفت: خدا سعد را بكشد[6].
بررسي يك چنين زندگيخصمانه‌ي عشايري رهبر مسلمانان را بر آن مي‏داشت كه كار را به دست‏ شيوخ قبايل وسران عشاير نسپارد، زيرا در اين صورت جز اختلاف و خونريزي نتيجه‌ي ديگري نخواهدداشت.
شكي نيست در ميان يارانپيامبر، انسان‏هاي والا و وارسته‏اي بودند كه دعاي آنان مايه‌ي نزول رحمت و خشمآنان مظهر خشم خدا بود، سخن در باره‌ي اين گروه اندك نيست، سخن در مجموع ياراناوست آيا واقعا از نظر آگاهي و اعتقاد قلبي و استقامت در دين، به آن پايه رسيدهبوده‏اند كه پيامبر رهبري را به دست آنان بسپارد و برود؟ با اين كه اين گروه پس ازدرگذشت پيامبر مانند دوران حيات او، از يك رهبر قاطع و آگاه بي‏نياز نبود كه اينجمع را به سوي كمال رهبري كند و از كارشكني‏ها جلوگيري نمايد.
بررسي صفحات تاريخنشان مي‏دهد كه در مراحل حساس، عقيده‏ها متزلزل و افكار گوناگوني به آنان رخ مي‏دادو انديشه‌ي بازگشت ‏به عصر جاهلي در اذهان، خودنمائي مي‏كرد، آيا صحيح است كه پيامبرناموس الهي(دين) را به چنين افرادي بسپارد؟ بي‏آنكه براي آن متولي مشخصي معينكند؟!
ما برخي از آيات راكه حاكي از انديشه‌ي عقب‏گرد برخي از صحابه به عصر جاهلي است منعكس مي‏كنيم، قرآندرباره‌ي جنگ احد كه از نبردهاي سخت و جانكاه مسلمانان بود، چنين مي‏فرمايد: (و مامحمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل، افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلبعلي عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين[7]).
«محمد فقط فرستاده‌يخداست و پيش از او فرستادگان ديگري نيز بوده‏اند آيا اگر او بميرد يا كشته شود،شما به عقب برمي‏گرديد؟ (اسلام را رها كرده به دوران جاهليت ‏بازگشت مي‏نمائيد) وهركس به عقب بازگردد هرگز به خدا ضرري نمي‏زند و خداوند به زودي شاكران (استقامتكنندگان) را پاداش خواهد داد»
و نيز در آيه ديگرمي‏فرمايد:
(...و طائفة قد أهمتهمأنفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية يقولون هل لنا من الامر من شئ قل انالامر كله لله يخفون في أنفسهم ما لايبدون لك يقولون لو كان لنا من الامر شئماقتلنا هاهنا...)[8].
«گروه ديگري در فكرجان خويش بوده‏اند، آنها گمانهاي نادرستي همچون گمانهاي دوران جاهليت درباره خداداشتند و مي‏گفتند آيا چيزي از پيروزي نصيب ما مي‏شود، بگو همه‌ي كارها (پيروزي‏ها)به دست‏خداست، آنها در دل خود چيزي پنهان مي‏دارند كه براي تو آشكار نمي‏سازند، مي‏گوينداگر ما سهمي از پيروزي داشتيم، در اينجا كشته نمي‏شديم‏».
ممكن است تصور شوداين نوع ضعفها و نارسائي‏ها مربوط به آغاز هجرت است و جنگ احد در سال سوم هجرت رخداد ولي مسلمانان در اواخر هجرت از نظر عقيده و انديشه و پايداري به حد كمال رسيدهو شايسته آن بوده‏اند كه پيامبر زمام كار را به دست آنان بسپارد، ولي اين انديشهرا تاريخ به شدت رد مي‏كند به گواه اين كه در جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخداد، مسلمانان صحنه نبرد را ترك گفته و همگي جز عده معدودي رسول گرامي را تنهاگذاردند، درحالي كه پيامبر به آنان چنين خطاب مي‏كرد: «اين؟ ايها الناس؟ هلموا اليانا رسول الله‏». «به كجا؟ اي مردم, به سوي من كه رسول ‌خدايم بشتابيد»
و لذا قرآن درباره‌ينبرد حنين مي‏فرمايد: (لقد نصركم الله في مواطن كثيرة و يوم حنين اذ اعجبتكمكثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين)[9].
«خداوند شما را درجاهاي زيادي ياري كرد و در روز «حنين‏» نيز ياري نمود در آن هنگام كه فزوني جمعيتتانشما را مغرور ساخت ولي اين فزوني جمعيت ‏به درد شمانخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت ‏به دشمن كردهو فرار كرديد».
جمله (ثم وليتممدبرين) بازگو كننده‌ي پايه‌ي ايمان و پايبندي آنان به اسلام عزيز و رهبر اوست، آياصحيح است پيامبر آگاه از روحيه اكثريت آنان، در تحكيم آئين خود از طريق تعيينرهبر، كاري صورت ندهد؟ ارتداد گروهي از طوائف پس از رحلت پيامبر نشانه‌ي بارز ضعفايمان آنان بود، محاسبه‌ي اين نوع حادثه‏ها كه طبعا براي پيامبر روشن بود، ايجاب مي‏كردكه پيامبر قاطعانه وصي خود را معين كند تا بر مشكلات پيروز آيد، واگذاري امر رهبريبه چنين گروهي كه در ميان آنان مؤمن و منافق، ثابت و متزلزل فراوان است، مقرون بهمصلحت نبود.
از اين جهت مي‏بينيم«شيخ‏الرئيس‏»، در كتاب «شفا» مساله‌ي خلافت را مطرح مي‏كند و يادآور مي‏شود كهتنصيص بر وصي از صواب بيشتري برخودار است زيرا چنين كاري از ايجاد اختلاف و جدالجلوگيري مي‏كند، برخلاف عكس آن كه موجب دودستگي و اختلاف در زندگي مي‏باشد[10].
به اين ترتيب شيعهاز راه بحث و كنجكاوي در درك فطري بشر و روش هميشگي انسانهاي عاقل و تعمق در نظراساسي آيين اسلام كه احياء فطرت مي‌باشد و روش اجتماعي پيغمبراكرم(ص) و مطالعه‌يحوادث تأسف‌باري كه پس از رحلت به وقوع پيوست وگرفتاريهايي كه دامنگير اسلام ومسلمانان گشت و با تجزيه و تحليل در كوتاهي و سهل‌انگاري حكومت‌هاي اسلامي     در قرون اوليه‌ي هجرت, به اين نتيجه مي‌رسد كهاز ناحيه‌ي پيغمبر اكرم (ص) نص كافي در خصوص تعيين امام و جانشين رسيده است. آياتو اخبار متواتر قطعي مانند آيه‌ي ولايت و حديث غدير, حديث سفينه, حديث ثقلين, حديثحق, حديث منزلت, حديث دعوت عشيره‌ي اقربين و غير آنها به اين معني دلالت داشته ودارند ولي به خاطر انگيزه‌هاي خاصي اين نصوص تأويل شده و روي آنها سرپوش گذاشتهشده است.



[1]. علامه طباطبايي/شيعه در اسلام/ص233-234
[2] . درباره‌ي مطالب مربوط به امامت وجانشيني پيغمبر اكرم(ص) و حكومت اسلامي به مدارك زير مراجعه شود:
«تاريخ يعقوبي» ج 2 ص26تا 61؛ سيره‌ي ابن هشام ج2 ص223-271. تاريخ ابي‌‌الفداء ج1ص126 ؛ غايه‌المرام ص664 از مسند احمد و غير آن.
[3] . ) توبه: 48.
[4] . صحيح بخاري، ج‏5، ص‏119، باب غزوه بني‏المصطلق
[5] . مدرك قبل
[6] . ) ابن ابي‌الحديد/شرح نهج‏البلاغه، ج‏6، ص17.
[7] . آل عمران: 144
[8] . آل عمران: 154
[9] . توبه: 25
[10] . «والاستخلاف بالنص اصوب فان ذلك يؤديالي التشعب و التشاغب و الاختلاف» الالهيات شفا، فصل‏5، ص 564،