مقدمه
امام و پيشوا به كسيگفته ميشود كه پيش جماعتي افتاده رهبري ايشان را در يك مسير اجتماعي يا مرام سياسييا مسلك علمي يا ديني به عهده گيرد
[1] و امامتدر لغت به معناي پيشوايي و رهبري است و هر كسي كه متصدي رهبري گروهي شود «امام»ناميده ميشود خواه در راه حق باشد يا در راه باطل. چنان كه در قرآن كريم, واژهي «ائمةالكفر
[2]» دربارهسران كفار به كار رفتهاست و كسي كه نمازگزاران به او اقتدا ميكنند «امام جماعت»ناميده ميشود. اما در اصطلاح علم كلام, امامت عبارت است از: «رياست همگاني و فراگيربر جامعه اسلامي در همهي امور ديني و دنيوي». ذكر كلمهي «دنيوي» براي تاكيد بروسعت قلمرو امامت است, وگرنه تدبير امور دنيوي جامعهي اسلامي, جزيي از دين اسلاماست
[3].
آيين مقدس اسلامزندگاني عموم بشر را از هر جهت در نظر گرفته و بر همان اساس دستوراتي ميدهد. ازجهت حيات معنوي مورد بررسي قرار داده و راهنمايي ميكند و در حيات ظاهري نيز ازجهت زندگي فردي و ادارهي امور فردي و نيز از نظر زندگي اجتماعي و زمامداري (حكومت)در آن مداخله مينمايد.
بنا بر جهاتي كهشمرده شد, امام و پيشواي ديني در اسلام از سه جهت ممكن است مورد توجه قرار گيرد,از جهت حكومت اسلامي و از جهت بيان معارف و احكام اسلام و از جهت رهبري و ارشاد حياتمعنوي. يعني امت اسلامي هم نيازمند حكومت است و هم نيازمند كسي است كه معارف واحكام اسلامي را بيان كند و هم به رهبري و ارشاد معنوي نياز دارد
[4].
شيعه معتقد است چونجامعهي اسلامي به هر سه جهت نامبرده نيازمندي ضروري دارد، كسي كه متصدي ادارهي اينجهات است و پيشوايي مردم را در آن جهات به عهده دارد, از سوي خدا و رسول بايد تعيينشود و البته پيامبراكرم (ص) نيز امام را به امر خدا تعيين فرموده است.
امامت از ديدگاهاهل سنت
امامت (يا همان خلافت)در نظر اهل سنت جزء فروع دين و از شاخههاي امر به معروف و نهي از منكر است،«عضدالدين ايجي» ميگويد: «و هي عندنا من الفروع و انما ذكرناها في علم الكلام تأسيابمن قبلنا»
[5].
«خلافت نزد ما جزءفروع دين است و اگر در «علم كلام» از آن سخن گفتيم، به پيروي از پيشينيان است».
«سعدالدين تفتازاني»ميگويد: «لا نزاع في ان مباحث الامامه بعلم الفروع اليق لرجوعها الي ان القيام بالامامةو نصب الامام الموصوف للصفات المخصوصة من فروض الكفايات... و لا خفاء ان ذلك منالاحكام العملية دون الاعتقادية»
[6].
«شكي نيست گفتگودرباره امامتبه علم فروع شايستهتر است زيرا واقعيت امامت به اين برميگردد كهامامي با صفات ويژهاي براي ادارهي امور از طرف امت منصوب گردد و اين كه اين كاراز احكام عملي و فرعي است نه اعتقادي، بر كسي پوشيده نيست».
درحالي كه شيعهاماميه آن را اصلي از اصول ميداند، البته نه از اصول دين، بلكه از اصول مذهب ومفاد آن اين است كه ايمان و كفر به مسالهي امامت بستگي ندارد، ولي در عين حالتكميل ايمان و نجات اخروي در گرو اعتقاد به اين اصل است.
امام در نزد اهلسنت شبيه رئيس دولت است كه امروزه افراد از راههاي گوناگون به چنين مقامي ميرسند،گاهي او را مردم انتخاب كرده و گاهي نمايندگان مردم در مجلس شورا و احيانا از طريقكودتاي نظامي بر سر كار ميآيند، در چنين فرمانروائي شرطي جز لياقت و شايستگي برايادارهي امور و آگاهي اجمالي از شريعت لازم نيست، در طول مدت خلافت خلفاي اموي وعباسي كه به عنوان جانشينان پيامبر بر مردم حكومت كردند مسئله به همين روال بود وبرخي حتي فاقد بعضي از اين شرائط نيز بودند.
با توجه به اين اصل(ماهيتخلافت شبيه رؤساي دولت انتخابي مردم است) در شگفت نخواهيد بود كه متكلمانبزرگي مانند «باقلاني» و «طحاوي» و «تفتازاني» دربارهي خليفهي مسلمين سخنيگفتهاند كه با توجه به ماهيتخلافت نزد آنان، دور از حقيقت نيست.
ابوبكر باقلاني ميگويد:«لا ينخلع الامام بشقة و ظلمة يغصب الاموال، و ضرب الابشار، و تناول النفوسالمحرمة و تضييع الحقوق و تعطيل الحدود و لا يجب الخروج عليه بل يجب وعظه و تخويفهو ترك طاعته في شئ مما يدعوا اليه من معاصي الله
[7].
«امام با نافرمانيخدا و غصب اموال مردم و زدن چهرهها و دستدرازي به خونهاي حرام و نابودي حقوق ديگرانو عدم اجراي حدود الهي، از مقام و موقعيتخود بركنار نميشود، بلكه بر امت است كهاو را نصيحت كند و بترساند و در مورد گناه از او فرمان نبرد».
اين سخن تنها سخنابوبكر باقلاني نيست، بلكه بسياري ديگر آن را تكرار كردهاند. مثلا تفتازاني ميگويد:«و لا ينعزل الامام بالفسق او بالخروج عن طاعةالله تعالي و الجور(اي الظلم عليعبادالله) لانه قد ظهر الفسق و انتشر الجور من الائمة و الامراء بعد الخلفاءالراشدين والسلف كانوا ينقادون لهم و يقيمون الجمع و الاعياد باذنهم و لايرونالخروج عليهم و نقل عن كتب الشافعية ان القاضي ينعزل بالفسق بخلاف الامام والفرقان في انعزاله و وجوب نصب غيره اثارة الفتن لما له من الشوكة بخلاف القاضي»
[8].
«امام از طريق فسق،با بيرون رفتن از طاعتخدا، و يا ستم بر مردم از امامت خود بركنار نميشود، زيرادر گذشته از اميران و خلفاء فسق و جور ديده شده، ولي پيشينيان دست از بيعت خودبرنداشته و مطيع آنان بوده، و نماز جمعه و اعياد را به اذن آنان برگزار ميكردند وبه خود اجازه شورش برخلاف آنان نميدادند، از كتابهاي فقهي شافعيه نقل شده است كهاگر قاضي فاسق شد، خود به خود از منصب خويش منعزل ميشود، ولي امام با فسق از مقامخود بركنار نميگردد و نكتهي آن اين است كه عزل قاضي و نصب ديگري در جاي آن مشكليپديد نميآورد، به خلاف عزل امام كه مايهي فتنهها است زيرا امام داراي شوكت وعظمت است».
آنچه كه آناندرباره امام ميگويند، با توجه به ماهيت امامت، نزد آنان سخني بسيار رواست، زيراامام در نظر آنان يك سياستمدار عادي است كه امت را در زندگي رهبري ميكند و براياشغال اين مقام طريق خاصي نيز معين نشده، حتي با كودتاي نظامي نيز حائز اين مقام ميگردد.
بنابراين در مسالهيخلافت پس از رحلت رسول گرامي اسلام(ص) دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: يكي از آن اهلسنت است و ديگري از آن شيعه. هر دو گروه معتقدند كه خليفهي پس از پيامبر، كسي استكه زمام امور را بايد به دست بگيرد و به تنظيم امور بپردازد، ولي در قلمرو كاراو، كاملا دو نظر مختلف وجود دارد و همين امر سبب شده كه ماهيت خلافت و همچنينشرائط امام، در دو مكتب به دو گونه جلوه كند.
اگر امام نزد اهل سنتيك فرد سياستمدار عادي است كه وسايل زندگي مردم را تامين و حدود الهي را اجرا مينمايد،ولي در نزد شيعه اماميه، امامت به سان نبوت يك منصب الهي است و تفاوت اين دو در ايناست كه پيامبر مؤسس دين و طرف وحي الهي است، درحالي كه امام فاقد اين دو منصب بودهاست اما ديگر وظائف پيامبر از نظر ديني و دنيوي بر دوش اوست
[9].
شيخ الرئيس ابوعلي سينا دربارهي وظيفهي حساسولايت و خلافت، سخن زيبائيدارد. او ميگويد: «يجب ان يفرض الانسان طاعة من يخلفهو ان لا يكون الاستخلاف الا من جهته او باجماع من اهل السابقه علي من يصححون علانيتهعند الجمهور انه مستقل بالسياسه و انه اصيل العقل حاصل عنده الاخلاق الشريفة من الشجاعةو العفة وحسن التدبير و انه عارف بالشريعة حتي لا اعرف منه...»
[10].
«بايد پيامبر اطاعت كسي را كه جانشين خودقرار ميدهد، واجب كند و بايدانتخاب خليفه از جانب خود او باشد يا به اجماع واتفاق سابقهدارها بر كسي كه صلاحيت او را نزد جمهور مردم به لحاظ استقلال در سياستو اصالت عقل و دارابودن اخلاق شريفه، از قبيل شجاعت و عفت و حسن تدبير و معرفت بهشريعت، تا آنجا كه كسي اعرف و اعلم از او نباشد، تضمين كنند».
شيخ الرئيس در بيانفوق به دو مرحله نظر دارد: يكي مرحلهي حضور معصوم و ديگري مرحلهي غيبت. در دورهيحضور معصوم، او از جانب پيامبر منصوب است و مردم بايد رهبري او را بپذيرند و اطاعتاو را پيشهي خود سازند.
در دورهي غيبت،افراد سابقهدار و خبير و بصير، وظيفه دارند كه با اجماع و اتفاق، اصلح افراد رابه لحاظ علم و سياست و درايت و اخلاق به مردم معرفيكنند، تا مردم از راه بيعت ياانتخابات (كه امروز معمول است) رهبري و زعامتاو را بپذيرند و از او اطاعت كنند ومخالفانش را سرجاي خود بنشانند. چه آنها كافر و معصيتكارند و خونشان مباح است
[11].
[1] . علامه طباطبايي/شيعه در اسلام/ص231
[2] .سورهي توبه آيه 12
[3] .آيتالله مصباحيزدي/آموزش عقايد/ج2ص169
[4] . علامه طباطبايي/شيعه در اسلام/ص231
[5] . مواقف، ص 395
[6] . الفرق بين الفرق، ص 350
[7] . التمهيد،ص 181.
[8] . شرح العقايد النسفية، ص 185 و186 طبع اسلامبول
[9]. آيتاللهجعفر سبحاني/ مكتب اسلام - 1378 - شماره 9
[10]. الشفاء، الالهيات، المقاله 10، الفصل 5.
[11] . همان مدرك، عبارت چنين است: «فعلي الكافةمن اهل المدينة قتاله وقتله».