ويتگنشتاين
جان سرل: استاد فلسفهدانشگاه كاليفرنيا در بركلي
مقدمه
صدها تاريخ فلسفهبا دامنههاي گوناگون و از زواياي مختلف به بسياري از زبانها وجود دارد كه چندمجلد انگشتشمار از آنها به فارسي ترجمه شده است. اما نوشتار حاضر در واقع برداشتياز كتاب «فلاسفة بزرگ» نوشتة براين مگي و ترجمة آقاي عزتالله فولادوند است.آنچهاين كتاب را ممتاز ميكند در واقع كيفيت اراية مطلب است. براين مگي در بارة هرفيلسوف با يكي از فيلسوفان معاصر صحبت ميكند كه در جامعة علمي و دانشگاهي غربمتخصص موضوع بحث، شناخته شده است. بنابراين مطلب از دو نظر جالب توجه است. همفيلسوفي كه بحث دربارة اوست و هم كسي كه راجع به او سخن ميگويد. مثلاً ما نه تنهاميخواهيم بدانيم كه دكارت و هيوم و كانتو شوپنهاور و راسل و ويتگنشتاين چه انديشيدهاند و به چه جهت چنين نامي در جهان دارند، بلكهكنجكاويم بدانيم كه چهرههاي سرشناسي در فلسفة معاصر چون برنارد ويليامز و جانپاسمور و وارناك و كاپلستن و اير و سرل دربارة آنان چه ميگويند.
براين مگي در سال 1930 در لندن به دنيا آمد. در جواني در آكسفورد تحصيل كرد و از آندانشگاه، هم در رشتة تاريخ و هم در فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد با درجة ممتازفارغالتحصيل شد. مدتي در دانشگاه بزرگ ييل در امريكا درس ميداد. سپس به طورمستقل به نويسندگي پرداخت. در 1975 به جهان دانشگاهي بازگشت و در كالجمعروف بيليول در آكسفورد آغاز به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي كالج السولز درهمان دانشگاه برگزيده شد. در سراسر اين سالها در راديو و تلويزيون برنامههاي علميو فلسفي داشت و در روزنامههاي بزرگ، از جمله «تايمز» و «گاردين» پيوسته مقاله مينوشتو تماس خود را در عين حال با رويدادها و تحولات دنيا حفظ ميكرد. در سال 1979 به پاس خدماتي كه در راه ترويج انديشههاي متفكران بزرگ تاريخ وروشن كردن اذهان همگان كرده بود به دريافت نشان مفتخر شد. مگي از 1984 پژوهشگر ارشد در تاريخ انديشهها در دانشگاه لندن بوده است وهمچنان به تأليف كتابهاي سودمند و اشاعة افكار فلسفي ادامه ميداده است. كتابهايمتعدد او از جمله «فلسفة امروز بريتانيا» و «پوپر» و «بزرگان جهان انديشه» و«فلسفة شوپنهاور»، تاكنون به بيست زبان ترجمه شده است.
چيزي كه شايد مگيرا در صحنة فلسفة معاصر به شارحي كمنظير مبدل كرده است، قدرت او براي باز نمودن وبازگفتن انديشههاي غامض به زباني روان و دلانگيز، بدون فدا كردن ظرافتها و نازككاريهايافكار بزرگان است. كساني كه كتاب ديگر او را به نام «پوپر» (به ترجمة شادروانمنوچهر بزرگمهر) خواندهاند به يقين با اين صفت در او آشنايي دارند
[1].
به نكتة بالا روانيو زيبايي ترجمة آقاي فولادوند را نيز بيفزاييد تا انگيزة ما را در انتخاب اين متندريابيد. البته به جهات متعددي متن كتاب حاضر را كمي تغيير دادهايم. از جملة آنتغييرات آن است كه اين كتاب به صورت گفتگوي ميان مگي و مخاطبانش بوده است و ما آنرا از اين شكل درآورده و به نوشتاري يكدست تبديل كردهايم. دومين تغيير آن است كهدر موارد متعددي عبارت كتاب گوياي مطلب نبوده است كه با تغيير آن عبارات تلاش شدهاست كه بدون تغيير فحواي كلام همان مطلب با عبارتي گوياتر بيان شود. تغيير سوم كهشايد از بقية تغييرات اهميت بيشتري داشته آن است كه در موارد متعددي اشكالاتي درمورد نظريات مطرح شده در كتاب به نظر ميرسيده است كه آنها را در پاورقي با حرفاختصاري «س» تذكر دادهايم.
در ضمن در پايان هرفصل عبارتي با عنوان «بيشتر بدانيم» آمده است. اين عبارت شما را به صفحة ديگريمنتقل ميكند كه مطالب تخصصيتري در رابطه با همان فصل آمده است. نكتة ديگر آن كهاز برخي از فلاسفة مهم در كتاب مگي بحث نشده است كه مقالاتي را در اين متن به آنهااختصاص دادهايم. به اين ترتيب شايد بتوان متن حاضر را كتاب مستقلي در فلسفة غربدانست.
محمدسادات منصوري
ويتگنشتاين
لودويگ ويتگنشتاين
[2] در 1889 در وين به دنيا آمد. پدرش كه بعدهاثروت سرشاري براي او به ارث گذاشت, در توانگري سرآمد ديگر صاحبان صنايع فولاد دراتريش بود. ويتگنشتاين از كودكي شيفته ماشينآلات بود و تحصيلات را بيشتر بهخواندن رياضيات و فيزيك و مهندسي گذرانيد. پس از پايان دورة مهندسي مكانيك دربرلين, سه سال در دانشگاه منچستر دانشجوي دوره تخصصي مهندسي هوايي بود. در همينايام مجذوب مسايل بنيادي در مورد ماهيت آن بخش از رياضيات شد كه با آن كار ميكرد.با الهام از كتاب «اصول رياضيات» برتراند راسل, مهندسي را رها كرد و براي خواندنفلسفة رياضيات به دانشگاه كمبريج رفت و زير نظر خود راسل مشغول تحصيل شد و ديرينگذشت كه هرآنچه را از راسل ممكن بود بياموزد, ياد گرفت. از آن پس وارد تفكراتبديع و مبتكرانهاي شد كه به نوشتن نخستين كتابش «رسالة منطقي_فلسفي
[3]»انجاميد. اين كتاب در 1912منتشر شد و معمولا با عنوان كوتاه «رساله» از آن ياد ميكند. ويتگنشتاين به راستيمعتقد بود كه همه مسايل بنيادي فلسفه را در اين كتاب حل كرده است. بنابراين فلسفهرا كنار گذاشت و به كارهاي ديگر مشغول شد. اما در اين اثناء, رساله تأثير و نفوذعظيم كسب كرد و در كمبريج انگيزه تحولات و پيشرفتهاي جديد در منطق قرار گرفت و دراروپا بيش از هر نوشته ديگر مورد پسند و ستايش گروه بلندآوازهاي ازپوزيتيويستهاي منطقي معروف به «حلقة وين» واقع شد. منتها پس از چندي, ويتگنشتاين شخصا به اين نتيجه رسيد كه كتابش ازاساس برخطاست و دوباره به فلسفه روي آورد. در 1929 به كمبريج بازگشت و در 1939 در آنجا به مقام استادي فلسفه رسيد. در دومين دوره اقامت دركمبريج, ويتگنشتاين رهيافتي يكسره جديد و به كلي متفاوت با گذشته پديد آورد. اينرهيافت در بقية عمر ويتگنشتاين فقط به وسيلة تماسهاي شخصي رواج پيدا كرد, چون اوتا پيش از مرگ در 1951غير از يك مقالة كوتاه چيز ديگري انتشار نداد. دو سال پس از مرگ كتاب دومش«تحقيقات فلسفي
[4]»در 1953 بيرون آمد و در مقامي قرار گرفت كه هيچكتاب فلسفي ديگري در جهان انگليسي زبان بعد از جنگ دوم از لحاظ نفوذ و تأثيرتاكنون به آن پايه نرسيده است.
در اينجا به اينپديده شايان توجه برميخوريم كه فيلسوف نابغهاي در دو مرحله مختلف در زندگي, دوفلسفه متباين به وجود ميآورد كه هركدام افراد يك نسل كامل را تحت تأثير قرار ميدهد.اين دو فلسفه با وجود مباينت, بعضي ويژگيهاي اساسي مشترك نيز دارند. هردو اهميتزبان را در انديشه و زندگي آدمي كانون توجه قرار ميدهند و در هر دو, محور دلمشغوليهامرزبندي بين كاربرد درست و نادرست الفاظ يا به تعبيري, كشيدن خطي كه از آن به بعد,سخن بامعنا به پايان ميرسد و سخن بيمعنا يا مهمل آغاز ميشود. «رساله» همچنانكتابي خواندني و مفتون كننده است, هرچند بايد تصديق كرد كه نوشتهاي كه او را اززمان مرگش به چهرهاي فرهنگي در سطح بينالمللي بدل كرده است و امروز بسياري ازحوزهها را حتي بيرون از فلسفه تحت تأثير قرار داده, تحقيقات فلسفي است.
از آنجا كهويتگنشتاين خود فلسفة اوليهاش را رد كرده و نامعتبر ميدانسته و امروزه نيز فلسفةبعدي او به مراتب بيشتر داراي نفوذ و تأثير است, نيازي نيست وقت زيادي را صرفكارهاي اوليهاش كنيم. هرچند برخي چيزها را دربارة دورة اولية ويتگنشتاين بايددانست.
كليد فهم «رساله»,نظرية تصويري معناست
[5].ويتگنشتاين معتقد بود كه براي اين كه زبان واقعيت را نمايش دهد و جملهها نمايندةاوضاع واقعي باشند, بايد چيزي بين جمله و وضع واقعي, مشترك باشد. چون وضع واقعي وجملهاي كه نمايندة آن وضع است بايد ساخت مشتركي داشته باشند, به اين تعبير ميشودگفت كه جمله مانند تصويري از فلان امر ممكنالوقوع است. همانطور كه در قبال اجزاو عناصر يك تصوير, اشيايي در جهان خارج هست و ممكن است كه در ازاي ترتيب خاص موجودبين اجزا وعناصر تصوير ترتيبي به همان شكل در دنيا وجود داشته باشد, جملهها نيزشامل اسمهايي هستند كه اين اسمها مابازاء يا همتايي در خارج دارند. در ازاي ترتيباسمها در جمله نيز فلان ترتيب ممكن اشياء در جهان خارج وجود دارد.
اين فكر كه جمله درحقيقت تصويري به هيئت مبدل است, نوعي اهرم مابعدالطبيعي نيرومند به دستويتگنشتاين ميدهد و او را قادر ميكند كه از روي ساخت زبان به ساخت واقعيت پيببرد,چرا كه ساخت زبان را بايد ساخت واقعيت تعيين كند. جملات محال است معنايي داشتهباشند مگر آن كه زبان مانند آينه تصوير واقعيت را به نحوي از انحاء منعكس كند.
پس نكته مهم ايناست كه ميتوانيم درباره واقعيت سخن بگوييم هم به اين دليل كه هر اسم مدلولي داردو هم به اين جهت كه هر جمله چيزي را تصوير ميكند. براي اين كه سخن آينه جهانباشد, كافي نيست كه فقط الفاظ نماينده اشياء باشند. براي اين كه بتوانيم چگونگيچيزها را بيان كنيم بايد همچنين الفاظ را به نسبت خاصي پهلوي هم بگذاريم كه تصويريباشد از نسبتي كه اشياء در دنيا باهم دارند. پس كليد حقيقي امكان پذير شدن سخن بامعنا درباره جهان در قالب الفاظ اين است كه هريك از دو ساخت, آينة ساخت ديگر باشد. اما از جهت معكوس هم ميشودبه اين حقيقت نگاه كرد. چون ميدانيم كه براي اين كه سخن بامعنا امكان پذير باشد,ساخت زبان بايد آينه ساخت دنيا باشد و همچنين ميدانيم كه سخن بامعنا امكانپذيراست, بنابراين در موقعيتي هستيم كه ميتوانيم به وسيله تحليل ساخت زبان, ساخت جهانرا كشف كنيم.
به ازاي هر جملةبامعنا, امر واقع ممكني وجود دارد و به ازاي هر جملة صادق امر واقع بالفعلي هست.بنابراين از روي جملهها ميتوانيم به ساخت واقعيت (صرف نظر از صدق يا كذب جمله)پيببريم. زيرا با معنا بودن جمله خود به خود ايجاب ميكند كه وضع واقعي ممكني دردنيا در ازاي آن وجود داشته باشد.
اما چيزي كه بايدتأكيد كرد اين است كه ويتگنشتاين دربارة ويژگيهاي سطحي جملات در زبان عادي حرفنميزند. منظور او ساخت قابل ديدن يا شنيدن جملههايي نيست كه در مكالمه به كار ميبريم.به نظر او اين ويژگيهاي سطحي و قابل ديدن يا شنيدن جملات زبان عادي در حقيقت ساختمنطقي و زير بنايي جملهها را پنهان ميكنند. اما اگر جملههاي عادي را بگيريم وبراي اين كه ببينيم چه معنايي دارند مورد تحليل منطقي قرار بدهيم, آن وقت ميتوانيمبه شالودهاي برسيم مقوم ساختهاي اساسي و با معنايي كه زير جملههاي عادي پنهانبودهاند. ميتواينم به قول خود او به «جملههاي ابتدايي» برسيم. رابطه تصويري بينساخت جمله و ساخت واقعيت را در اين جملههاي ابتدايي پيدا خواهيم كرد.
انديشهاي كهويتگنشتاين از فرگه به ارث برده بود اين بود كه واحد بنيادي معنا, واژه نيست, بلكهجمله است. واژه فقط بنا به سياق جمله كاركرد و معنا پيدا ميكند و چنانكه اشارهشد, جمله به اين جهت ميتواند ساخت امور واقعي دنيا را تصوير كند كه پيوستگيزنجيروار واژهها در جمله هم خودش يكي از امور واقع است.
تصور نميرود كسيدر فهم اين معنا به هيچ مشكل فوري بر خورد كه وقتي فلان امر واقع وجود دارد, چگونهجمله ممكن است مانند آينه آن را منعكس كند. ولي وقتي من به اين حكم ميكنم كه فلانامر واقع وجود ندارد, چه ميشود؟ اگر بگويم «گربهاي روي قاليچه نشسته» مردم ميبينندكه اين جمله احيانا وضع واقعي موجود (يا ممكني) را تصوير ميكند. اما اگر گفتيم«هيچ گربهاي روي قاليچه ننشسته» آن وقت چه ميشود؟ همه معناي اين جمله را ميدانيماما كدام وضع واقعي را اين جمله تصوير ميكند؟ فراموش نكنيد كه ميگوييم, تصويرميكند. تصوير واقعي نبودن گربه روي قاليچه چگونه چيزي است؟ آيا با تصوير نبودنيك سگ فرق دارد؟
ويتگنشتاين بر ايننظر بود كه واژههايي مانند «نه» و «و» و «با» و «اگر» كه به ثابتهاي منطقي معروفاند,در واقع جزيي از نسبت تصويري نيستند. ميگويد: «انديشة بنيادي من اين است كهثابتهاي منطقي نمايندة چيزي نيستند». او معتقد بود كه اين الفاظ منطقي صرفا وسايليبراي ريسه كردن تصاويراند, نه فينفسهبخشي از هيچگونه تصوير. اگر درست فكر كنيم, ميبينيم كه حرف او چندان دور ازواقعيت نيست. مثلا, فرض كنيد كه در يك پارك علامتي با تصوير يك سگ كه خط سرخي رويآن كشيدهاند نصب شده است. همه ما بدون زحمت چيزي از آن خط سرخ ميفهميم غير ازآنچه از تصوير سگ دستگيرمان ميشود. ميدانيم كه غرض, تصوير كردن سگهايي كه خط سرخيرويشان كشيده شده نيست, بلكه خط نشانة نفي است. كل آن تابلو به اين معناست كه«سگ, نه» و در حقيقت نوعي تصوير به سبك ويتگنشتاين است. دستكم به اين مفهوم كهنماد «نه» گرچه در تصوير براي اين به كار رفته كه عملي انجام بدهد, خودش بخشي ازتصويرنيست.
بنابراين صورتبندياول مسئله را ميتوانيم به اين نحو گسترش دهيم كه بگوييم ويتگنشتاين در جواني براين نظر بود كه سخن بامعنا دربارة دنيا را ميشود به احكام يا قضايايي ابتداييتجزيه كرد كه اوضاع ممكنالوقوع را تصوير ميكنند و اين احكام ابتدايي به وسيلةثابتهاي منطقي كه خودشان تصويرگر نيستند يا به هم پيوند داده مي شوند, يا به عنواناين كه حكم به امكانهايي ميكنند مسلم گرفته ميشوند, يا در برابر يكديگر برايخبر دادن از شقوق مختلف قرار ميگيرند, يا نفي و رفع ميشوند, يا هر چيز ديگر.
در مقدمه بحث گفتيمكه ويتگنشتاين همواره نگران مرزبندي بين حرفهاي بامعنا و بيمعنا بود. او در فلسفةاوليهاش اين خط مرزي را تعيين كرد. در «رساله» بر اين نظر بود كه تنها زباني كهبه مفهوم دقيق معنايي از آن حاصل ميشود, زبان واقعگويي است. ولي او برخلافپوزيتويستهاي منطقي, از رسيدن به اين نتيجه دلشاد نبود و فكر نميكرد, آنچنانثمرة گرانبهايي به دست آورده است. به عكس, معتقد بود كه تالي قضيه اين شده كه اموربه راستي مهم در زندگي قابل گفتن و اظهار نيستند. فكر ميكرد كه مثلا اخلاق و دينو زيباشناسي همه در قلمرو امور ناگفتني قرار ميگيرند, همانطور كه در جايي در«رساله» ميگويد كه بخش به راستي مهم كتاب حذف شده است. يعني همان بخشي كه اثري ازآن در كتاب نيست. مطابق شرحي كه در «رساله» دربارة معنا آمده است, بين زبان بامعنايا واقعگو و بخشهاي ديگر زبان كه براي خبر دادن از امور واقع موجود يا ممكن دردنيا مورد استفاده قرار نميگيرند و بنابراين، به مفهوم دقيق بيمعنا يا مهملاند,مرز محكمي وجود دارد. در اين بخشهاي زبان تلاش بر اين است كه چيزي دربارة مسايلمهم زندگي گفته شود, اما اين تلاش به جايي نميرسد چون آنچه سعي در گفتنش ميشودناگفتني است. اين رأي منطبق با نظر معمول مردم عادي غير فيلسوف است كه معتقدنداخلاق و دين و هنر در زندگي قدر و اهميت اساسي دارند ولي زبان يكسره قاصر از بياناين است كه اين امور چه چيز را ميرسانند يا راجع به چه هستند يا حتي چيستاند؟
اين گونه امور جنبهبنيادي دارند, اما دستكم مطابق نظريهاي كه در «رساله» دربارة معنا مطرح شدههرگونه تلاش ما براي بحث راجع به آنها بيمعناست. مسئله فقط اين نيست كه نميتوانيمحق اينگونه مطالب را ادا كنيم. مسئله اين است كه اساسا كوشش ما براي اين كه حقشانرا ادا كنيم بيمعناست و هيچ چيزي نميتوانيم در اين زمينهها بگوييم كه معناييداشته باشد.
گفتيم كه كليد فهمآراي اولية ويتگنشتاين, نظرية تصويري معناست. اما عقايد بعدي او از جهاتي با ايننظريه مغايرت دارد. وينتگنشتاين, در آثار بعدي, نظرية تصويري معنا را رها كرد وتصور كاربردي يا ابزاري معنا
[6] را بهجاي آن آورد. پيشنهاد او اين است كه واژهها را ابزار و جملات را وسايل تلقي كنيم.براي اين كه تصور درستي از زبان به دست آوريم, كافي است به كاركرد آن در زندگيواقعي نگاه كنيم و ببينيم مردم با زبان چه ميكنند. ميگويد: «در طبقة وسيعي ازموارد (هرچند نه در همگي) كه از واژه معنا استفاده ميكنيم, ميتوانيم آن را چنينتعريف كنيم: معناي هر واژه عبارت از كاربرد آن در زبان است.»
نظريه قديم او بهاين نتيجه ميانجاميد كه ساخت جهان واقعي, ساخت زبان را تعيين ميكند. ولي در آثاربعدي او قضيه, به تعبيري, برعكس است. در «تحقيقات فلسفي», ساخت زبان ماست كهچگونگي تفكرمان را درباره جهان واقعي تعيين ميكند, تعيين ميكند كه آنچه را ما يكشئ يا دو شئ يا همان شئ به حساب ميآوريم؛تعيين ميكند كه چه چيزي را اصلا شئ محسوب نميكنيم. ممكن نيست بتوانيم راجع به جهان بحث كنيم و حتي درباره آنبينديشيم مستقل از دستگاهي از مفاهيم كه بايد به اين منظور به كار ببريم. ايندستگاه را البته زبان فراهم ميآورد.
اين امر, تصوري بهكلي متفاوت از نقش زبان در زندگي به ويتگنشتاين ميدهد. در آثار اوليهاش يگانهسخن به راستي بامعنا, زبان واقعگويي است. ولي در آثار بعدي, معلوم ميشود زبانواقعگويي تنها يكي از انواع سخن در ميان بسياري انواع ديگر است. فقط يكي از انواع«بازي زباني
[7]» استدر ميان تعداد نامحدودي از ساير انواع بازيهاي زباني. در آثار بعدي, ويتگنشتايندر نتيجة تأكيد بر كاربرد زبان, اتصالا ميخواهد توجه ما را به تعدد و تنوعي كه دركاربرد زبان پيدا ميشود, جلب كند.
نكتة بسيار چشمگير,تغييري است كه در آن تشبيه كليدي به وجود آمده است: اول زبان به تصوير تشبيه شد وبعد به ابزار. تصوير به حكم ماهيتي كه دارد وضع خاصي را نمايش ميدهد, در حالي كهابزار ماهيتا ممكن است براي كارهاي مختلف به كار رود. اين تفاوت اهميت زيادي ازنظر ويتگنشتاين داشت. او هميشه در «تحقيقات فلسفي» تأكيد ميكند كه زبان به طورنامحدود گسترش پذير است و هيچ ماهيت يگانهاي نيست كه تمامي كاربردهاي زبان را بههم پيوستگي دهد. هيچ ويژگي يگانهاي نيست كه در سرتاسر زبان موجود باشد و مقومماهيت آن بشود. حتي در مورد هيچ واژه خاصي لازم نيست ماهيت خاصي مقوم تعريف آنوجود داشته باشد. او بسياري از واژهها را فقط داراي قسمي «شباهت خانوادگي» از جهتكاربردهاي مختلفشان ميداند. مثالي كه ميزند كلمة «بازي» است و ميپرسد آيا چيزيهست كه بين همة بازيها مشترك باشد؟ در اينجا هم, مانند هميشه آنچه بر آن تأكيددارد اين است كه: فكر نكنيد بازيها همه بايد در چيز واحدي شريك باشند؛ نگاه كنيدو ببينيد چه ميتوانيد پيدا كنيد. بعد ميگويد اگر انواع بيشمار بازيها را درنظر بگيريد (بازيهايي كه روي يك صفحه انجام ميشود مانند: شطرنج و نرد) بازيهايالمپيك, بازيهاي قماري, بازيهاي با توپ و ..., ميبينيد هيچ ماهيت واحدي برايبازيها وجود ندارد و هيچ چيزي به تنهايي نيست كه بين همة بازيها مشترك باشد؛ فقطيك سلسله شباهتهاي متداخل وجود دارد. او اسم اين پديده را «شباهت خانوادگي» ميگذارد.
چيزي كه در موردويتگنشتاين اهميت دارد همين نكته است كه «هيچ چيز را مسلم نگيريد و فكر كنيد» درهمان مثال تعريف «بازي»، اولين واكنش ما اين است كه بگوييم, مطلب واضح است و همهبازيها نوعي تفريحاند. ولي بعد به اين فكر ميافتيم كه فوتبال آمريكايي كهبازيكنان در آن به خاطر پولهاي كلان جراحات دلخراش برميدارند، تفريح نيست. اين همكه بگوييد «ولي براي تماشاگران تفريح است» بيفايده است، چون بيشتربازيهاي دنيااصلا تماشاگر ندارد. تازه, اگر فوتبال آمريكايي بدون حضور تماشاگر هم بازي ميشد,بازي به حساب ميآمد. ممكن است بگوييد «ولي در همه بازيها رقابت هست» اما اين همدرست نيست، زيرا بازيهايي هست، مثل فال ورق، كه فقط يكنفر بازي ميكند. بعدممكن است بگوييد «به هرحال هر بازي فعاليتي براي اوقات فراغت و انصراف خاطر از كاراست» ولي اين هم حقيقت ندارد، چون هزاران آدم حرفهاي هستند كه همه براي امرارمعاش بازي ميكنند. و همينطور تا آخر. روش ويتگنشتاين نيازمند اين است كه شخص بادقت تمام هر مثالي را كه به فكرش رسيد زير و رو كند. اين كار گرچه ذاتا كاريتفصيلي و محتاج رسيدگي به جزييات است، به قوه تخيل و قدرت در نظر گرفتن امور غيرواضح هم نياز دارد. ويتگنشتاين خودش آنچنان هوش و ابتكاري در انتخاب مثالها نشانداده كه بسياري از آنها كاملا در فلسفه رايج شده است. تحليل مفصل مفهوم «بازي»،نشان خواهد دارد كه هيچ چيزي به تنهايي نيست كه همة بازيها در آن شريك باشند و ازحيث داشتن اين وجه مشترك، بازي محسوب شوند. البته از لحاظ بعضي ويژگيها بين بازيهاو بسياري از فعاليتهاي ديگر انسان مشتركاتي وجود دارد. مثلا در اين كه هر بازي را نوعا بايد كسي به ما ياد دهد و نوعاقواعدي بر بازيها حاكم است. ولي براي اين كه چيزي بازي محسوب شود, اين گونه ويژگيهاكافي نيست. پس هيچ چيز به تنهايي نيست كه واژة «بازي» دال بر آن باشد.
البته ممكن استچنين بنمايد كه تنها كاري كه ويتگنشتاين ميكند يادآوري بعضي نكات بديهي به ماست وحرفهايي كه ميزند همه از مقوله احكام عقل سليم و شعور عادي است و تا اندازهاي هماين فكر درست است. ولي مهم است به ياد داشته باشيم كه او همچنين بر ضد سنت فلسفيبسيار نيرومندي مبارزه ميكند. بر ضد سنتي مبارزه ميكند كه ريشههايش به افلاطونو ارسطو ميرسد. اولا با نظريه اوليه خودش ميجنگد, مبني بر اين كه الفاظ چوننمايندة اشياءاند, كسب معنا ميكنند. ثانيا با سنتي قديميتر ميجنگد مشعر بر اينكه الفاظ به دليل تداعي يا پيوندي كه در ذهن با تصورات دارند معنا پيدا ميكنند.ثالثا با سنتي ميجنگد كه مطابق آن براي اين كه لفظ معنا پيدا كند، بايد ماهيتيوجود داشته باشد كه لفظ مبين آن باشد. به موجب اين نظر, تنها شرط اين كه بتوانيماسم انبوهي از امور مختلف را بازي بگذاريم اين است كه ويژگي ذاتي معيني بين همهآنها مشترك باشد. بنابراين اهميت سخناني كه ويتگنشتاين دربارة زبان ميگويد ناشياز تعرض بنيادي او به اين سنت فلسفي است.
پيشتر گفتيم كه اواصطلاح «شباهت خانوادگي» را در مورد بازيها به كار ميبرد. چون او اين اصطلاح رادر مورد معناي همة مفهومها به كار ميبرد و ميخواهد به اين وسيله تصور معنا را فيحدذاته باز و روشن كند, ارزش دارد كه قدري در آن تأمل كنيم. معمولا وقتي ميگوييم كهبين افراد خانوادة معيني شباهت چشمگير وجود دارد، مقصودمان هيچ ويژگي واحدي نيستكه بين همه مشترك باشد. مانند اين كه چانه يا بيني همه همشكل باشد. هرچند البتهگاهي خانوادهاي پيدا ميشود كه چنين چيزي در آن صادق است. بيشتر اوقات غرضمان ايناست كه هريك از افراد خانواده به نظر ميرسد مجموعة متفاوتي از ويژگيها را ازخزانه مشتركي دستچين كرده باشد, به نحوي كه بعضي وجوه همانندي, با هم تداخل ميكنند.
ويتگنشتاين ميگويد,در مورد معناي واژهها هم همينطور است. معناي هر واژه سرجمع كاربردهاي ممكن آن است؛اما لازم نيست هيچ چيز واحدي منحصرا مرتبط به آن لفظ خاص و در عين حال مشترك بينتمام كاربردهاي ممكن آن باشد. كاربردهاي مختلف لفظ, به احتمال به مراتب قويترصرفا قسمي شباهت خانوادگي بروز ميدهند.
البته دو نكتة ديگررا هم بايد در نظر داشت. اول اين كه «ويتگنشتاين» نميگويد, اين الفاظ ايهامدارند. نميگويد واژة بازي معاني مختلف دارد يا مشترك لفظي است, به همان مفهوم كهمثلا واژة «شير» در فارسي دو معناي مختلف دارد. مقصود او اين است كه صلابت معنايلفظ «بازي» نه ناشي از وجود ماهيت واحد, بلكه منبعث از شباهت خانوادگي ميان مواردمختلف استعمال آن است. دوم اين كه او نميگويد همة واژهها در همة زبانها اينطوراند.الفاظي وجود دارند با تعاريف دقيق. ولي به نظر او آنچه اهميت دارد اين است كهفلاسفه به شيوع پديدة شباهت خانوادگي توجه كنند. چون بسياري از الفاظي كه در فلسفهاسباب دردسر ميشوند از اين قسماند. مثلا در اخلاق و زيباشناسي به واژههايي نگاهميكنيم مانند: «خوب» يا «زيبا» و به اين فكر ميافتيم كه حتما ويژگي ذاتياي هستكه چنين لفظي نشانه آن است و حتما ماهيت خوبي يا ماهيت زيبايي وجود دارد. چيزي كهويتگنشتاين بر آن اصرار دارد اين است كه, برعكس, اگر به كاربرد واقعي اين الفاظنگاه كنيم, ميبينيم فقط بعضي شباهتهاي خانوادگي متداخل در كاربردشان موجود است.
او چيزي نظير اينرا نه فقط درمورد الفاظ بلكه در مورد وجوه مختلف گفتار هم ميگويد. ما از زبانبراي مقاصد بيشماري استفاده ميكنيم و براي مقاصد مختلف و به وجوه مختلف آن را بهكار ميبريم. اگر ما دربارة فلسفه گفتگويي داشته باشيم, از زبان به شيوهاياستفاده ميكنيم غير از وقتي كه دربارة سياست بحث ميكنيم يا هنگامي كه در خصوصفيلمي كه ديشب ديدهايم حرف ميزنيم. از اين گذشته, صحبت دربارة موسيقي, صحبتعلمي, صحبت ديني و... موضوعات متنوعي ديگر نيز داريم. در هريك از اينها زبان بهشيوة ديگري به كار ميرود. بنابراين, ويتگنشتاين اضافه ميكند, كه «اگر حقيقتا ميخواهيدمعناي واژهاي را بفهميد, دنبال تعريفي كه در فرهنگ لغات آمده نرويد؛ ببينيد عملاچگونه از آن واژه در زمينة خاصي از گفتار كه فعلا مورد نظر است, استفاده ميشود.»عنوان كتاب «تحقيقات فلسفي» عمدتا بر چنين كاري دلالت دارد. يعني پژوهشي خاص ومشخص در كاربرد واقعي واژه يا مفهومي واقعي در موقعيتي واقعي.
يكي از شعارهايهميشگي وينتگنشتاين اين بود كه «به دنبال معنا نرويد,دنبال كاربرد برويد» دراينجا او تعبير مجازي ديگري را كه يكي از معدود اصطلاحات فني اوست, يعني مفهوم«بازي زباني» را وارد بحث ميكند. منظوراو اين است كه سخن گفتن و استعمال الفاظ را فلان زبان به قياس با بازيها در نظربگيريم. وصف جامع قياس اين است كه هم استعمال الفاظ فعاليتي انساني است و هم شركتدر بازيها. هركدام كاري است كه ما انجام ميدهيم. به نظر ويتگنشتاين بين استعمالالفاظ و شركت در بازيها چند ويژگي مشترك هست كه استفاده از تعبير مجازي «بازيزباني» را توجيه ميكند. اول اين كه هر دو تابع نظماند و نوعا قواعدي بر آنهاحاكم است. (البته مفهوم قاعده نزد ويتگنشتاين مفهومي احتمالي است, چنان كه به آنخواهيم پرداخت). ديگر اين كه نميشود سرسري هركاري كه دلمان خواست بكنيم. در زبانهم نبايد اين طور فكر كنيم. اما در عين حال مقدار زيادي هم آزادي عمل هست و محلبراي تعبير و تفسير وجود دارد, همه چيز به موجب قاعده تعيين نميشود.
همين كه اين فكر رااز سر به در كرديم كه مسئلة معنا مسئلة وجود ذهني است كه با درون نگري مكشوف ميشود,يا اين تصور را كنار گذاشتيم كه مسئلة معنا مسئلة اين است كه الفاظ نمايندة اشياءدر جهاناند, به عبارت ديگر همين كه به شباهت بين استعمال الفاظ و كاربرد مهرههادر بازيهايي از قبيل شطرنج توجه كرديم, آن وقت ميبينيم كه معناي هر لفظ را تماماكاربرد آن به ما ميدهد. به همان وجه كه نقش شاه در شطرنج، جامع تمامي معناي آناست, همانطور نقش الفاظ (از جمله الفاظ گيجكنندهاي در فلسفه مانند «خوب» و«راست» و «زيبا» و «دادگر») در بازيهاي زبانياي كه با آنها صورت ميگيرد جامعتمام معناي آنهاست.
اما جنبة ديگري همدر اين قياس هست كه باعث تشويش خاطر بسياري از فلاسفة سنتپيشه ميشود. ويتگنشتاينسخت اصرار دارد كه به هيچوجه نبايد در پي بنيادهاي زبان باشيم, همانطور كه نبايدبه جستجوي بنيادهاي بازيهايي از قبيل فوتبال و بسكتبال برويم. هركدام از اينفعاليتها, فعاليتي انساني است و بايد سرپاي خودش بايستد. ممكن است در بازي زبانيگفتار اخلاقي يا هنري يا واقعگويي شركت كنيم, يا در بازي زباني ديگري با لفظ«علت» يا در بازي زباني ديگري براي تعيين نسبتهاي مكاني يا زماني. يكي ازاشتباهاتي كه معمولا گريبانگير فلاسفه ميشود اين است كه فكر ميكنند براي هربازي زباني بايد بنياد يا توجيهي فراتر از تجربه وجود داشته باشد. ويتگنشتاينمصرانه ميگويد, كه هركدام از اينها را صرفا بايد نوعي رفتار انساني تلقي كنيم وهمه جا مرتبط با ساير رفتارهايمان بدانيم. اگر تصور ميكنيم كه جز بازيهاي زبانيفعلي ما, بازي زباني ديگري ممكن نيست, بهتر است به ياد بياوريم كه اگر غير از اينبوديم كه هستيم, دنيا غير از اين بود كه هست, امكان داشت الفاظ را طور ديگري بهكار ببريم. اما به هرحال كار ما اين نيست كه بنياد يا توجيهي فراتر از تجربه برايبازيهاي زباني فعلي پيدا كنيم. تنها چيزي كه ميشود بگوييم اين است كه «اين بازيزباني فعلا صورت ميگيرد و به اين نحو صورت ميگيرد.»
ويتگنشتاين باچسبيدن به اصطلاح «بازي زباني» فاجعه به بار آورده است. زيرا اين شبهه به ذهن القاميشود كه كاري كه او كرده، سبك و از روي هوا و هوس بوده است. وانگهي پيشداوري ضدفلسفي كاملا مشخصي از اين راه تقويت ميشود كه بسيار در بيرون از اين رشته شايعاست و آن اين كه فلسفه چيزي جز بازي با الفاظ نيست؛ چيزي جز نوعي بازي نيست وفلاسفه مردمي هستند كه فقط به طور سطحي با زبان سر و كار دارند. بسيار ديدهايم كهكساني با نتيجهگيري غلط از اين كه معناي اصطلاحي «بازي زباني» چيست, از ايناصطلاح براي كوبيدن و تحقير فلسفه استفاده كردهاند. لااقل زماني در گذشته اين كاربه هيچوجه در دانشگاهها نامعمول نبود. در حالي كه ويتگنشتاين ابدا در صدد بياناين معنا نبود كه وقتي ما حرف ميزنيم, صرفا به قسمي بازي مشغوليم. كاري كه اوكرده اين بوده كه بعضي ويژگيهاي ساختاري را كه نوعا در بيشتر بازيها هست با بعضيويژگيهاي ساختاري كه نوعا در اغلب تعبيرات لفظي وجود دارد, به طور متين و جديمقايسه كرده و يكي را از ديگري قياس گرفته است. اجازه بدهيد دوباره بر دلايل اينقياس تأكيد كنيم. اول از همه اين كه بازي كردن قسمي فعاليت انساني اجتماعي است؛چيزي متعالي نيست كه فقط در ذهن ما جريان پيدا كند و فقط عبارت از مجموعهاي ازنسبتهاي منطقي مجرد باشد. بازي نوعا كيفيت اجتماعي دارد و قواعدي بر آن حاكم است.هدف ويتگنشتاين از قياس بين استعمال الفاظ و شركت در بازيها, روشن كردن همين دوويژگي بوده است. نكتة اساسي در اين قياس تأكيد بر اين است كه بايد به زبان در عملنگاه كنيم و سخن گفتن را بخشي از گونهاي رفتار مداوم و معمولي و اجتماعي و تابعقواعد بدانيم.
تا اينجا تصور نميرود كه جايي براي مناقشه وجودداشته باشد. اما اين امر همچنين داراي جنبهاي ريشهاي است كه از قياس زبان بابازي فراتر ميرود. ويتگنشتاين ميخواهد تأكيد كند كه هيچ نقطهاي بيرون از بازيهايزباني نيست كه بتوانيم عقب بايستيم و از آنجا نسبت بين زبان و واقعيت را ارزيابيكنيم. به نظر او, براي ما مقدور نيست كه از زبان بيرون برويم و از خارج به رابطةزبان و واقعيت نگاه كنيم و ببينيم آيا زبان به حد كافي نمايندة واقعيت هست يانيست. به اصطلاح, هيچ نقطة غير زباني مانند آنچه ارشميدس در جستجويش بود وجودندارد كه از آنجا بتوانيم توفيق يا شكست زبان را در نماياندن جهان واقعي يا تمشيتدادن به آن ارزيابي كنيم. ما هميشه در درون فلان يا بهمان بازيزباني عمل ميكنيم.پس ارزيابي كفايت بازيهاي زباني از فراز تجربه مقدور نيست, چون نقطة غير زباني وبرتر از تجربهاي وجود ندارد كه از آنجا بشود, به اين گونه ارزيابي دست زد.
نتيجهاي كه بر اينعقيده مترتب ميشود اين است كه ما هيچ تماس حقيقي با «جهان واقعي» نداريم. اگرچنين است, بين اين عقايد و فلسفة اولية ويتگنشتاين گسستگي بنيادي بوجود ميآيد. درفلسفة اوليه او, ابدا شكي دربارة وجود مستقل و واقعيت وجود نداشت. ما همه در دنيايامور واقع زندگي ميكرديم و وظيفة زبان, تصوير امور واقع بود. در نتيجه محور فلسفهاولية ويتگنشتاين, نسبت بين زبان و واقعيت بود. اين بود كه زبان چگونه واقعيت راتصوير ميكند و اين كه چه چيز ممكن است و چه چيز ممكن نيست به اين نحو تصوير شود.ولي اكنون ظاهرا به اين نتيجه رسيديم كه مطابق فلسفة بعدي او, هرگز نميتوانيم بينزبان و آنچه زبان نيست هيچگونه مقايسه كنيم, زيرا هيچگاه نميتوانيم جايي بايستيمكه در زبان جاگير نشده و به اصطلاح در درون زبان نيست. تمام بناهاي مفهومي ما,يعني برداشتهايمان از جهان روزانه و علوم و هنرها و دين و هرچيز ديگر, به دست خودمان در چهارچوب زبانبنا ميشود و هرگز قادر به خروج از آن چهارچوب نيستيم. بنابراين استدلال, يا هيچگونهواقعيت خارجي وجود ندارد, يا اگر دارد, چيزي نيست كه هرگز بتوانيم شناخت مستقلي ازآن پيدا كنيم يا تماسي با آن داشته باشيم. اما منظور ويتگنشتاين بعدي اين نبودهاست. سوء فهم عقايد ويتگنشتاين معمولا به همين نحو كه بيان شد, صورت ميگيرد.بسياري از مردم فكر ميكنند كه چنين نظري مسلما به نوعي ايدهآليسم و شايد به قسميايدهآليسم زباني و لغوي ميانجامد و به اين رأي ميانجامد كه غير از الفاظ, چيزديگري وجود ندارد. ولي موضع او ابدا اين نيست. ويتگنشتاين منكر وجود بعضي بازيهايزباني نيست كه ما در آنها راجع به اشياء واقعي در جهان واقعي صحبت ميكنيم. مثلاممكن است راجع به ميز يا كاناپه يا الكترونهايي كه در اتمهاي هيدروژن روي مدارهادور ميزنند صحبت كنيم. ويتگنشتاين انكار نميكند كه اين واژهها واقعا به اشياءدلالت ميكنند. يكي از هدفهاي ما از استعمال الفاظ درست همين است كه چنين كاريكنند, يعني ميخواهيم به اشياء در دنيا دلالت كنند منتها ويتگنشتاين ميگويد كهوقتي به اشياء توجه ميكنيم يا دربارة آنها سخن ميگوييم, در محدودة يك بازي زبانيعمل ميكنيم و مفهوم ما از جهان و اين كه چگونه جهان را بخشبندي ميكنيم از پيشمقيد به ساخت زبان ماست.
اما كسي كه خيالكند حرف ويتگنشتاين اين است كه «همه چيز به اعتبار نوعي بازي زباني, نسبي است» يا«صدق به اعتبار بازي زباني, نسبي است», نكتهاي را كه در پايان ذكر كرديم, بدفهميده است. كسي كه چنين چيزي بگويد, فرض را بر اين گذاشته كه امكان دارد يكسره اززبان بيرون بياييم و از خارج به نسبت بين زبان و واقعيت نگاه كنيم و بعد نتيجهبگيريم كه «پس صدق به اعتبار زبان نسبي است» چنين سخني عينا مساوي با اين خطاست كهكسي بگويد «پس صدق مطلق است» در هر دو نظر اين خطا وجود دارد كه نظرگاهي بيرون اززبان موجود است كه از آنجا ميتوانيم نسبت بين زبان و واقعيت را بررسي كنيم و بعدشرح بدهيم كه زبان چگونه واقعيت را مينماياند. به نظر ويتگنشتاين, ما هميشه (حتيهنگاميكه چگونگي عملكرد زبان را شرح ميدهيم) در درون زبان عمل ميكنيم. ايننكته را به سرعت اين طور بيان كنيم كه: ويتگنشتاين حتي يك لحظه هم منكر وجودواقعيت نيست, منكر وجود جهان واقعي يا منكر اين كه بتوانيم مدعيات صادق دربارةجهان واقعي مطرح كنيم, نيست. اما آنچه ميخواهد بر آن تأكيد كند اين است كه چونتعبيراتي از قبيل «جهان واقعي» و «واقعيت» و «صدق» در زبانمان داريم, اينها همبايد فايده و كاربردي همان قدر كوچك و عادي در بازيهاي زباني داشته باشند كهالفاظي مانند «ميز» و «صندلي» يا «سگ» و «گربه». به نظر ويتگنشتاين, وظيفة ما درمقام فيلسوف اين نيست كه تكيه دهيم و مستغرق در مراقبة ماهيت متعالي واقعيت و صدقشويم, بلكه بايد دست به كار شويم و تشريح كنيم كه چگونه در واقع, تعبيراتي مانند«واقعي» يا «صادق» را به كار ميبريم.
به زبان ساده اگربخواهيم مطلب را بازگويي كنيم, خواهيم گفت: سؤال به اين نحو طرح ميشود كه آيابخشي از آنچه ويتگنشتاين ميگويد اين است كه براي اين كه من دست را مثلا «دست»تشخيص دهم, بايد پيشاپيش مفهوم «دست» در اختيار من باشد و براي اين كه ميز را ميزتشخيص دهم نيز بايد قبلا مفهوم ميز در اختيار من باشد و بنابراين واقعيتي كه ازموجود به من نمايان ميشود, عبارت از ساختار مفهومي است كه از پيش بايد در اختيارمن باشد و بتواند به زبان بيايد.
البته نكتة موردنظر ويتگنشتاين حتي از اين هم عميقتر است. اگر به كارهاي او از لحاظ تاريخي نگاهكنيم, ميبينيم خود او هم بخشي از نهضت بزرگتري بوده كه در صد سال اخير بوجود آمدهاست. يكي از ويژگيهاي حيات فكري قرن بيستم نوعا اين بوده كه ديگر احساس نميكردهايمزبان را ميتوانيم از مفروضات بشمريم. زبان براي ما بينهايت مسئلهساز بوده است ومحور فلسفه شده است. ويتگنشتاين يكي از رهبران بزرگ اين نهضت است. از يك جهتاو يقينا به اين نكته اذعان ميكرد كهواقعيت همانطور كه ما بخشبندي ميكنيم, بخشبندي ميشود وتنها از درون زبان استكه ميتوانيم فكر كنيم چگونه تقسيمش كنيم. ما «دست» را به اين علت تنها ميتوانيم«دست» تصور كنيم و «ميز» را «ميز»، چون مفاهيم, يعني الفاظ مربوط به آنها دراختيار ماست. ولي نكتة مورد نظر او از اين عميقتر است. به نظر ويتگنشتاين جداي ازتعبيرهاي لفظي اساسا چيزي به نام فكر كردن ممكن نيست وجود داشته باشد يا حتي چيزيبه اسم تجربه. لااقل تجربه به معناي يكي از ويژگيهاي عمر افراد انساني. به عقيدةاو فكر كردن چيزي جز عمل كردن با تعبيرات لفظي نيست و بنابراين زبان در همة كنج وكنارهاي تفكر (و از اينرو در سراسر تجربة بشري) رخنه ميكند.
اگر نكتهاي را كههماكنون گفتيم با نكتهاي كه قبلا ذكر شد (كه هر بازي زباني خاص فقط ممكن است ازدرون درك شود) با هم تلفيق كنيم, شايد آن قسم واقعيت مستقلي را كه ويتگنشتاين بهآن معتقد است، روشنتر شود. پوزيتويستهاي منطقي سبك قديم كه به شدت از خواندنفلسفة اوليه ويتگنشتاين تحت تأثير قرارگرفته بودند, هر گفتة ديني را به هر شكل شديدا رد ميكردند و اين گونه گفتهها رابه دليل آن كه درستي و نادرستيشان قابل تحقيق نيست، به مفهوم حقيقي بيمعنا ميدانستند.اما ويتگنشتاين بعدي برخورد ديگري ميكند و ميگويد, كه در هر شكلي از جامعه كهاطلاعي از آن در دست است, هميشه گفتههاي ديني وجود داشته و هنوز هم دارد. اگربخواهيم چنين گفتههايي را بفهميم بايد به دقت توجه كنيم كه نمونههاي واقعي وملموسشان چگونه در درون شكلهاي معين زندگي عمل ميكنند. هر وجهي از گفتار يا سخن،منطقي مناسب خودش دارد و بيفايده است كه كسي گفتههاي ديني را هم مثل گفتههايعلمي ارزيابي و عيارگيري كند (يعني همان كاري كه پوزيتويستهاي منطقي ميكردند).
البته بايد در بياناين نكتة آخر بسيار احتياط كنيم. ويتگنشتاين ميگفت كه كار ما به عنوان فيلسوف,ارزيابي توفيق يا شكست بازي زباني ديني نيست. از ما جز اين ساخته نيست كه چگونگي آنبازي را تشريح كنيم. آنچه اهميت دارد اين است كه مواظب باشيم بازي زباني ديني مثلبازي زباني علمي بازي نشود. به عقيدة او مضحك است كه گفتههاي ديني را گفتههايعلمي درجة دو تلقي كنيم و برداشتمان طوري باشد كه گويي گفته ديني نظريهاي است كهشواهد كافي در تأييد آن نيست. ويتگنشتاين هميشه اصرار داشت كه بايد نقشي را كهگفتههاي مختلف در زندگي مردم دارند در نظر بگيريم, زيرا معناي چنين گفتهها را جزدر آنجا پيدا نخواهيم كرد. او از تصور افراط در روشنفكرمآبي د راين امور و از فكراين كه كسي بخواهد همه چيز را به قسمي طرح نظري مبدل كند, بيزار بود. متنفر بود ازاين كه كسي ادعاي وجود خداوند را مثل فلان ادعا در فيزيك بررسي كند براي اين كهببيند آيا با موازين علمي سازگار است يا نه. كاري كه او ميپسنديد چيزي بود ازقبيل كار كريكتباز بزرگ انگليسي «گريس
[8]» كهروزي در جلسهاي پريد روي صندلي و فرياد زد: «خدا به كله احتياج ندارد, هر كلميكله دارد. آنچه خدا ميخواهد قلب است». علت اين كه ويتگنشتاين از اين كار خوششآمده بود اين بود كه فكر ميكرد برخورد درست با مذهب همين طور بايد باشد؛ فكر ميكرداين نمونهاي از بازي زباني در عمل است. از چيزي كه نفرت داشت, نوعي برخورد مثلايكي از همكارانش به نام «يوئينگ
[9]» دركمبريج بود كه روزي در نشستي فلسفي از «فرضية وجود خدا» صحبت كرده بود. ويتگنشتاينحاضر نبود قبول كند كه مثلا جنگهاي (مذهبي) سيساله در اروپا صرفا بر سر قسمي«فرضيه» در گرفته است.
خلاصه اين كهويتگنشتاين عقيده داشت براي فهم هرگونه گفتار (اعم از ديني يا هر قسم ديگر) بايدنقش آن را در زندگي مردم در نظر بگيريد. معتقد بود خطاي نوعي در حيات فكري قرنبيستم اين است كه عدهاي ميخواهند هرگونه تلاش فكري را طوري تلقي كنند كه گوييهدف آن تشبه به علم است, در حالي كه علم هم مانند هرچيز ديگر جاي خودش را دارد وخطاست كه كسي با موضوعاتي كه به وضوح صور مختلف علم و تكنولوژي نيستند به گونهايبرخورد كند كه گويي اين گونه موضوعات كوششهاي درجة دومي براي رسيدن به پايةتكنولوژي و علماند.
با قبول اين نكتهبايد اين را هم اضافه كرد كه ويتگنشتاين به هيچوجه حاضر به پيش گرفتن يك برخورد«هرچه شد, شد» نبوده است. او فكر نميكرد كه ميتوانيم هرطور كه دلمان خواست اززبان استفاده كنيم و بعد مدعي شويم كه معنا يا ارزش گفتههايمان مساوي گفتههايديگران است. برعكس معتقد بود كه بايد نهايت توجه را به نحوة كاربردمان از زبانداشته باشيم. يكي از دلايل اين عقيده اين بود كه او فكر ميكرد معضلات ياسرگشتگيهاي فلسفي غالبا از سوء استعمال الفاظ ناشي ميشود و خصوصا هنگامي پيش ميآيندكه گمان كنيم فلان نحوة تعبير در اين بازي زباني خاص داراي نقش يا كاركرد است, درحالي كه جاي صحيحش در بازي زباني ديگري است. از قبيل اين كه مثلا با گزارهاي دينيمانند گزارهاي علمي برخورد كنيم.
در بيان همين نكتهاست كه او ميگويد معضلات فلسفي وقتي پيش ميآيند كه ما لفظي را از يك بازي زبانيكه آن لفظ در آن جا افتاده است بيرون ميآوريم و بعد به فكر ميرويم كه آن لفظنمايندة چيزي والا و متعالي است. ميگويد معضلات فلسفي نوعا هنگامي پيش ميآيد كه«زبان به مرخصي ميرود» يعني وقتي كه واژهاي كار مناسب خود را تعطيل ميكند و مابه بررسي الفاظ جدا از بازيهاي زباني خاصي كه به آن الفاظ معنا ميدهند سرگرم ميشويميا وقتي كه مثلا درصدد تحقيق در طبيعت ذاتي شناخت يا خير يا حقيقت يا زيبايي برميآييمبه جاي اين كه ببينيم اين الفاظ و ساير واژهها چگونه به واقع در بازيهاي زبانيايبه كار ميروند كه در آنجا كسب معنا ميكنند.
از بعضي از مطالبيكه پيشتر گفتيم ممكن است كسي چنين تعبير كند كه ما تلويحا خواستهايم بگوييم بازيزباني فلسفي ويژهاي وجود دارد. اما ظاهرا ويتگنشتاين به چنين چيزي معتقد نبود. اوفكر ميكرد فلاسفه فقط بايد به بازي زباني تشريح و توصيف مشغول باشند؛ بايد بهتشريح چگونگي كاربرد واقعي الفاظ بپردازند؛ بايد تشريح كنند كه زبان چگونه ممكناست به نحوي به كار رود كه ما را قادر به حل (و به عبارت ديگر, انحلال) معضلاتفلسفي كند؛ بايد اين تصور را رها كنند كه فلسفه وراي تشريح و توصيف, وظيفة ويژهايبرا تعليل يا توجيه برعهده دارد. پس به اين تعبير فلسفه بازي زباني ويژهاي نيست وهيچ مجموعه ويژهاي از قواعد و روشها ندارد. در عوض بايد سعي كنيم به داخل كردارواقعي مردم و به خصوص به داخل كردارها و عاداتي كه در زبان دارند, راه ببريم وشرح بدهيم كه چه ميكنند. همچنين ميتوانيم براي ترك اين فكر كه اعمال و عاداتماناجتنابناپذير يا واجباند, به تشريح شقوق ديگري در برابر آنها بپردازيم. همه اينكوششها براي تشريح و توصيف به جهت مقاصد فكري مشخصي است. به تصور ويتگنشتاين درهمة اين موارد كار ما «گردآوردن يادآوريهايي براي مقصود خاصي» است. مقصود هميشهزايل كردن پريشان انديشيهايي است كه از تمايل پرهيزناپذير ما به سوء فهم خصلتزبان بوجود ميآيد. مثلا هميشه در جايي كه هيچگونه نظرية كلي وجود ندارد يا اثرياز هيچ قسم بنياد نيست, آرزو داريم نظريهاي كلي يا بنيادهايي پيدا كنيم و جايي كهچيزي جز شباهتهاي خانوادگي نيست در حسرت ماهيات به سر ميبريم. اينها نمونةاشتباهاتي است كه, به نظر ويتگنشتاين, فلاسفه خصلتا و حتي قهرا, مرتكب ميشوند وهدف شرح و وصف فلسفي, رفع تمايل به ارتكاب اين گونه اشتباههاست.
در سخناني كهتاكنون دربارة قياس ويتگنشتاين بين انواع بازيها و كاربرد زبان داشتهايم به يكنكتة بسيار مهم اشاره نكردهايم و آن مناقشة معروفي است كه بر سر «زبان خصوصي
[10]»جريان داشته است. ويتگنشتاين استدلال ميكند كه زبان براي اين كه اصولا معناييبدهد, بايد از بعضي قواعد پيروي كند. اما پارهاي از معيارهاي اين قاعده يا پيروياز قاعده, خواهي نخواهي جنبة اجتماعي دارند. بنابراين, ويتگنشتاين به اين نتيجه ميرسدكه چيزي به نام زبان خصوصي وجود ندارد. منتها همه فلاسفه با او همعقيده نبودهاندو از آن زمان تاكنون بازار مناقشه به شدت گرم بوده است. در واقع ميشود گفت كه اينموضوع يكي از مناقشهبرانگيزترين جنبههاي فلسفه ويتگنشتاين بوده است.
براي توضيح بحثويتگنشتاين دربارة زبان خصوصي, اول بايد شمهاي در خصوص مقصود او از قاعده و رفتارتابع قاعده بگوييم. تا اينجا طوري صحبت كردهايم كه گويي مفهوم قاعده نزدويتگنشتاين مشكوك و مسئلهساز نبوده است. ولي اينطور نيست, در حقيقت بحث اودربارة قاعده يكي از مهمترين خدماتي است كه او به فلسفه كرده است. اولين چيزي كهاو مشاهده ميكند اين است كه قواعد, همة رويدادهاي ممكن را در بر نميگيرند. زباناز همه طرف محدود به قواعد نيست. در واقع هيچ دستگاهي از همه طرف محدود به قواعدنيست. هيچ دستگاهي از قواعد, همه رخنهها را نميگيرد. مثالي كه ويتگنشتاين ميزندپرتاب توپ تنيس به هوا در موقع سرويس زدن است. هيچ قاعدهاي وجود ندارد كه شماچقدر بايد توپ را بالا بيندازيد. اما ميشود تصور كرد كه اگر كسي پيدا شود كه توپرا به ارتفاع هشت كيلومتر به هوا پرتاب كند و بنابراين ادامه بازي را به تأخيربيندازد, مقامات مجبور خواهند شد قاعدة جديدي وضع كنند. با اين همه, دستگاه قواعدهرگز «كامل» نخواهد شد, به اين معنا كه هميشه باز امكانات تازهاي وجود خواهد داشتكه در قواعد موجود پيشبيني نشده است.
نكتة ديگري كه بانكتة اول مرتبط است و ويتگنشتاين به آن اشاره ميكند اين است كه هر قاعدهاي هميشهجاي تفسيرهاي گوناگون دارد. هميشه ميتوانيد به نحوي راهي براي تفسير هر قاعدهايپيدا كنيد كه معلوم ميشود رفتار شما گرچه در نظر اول مطابق قاعده نبوده اما درحقيقت با قاعده انطباق داشته است. نمونة خوب اين امر از نظر تاريخي سير تحوليقوانين ماليات بر درآمد آمريكاست كه مقامات مالياتي اتصالا بر سر آن با مؤديان درجنگ و جدالاند چون مردم سعي ميكنند با تفسير مجدد هر قاعده به نحوي كه رفتارشانمنطبق با آن به نظر برسد, راه گريزي از آنچه منظور از آن قاعده بوده پيدا كنند.به نظر ويتگنشتاين وقتي مسئلة پيروي از قاعده را ميسنجيم, با نوعي تناقض روبرو ميشويم.اگر به وسيلة تفسير هرچيزي را بتوانيم منطبق بر قاعده كنيم همانطور هرچيزي را ميتوانيمبه وسيلة تفسيري زيركانه در تعارض با قاعده قرار دهيم و در اين صورت نه مطابقتيوجود خواهد داشت و نه معارضهاي و به نظر ميرسد در اين ميان خود قاعده چيز بيربطياز كار در بيايد و از بين برود و ديگر هيچ نقشي در توضيح رفتار نداشته باشد. راهحلويتگنشتاين براي اين مسئله اين بود كه خاطرنشان كرد پيروي از قاعده, كردارياجتماعي است؛ كاري است كه در جامعه ميكنيم و در جامعه ياد ميگيريم. گروههاياجتماعي به راههاي گوناگون افراد را به پيروي از قواعد و آموختن چگونگي پيروي ازقواعد واميدارند. از اين راه جامعه تعيين ميكند كه چه چيزي پيروي از قاعده محسوبميشود. بنابراين, به نظر ويتگنشتاين, نحوة ديگري هم براي ابراز واكنش نسبت بهقواعد وجود دارد كه صرفا اقدام به «تفسير» نيست و آن عمل كردن مطابق قاعده استهمانطور كه شخص براي اين كار آموزش ديده است.
اما بحث ويتگنشتايندرباره زبان خصوصي, بحث دربارة مسئلهاي است جدا از مسئلة پيروي از قواعد؛ ولي چونراه حلي كه او براي مسئلة پيروي از قواعد پيدا كرده در عين حال راه حل مسئلة زبانخصوصي هم هست, از اين جهت آن دو مسئله با هم مرتبط ميشوند. مسئلة زبان خصوصيعبارت از اين است كه آيا امكان دارد زباني وجود داشته باشد كه من واژههايي را درآن براي ناميدن حسيات خصوصي خودم به كار ببرم, به نحوي كه هيچكس ديگر قادر بهفهميدن آن واژهها نباشد؟ چون آن واژهها برحسب تجربههاي خصوصي من كه فقط به خودممعلوماند, مصداقا تعريف ميشوند. دليل اين كه مسئله چنين مهم جلوه ميكند اين استكه شناختشناسي سنتي, از نوعي كه مثلا از لاك و باركلي و هيوم به ارث رسيده, مبتنيبر اين فكر است كه ما شناختمان را از دنيا بايد از درون خودمان بسازيم و كم كم بهبيرون برسيم. از حسيات خصوصي و دروني خودمان شروع ميكنيم و بعد برپاية وجدانياتيا تجربههاي دروني, زبان و شناختي عمومي بنا ميكنيم. ويتگنتشتاين در بحث دربارةمسئلة زبان خصوصي, گوشزد ميكند كه اولا شيوة عملكرد زبان و حسيات ما چنين نيست.اينطور نيست كه تعاريفي دروني و خصوصي از واژههاي مبين حسياتمان بدهيم؛ حقيقتاين است كه زبان حسي ما (يعني زبانمان براي تشريح وجدانيات يا تجربههاي دروني) درهر نقطهاي به پديدارهاي عمومي و اجتماعي گره خورده است. مثلا به دليل اين كهدردهايمان در بعضي اوضاع معين بروز ميكنند و بعضي رفتارهاي معين را بوجود ميآورند,ميتوانيم واژگاني براي سخن گفتن دربارة دردها داشته باشيم. زبان عادي حسي ما درواقع زبان خصوصي نيست چون تعبيرات اين زبان را همراه با معيارهاي عمومي, يعنيمعيارهاي مرتبط با رفتارها و اوضاع, ياد ميگيريم.
ثانيا (و اين نكتهحتي بيشتر محل مناقشه بوده است) ويتگنشتاين ادعا ميكند كه اساسا داشتن زبان خصوصيبراي ما مقدور نيست, مقدور نيست كه تعريفي خصوصي و مصداقي بدهيم, به اين معنا كهدر درونمان به تجربهاي خصوصي اشاره كنيم, اسمي به آن بدهيم و از آن پس آن اسم رابراي دلالت بر همان تجربه در آينده به كار بريم. استدلال او در رد اين معنا بهشيوة برهان خلف صورت ميگيرد. ميگويد اگر ميخواستيم زبان حسياي مطابق اين الگوتصور كنيم, نميتوانستيم تميز بگذاريم بين اين كه واژهاي را واقعا صحيح به كار ميبريمو اين كه فقط فكر ميكنيم آن واژه را صحيح به كار ميبريم. ولي اگر نتوانيم بيناين دو فرق بگذاريم (يعني نتوانيم كاربرد واقعا صحيح واژه را از پندار كاربرد صحيحآن تفكيك كنيم) چطور خواهيم توانست اصولا دربارة صحيح و ناصحيح صحبت كنيم. پس تصوراين كه بتوانيم يك زبان حسي خصوصي داشته باشيم, محال و مخالف فرض از كار در ميآيد.راه حل او براي اين معما (يعني معماي اين كه چگونه اساسا ممكن است واژههايي بهكار بريم كه بر حسيات دروني دلالت كنند) با راه حلي كه براي مسئلة عام پيروي ازقواعد ارائه ميدهد, يكي است. قواعد حاكم بر كاربرد واژههاي مبين حسيات, قواعديهمگاني و اجتماعي است. ما اين قواعد را در صحنه جامعه ياد ميگيريم و به كار ميبريم.اين گونه معيارهاي بروني, از طرفي, ضمانت اجرايي اجتماعي دارند و از طرف ديگر, درجامعه به كار ميروند. دليل اين كه اساسا ميتوانيم داراي قواعدي حاكم بر زبانباشيم, عضويتمان در جامعهاي با زبان مشترك است؛ و چون معيارها و موازين همگاني واجتماعياي در مورد وجدانيات يا تجربيات دروني خودمان داريم, قادريم زباني دال برآن تجربيات دروني داشته باشيم. اين نكته را ويتگنشتايين به اختصار در اين كلام ميگنجاندكه «هر فرآيند دروني نيازمند معيارهايي بروني است».
نكتهاي كه برايآشكار كردن قدرت استدلال ويتگنشتاين ميخواهيم بر آن تأكيد كنيم آن است كه؛ مااستعمال همه الفاظ از جمله واژههاي مبين حسيات دروني خودمان را, از ديگران ياد ميگيريم.الفاظ و تعبيرات لفظي مبين بوها و مزهها و رنگها و رؤياها و همه انواع ديگروجدانيات يا تجربههاي «دروني», همه مدتهاي مديد پيش از تولد ما وجود داشتهاند.همينطور معيارها و موازين حاكم بر استعمال درست آنها. كاري كه پس از تولد ميكنيماين است كه اين الفاظ و استعمال درستشان را از ديگران ميآموزيم. وقتي به نتايجاين عقيده به طور جدي رسيدگي ميكنيم, چنين به نظر ميرسد كه هم الفاظ موجود و هماستعمال مفيد آنها بايد پديدههايي اجتماعي باشند؛ صرفنظر از اين كه آنچه الفاظما براي سخن گفتن درباره آن به كار ميروند, خودش چقدر «دروني» و خصوصي باشد.نتايج اين عقيده از جهت شناختشناسي هم, بسيار عميق است, زيرا چنين معنا ميدهد كهكسي نميتواند برپايه عناصر صرفا خصوصي از درون خويش تصوري از جهان حاصل كند و ازآنجا به ترتيب بسازد و جلو برود تا به جهان «بروني» و وجود ديگران برسد. قايل شدنبه چنين چيزي برخلاف سراسر سنتي است كه در فلسفه از دكارت آغاز ميشود.
به نظر ويتگنشتايندر مرحله بعدي و اخير فلسفهاش, هر معيار و ميزاني براي سنجش معنا نهايتا معيارياجتماعي است نه فردي و به طريق اولي, نه مخصوص به هيچ شخصي به تنهايي. معناي واژهمحصول متني است كه لفظ در آن به كار ميرود و آن متن هم, به نوبة خود, وابسته بهكردارهاي اجتماعي است و نهايتا به شيوه زيستن و شكل زندگي بستگي دارد. اصطلاح «شكلزندگي» را ويتگنشتاين در ضمن اين بحث مكرر به كار ميبرد.
اين نكته بسيار مهمو درخور تأكيد است كه تصور استعمال لفظي, فينفسه تصوري اجتماعي است. استعمالالفاظ كاري است كه من به اتفاق ديگر افراد جامعه ميكنم. شكاكان ميگويند هركاريرا كه كسي بكند هميشه ممكن است طوري جلوه داد كه منطبق با يكي از قواعد به نظربرسد, زيرا هميشه ميشود هر قاعدهاي را به نحوي تفسير كرد كه هر رفتاري با آنانطباق پيدا كند. اما از آنجا كه ما آموزش ديدهايم كه الفاظ را چگونه به كار بريمو چطور عموما از قواعد پيروي كنيم, ميتوانيم از اين قسم شكاكيت بپرهيزيم. اين سخندرست است كه ويتگنشتاين تأكيد كرده كه هر زباني خودش شكلي از زندگي است. اين امردر نظر او نتايج متعددي دارد از جمله اين نتيحة بسيار مهم كه نميتوانيم زبان راقطع كنيم و بيرون بياوريم و جدا از بقية فعاليتهاي انساني به آن نگاه كنيم. زباندر هر گوشهاي با بقية فعاليتهاي ما گره خورده است و پيوند دارد.
غالبا فلسفة بعديويتگنشتاين را با روانگاوي فرويد قياس ميكنند. به عقيدة فرويد, علت روانرنجوري
[11] ممكناست گير و گرفتاريهايي در روان بيمار باشد كه خود او از آنها آگاه نيست و در اينگونه موارد وظيفة درمانگر اين است كه علت پنهاني گرفتاري و اختلال را پي بگيرد وآشكار كند. همين كه بيمار از علت مشكلي كه داشته كاملا آگاه شود, ديگر مشكلي نميماندبيمار درمان ميشود. اين تقريبا عينا مانند عقايد ويتگنشتاين در دوره بعدي اوست.به عقيده ويتگنشتاين, علت مشكلات فلسفي ما خلط و اشتباههاي گريبانگير ما در زمينةمفاهيم است كه از سوء استعمال عميق زبان سرچشمه ميگيرد. وظيفة فيلسوف اين است كهعلت اين اشتباهها را پي بگيرد و آشكار كند. همين كه اين كار به انجام برسد, ميبينيمديگر مشكلي نمانده است. جالب توجه اين كه در نظريه ويتگنشتاين حتي جنبه درماني هموجود دارد به اين معنا كه او حيرت و سرگشتگي فلسفي را قسمي بيماري تلقي ميكند كهبهترين راه درمان آن, روش خود اوست.
اتفاقا او كلمة«درمان» را به كار ميبرد و عمل فيلسوف با مشكلات فلسفي را با عمل پزشك در موردبيماريها مقايسه ميكند. ويتگنشتاين را بسياري اوقات با فرويد مقايسه كردهاند,اما اين مقايسه از بعضي جهات قدري عجيب به نظر ميرسد چون او ايرادها و اعتراضهايبزرگ به فرويد داشت و معتقد بود كه ادعاي فرويد داير بر علمي بودن كاري كه كردهاست از اساس برخطاست. با اين همه, «درمانگري» ويتگنشتاين لااقل از اين جهت شبيهروانكاوي است كه, به عقيدة او, پريشانانديشيهايي كه در نتيجة بدفهمي منطق زبانگريبانگير ما ميشود ريشههاي عميق دارد و عمدتا ناخودآگاه است و فيلسوف موظف استبا درمانها گوناگون و با آگاه كردن ما از خصلت حقيقي امور واقع, گريبانمان را ازچنگ پريشانانديش برهاند. همانطور كه فرويد فكر ميكرد كه شخص روانرنجور با آگاهشده از انگيزههاي سركوفتهاي كه منجر به بعضي عوارض در او شده است بر روان رنجوريچيره ميشود, ويتگنشتاين هم معتقد بود كه با آگاه شدن از خصلت حقيقي استفادهاي كهاز زبان ميكردهايم, گير و گرفتاريها و موانع فكري ناشي از عدم درك چگونگي كاركردواقعي زبان را رفع ميكنيم.
البته متأسفانهبعضي به وسواس روانكاوي دچار ميشوند و عدهاي به وسواس فلسفة بعدي ويتگنشتاين.اين وضع در هر دو مورد گاهي ما را به ياد سخن «كارل كراوس
[12]» مياندازدكه ميگفت روانكاوي تنها مرضي است كه خودش را با درمانش اشتباه ميگيرد. خوب يابد, ويتگنشتاين به كانون قسمي كيش شخصيت مبدل شده است. ولي بايد شكر كرد كه لااقلتا به حال, اين كيش از
كيش فرويدپرستي محدودتر بوده است.
اكنون بايد مقداريهم دربارة سبك غيرعادي ويتگنشتاين در نگارش كتابهايش بگوييم. چون اين اولين چيزياست كه توجه هركسي را كه بار اول يكي از نوشتههايش را برميدارد جلب ميكند.نوشتههاي او به جاي اين كه متصل و پيوسته باشد, منقسم به بندهاي جداگانه است. بههر بند, شمارهاي داده شده است و به ندرت بحثي به هم پيوسته به چشم ميخورد. غالباتشخيص اين امر بسيار دشوار است كه چه ربطي بين هر بند وبندهاي قبلي و بعدي وجوددارد. سبك نگارش به وضوح ممتاز و متشخص و سرشار از تشبيه و استعاره و مثال است وبسياري اوقات بينشهاي مستقيم تكاندهنده در بر دارد. اما دستكم در نظر اول, بهزحمت ميشود ديد كه هدف و مقصود از همه اينها چيست. نثر ويتگنشتاين از طرفي مفتونكننده و از طرف ديگر, عصباني كننده است. يك نمونة از آن كه بسيار تأثير گذار استاين جمله است كه ميگويد: «هنگامي كه كسي از حقيقت ميهراسد (چنان كه من اكنون ميهراسم)آنچه از آن هراسان است هرگز كل حقيقت نيست.» پس از چندي كه نثر او را ميخوانيد,ميبينيد خودتان هم مثل او فكر ميكنيد. كمكم با همسرتان هم با كلمات قصاري بهسبك او صحبت ميكنيد كه ممكن است از نظر او بسيار عصبانيكننده باشد. از اينگذشته, وقتي يكي از كارهاي بعدي او را ميخوانيد, ميبينيد كمي مثل جعبة قطعاتمنفصلة مدل هواپيمايي است كه بايد خودتان در منزل همه را به هم وصل كنيد, منتهابدون هيچ دستوري كه چطور بايد اين كار را بكنيد. اين هم ممكن است فوقالعادهعصباني كننده باشد. هركدام از كارهاي بعدي ويتگنشتاين مثل كتاب خوآموز است.
علت انتخاب چنينسبكي چند چيز است. اولا؛ اين تنها شيوهاي بود كه به نظر او كاملا طبيعي ميرسيد.ويتگنشتاين مكررا شرح داده كه چه زجري ميكشيده براي اين كه حتي پاراگرافها را پيدرپيبه هم وصل كند, تا چه رسد به نوشتن كتاب يا مقالهاي متعارف به نثر متعارف. ثانيا؛عاملي را كه بايد در انشاي ويتگنشتاين در نظر گرفت كه ممكن است اسمش را كبر و نخوتگذاشت. او عمدا ميخواست سبك كارش با شيوة معمول فلسفهگويي تفاوت داشته باشد. ازآن نوع مقالات معمول و متعارفي كه در نشريات به چاپ ميرسيد و كتابهاي معمول ومتعارفي كه استادان فلسفه براي دانشجويان دورة ليسانس مينوشتند, بيزار بود. وليمطلب فقط به اين تمام نميشد كه عمدا ميخواست با ديگران تفاوت داشته باشد. جنبهسومي هم در سبك نگارش او وجود دارد. ويتگنشتاين صادقانه و صميمانه تلاش ميكرده كهچيز تازه و متفاوتي بگويد, منتها هميشه داراي اين احساس بوده كه آنچه را واقعا درنظر داشته نتوانسته بگويد و بنابراين, همچنان براي پيدا كردن نحوة بيان به تلاشادامه ميداده است. خودش فكر ميكرد كه هرگز حقيقتا در اين كار موفق نشده است. اماآخرين نكته اين است كه نثر او گرچه به چشم انگليسيها و آمريكاييها غريب ميآيد,در آلماني آنچنان غير عادي نيست. در فلسفه آلمان, سنت ديريني براي نوشتن در قالبكلمات قصار وجود دارد كه به نمونههاي آن از جمله درنيچه و شوپنهاور و ليشتنبرگ برميخوريد.اما با وجود همة انتقادهايي كه ممكن است به نثر او داشته باشيم, نثر او وقتي بهاوج ميرسد به راستي عالي است و بعضي از جملههايش تا آخر عمر در ذهن خواننده ميماند.
در مقدمة اين بحثاشاره شد كه ويتگنشتاين پس از چند دهه ناشناس ماندن در خارج از حوزة تخصصي فلسفه,در سالهاي نسبتا اخير در فرهنگ عمومي ما به چهرهاي داراي اهميت و منزلت بينالملليمبدل شده است. يكي از نشانههاي اين امر, اشارههاي مكرر به او در نقد و بررسيكتابها در نشريات ادبي امروزي است. نمونة محكمتري كه ميشود داد اين است كهويتگنشتاين در مردمشناسي منشأ تأثير جدي شده است. البته بيشتر اشارههايي كه درحال حاضر در زمينههاي خارج از فلسفه به ويتگنشتاين ميشود در واقع براي خودنمايياست. ويتگنشتاين مد شده است و نام بردن از او باب روز است. مسلم اين كه در خيلي اززمينهها اسم او برده ميشود. ولي من كمابيش يقين دارم كه خودش اگر بود, احساس ميكرددرست حرفهايش را نفهميدهاند. مهمتر اين كه احساس ميكنم كه حتي در فلسفه حرفهايشرا درست نفهميدهاند. از جمله زمينههاي ديگري كه در آنها غالبا از او نام ميبرند,نقد ادبي و زيباشناسي به طور كلي است. در علوم اجتماعي هم اغلب از او نام ميبرندو جالب توجه اين كه او خودش كارهايي را كه ميكرد قسمي مردمشناسي ميدانست. ازاين گذشته, درباره اهميت ويتگنشتاين در علم سياست هم كتابهايي نوشته شده است. امابه طور كلي تأثير او در زيباشناسي و به اصطلاح فرانسويها «علوم انساني» بيش ازساير رشتهها بوده است. البته با توجه به نوشتههاي فراوان او دربارة فلسفةرياضيات اين امر ممكن است عجيب به نظر رسد. ولي حقيقت اين است كه, خوب يا بد,بيشتر تأثير او خارج از رياضيات بوده است. هر نفوذي كه ويتگنشتاين بيرون از حوزةفلسفه داشته باشد, عمدتا درمطالعات ادبي و علوم اجتماعي است.
اگر بخواهيم دربارةارزش فلسفي ويتگنشتاين به جمعبندي برسيم بايد به نكات مثبت و منفي او بپردازيم.نوميدكنندهترين جنبة كارهاي بعدي ويتگنشتاين, ضديت با نظريهپردازي است. او دائمابا اين فكر در مبارزه است كه بايد نظريهاي كلي, يا توضيحي كلي, براي پديدارهايمعمايي و گيجكننده پيدا كنيم, به خصوص پديدارهاي مربوط به زبان و ذهن. اما اگرفيلسوفي به من گفت كه نميتواني نظريهاي كلي (فرضا دربارة اعمال گفتاري يا التفاتذهني) پيدا كني, طبعا اين تمايل در من به وجود ميآمد كه چنين گفتهاي را نوعيتوانآزمايي تلقي كنم و درصدد برآيم بطلان حرف او را به اثبات برسانم. به نظر مناين حرف ويتگنشتاين تاپخته بوده كه پيداكردن نظريههاي كلي و از لحاظ فلسفي روشنگردر خصوص چگونگي كاركرد زبان و رابطة آن با جهان براي ما ممكن نيست. تا درصدد صورتبنديو آزمودن اينگونه نظريهها برنياييم, از كجا بدانيم كه موفق به پيدا كردن نظريههايكلي خواهيم شد يا نه؟ تنوع پديدارها نبايد فينفسه ما را نااميد و دلسرد كند.مثلا فيزيك را ملاحظه كنيد. اگر آبشار و كتري آبجوش و يك زمين يخزده همه را باهم در نظر بگيريد, شايد فكر كنيد كه جلوهها يا نمودهاي آب آن قدر متنوع است كهباوركردني نيست. ولي در واقع نظرية كلي بسيار خوبي در دست داريم كه نه تنها سبباين پديدارها, بلكه هر شكلي را كه آب به خودش بگيرد بيان ميكند. بنابراين, چرانبايد درصدد پيدا كردن نظريههايي به همين كليت در فلسفه زبان يا در فلسفه ذهنبرآييم. گاهي چنين به نظر ميرسد كه نكند ويتگنشتاين ناخودآگاه فكر ميكرده كهبدست آوردن هر نظرية كلي بايد محال باشد, چون خودش نتوانسته نظريه كلي خوبي در«رساله» بدست آورد. تقريبا به نظر ميآيد كه او چنين فكر ميكرده كه اگر نظرية كليخود من بيفايده است, پس هر نظرية كلي بيفايده است.
اما گرايش ضد نظريويتگنشتاين تنها از ناكامي قبلي او در بدست آوردن نظريهاي كلي ناشي نميشود وعمدتا از سلسله خطاهاي كلاني مايه ميگيرد كه تنها به دو مورد از آنها (به دليل آنكه از جهت فهم آراي او دربارة زبان و ذهن اهميت خاص دارند) اشاره ميشود. در فلسفةزبان ويتگنشتاين سعي دارد از اين فكر كه «بازنمايي» به هرحال جوهر زبان است, اعراضكند و به اين نظر روي آورد كه بايد زبان را متشكل از ابزارهاي مختلفي براي علامتدادن به همديگر تلقي كنيم. اين تصور چنان كه پيشتر هم گفتيم, او را به اين نتيجهميرساند كه انواع كاربردهاي زبان و بازيهاي زباني, نامحدود است. ولي اگر به اينكاربردها درست نگاه كنيم, ميبينيم, بازنمايي محور تقريبا هر بازي زباني است. فرضكنيد من به شما فرمان دهم از اتاق بيرون رويد, يا بپرسم كه آيا خيال داريد از اتاقبيرون رويد, يا پيشبيني كنم كه از اتاق بيرون خواهيد رفت, يا صرفا ابراز تمايلكنم كه از اتاق بيرون رويد. در هريك از اين موارد, دست به حركتي در بازي زباني زدهامغير از موارد ديگر. ولي توجه داشته باشيد كه هركدام از اين بازيهاي زباني بايدداراي توان بازنماياندن اين وضع باشد كه شما از اتاق بيرون ميرويد. اين محتوايگزارهاي مشترك بايد هم در فرمان وجود داشته باشد, هم در آرزو, هم در پيشبيني, همدر پرسش و هم در هرچيز ديگر. همين كه توجه پيدا كنيد كه محتواي گزارهاي تقريبا درهر بازي زباني هست, همچنين متوجه ميشويد كه محور زبان, بازنمايي است.
نظير اين خطايكلان, در فلسفة ذهن هم در ويتگنشتاين وجود دارد و آن بيتوجهي او به اهميت مغزدرفهم پديدارهاي ذهني است. ويتگنشتاين تقريبا هيچ چيز دربارة مغز نميگويد. امابسياري از چيزهايي كه دربارة پديدارهاي حيات ذهني ميگويد اساسشان غفلت از اينواقعيت است كه فرآيندهاي علّي در مغز براي تبيين همة پديدارهاي ذهني ما كافي است.بنابراين, وقتي كه او مثلا تأكيد ميكند كه اين قبيل پديدارهاي ذهني مانند اميد وترس و محبت, پديدارهايي اجتماعي است كه در يك متن اجتماعي روي ميدهد, بايد حتمابه ياد بياوريم كه قسمتهاي صرفا ذهني اين پديدارها تماما زاييدة فرآيندهايي در مغزاست و متن اجتماعي فقط تا جايي اهميت دارد كه روي دستگاه عصبي ما تأثير گذارد.وقتي ويتگنشتاين ميگويد «هر فرآيند دروني نيازمند معيارهاي بروني است», بد نيستبه ياد بياوريم كه هر فرآيند دروني از قبيل احساس درد, تماما معلول فرآيندهايعصبي_فيزيولوژيكي در تالاموس مغز و در قشر مغزي جسماني_حسي است. رويهمرفته بايدگفت كه فرآيند دروني نيازمند هيچ چيز نيست. فقط هست.
بيزاري ويتگنشتايناز بحث نظري و پافشارياش بر اين كه فلسفه بايد صرفا توصيفي و تشريحي باشد نهانتقادي, در بعضي زمينههاي حساس او را به پريشانگويي مياندازد. مثلا گفتار دينيرا در نظر ميگيريم. به نظر ميرسد كه ويتگنشتاين تشنگي ديني عميقي داشته است.نگرش او نسبت به دين, نگرش طبقة متوسط انگليسي و آمريكايي نبوده است كه فقط به چيزاندكي در صبحهاي يكشنبه محدود ميشود. در نوشتههاي خصوصيتر او بارها اشارههاييبه خدا ديده ميشود و به اين كه وضعش را بايد با خداي خودش درست كند. با وجود اين,اگر از كساني كه او را شخصا ميشناختهاند سؤال كنيد, اكثرا خواهند گفت كه او ملحدبوده است. جالب توجه اين كه وقتي سخنانش را دربارة خدا ميخوانيد, بعيد نيست احساسكنيد كه هم خدا را ميخواسته و هم خرما را! يعني هم ميخواسته راجع به خدا صحبتكند و هم ميخواسته ملحد باشد و دوپا را در يك كفش ميكرده كه براي فهم گفتارديني, بايد ببينيد اين گفتار در زندگي مردم چه نقشي دارد. البته اين حرف يقينادرست است. ولي تا توجه نكنيد كه گفتار ديني بر چيزي فراسوي خودش دلالت ميكند, نقشآن را در زندگي مردم نخواهيد فهميد. صريح بگوييم, مردم عادي به اين دليل نماز ميخوانندو دعا ميكنند كه معتقدند آن بالا خدايي هست كه مي شنود. اما اين كه آيا خدايي هستيا نيست كه دعايشان را بشنود فينفسه جزء بازي زباني نيست. مردم به اين دليل دربازي زباني ديني شركت ميكنند كه معتقدند خارج از بازي زباني, چيز ديگري هم هست كهبه آن معنا و هدف ميدهد. بايد روشنفكر ديني بسيار لطيف طبعي باشيد كه بدانيد خارجاز حوزة زبان خدايي نيست كه به دعايتان گوش دهد و با وجود اين, باز هم دعا كنيد.
اين از جنبههايمنفي قضيه. اكنون اجازه بدهيد بگوييم چه چيز در كارهاي ويتگنشتاين ستودني و اعجابانگيزاست. اكثر فلاسفة معاصر كه ويتگنشتاين را دوست دارند وستايش ميكنند, معتقدند كهبرجستهترين كارهاي او, در فلسفة زبان و فلسفة ذهن بوده است. در فلسفه زبانمهمترين كار او ابطال كوبنده و قطعي اين عقيده بود كه الفاظ براي اين كه افادةمعنا كنند يا بايد نشانه چيزها در دنيا باشند و يا با فرآيندهاي مبتني بر دروننگريدر ذهن پيوستگي داشته باشند. از اين گذشته, بيان بسيار قوي اوست در اين خصوص كهسخن گفتن به زبان را بايد يكي ار صورتهاي مختلف فعاليت انسان دانست و اين كه لفظهم خودش يكي از اعمال است. البته او تنها فيلسوفي نبوده كه بر اين نكته تأكيدگذاشته ولي حتما يكي از قويترين و پرتأثيرترين اينگونه فلاسفه بوده است. قول بهاين امر متصمن ترك بعضي از سنتها در فلسفه و زبانشناسي است كه فينفسه بسيار مهماست و ما هنوز به نتيجهگيري از آن مشغوليم.
كارهاي او در فلسفةذهن به همين درجه از اهميت است. ويتگنشتاين دست به يكي از مؤثرترين حملات بر ضدمكتب دكارت زد, يعني بر ضد اين فكر كه زندگي عبارت از دو بخش است: يكي نفساني ياذهني و ديگري جسمي. دليل قدرت اين حمله اين است كه ويتگنشتاين, برخلاف بيشتر مخالفانمكتب دكارت, مرتكب اين اشتباه نميشود كه فكر كند اگر بخواهيد ثنويت يا دوگانگي(نفس و جسم) را رد كنيد, بايد پديدارهاي ذهني يا نفساني را مردود بدانيد. اكثرمخالفان دكارت بر اين تصور بودهاند كه براي رد اين دوگانگي, بايد به قبول قسميرفتارگرايي يا نوعي ماديت خام تن در دهيد. ويتگنشتاين در فلسفة ذهن, با بررسي دقيقكاربرد الفاظ مبين پديدارهاي ذهني جلو ميرود و در آثار بعديش حقيقتا صدهاپاراگراف را صرف اين بحث ميكند كه ما چگونه افعالي مثل «معنا اراده كردن» و«دانستن» و «ديدن» و «انتظار داشتن» و «ترسيدن» و «شك كردن» و «اميدوار بودن» وبسياري جز اينها را كه جنبة رواني دارند به كار ميبريم. او به تفصيل نشان ميدهدكه اگر «قواعد دستوري عمقي» ناظر بر اين واژگان را بررسي كنيد به دو پديدارجداگانه يكي روحي و ديگري جسمي, برنميخوريد. قواعد دستوري سطحي كه در آنها به اسمهايياز قبيل «ذهن» و «تن» يا «روح» و «ماده» برميخوريد, چنين جلوه ميدهند كه گوييپاي دو نوع پديدار در ميان است. ولي تحقيق در قواعد دستوري عمقي آشكار ميكند كهچگونه استعمال الفاظ از موقعيتهاي واقعي مايه ميگيرد. اگر بگوييم «فلان كس دوساعت است كه مينالد و درد ميكشد», احساس ما اين نيست كه دو مقولة متفاوت را باهم مخلوط كردهايم و ناليدن كه چيزي جسمي است نبايد با درد كه ذهني است قرين شود.مطابق آراي ويتگنشتاين, شيوههاي عادي سخن گفتن اگر درست درك شود, به عقايد مكتبدكارت منجر نخواهد شد.
تا اينجا تصور ميرودشايد با گفتن اين كه مهمترين كارهاي ويتگنشتاين در فلسفه ذهن و فلسفه زبان صورتگرفته, عقايد فلسفي مقبول و رايج را دربارة او انعكاس دادهايم. از ديد من,قويترين بخش كارهاي ويتگنشتاين بخشي است كه به صورت كاملتر در آخرين كتاب او«دربارة يقين
[13]»پرورانده شده, هرچند تصور موضوع, لااقل به صورت مقدماتي در «تحقيقات فلسفي» هم بهچشم ميخورد. مطلب اين است كه در فلسفة غرب سنت طولاني داريم كه به افلاطون ميرسدو بر طبق آن هر عمل ما كه معنايي از آن حاصل شود, به ناچار محصول قسمي نظرية درونياست. تنها دليل اين كه مثلا من موفق به فهم رفتار شما ميشوم اين است كه به طورضمني (و البته به طور ناخودآگاه) به نظريهاي درباره شما و رفتارتان قايلم. يا اگرزباني را ميفهنم فقط به دليل احاطهاي است كه بر نظريهاي راجع به زبان پيدا كردهام.البته پيداست كه حقيقتي در اين عقيدة سنتي وجود دارد. ولي ويتگنشتاين گوشزد ميكندكه در مورد بسياري از رفتارها, ما «همينطوري» صاف و ساده عمل ميكنيم و برايرفتار كردن به نحوي كه در واقع رفتار ميكنيم به هيچ نظرية دروني نيازنداريم. مطابق معمول, در اين قسمت هم اومثالهاي جالب توجه و زنده براي تشريح اين پديدار ميزند و از باب نمونه ميپرسد كهآيا سنجاب به اين دليل فندق براي زمستانذخيره ميكند كه ميپندارد مشكل هيوم را در زمينه استقراء حل كرده است؟ يعني فكرميكند اساس كافي براي اين تصور در دست دارد كه آينده هم مانند گذشته خواهد بود؟البته كه نه, همه اين كارها را «همين طوري» ميكند. جاي ديگر ويتگنشتاين ميگويد,مجسم كنيد كه دستتان را در آتش ميبريد. آيا به اين دليل چنين كاري نميكنيد كه ميپنداريدنظر هيوم را رد كردهايد يا فكر ميكنيد شواهد استقرايي قوي دربارة عاقبت اين كاردر دست داريد؟ باز هم نه، «همينطوري» چنين كاري نميكنيد. به زور هم نميشود شمارا به داخل آتش برد. نه به اين دليل كه نظريهاي در اين باره داريد, بلكه به دليلاين كه ياد گرفتهايد به بعضي راههاي معين عمل كنيد. ويتگنشتاين ميگويد يادتانباشد كه بسياري از كارهايي كه ميكنيد بايد از لحاظ زيستشناسي و فرهنگي كاملاابتدايي تلقي شود. همه ما «همينطوري» به بعضي راهها عمل ميكنيم. اين گونهرفتارها را صرفا بايد واكنشهاي جانوري تلفقي كنيم و من اسم اين سلسله توانها يا ظرفيتهاي غير نظري وغير تصويري را «زمينه» گذاشتهام و اين طور به نظرم ميرسد كه حيات ذهني يا روانيما (اعم از خودآگاه و ناخودآگاه) بر پايه چنين زمينهاي از توانها و حالتهاي ذهنيغيرتصويري و غير نظري جريان پيدا ميكند.
شايد به نظر برسدكه آنچه در ويتگنشتاين مورد تحسين من واقع شده (يعني قبول وجود زمينهاي ازتوانهاي غير نظري) مباين با انتقادهاي قبلي من از اوست كه ميگفتم تن به نظريهسازينميدهد. ولي در حقيقت تباين وجود ندارد خود اين ادعا كه ما غالبا در زندگي واقعيبدون هيچگونه نظريه عمل ميكنيم, ادعايي نظري است. بنابراين, ايراد من كه ميگفتمويتگنشتاين زيادي در مقابل نظريهپردازي مقاومت ميكند, نبايد با اين نكتة جداگانهمشتبه شود كه ميگويم او درست تشخيص داده كه ما در بخش بزرگي از رفتارهايمان بدوناستفاده از نظريه پيش ميرويم و صرفا «همينطوري» عمل ميكنيم.
اما به نظر ميرسد,هنوز بسياري فايدهها ميشود از به كار بستن عقايد ويتگنشتاين برد و گفتني هنوزبسيار است و او تازه فتح باب كرده است. عصر ما براي اين كه كسي بخواهد فلسفه كاركند عصر بسيار هيجان برانگيزي است. شايد در تمام تاريخ فلسفه عصري به اين هيجانبرانگيزي وجود نداشته است و كسي كه اين امكاناتجديد را (غالبا به رغم تمايل خودش) به وجود آورده, عمدتا ويتگنشتاين بوده است.
اما از بازيهايروزگار اين كه فكر ميكنم ويتگنشتاين خودش در فلسفه درست فهم نشده است. به نظر من,اگر نظرياتش درست فهميده و در سنت فلسفه جذب شده بود, خيلي از آنچه امروز به عنوانفلسفه دانشگاهي جا زده ميشود, بساطش جمع ميشود و مردم ميديدند كه عميقابرخطاست. در سراسر اين بحث, ما طوري صحبت كرديم كه گويي ويتگنشتاين نابغة مسلمفلسفة معاصر است. البته اين نظر تا اندازهاي درست است, ولي صحيحتر اين است كهبگوييم او ديگر در فلسفه مد روز نيست. فكر ميكنم قضيه از اين قرار است كهويتگنشتاين بعضي انفجارها با صداي خفه ايجاد كرد؛ آژيرهاي خطر از دور در فلسفه بهصدا درآمد و عدهاي تصور كردهاند اتفاق بسيار مهمي افتاده است. مدتي در دهة 1950 و اوايل دهة 1960 عدهاي درواكنش به ويتگنشتاين به جنب و جوش افتادند. ولي اخيرا تصور ميكنم مردم خاطر جمعشدهاند كه كار او ديگر روبراه است و آنچه گفته هضم و جذب شده است و همه ميتوانندباز با خيال آسوده سركارهايشان برگردند. بنابراين دو عكسالعمل در من وجود دارد اول اين كه فكر ميكنم هنوزعقايد او را واقعا درست نفهميدهايم, دوم اين كه او كار را تمام نكرده است.ويتگنشتاين تازه در آغاز راه بود.
[1] . براين مگي /فلاسفة بزرگ/ ترجمة عزتاللهفولادوند/ص 7
[2]. Ludwig Wittgenstein
[3] . Ludwig Wittgenstein,
Tractatus Logico-Philosophicus[4] . LudwigWittgenstein,
Philosophical Investigations[5] . Picture Theoryof meaning
[6]. Use or toolconception of meaning
[7]. Language game
[8]. William GilbertGrace(1848-1915) ورزشكار معروف انگليسي كه حرفهاش پزشكي بود و در عصر خودش دربازي كريكت سرآمد همه محسوب شد.(مترجم)
[9] . A.C.Ewing استاد فلسفه دركمبريجكه شرحي خواندني بر نقد عقل محض كانت نوشته است. (مترجم)
[10].private language
[11] .neurosis
[12] . Karl Kraus طنز نويس و منتقد و شاعر اتريشي (1814-1936). (مترجم)
[13] .On Certainty