كانت
جفري وارناك: يكي از فلاسفة مشهور معاصر و رييس كالج هرتفورد در آكسفورد و معاون سابق آن دانشگاه.
مقدمه
صدها تاريخ فلسفه با دامنههاي گوناگون و از زواياي مختلف به بسياري از زبانها وجود دارد كه چند مجلد انگشتشمار از آنها به فارسي ترجمه شده است. اما نوشتار حاضر در واقع برداشتي از كتاب «فلاسفة بزرگ» نوشتة براين مگي و ترجمة آقاي عزتالله فولادوند است.آنچه اين كتاب را ممتاز ميكند در واقع كيفيت اراية مطلب است. براين مگي در بارة هر فيلسوف با يكي از فيلسوفان معاصر صحبت ميكند كه در جامعة علمي و دانشگاهي غرب متخصص موضوع بحث، شناخته شده است. بنابراين مطلب از دو نظر جالب توجه است. هم فيلسوفي كه بحث دربارة اوست و هم كسي كه راجع به او سخن ميگويد. مثلاً ما نه تنها ميخواهيم بدانيم كه دكارت و هيوم و كانت و شوپنهاور و راسل و ويتگنشتاين چه انديشيدهاند و به چه جهت چنين نامي در جهان دارند، بلكه كنجكاويم بدانيم كه چهرههاي سرشناسي در فلسفة معاصر چون برنارد ويليامز و جان پاسمور و وارناك و كاپلستن و اير و سرل دربارة آنان چه ميگويند.
براين مگي در سال 1930 در لندن به دنيا آمد. در جواني در آكسفورد تحصيل كرد و از آن دانشگاه، هم در رشتة تاريخ و هم در فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد با درجة ممتاز فارغالتحصيل شد. مدتي در دانشگاه بزرگ ييل در امريكا درس ميداد. سپس به طور مستقل به نويسندگي پرداخت. در 1975 به جهان دانشگاهي بازگشت و در كالج معروف بيليول در آكسفورد آغاز به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي كالج السولز در همان دانشگاه برگزيده شد. در سراسر اين سالها در راديو و تلويزيون برنامههاي علمي و فلسفي داشت و در روزنامههاي بزرگ، از جمله «تايمز» و «گاردين» پيوسته مقاله مينوشت و تماس خود را در عين حال با رويدادها و تحولات دنيا حفظ ميكرد. در سال 1979 به پاس خدماتي كه در راه ترويج انديشههاي متفكران بزرگ تاريخ و روشن كردن اذهان همگان كرده بود به دريافت نشان مفتخر شد. مگي از 1984 پژوهشگر ارشد در تاريخ انديشهها در دانشگاه لندن بوده است و همچنان به تأليف كتابهاي سودمند و اشاعة افكار فلسفي ادامه ميداده است. كتابهاي متعدد او از جمله «فلسفة امروز بريتانيا» و «پوپر» و «بزرگان جهان انديشه» و «فلسفة شوپنهاور»، تاكنون به بيست زبان ترجمه شده است.
چيزي كه شايد مگي را در صحنة فلسفة معاصر به شارحي كمنظير مبدل كرده است، قدرت او براي باز نمودن و بازگفتن انديشههاي غامض به زباني روان و دلانگيز، بدون فدا كردن ظرافتها و نازككاريهاي افكار بزرگان است. كساني كه كتاب ديگر او را به نام «پوپر» (به ترجمة شادروان منوچهر بزرگمهر) خواندهاند به يقين با اين صفت در او آشنايي دارند
[1].
به نكتة بالا رواني و زيبايي ترجمة آقاي فولادوند را نيز بيفزاييد تا انگيزة ما را در انتخاب اين متن دريابيد. البته به جهات متعددي متن كتاب حاضر را كمي تغيير دادهايم. از جملة آن تغييرات آن است كه اين كتاب به صورت گفتگوي ميان مگي و مخاطبانش بوده است و ما آن را از اين شكل درآورده و به نوشتاري يكدست تبديل كردهايم. دومين تغيير آن است كه در موارد متعددي عبارت كتاب گوياي مطلب نبوده است كه با تغيير آن عبارات تلاش شده است كه بدون تغيير فحواي كلام همان مطلب با عبارتي گوياتر بيان شود. تغيير سوم كه شايد از بقية تغييرات اهميت بيشتري داشته آن است كه در موارد متعددي اشكالاتي در مورد نظريات مطرح شده در كتاب به نظر ميرسيده است كه آنها را در پاورقي با حرف اختصاري «س» تذكر دادهايم.
در ضمن در پايان هر فصل عبارتي با عنوان «بيشتر بدانيم» آمده است. اين عبارت شما را به صفحة ديگري منتقل ميكند كه مطالب تخصصيتري در رابطه با همان فصل آمده است. نكتة ديگر آن كه از برخي از فلاسفة مهم در كتاب مگي بحث نشده است كه مقالاتي را در اين متن به آنها اختصاص دادهايم.
به اين ترتيب شايد بتوان متن حاضر را كتاب مستقلي در فلسفة غرب دانست.
محمد سادات منصوري
كانت
اكنون چند نسل ميگذرد كه ايمانوئل كانت را بيش از هر كس ديگري بزرگترين فيلسوف از زمان يونانيان قديم تا امروز محسوب ميكنند. كانت در 1742 در شهر كونيگزبرگ
[2] در پروس شرقي به دنيا آمد و همانجا در سن نزديك به هشتاد سالگي در 1804 درگذشت. بسياري بذلهگويي شده است دربارة اين كه كانت تقريبا هيچگاه از كونيگزبرگ بيرون نرفت و هرگز در تمام عمر از ايالت زادگاهش پا بيرون نگذاشت و همچنين در اين خصوص كه آن چنان پاي بند برنامة روزانة زندگيش بود كهمردم كونيگزبرگ براستي ميتوانستند ساعتهايشان را با لحظة عبور او از برابر پنجرة منزلشان ميزان كنند. كانت هرگز ازدواج نكرد و زندگيش بر حسب ظاهر كاملاً آرام و بيحادثه ميگذشت. اما به هيچ وجه آن چوب خشكي نبود كه ممكن است از شرحي كه داده شد, استنباط شود. برعكس، اهل معاشرت و نيك محضر و خوش لباس و در محاوره ظريف و نكته سنج بود. در دانشگاه كونيگزبرگ كه بيش از سي سال در آنجا سمت استادي داشت، بيان زيبا و درخشانش سر درسها زبانزد بود.
شگفت اين كه كانت اولين فيلسوف بزرگ عصر جديد بود كه در دانشگاه فلسفه تدريس ميكرد. دكارت و اسپينوزا و لايبنيتس ولاك و باركلي و هيوم هيچ يك فلسفه درس نميدادند. حتي تا يك قرن بعد از كانت، يعني سده نوزدهم، حال به همين منوال بود. تنها استثناي بارز هگل بود، ولي شوپنهاور و كركهگور و كارل ماركس و جان استورات ميل و نيچه هيچ كدام فيلسوف دانشگاهي نبودند. نيچه حتي دانشگاه را رها كرد تا فيلسوف شود. در عصر جديد، فقط وقتي به قرن بيستم ميرسيم، ميبينيم تقريباً همه فلاسفه بزرگ اهل دانشگاهاند. اين كه آيا حرفهاي شدن فلسفه به اين طرز، خوب بوده يا نه، جاي حرف دارد، ولي مسلم اين كه گزيري از آن نبوده است.
باري، برگرديم به نخستين كس از استادان بزرگ دانشگاه. نوشتههاي ايام جواني و اوايل ميانسالي كانت شهرت را نصيب او كرد، ولي امروز هيچكدام از اين آثار، مگر تعدادي بسيار اندك، خواننده ندارد. پاية آوازه پايدار كانت، سلسله نوشتههايي است كه همه بعد از پنجاه و هفت سالگي او به تدريج منتشر گرديد و انتشارشان همچنان پس از هفتادسالگيش هم ادامه داشت. پس اينجا شاهد اتفاق بسيار نادري هستيم و ميبينيم نابغة آفرينندة طراز اول بزرگترين كارهايش را در اواخر ميانسالي و روزگار پيري پديد آورده است. به تصديق همه، شاهكار كانت كتاب نقد «عقل محض»
[3] اوست كه در
1781 به چاپ رسيد و اوايل به هيچ وجه درست فهم نشد. بنابراين، كانت دو سال بعد، مباحث محوري آن كتاب را در مجلد كوچك و جداگانهاي به نام «پيشگفتار» [بر هر ما بعد الطبيعه آينده]
[4] يا [تمهيدات] به چاپ رسانيد . پس از چندي، تحرير دوم «نقد عقل محض» را با تجديد نظر كلي، در
1787 انتشار داد. پس از آن به سرعت دومين نقد بزرگ او، «نقد عقل عملي»
[5] در 1788 و نقد سوم ، «نقد قوة حكم»
[6]، در 1790 منتشر شد. در اين اثنا، كانت كتاب كوچك ديگري هم موسوم به «مبادي بنيادي ما بعدالطبيعة اخلاق»
[7] يا بنياد ما بعدالطبيعة اخلاق در 1785 منتشر كرد كه به رغم عنوان ثقيلش، از آن زمان تا كنون تأثير عظيم در فلسفه اخلاق داشته است.
كانت در فلسفه جديد يكي از بزرگترين كساني بوده كه خواستهاستدستگاهي يكپارچه بنا كند و يكي از بدترين دشواريهاي شرح وبيان هر دستگاه يكپارچه اين است كه درست به دليل اين كه هر چيزي را چيز ديگري سر جايش نگه داشته، معلوم نيست ابتدا بايد از كجا وارد بحث شد، چون از هر چه شروع كنيد، خود آن مشروط و موكول به چيز ديگري است. اما يكي از آشكارترين خوبيهاي كانت، توانايي او براي سازگار كردن بسياري نظرهاي مختلف در طيفي گسترده، به طرز جامع و منظم است. ولي نكته مهمي كه در ابتداي بحث راجع به كانت بايد رعايت شود اين است كه از اول به صحبت جنبه بيش از حد فني ندهيم. مثلا گاهي طوري او را معرفي ميكنند كه گويي مانند يك داور فلسفي ، مناظرهاي را درباره خوبي ها و بديهاي مكتب عقلي و مكتب تجربي هدايت ميكند يا در اين خصوص مشغول به بحث است كه حقايق تركيبي ضروري چگونه امكان پذير مي شود، يا به هر حال سرگرم مسألهاي به ظاهر فني از اين قبيل است. البته حرفي نيست كه كانت در واقع به اين مسايل توجه فراوان داشته؛ اما براي پيدا كردن نقطه آغاز، تصور ميكنم بايد باز هم عقبتر برويم و به موضوع به مراتب وسيعتر و سادهتري برسيم كه مادر مسايل ديگر بودهاست و آن، علاقة كانت به تعارض ظاهري يافتههاي علوم طبيعي زمان او با معتقدات بنيادي ما در اخلاق و دين است. كانت عقيده داشت كه نوعي تعارض يا منافات ظاهراً بديهي در اين زمينه وجود دارد. تعارض محوري به سادهترين صورت عبارت از اين بود كه به نظر ميرسيد اين يكي از پيشفرضها يا اصول موضوعي (و به نظر كانت، يكي از پيشفرضهاي درست و معتبر) علوم طبيعي است كه هر چيزي كه روي ميدهد، موجبي در رويدادهاي پيش داشته و هميشه قانوني هست كه بر اساس آن مي شود گفت با مفروض بودن شرطهاي مقدم بر هر رويداد، هيچ چيز ديگري جز آنچه روي داده ممكن نبود روي بدهد. البته صحبت ما مربوط ميشود به رويدادهاي جهان طبيعي و فيزيكي. از طرف ديگر، وقتي راجع به رفتار و كردار خودمان (به خصوص تنگناهايمان از نظر اخلاقي) فكر ميكنيم، به اين عقيده ميرسيم كه راههاي مختلفي پيش پا داريم وكارهاي متفاوتي ميتوانيم بكنيم و، بنابراين، بايد در قبال آنچه مي كنيم مسئوليت بپذيريم و اين حكم در مورد ديگران صادق است. پس اين يكي از موضوعات بود، به اين معنا كه كانت فكر ميكرد ظاهراً بديهي است كه چنين چيزي با يكي از پيش فرضهاي اساسي علوم طبيعي تناقض دارد. پس مسأله به اين شكل در ميآيد كه در جهاني كه حركات هر قسم ماده تابع قوانين علمي است، چگونه ممكن است حركات آن دسته از اجسام مادي كه بدنهاي انسانهاست تابع ارادة آزاد يا اختياري باشد؟
مسألة ديگري كه توجه كانت را جلب ميكرد اين بود كه خدا چگونه با جهاني جور در ميآيد كه ذاتاً مكانيكي و تابع موجبيت فيزيكي است. اگر اصل بر اين قرار بگيرد كه تعليل فيزيكي هميشه ميتواند جامع و مانع باشد، ديگر چه جايي براي خدا باقي ميماند و چه كاري از دست او برميآيد
[8]؟ البته كانت نه اولين فيلسوف و نه حتي اولين فيلسوف بزرگي بود كه متوجه اين مسايل شد، اين مسايل در سراسر قرن هجدهم (از زمان به اصطلاح، جهش بزرگ علوم طبيعي در اواخر قرن هفدهم) يكي از دلمشغوليهاي عمدة فلاسفه بود. مثلاً از ميان پيروان مكتب تجربي، باركلي خاطرش به اينگونه مسايل مشغول بود و از ميان پيروان سنت فلسفي بقيه اروپا به استثناي انگلستان كه خود كانت هم مطابق آن بار آمده بود، لايب نيتس. اما چرا كانت اين قدر عميق از كوششهاي پيشينيان براي حل اين مسايل ناراضي بود؟
دليلش اين بودكه معتقد بود پيشينيانش معمولا سعي كردهاند اين تعارضات را با دست كم گرفتن مدعيات علوم طبيعي رفع كنند يا خاتمه بدهند. اين عقيده يقينا در مورد باركلي صحيح است و تصور ميكنم در مورد لايب نيتس هم صدق كند. اسلاف كانت خواسته بودند نشان بدهند كه معتقدات اساسي دانشمندان علوم طبيعي واقعا (يا به هر حال) «مآلاً» حقيقت ندارد و بنابراين، علوم طبيعي را ميشود به مرتبه پايينتري تنزل داد و منكر اين شد كه علوم بتوانند در صحنة رقابت، با اصول و ادلة مابعدالطبيعي برابري كنند. كانت عقيده داشت كه سابقة امر نشان ميدهد كه راه درست اين نيست؛ حتي ميشود گفت كه او معتقد بوده كه قضيه در واقع برعكس است چون، از طرفي، علوم طبيعي ظاهرا به خوبي جلو ميرود و هر پيروزي و پيشرفتي را با پيروزي و پيشرفت ديگري پشت سر ميگذارد وهمه همعقيدهاند كه چه چيزي ثابت شده و چه چيزي نشده و از طرف ديگر، آنچه مانند ميدان جنگ شلوغ و در هم ريختهاي به نظر ميرسد، فلسفه است. هيچ دو فيلسوفي درباره هيچ چيزي با هم چندان توافق ندارند و هيچ نظريهاي نيست كه بيش از چند سال مقبول بماند و كسي آن را ابطال نكند
[9]. پس اين يك جنبة قضيه بود. جنبة ديگري كه حتي بيشتر اهميت داشت اين بود كه كانت تصور مي كرد خصوصا هيوم ترديدهاي جدي درباره اعتبار فلسفه برانگيخته وبه طور جدي دراين باب شك ايجاد كرده است كه آيا اصولاً آن چه فلاسفه ميخواهند بكنند از لحاظ عقلي امكان پذير است يا نه. كانت عقيده داشت كه دعوت هيوم به توان آزمايي (البته اگر بشود چنين اسمي به آن گذاشت) اقتضا دارد كه هر كسي كه بخواهد فيلسوف بشود اول از خودش بپرسد كه آيا كاري كه ميخواهم بكنم حتي عليالاصول شدني است يا نه.
يكي از سخناني كه اغلب از كانت نقل مي شود اين است كه هيوم مر از چرت جزمي بيدار كرد. معناي اين سخن به طور خلاصه و به زبان ساده از اين قرار بود كه هيوم و فلاسفه ديگري مثل لايب نيتس كه در اين باره فكر كرده بودند، اين نظر كلي را پذيرفته بودند كه همه قضايايي كه گاهي به آنها «حقايق عقلي»
[10] ميگفتند (و كانت اسمشان را قضاياي تحليلي
[11]گذاشته بود) و به تعبيري، بنا به تعريف يا بر حسب معناي طرفين
[12] قضيه صادق بودند. مثال سادة اين گونه قضايا اين است كه مربع چهار ضلع دارد يا دوچرخه دو چرخ دارد. عقيده بر اين بود كه چنين قضايا به طور «پيشين»
[13] يا به استقلال از تجربه
[14] و البته ضرورتاً صادق هستند. ديگري، قضاياي مفيد اطلاعات تازه و غير بديهي است كه غير از آنچه در طرفينشان مضمون است، افادة چيز ديگري هم ميكنند. گفته ميشد كه اين قضايا البته حاوي اطلاعات تازهاند، ولي ممكن نيست صدقشان ضروري باشد [ يعني به صورت سلبي به تناقض منجر نشود]. چنين قضاياي «امكاني»
[15] ممكن است صادق باشند يا كاذب و صدق يا كذبشان بر پايه تجربه يا مشاهده يا آزمايش معلوم ميشود. هيوم ميگفت (و به نظر كانت، درست ميگفت) كه اگر چنين چيزي صحيح باشد، فلسفه در تنگناي بدي گرفتار مي شود چون از طرفي، يكي از علوم تجربي نيست كه بر مشاهده و آزمايش پي ريزي شده باشد و ، از طرف ديگر كسي حاضر نيست بپذيرد كه كار فلسفه منحصر است به تكرار معلوم يا «همانگويي»
[16] و تحليل الفاظي كه در سخن گفتن و فكر كردن بكار مي بريم. سؤال هيوم اين بود كه اگر فيلسوف اين دو كار را نمي كند، آيا كار ديگري هم هست كه بتواند بكند؟
البته هيوم (وكانت بعد از او) متوجه بودند كه تقسيم قضايا به طور جامع و مانع به اين دو قسم، نه تنها براي فلسفه بلكه براي علوم طبيعي مشكل ايجاد ميكند، زيرا قوانين علمي برخوردار از كليت نامحدود هم, قضاياي تحليلي محض يا صرفاً مفيد اطلاع از اين يا آن واقعيت خاص نيستند ونه منطقا با قياس قابل استنتاجاند و نه بر اساس تجربه قابل اثبات؟ حتما هيوم و كانت توجه داشتند كه اين مشكل گريبانگير كل معرفت بشري است.ولي به دو نحو متفاوت واكنش نشان دادند. هيوم، فكر ميكرد كه علوم [طبيعي] صرفاً به صورت مجموعهاي از فرضيههايي تجربي به خوبي پيش ميروند. علم [طبيعي] به هيچ وجه نميخواهد ضرورت چيزي را ثابت كند[به اين معنا كه بگويد نفي آن مستلزم تناقض است] و ادعا ندارد كه مقوم مجموعهاي از شناختها[ي يقيني] است. نظر كانت اين بود كه اعتقاد به بخشبندي جامع و مانع قضايا فقط به اين دو قسم، خطاست و بايد خطا باشد چون گرچه مي شود گفت كه فلاسفه صالح براي اين نيستند كه قضايايي بياورند هم تركيبي و هم ضروري (يعني نه تحليلي و نه امكاني) ولي كاملاً روشن است كه اينگونه قضايا به طور عادي در علوم طبيعي و رياضيات وجود دارند. بنابراين، كانت بر اين عقيده بود كه هر قدر هم كسي دربارة فلسفه شك داشته باشد، محققا قضاياي بركنار از هر گونه شك و شبههاي در علوم و رياضيات هست كه نه تحليلي است و نه تجربي و امكاني. يعني قضايايي كه دربارة دنيا صدق ميكنند اما ممكن نيست از مشاهده دنيا نتيجه شده باشند. يعني قضايايي كه صدقشان را مي شود صرفا با استدلال ثابت كرد و كانت اسمشان را قضاياي «تركيبي پيشين»
[17] ميگذارد.اين گونه قضايا با اين كه در مورد دنيا صدق مي كنند ولي در عين حال از مشاهده يا تجربه دنيا به دست نميآيند، پس از كجا ميآيند؟
جان كلام درست همين است. اين جا بايد به فرقي توجه كنيم كه كانت نهايت اهميت را به آن ميداد و آن فرق، به قول او، فرق «شيء في نفسه»
[18] است (يا جهان آن طور كه «در نفس خودش» وجود دارد) با «نمودها»
[19]. در مورد شيء في نفسه همانطور است كه هست و هيچ كاري از دست ما در اين باره بر نميآيد. اما وقتي ميرسيم به دنيا آن طور كه نزد ما به تجربه در ميآيد و آن طور كه وقتي تجربه به آن تعلق ميگيرد به ما ظاهر ميشود (به عبارت ديگر، وقتي به قول او، ميرسيم به دنياي «نمودها») كانت ميگويد مطلب تفاوت ميكند چون، به ادعاي او، شروطي هست كه هر دنيايي كه قرار باشد اساساً مورد تجربههاي ممكن الحصول واقع شود، بايد واجد آن شروط باشد. يعني تجربة ممكنالحصول براي ما و (حتماً بايد اضافه كرد) براي هر كس و همه كس. كانت معتقد بود اين نكته داراي بالاترين اهميت است كه جهان، مورد مشترك تجربه است براي تعدادي نامحدود از ذهنها يا فاعلهايي كه تجربه نزدشان حاصل ميشود و هر جهاني بايد اين طور باشد. حرف كانت اين است كه اگر بناست چنين جهاني وجود داشته باشد ( يعني جهاني كه بتواند براي جامعة اذهان حاصل كننده تجربه، مورد مشترك تجربه و سخن و شناخت واقع شود) بايد واجد بعضي شرطها باشد. بنابراين، به طور پيشين [يعني به استقلال از هر گونه تجربه] ميشود گفت كه «نمودها» بايد واجد اين شروط باشند.
به بيان ديگرآنچه ما ميتوانيم تجربه كنيم يا ادراك نماييم يا بشناسيم البته وابسته است به اين كه چه وجود دارد كه تجربه يا ادراك يا شناخته شود؛ اما از اين گذشته، لزوماً وابسته به اين هم هست كه چه دستگاهي در ما براي تجربه كردن و ادراك كردن و شناختن وجود دارد. چگونگي اين دستگاه، امري امكاني است [يعني ميتواند اين طور باشد يا هر طور ديگر]. به عنوان مثالي كه از عصر خودمان گرفته شده باشد. اين طور پيش آمده كه ما فقط براي دريافت بعضي امواج الكترومغناطيسي با فلان بسامدها مجهز باشيم نه ساير امواج. بدن ما ميتواند با گرفتن اشعة نوراني به ادراك اطرافش موفق شود اما اين كار را با امواج راديويي يا اشعة x نميتواند بكند
[20]. با وجود اين ميشود تخيل كرد كه امكان داشت واقعيت را به طرزي غير از طرز موجود دريابيم. كانت ميگويد كه با توجه به اين وضع، براي اينكه ما بتوانيم اساساً چيزي را تجربه كنيم، آن چيز بايد طوري باشد كه بتوانيم با دستگاهي كه داريم با آن طرف شويم. معناي اين گفته اين است كه ما قادر به ادراك يا حصول تجربه از هيچ چيز ديگري نيستيم، نه اينكه هيچ چيز ديگري ممكن نيست وجود داشته باشد.
البته بايد توجه داشت كه كانت نميخواهد وارد ملاحظات صرفا تجربي در باب چگونگي دستگاه حسي ما بشود و بگويد گوش و چشم و ديگر اندامهاي حسي ما چگونه است. به عقيده من، حرف او كليتر از اين است و ميخواهد بگويد تصور ذهن يا فاعلي كه تجربه حاصل ميكند و با دنيا به عنوان چيزي كه تجربه به آن تعلق ميگيرد روبروست، ايجاب مي كند كه اين ذهن يا فاعل داراي فلان گونه تواناييهاي حسي و فلان قسم تواناييهاي عقلي براي ادراك كليات باشد. كانت نميخواهد بگويد كه اين تواناييها حتما بايد اين طور يا آن طور باشند، البته سواي بعضي جهات بسيار كلي . براي او اهميت ندارد كه مثلا آيا چشم ما با چشم شاهين يا راسو تفاوت ميكند يا نه. ادعاي كلي او اين است كه ذهن يا فاعلي كه ميخواهد تجربه حاصل كند، بايد راهي براي ادراك يا قوهاي، به اصطلاح او، براي «شهود حسي»
[21]داشته باشد. پس نكته اين شد كه فاعل يا ذهن ادراك كننده از حيث اين كه فاعل يا ذهن ادراك كننده است ناچار از به كار انداختن بعضي استعدادها در خودش است و فقط هر چه با اين استعدادها وفق بدهد ممكن است به تجربه در بيايد. اين چيزي بود كه ماهيت و معنايش هرگز به فكر هيچ فيلسوفي پيش از كانت نرسيده بود. وحقيقتاً بديع و تازه بود. البته از بعضي قطعهها در هيوم ممكن است چنين به نظر برسد كه او قبل از كانت به فكر اين نكته افتاده بود: قطعه هايي كه هيوم در آنها شرح مي دهد چگونه ما بر اساس دادههاي تجربه شده يا «ارتسامات»
[22]، براي خودمان تصويري از جهان اشياء و اعيان ميسازيم. ولي او همه اين مطالب را به عنوان گوشهاي از روانشناسي تجربي مطرح كرده است. فكر اساسي و به راستي بديع كانت اين بوده كه اينها شروط لازم و امكان حصول تجربه است، نه صرفاً مشتي واقعيات دربارة خود تجربه. بر اين اساس كانت نظر تازهاي دربارة ماهيت شناخت انساني پيداكرد.كانت مدعي بود كه اگر كسي با دقت كافي فكر كند و استدلال را به اندازه كافي ادامه دهد، خواهد توانست آنچه را او «صورت» هر تجربه ممكن الحصول مينامد، مشخص كند. او اسم اين برنامه را «ما بعدالطبيعه طبيعت»
[23] يا گاهي «ما بعدالطبيعه تجربه»
[24] ميگذارد. آنچه در اصطلاح او مادة تجربه گفته ميشود مسألهاي امكاني است: يعني امر واقع تجربي اين است كه امكان دارد فلان چيز روي بدهد يا فلان چيز ديگر. ولي كانت معتقد است كه ميشود با فكر كردن مشخص كرد كه هر تجربه ممكن الحصول بايد، به اصطلاح او، چه «صورتي»
[25]داشته باشد. چنين چيزي عبارت خواهد بود از مجموعهاي از نظريات كه نه تنها به شما ميگويد صورت ذاتي
[26]جهان چيست و بنابراين، اطلاعي درباره خود جهان به شما ميدهد، بلكه همچنين مبين بعضي امور ضروري يا واجب خواهد بود كه محال است طور ديگري باشند و چون قضايايي هستند كه چنين كاري مي كنند، پس لايب نيتس و هيوم اشتباه ميكردند كه ميگفتند هر قضيه مفيد معنا بايد يا تحليلي و پيشين باشد (يعني به حكم ذات طرفين قضيه و قواعد حاكم بر كاربرد آنها، صادق يا كاذب باشد و پيش از آنكه مصاديق خارجي پيدا كند معلومي بدست بدهد) يا تركيبي و پسين
[27](يعني صادق يا كاذب باشد بر حسب مشاهده چگونگي امور در دنياي حس وتجربه و ، بنابراين، فقط پس از وقوع تجربه، معلوماتي به ما بدهد، چون اين گونه شناخت به تجربه بستگي دارد). قضاياي نوع سومي هم هست كه تركيبي و مع ذلك پيشين [يا مستقل از تجربه] است، يعني راجع به دنياست ولي صحت و اعتبارش بر اساس تجربه معلوم نميشود؛ ممكن است درباره دنيا صدق كند يا نكند، اما از پيش [از حصول تجربه] معلومي بدست ميدهد.
اين گونه قضايا، به كليترين بيان، به دو دسته تقسيم ميشوند. اول كانت ميرود به سراغ آنچه اسمش را صورت حس [يا حساسيت]
[28] ميگذارد، يعني مكان و زمان و ميگويد كه طبيعت حسي ما, مكان و زمان را بر تجربههاي ما (يعني بر جهان به عنوان مورد يا متعلق تجربه) بار ميكند.كانت ميگفت مكان و زمان ويژگي شيء فينفسه نيست, بلكه وجوه گريزناپذير تجربة ماست. بنابراين، گرچه ما فقط در اين دو بعد ميتوانيم تجربهاي از دنيا حاصل كنيم، نميشود گفت كه مكان و زمان مستقل از ما و تجربة ما وجود دارند. اگر بپرسيد: «پس آفرينش آن گونه كه في نفسه هست چه ميشود و چه نظم و ترتيب مكاني و زماني بروز ميدهد؟» كانت ميگويد: اين موضوعي نيست كه قابل بحث باشد.» تنها چيزي كه به نظر او، ميشود دربارهاش صحبت كرد دنيايي است كه تجربه ما به آن تعلق ميگيرد و به ما نمايان ميشود. دربارة هر دنياي قابل تصوري از اين قبيل (صرف نظر از هر شيئي كه در آن باشد و هر واقعهاي كه در آن روي بدهد) اين طور مي شود گفت كه اشياء در آن، بُعد يا امتداد مكاني خواهند داشت و بايد جايي را اشغال كنند، و وقايع رويدادشان زمان ميگيرد و تابع توالي منظم زماني خواهند بود. اين حكم، به عقيده كانت، در مورد هر شيئي كه متصور باشد و هر واقعة ممكن ضرورتا بايد مصداق داشته باشد. اما او حتي به اين حد بلند پروازي هم اكتفا نميكند و ادعاي درخور توجه و به هر حال مناقشه برانگيز ديگري به ميان ميآورد و ميگويد مشخصات تفصيلي صورت مكان را هندسه و صورت زمان را حساب بدست ميدهند و از اين طريق است كه خود هندسه و حساب «ممكن» ميشوند. هندسه وحساب عبارتاند از مجموعهاي از قضاياي «تركيبي پيشين» (نه امكاني يا تحليلي)
[29] و به اين جهت اين خصوصيت را دارند كه صورتهاي تجربه، يعني شروط ممكن شدن تجربه را مشخص مي كنند. به عبارت ديگر، مجموعهاي هستند از شناختها، و شناختي كه به ما ميدهند پيش از اين كه آن شناخت هر گونه مصداق تجربي ممكن پيدا كند، به ما داده ميشود.
البته اين نظر كانت است ولي به خصوص از اين جهت جاي بحث دارد كه آيا مفاهيم مكاني و زماني به راستي به معناي سره و سر راستي كه ظاهرا منظور كانت است، فقط به هندسه و حساب محدود ميشوند. به هر حال مقصود اين است كه موضوع هنوز هم محل مناقشه است.
به هر حال گفتيم كانت قضاياي تركيبي پيشين را به دو دستة بزرگ تقسيم ميكند. تا اينجا فقط با يك دسته سر وكار داشتهايم، يعني قضايايي كه صورتهاي حس [يا حساسيت] را معين ميكنند. به نظر كانت، صورتهاي ديگري هم هستند كه او به آنها ميگويد صورتهاي فهم
[30] و ما ممكن است اسمشان را صورتهاي انديشه
[31]بگذاريم. فكر ميكنم اصل بنيادي بحث او در اينجا اين است كه هر جهاني كه تجربه بتواند به آن تعلق بگيرد و خبري عيني از آن بشود داد؛ كه (گاهي) صدقش معلوم باشد، ضرورتاً بايد از بعضي جهات منظم و قابل پيش بيني باشد. كانت ميخواهد نشان بدهد كه بر اين اساس ميتوانيم اصل نيوتني وجوب كلي عليت را به عنوان شرط امكانپذير شدن فهم و شناخت عيني، استنتاج كنيم.چيزي كه شايد خرد پذير نيست اين كه بعد او همچنين ميخواهد نشان بدهد كه قانون نيوتن دربارة بقاي ماده هم مبين شرط امكان پذير شدن تجربه است. پس ملاحظه ميكنيم كه او اينجا سعي دارد پاي فيزيك را به ميان بكشد همان طور كه قبلا سعي كرده بود رياضيات را به مناسبت صورتهاي حس وارد بحث كند، حالا حتماً ميخواهد اصول بنيادي علوم طبيعي را به مناسبت صورتهاي فهم وارد كند. بايد تصديق كرد كه كمر به اقدام بلند پروازانهاي بسته است!
پس كم كم مي رسيم به خطوط پيراموني تصوير تمام نماي شناخت انساني. منتها تصوير به قدري بزرگ است كه بايد براي برجسته كردن سيماهاي عمدهاش كمي مكث كنيم. كانت ميگويد از آنجا كه ادراكها و تجربههاي ما همه از راه دستگاه حسي و ذهني ما به ما ميرسند، همه به صورتهايي وابسته به حس و وابسته به ذهن حاصل ميشوند. ما به چيزها آن گونه كه در نفس خودشان هستند [شيء في نفسه] مستقيماً دسترس نداريم، يعني به نحوي كه بدون ميانجيگري صور حسي و صور فهم ما به ما برسند. و اصولا معنا ندارد كه بگوييم چنين امكاني براي ما هست. پس صرف نظر از اينكه صورتهاي دريافت ما چه باشند، هر تجربه ممكن الحصولي بايد براي اينكه تجربهي براي ما باشد، با آن صورتها تطبيق كند.
بخشي از برنامهاي كه كانت براي خودش قرار ميدهد، تحقيق كامل در اين باره است كه ماهيت آن صورتها چيست؟ اگر اين تحقيق كامل و موفقيتآميز باشد، به ما خواهد گفت كه حدود هر شناخت ممكن [براي بشر] چيست و هر چه خارج از آن حدود قرار بگيرد، نزد ما شناختي نيست. از جمله نتايجي كه كانت ميگيرد يكي اين است كه هر جهان به تجربهاي در آمدهاي كه نزد ذهن يا فاعل تجربه كنندهاي ادراك شده باشد، بايد در دو بعد مكان و زمان تابع نظم و ترتيب به نظر برسد، اما خود مكان و زمان مستقل از اين ترتيب حاكم بر نمودها و بنابراين مستقل از تجربه, واقعيت ندارند. همين طور در مورد علل كه رويدادها در چنين جهاني بايد با هم داراي رابطة علت و معلول به نظر برسند، ولي معنا ندارد كه كسي از وجود روابط علي مستقل از تجربه حرف بزند و بالاخره اين كه همين واقعيات, موفقيت علم را ممكن ميكنند. چون به ما امكان ميدهندكه شناخت برخوردار از كليت نامحدود دربارة دنياي كلية تجارب واقعي و ممكن الحصول داشتهباشيم. فراموش نكنيم كه علم فقط مربوط به دنياي تجارب واقعي و ممكن الحصول است، نه دربارة جهان آن طور كه در نفس خودش هست. كليه مفاهيم مربوط به هر چيز شناختي بايد از تجربههاي واقعي يا ممكن الحصول منشأ بگيرند و گرنه يا خالي از محتوا [و بدون مصداق] خواهند بود يا هرگز معلوم نخواهد شد صحت و اعتبارشان به چيست. نتايجي كه از كل اين مطالب بدست ميآيد نه تنها ازجهت آنچه گفته شده بلكه همچنين به لحاظ آنچه حذف شده، بسيار عميق و دامنهدار است. به عقيدة كانت، شناخت يا معرفت، محدود به مرز «تجربههاي ممكن الحصول» است و به نظر من، بعيد است كه كانت از اين كه به دست خودش در اين موضع محصور شده بود، دريغ نخورده باشد. از نحوه اي كه به تحقيق اقدام ميكند اين احساس به انسان دست ميدهد كه كمال مطلوبش اين بوده كه شالودة متيني در الاهيات براي عرضه نظريات درباره خدا و نفس و در مابعدالطبيعه راجع به كيهان درست كند و بعد از اين كه به نظر خودش، نشان داده كه رياضيات و علوم چگونه مجموعهاي گزندناپذير از معرفت بدست ميدهند، دوست ميداشته همان خدمت را در راه تهذيب و اصلاح الاهيات و ما بعدالطبيعه به انجام برساند. ولي ميبيند چاره ندارد جز اين كه بگويد چنين شالودهاي نميتواند وجود داشته باشد و تنها چيزي كه بشود شالودهاي برايش ريخت «تجربه ممكن الحصول» است و آنچه ميتواند مورد تجربه ممكن الحصول قرار بگيرد و اگر كسي بخواهد از اين مرز فراتر برود و بپرسد كه كيهان بايد چه صفات و كيفياتي جدا و مستقل از هر تجربه ممكن الحصول داشته باشد، يا كسي بخواهد درباره خدا و نفس چيزي بگويد، ناگزير دست به كاري پوچ و بيهوده و محكوم به شكست زده است. هر قدر هم كه كانت از رسيدن به اين نتيجه تاسف خورده باشد، بدون شك مقصودش از آنچه گفته همين بوده است. (براي آشنايي با اشكال نظرية كانت در اين خصوص
اينجا را كليك كنيد). با وجود اين، گرچه كانت دليل آورده كه هرگز براي ما ممكن نيست كه بدانيم آيا خدا وجود دارد يا نه و آيا ما داراي نفس هستيم يا نه، خودش شخصاً اعتقاد داشته كه هم خدا وجود دارد و هم ما داراي نفس هستيم. ولي ترديد نداشته كه اين معتقدات وابسته به ايمان محض است، نه هيچ گونه شناخت ممكن. بنابراين، اين سؤال مطرح است كه چطور او مي توانسته بر اساس مقدماتي كه خودش فراهم كرده، صحبت راجع به وجود خدا و نفس را حتي معقول تلقي كند؟ و چرا، چنين صحبتي پوچ و عبث نيست؟ و به اضافه سؤالي است كه او كمي به نظر من در موردش زرنگي و تردستي به خرج مي دهد. ميشود گفت كه كل مسأله را به طرز جالب توجهي معكوس مي كند. اگر نگوييم همه، لااقل بعضي از اسلاف كانت قايل به اين فرض شده بودند كه معتقدات و نگرشهاي اخلاقي و ديني ما محتاج نوعي شالودة فلسفي است و مي خواستند چنين شالودهاي را در قالب الاهيات و قسمي اخلاق فلسفي بوجود بياورند. اما حاصل كار كانت اين است كه قضيه را درست معكوس ميكند. ميگويد ما نه تنها حق داريم اعتقادات اخلاقي و ديني داشته باشيم، بلكه ناگزير از داشتن اين گونه اعتقاداتيم، و چنين اعتقادات به ناچار ما را به بعضي نظريات فلسفي غير تجربي در خصوص ذات باري و نفس سوق مي دهند. اين نظريات، اگر اصولاً بشود گفت كه شالودهاي دارند، مستقيما بر معتقدات اخلاقي ابتدايي ما پي ريزي شدهاند و بنابراين، شالودة قضيه در حقيقت خود اين معتقدات است و الاهيات و ما بعدالطبيعه، رو بناي ضعيف و شكنندهاي است كه بر آن شالوده ساخته ميشود.
اين مطلب به قدري مهم و جالب توجه و شگفت آور است كه ميل دارم دوباره مروري بر آن بكنيم. كانت ميگويد اين يك واقعيت انكار ناپذير تجربي است كه اكثر ما بعضي اعتقادات اخلاقي داريم كه حتي اگر بخواهيم هم نميتوانيم آنها را ناديده بگيريم. اما اگر بناست مفاهيم اساسي اخلاقي، مثل «خوب» و «بد» و «حق» و «ناحق» و «بايد» و «نبايد»و غيره، صحيح و معتبر و حتي مفيد باشند لاجرم بايددر تصميماتمان تا حدي مختار و آزاد باشيم. بايد دايره يا فضايي و لو تنگ وجود داشته باشد كه در محدوده آن بتوانيم رأي و نظر خودمان را اعمال كنيم. اگر چنين حوزهاي نباشد (اگر هرگز حقيقت نداشته باشد كه ميتوانستهايم غير از آن طوري كه رفتار كردهايم رفتار كنيم) هر كوششي براي ارزشگذاري اخلاقي، كاري پوچ و بيمعناست. پس اگر بناست مفاهيم اخلاقي اصولاً معنا داشته باشند و بر چيزي دلالت كنند، اختيار يا آزادي اراده بايد دست كم تا حدي حقيقت داشته باشد و حقيقت داشتن اختيار ايجاب ميكند كه لااقل بخشي از وجود ما مستقل از جهان ماده باشد كه در حركت و تابع قوانين علمي است، چون بايد براي ما امكان پذير باشد كه لااقل بعضي از اجسام مادي، يعني بدن خودمان را «به طور ارادي» حركت دهيم. «مختار» يا «آزاد»، به نظر من، در سياق اين بحث به معناي «عدم تبعيت از قوانين علمي» است. بنابراين، اجباراً به اين نتيجه ميرسيم كه بايد داراي روح يا نفسي باشيم كه دست كم جزء آزاد است
تا اينجا، استدلال بسيار روشن است و فكر ميكنم استدلالي است فوق العاده قوي وحتي قانع كننده. چيزي كه ميخواهيم بدانيم اين است كه كانت چطور پرش عظيمي را كه از اين استنتاج كرده و به وجود خدا رسيدهاست توجيه ميكند؟ براي پاسخ به اين سوال بايد يك مرحله به عقب برگرديم. كمي پيشتر اين نكته را پيش كشيديم كه نتيجهگيريهاي كانت ظاهراً به اين صورت در ميآيدكه هر وقت ما راجع به خدا و نفس حرف ميزنيم، ميبينيم آنچه ميگوييم نه از هيچ راه تجربي يا مستقل از تجربه [= پيشين] قابل اثبات است و نه في الواقع معنايي دارد. اما به نظر ميرسد، هنوز به اين موضوع درست نپرداختهايم. ولي ظاهرا اين امر مطلقا حقيقت دارد و كانت از تصديق به آن بسيار اكراه داشته است. در يكي از عباراتي كه غالبا از او نقل ميكنند، دربارة مناسباتش با الهيات و دين ميگويد ميبايست شناخت يا معرفت را منكر شوم تا جا براي ايمان باز شود. به عبارت ديگر، ميگويد من نشان دادهام كه الاهيات ممكن نيست موضوع معرفت قرار گيرد، اما كسي لازم نيست از اين امر به هراس بيافتد چون مسلما همه ما هميشه ميدانستيم كه اين قضيه ذاتا به ايمان مربوط است. ولي البته ميشود اصرار كرد كه استدلال كانت ريشهدارتر و عمقي تر از اينهاست، يعني قضيه فقط اين نيست كه وقتي راجع به خدا صحبت ميكنيم، خودمان هم نميدانيم كه آنچه ميگوييم حقيقت دارد يا نه؛ مطلب اين است كه، مطابق استدلال او، ظاهراً بايد به اين نتيجه برسيم كه در اين گونه موارد يا نميدانيم كه چه ميگوييم و يا آنچه ميگوييم فيالواقع بي معناست. واضح است كه او از اين نتيجه گيري بسيار اكراه دارد و ميخواهد بگويد كاري جز اين نكرده كه نشان بدهد اين موضوع به معرفت و برهان ربطيندارد. حرف او اين است كه گرچه اتكاي به ايمان در مورد مسايل قابل حل و فصل خرافهپرستي است، اما اگر مسألهاي قابل حل و فصل نباشد. فقط از روي ايمان يك طرف قضيه را پذيرفتن مخالف عقل نيست
[32].
در ابتداي اين بحث اشاره شد كه مسألهاي كه كانت را به تحقيقاتش در فلسفه كشانيد تعارض ظاهري فيزيك نيوتن بود با موجوديت چيزي به نام اخلاق بود. كانت حتي به نظر خودش، در حل اين مشكل به يك حداقل اكتفا كرده و خودش هم كاملا به اين امر واقف بوده است. تنها ادعاي كانت اين است كه فرق جهان را آن طور كه مينمايد و مورد تجربه واقع ميشود با جهان اشياء في نفسه روشن كرده و بنابراين، در موقعيتي است كه بگويد در يك سو جهان نمودهاست و اصل بر اين است كه (بنا به اعتقاد او) علوم طبيعي كليه حقايق را درباره اين جهان به ما مكشوف ميكند. كانت كوچكترين شكي ندارد كه نيوتن كاملا صحيح ميگويد و شرحي كه فيزيكدانها راجع به جهان به عنوان متعلق هر تجربه ممكن الحصول ميدهند در اساس درست است و ميتواند همه شقوق ممكن را در بر بگيرد. اما ضمنا ميگويد متوجه باشيد كه حرفي كه مي زنيم مربوط به جهان نمودهاست. از سوي ديگر، موضوع اشياء في نفسه را داريم و در آنجا براي مفاهيمي يكسره از اقسام ديگر (مثل اختيار و عمل براساس عقل وحق و ناحق و خوب و بد و نفس)محل هست. اين مفاهيم محلشان بيرون از جهان نمودهاست نه در خود آن جهان. البته كانت توجه داشته است كه بنا به اصولي كه خودش به آنها قايل شده، به ناچار بايد بگويدكه ممكن نيست شناخت به اين گونه امور تعلق بگيرد. اگر كسي از او پرسيده بود: «آيا شما ميدانيد و علم داريد كه چيزي به اسم اختيار يا آزادي اراده وجود دارد؟» پاسخ ميداد: «نه، من به هيچ وجه به چنين چيزي علم ندارم. تنها چيزي كه ميدانم اين است كه محلي براي اين امكان هست.» كانت بيش از اين ادعايي ندارد. ولي حتماً اضافه ميكرد كه از ايمان داشتن به اينكه چيزي هم به نام آزادي اراده وجود دارد نميتواند خودداري كند. پس بنابراين، اخلاق از خارج از جهان شناختهاي ممكنالحصول به ما ميرسد. نظركانت دربارة منشأاخلاق چيست؟
پاسخ مختصر ولي به تنهايي غير مفيد اين است كه از عقل سرچشمه ميگيرد. منتها چون او مفاهيم اخلاقي را از اين دنيا بيرون برده، با مشكلات آن چنان وحشتناكي روبرو ميشود كه مجال پيدا نميكند به طور جدي به آنها رسيدگي كند. مثلا اگر بگوييد كه حوزه عمل اراده و تفكر اخلاقي و شعور اخلاقي به طور كلي خارج از جهان نمودهاست, يكي از مشكلات واضح و بزرگي كه روي دستتان ميماند اين است كه تصميم اخلاقي (يعني اراده و تفكر اخلاقي) چگونه در دنياي واقعياتي كه تجربه ما به آن تعلق ميگيرد دخل و تصرف ميكند و اصولا چه فرقي به حال آن دنيا دارد؟ اراده را كانت چنان از بيخ و بن از جهان [نمودها] جدا كرده كه گر چه ممكن است محلي براي انديشه اخلاقي و تفكر ديني بوجود آورده باشد، در عين حال اين امكان را از بين برده كه اين گونه تفكر بتواند تفاوتي در آنچه واقعا روي ميدهد ايجاد كند. اين يكي از عمده مشكلاتي است كه ناچارم بگويم كانت حقيقتا به آن نميپردازد.
هدف حقيقي كانت در فلسفة اخلاق اين است كه به نحوي از انحاء كليات اساسي اخلاق را از مفهوم مجرد عقلانيت [يا متعقل بودن] استنتاج كند. اساس كار در مورد هر عاملي كه بشود از جهت اخلاقي دربارة او فكر كرد و حرف زد اين است كه چنين عاملي بايد موجودي عقلاني يا متعقل باشد و بتواند راجع به دلايل له و عليه فلان موضوع بيانديشد و مطابق آن، «اراده كند». كانت ميگويد كه مقتضيات اساسي اخلاق در خود مفهوم عقلانيت سرشته شده است و هر موجود عقلاني يا متعقل ناگزير است به طور پيشين [يعني مستقل از هر گونه تجربه] تصديق داشته باشد كه اين مقتضيات يا شروط الزامي است. آنچه او در اساس ميخواهد نشان بدهد اين است كه افراد هر جماعتي از موجودات متعقل فقط به شرطي ميتوانند همگي از تناقض بر كنار بمانند و از خارج شدن از جاده عقل بپرهيزند كه اصول حاكم بر كردارشان با اصول اخلاقي مطابقت داشته باشد.
«امر مطلق»
[33] كانت كه نزد همه معروف است از همين جا استنتاج مي شود و صورت كلي آن به اين صورت است كه: «فقط مطابق دستوري
[34] عمل كن كه به موجب آن بتواني در عين حال اراده كني كه آن دستور به صورت قانون كلي در آيد» غرض اين است كه اگر كسي به عنوان موجودي متعقل نتواند (پيوسته) اراده كند كه دستوري به صورت قانون كلي در بيايد (يعني كاملاً نصب العين قرار بگيرد و همه مثل هم بر اساس آن عمل كنند) آن دستور نميتواند قاعدة اخلاقي قابل قبولي باشد، چون هر قاعده اخلاقي عقلا قابل قبول ضرورتا بايد طوري باشد كه هر كسي بتواند آن را نصب العين قرار بدهد. كانت ميخواهد بگويد كه اخلاق، سلوك و رفتار ما را به شرطهايي مقيد ميكند كه قبولشان نزد هر جماعتي از موجودات متعقل واجب است. از اين گذشته، معتقد است (و سعي دارد اجمالا نشان بدهد) كه فقط يك مجموعه از چنين شرطهاي مشخص هست كه از بوته آزمايش قابليت قبول نزد عقل موفق بيرون ميآيد. اين به اجمال هدفي است كه كانت سعي در رسيدن به آن دارد.
دشواري فهم فلسفه كانت در برخورد اول، مشهور خاص و عام است. اساس دشواري اين است كه كانت ادعا ميكند هيچ راهي پيش پاي ما نيست كه بتوانيم از چيزها آن طور كه در نفس خودشان هستند شناختي كسب كنيم؛ به عبارت ديگر، آنچه بين ما و شيء في نفسه حجاب دايم بوجود ميآورد نارساييهاي خود ماست. بعضي از اين نارساييها مربوط ميشود به محدوديت صورتهاي حس و فهم ما، از جمله مكان و زمان، كه قايم به ذهن يا فاعل شناسايي است، يعني به ما بستگي دارد. مي شود به كساني كه فهم اين مطالب نزدشان دشوار است تذكر داد كه: «اگر دقت كنيد، ميبينيد با بعضي از اين افكار به مناسبتهاي ديگر هم آشنا هستيد. حتي اگر خودتان اعتقاد ديني نداشته باشيد، لابد متوجه شدهايد كه خيلي از افراد جداً متدين هميشه به چيزي از اين قبيل معتقد بودهاند. چنين كسان هميشه عقيده داشتهاند كه اين عالم حس وتجربه ما، دنياي زودگذر ظواهر و نمودهاست و آنچه بشود اسمش را حقيقت حقيقي گذاشت (و معنا و اهميت ثابت و جاويد همه در آنجاست) بيرون از اين عالم، يعني خارج از افق مكان و زمان است. كانت چون فيلسوف است ميخواهد از راه برهانهاي عقلي محض به اين معاني برسد» البته ممكن است تذكر اين مطالب نه تنها سودمند نباشد، بلكه مسأله را پيچيدهتركند. حتي ممكن است براي روشن شدن مطلب، اين پرسش را عنوان كرد كه: (با اين كه اين سؤال زيادي ممكن است فرضي و بيهوده به نظر برسد) در نظر بگيريد كه ميبايست چگونه موجودي باشيد تا بتوانيد به چيزها آن طور كه در نفس خودشان هستند معرفت داشته باشيد و به عبارت ديگر، از مرز محسوساتو حدود تجربههاي ممكن الحصول بالاتر برويد؟» به عقيده من، تنها جوابي كه امكان داشت در برابر اين سؤال از كانت بگيريد اين بود كه ميبايست به نحوي به كلي خارج از ظرف زمان [يعني از ازل تا ابد] و بدون هيچ گونه نظر گاهي در مكان و فارغ از هر گونه محدوديت ديگر مكاني و آزاد از هر مرز حسي خاص به اشياء و امور معرفت داشته باشيد و البته بدون اين كه تفكرتان به فرانسه يا انگليسي يا هيچ زبان خاصي صورت بگيرد و بدون اين كه در افكارتان به هيچ قالب مشخصي از مفاهيم مقيد بشويد. در اين صورت، شناختتان از كاينات، از همة اين محدوديتها آزاد ميبود. اگر كسي بپرسد: «خوب، ميبايست چه باشم كه اين طور بشوم؟» تنها جواب اين است كه: «ميبايست خدا باشي».
يكي از جالب توجهترين خصوصيات فلسفه كانت اين است كه او عميقا به فيزيك رياضي احاطه دارد و مانند دكارت و لايب نيتس و لاك و هيوم، در شاهراه فلسفه مبتني بر علوم و رياضيات گام ميزند و به دقت از قواعد آن فلسفه پيروي ميكند يعني فقط به برهان متكي است و صرفا به معيارهاي عقلي متوسل ميشود و هر گونه تمسك به ايمان و وحي را مردود ميداند و با اين حال نتايجي ميگيرد نه فقط سازگار با نظريات ديني، بلكه منطبق با صور عرفاني ديانت اعم از شرقي و غربي. البته سواي اين حقيقت ناراحت كننده كه چنانكه قبلا هم يادآوري كرديم، او به ناچار قايل به اين شود كه هر بحثي دربارة اين موضوعات براي ما مؤكداً نا مفهوم است، يعني حقيقتا خودمان هم نميدانيم كه راجع به چه حرف ميزنيم. الاهيون و متكلمين با اين كه كانت مدعي اتفاق نظر و همفكري با آنهاست، در پذيرفتن اين قضيه قدري محتاط بودهاند.
از دشواريهاي جدي فهم مفاد گفتههاي كانت، در خواندن آثارش، سبك نگارش اوست. فلاسفهاي بودهاند، مثل افلاطون و هيوم و شوپنهاور، كه به راستي زيبا مينوشتهاند و خواندن آثارشان لذت بخش است. اما حتي صميميترين دوستان كانت هم نميتوانند چنين حسني را در او ادعا كنند. نوشتههايش براي همه دشوار است؛ تقريبا هميشه غامض و پيچيده است و گاهي چيزي نمانده به جايي برسد كه خواننده را به كلي عاجز كند. اما چرا او اينقدر بد مينوشت؟
به نظر من، سه نكته در اين زمينه هست كه ميشود گفت. يكي از دلايل قضيه اين واقعيت است كه كانت برحسب پيشه و حرفه اهل درس و دانشگاه بوده و هيچ فكري جز پيشهاش نداشتهاست. قدر مسلم اين كه او به سبكي بسيار ثقيل و استاد مآبانه چيز مينويسد و به اصطلاحات فني و تخصصي و تقابل بر قراركردن و جدولبندي و قرينه سازيهاي پر طول و تفصيل سخت علاقه دارد. اينها همه حاكي از استادمآبيهاي اوست. اما نكته مهم ديگري كه در خصوص نقدهاي سه گانه او [نقد عقل محض و نقد عقل علمي و نقد قوة حكم] بايد به خاطر داشته باشيم, اين است كه كانت زماني شروع به نوشتن كارهاي عمدهاش كرد (يا لااقل كارهايي كه اميدوار بود آثار عمدهاش باشد) كه نزديك به شصت سال از عمرش ميگذشت و دائما نگران بود كه مبادا پيش از اين كه اين مطالب را بر روي كاغذ بياورد از دنيا برود. آن صدها وصدها صفحهاي را كه كانت بين سنين شصت و هفتاد نوشته، بدون شك بسيار به سرعت و به عجله به رشتة تحرير درآورده است. پيداست كه به شتاب كار ميكرده و، به نظر من، اين امر بسيار در عدم فصاحت نوشتهاش (كه گاهي مشكل مي شود از آن سر در آورد) مؤثر بودهاست. نكته ديگري كه شايد به اين وضوح نباشد اين كه كانت به آلماني مينوشت و در آن روزگار هنوز قدري غير عادي بود كه يكي از فضلا بخواهد چنين كاري بكند. زبان آلماني هنوز به عنوان زباني درست و حسابي براي استفادة اهل تحقيق و دانشگاه كاملا مورد قبول نبود. مثلا لايب نيتس هرگز يك اثر جدي به آلماني ننوشته است. هميشه يا به لاتين مينوشت يا به فرانسه. در نتيجه، هيچ سبك و سنت جا افتادهاي در نثر فاضلانه و دانشگاهي وجود نداشت كه كانت بخواهد مد نظر قرار بدهد. از ين جهت وضعش با كساني مانند باركلي و هيوم بسيار تفاوت ميكرد، چرا كه در زمان آنها زبان انگليسي براي اين گونه مقاصد عالمانه كاملا زباني خوش دست و جا افتاده شده بود. به نظر من، اين امر يقينا مشكلي براي كانت ايجاد ميكرد، به اين معنا كه در زباني كه او مطالبش را به آن مينوشت، هيچ سرمشق شايستهاي نبود كه از آن پيروي كند.
دشواريهاي غير ضروري نوشتههاي كانت يكي از تراژديهاي فكري است، چون براي فهم آثار كسي كه احتمالا بايد بزرگترين فيلسوف عصر جديد محسوب شود مانع و عايقي بوجود ميآورد كه نزد خيلي از افراد، چيرگي ناپذير و بر طرف نشدني است. نتيجه اين شده كه حتي پس از دويست سال، آثار او هنوز نزد بيشتر اشخاص تحصيلكرده، ناشناخته است . در ابتدا اشاره شد كه كساني كه به طور جدي در فلسفه تحقيق ميكنند اكثرا كانت را بزرگترين فيلسوفي ميدانند كه از زمان يونانيان قديم تا امروز ظهور كردهاست. دو صفت در او موجب شده كه شهرتش بالاستحقاق به چنين اوجي برسد. يكي ديد فوق العاده نافذ اوست. كانت قادر به ديدن اشكالات عقلي و فكري در چيزهايي است كه تا پيش از او، نزد ديگران مسلم و بديهي و غيرقابل اعتنا دانسته ميشده است. توان او در اين زمينه اعجابانگيز است كه بايد ببيند مشكل در كجاست ( و اين يكي از بزرگترين و بنياديترين استعدادهاي فلسفي است) و تشخيص بدهد كه درست در همان چيزي كه همه بدون فكر و توجه و دغدغه از كنارش گذاشتهاند، اشكال وجود دارد. صفت ديگري كه فكر ميكنم شايد با تخصص و دانشگاهي بودن او ارتباط داشته است، قدرت استثنايي اوست براي اين كه متوجه بشود استدلالهايش مجموعا چگونه با هم جا ميافتند و آنچه اكنون مثلا درباره فلان موضوع ميگويد، ممكن است در آنچه قبلا در جاي ديگر يا به مناسبت ديگري گفته چه بازتابي داشته باشد. از اين جهت، او بسيار مراقب خودش است و در پيشه و تخصصي كه دارد بسيار روشمند است. خرده كاري و سرهم بندي ابداً در شيوة كارش راه ندارد. احساس ميكنيد كه سراسر كار عظيمي كه مي كند، به دقت تحت مراقبت و نظارت است. از اين لحاظ، ناچارم بگويم كه كساني مانند لاك و باركلي و حتي هيوم با وجود مقام و مرتبة بلندي كه دارند به چشم من در قياس با او، بيشتر مثل افراد متفنن جلوهگر ميشوند.
[1]. براين مگي /فلاسفة بزرگ/ ترجمة عزتالله فولادوند/ص 7
[2] Königsberg
[3] Immanuel Kant, Critique of Pure Reason
[4] [4]
Immanuel Kant, Prolegomena (to Any Future Metaphysics)
[5] Immanuel Kant, Critique of Practical Reason
[6] Immanuel Kant, Critique of Judgment.
[7] Immanuel Kant, Fundamental Principles of the Metaphysics of Ethics.
[8]. در فرهنگ ديني غربيان به تبعيت از مسيحيت اين مسئله به غلط جا افتاده است كه اگر معتقد به علل و اسباب فيزيكي و مادي شويم ديگر جايي براي خدا نميماند. آنان تصور ميكنند كه علل و اسباب مادي در برابر خدا قرار دارد و با يكديگر متعارضاند. بنابراين با پذيرش يكي بايد از ديگري دست برداشت. اگر بگوييم كه قرص آسپرين سردرد را تسكين ميدهد ديگر نه جايي براي خداي شفا دهندة دردها ميماند و نه نيازي به اوست. اما در تفكر اسلامي به هيچ وجه بين اين كه ما علل و عوامل مادي و فيزيكي را بپذيريم و به عليت مطلق الهي قائل باشيم وجود ندارد. زيرا اصولا اين دو نوع علت در رديف هم قرار ندارند. بلكه رابطة آنها به اصطلاح طولي است يعني عليت خداوند در طول علل و اسباب مادي قرار ميگيرد نه هم عرض و در رديف آنها. از آن گذشته پس از تحليل دقيق و عميق علت و معلول در فلسفة اسلامي نقش علل مادي به صورت علتهاي اعدادي در ميآيد كه كاملا با عليت خداوند كه عليت ايجادي است متفاوت خواهد بود.(س)
[9] البته اين سخن در مورد فلسفة غرب صادق است نه فلسفة اسلامي(س)
[10] Truths of reason
[11] Analytic propositions
[12] Terms غرض موضوع و محمول قضيه است.(مترجم)
[13] A priori
[14] Independently of experience
[15] Contingent. يا ممكن الصدق.(مترجم)
[16] tautology
[17] Synthetic a priori [propositions]
[18] Thing-in-itself
[19] appearances
[20] .البته اين سخن به اين معناست كه ما بعضي چيزها را با حواسمان درك نميكنيم ولي دليل بر اين نيست كه آنچه را كه درك ميكنيم به گونهاي غير واقعي درك ميكنيم.(س)
[21] Sensible intuition
[22] Impressions
[23] Metaphysic of nature
[24] Metaphysic of experience
[25] Form
[26] Essential form
[27] A posteriori
[28] Form of Sensibility
[29] يعني درعين اينكه صدقشان ضروري است، نفيشان مستلزم تناقض نيست و محمول قضيه از تحليل موضوع آن بدست نميآيد و به اصطلاح پيشينيان ما، حمل در آنها از قسم حمل شايع صناعي است، نه حمل اولي ذاتي. صدق قضيه اي مانند 5 = 2+3 ضروري است ولي هرقدر مفهوم 5 را تحليل كنيم، مفهوم 2+3 از آن بدست نميآيد. (مترجم)
[30] Forms of the Understanding
[31] Forms of thought
[32] . اين گونه برخورد با مسائل كلامي متأسفانه در الاهيات مسيحي امري ريشهدار است. آنان به هر مسئلة غيرقابل فهم يا غير معقولي كه در مسيحيت برخورد ميكنند به همين گونه آن را حل و فصل ميكنند كه اين امر به ايمان مربوط است و نه به عقل. به همين جهت است كه به راحتي و بدون آن كه به مشكلي برخورد كنند مسئلة كاملا نامعقول و متناقض تثليث را براي خود حل كردهاند. در آنجا هم آنان ميگويند اين مسئله به ايمان مربوط است و نه به عقل. به هرحال بايد گفت كه نه تنها اثبات خداوند دور از عقل و غير برهاني نيست بلكه در فلسفة اسلامي دلايل محكم و قانع كنندهاي براي آن وجود دارد به طوري كه بعضي از آن برهانها را ميتوان به عنوان اولين مسئلة فلسفي طرح كرد, به گونهاي كه نياز به پذيرش هيچ مقدمهاي پيش از آن نباشد.(س) (براي توضيح بيشتر
اينجا را كليلك كنيد)
[33]
Categorical Imperative
[34] maxim