• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
لاك
و
باركلي
مايكل ايرز:
مدرس كالج «وَدم» در آكسفورد
مقدمه
صدها تاريخ فلسفه با دامنه‌هاي گوناگون و از زواياي مختلف به بسياري از زبانها وجود دارد كه چند مجلد انگشت‌شمار از آنها به فارسي ترجمه شده است. اما نوشتار حاضر در واقع برداشتي از كتاب «فلاسفة بزرگ» نوشتة براين مگي و ترجمة آقاي عزت‌الله فولادوند است.آنچه اين كتاب را ممتاز مي‌كند در واقع كيفيت اراية مطلب است. براين مگي در بارة هر فيلسوف با يكي از فيلسوفان معاصر صحبت مي‌كند كه در جامعة علمي و دانشگاهي غرب متخصص موضوع بحث، شناخته شده است. بنابراين مطلب از دو نظر جالب توجه است. هم فيلسوفي كه بحث دربارة اوست و هم كسي كه راجع به او سخن مي‌گويد. مثلاً ما نه تنها مي‌خواهيم بدانيم كه دكارت و هيوم و كانت و شوپنهاور و راسل و ويتگنشتاين چه انديشيده‌اند و به چه جهت چنين نامي در جهان دارند، بلكه كنجكاويم بدانيم كه چهره‌هاي سرشناسي در فلسفة معاصر چون برنارد ويليامز و جان پاسمور و وارناك و كاپلستن و اير و سرل دربارة آنان چه مي‌گويند.
براين مگي در سال 1930 در لندن به دنيا آمد. در جواني در آكسفورد تحصيل كرد و از آن دانشگاه، هم در رشتة تاريخ و هم در فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد با درجة ممتاز فارغ‌التحصيل شد. مدتي در دانشگاه بزرگ ييل در امريكا درس مي‌داد. سپس به طور مستقل به نويسندگي پرداخت. در 1975 به جهان دانشگاهي بازگشت و در كالج معروف بيليول در آكسفورد آغاز به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي كالج ال‌سولز در همان دانشگاه برگزيده شد. در سراسر اين سالها در راديو و تلويزيون برنامه‌هاي علمي و فلسفي داشت و در روزنامه‌هاي بزرگ، از جمله «تايمز» و «گاردين» پيوسته مقاله مي‌نوشت و تماس خود را در عين حال با رويدادها و تحولات دنيا حفظ مي‌كرد. در سال 1979 به پاس خدماتي كه در راه ترويج انديشه‌هاي متفكران بزرگ تاريخ و روشن كردن اذهان همگان كرده بود به دريافت نشان مفتخر شد. مگي از 1984 پژوهشگر ارشد در تاريخ انديشه‌ها در دانشگاه لندن بوده‌ است و همچنان به تأليف كتابهاي سودمند و اشاعة افكار فلسفي ادامه مي‌داده است. كتابهاي متعدد او از جمله «فلسفة امروز بريتانيا» و «پوپر» و «بزرگان جهان انديشه» و «فلسفة شوپنهاور»، تاكنون به بيست زبان ترجمه شده است.
چيزي كه شايد مگي را در صحنة فلسفة معاصر به شارحي كم‌نظير مبدل كرده است، قدرت او براي باز نمودن و بازگفتن انديشه‌هاي غامض به زباني روان و دل‌انگيز، بدون فدا كردن ظرافتها و نازك‌كاريهاي افكار بزرگان است. كساني كه كتاب ديگر او را به نام «پوپر» (به ترجمة شادروان منوچهر بزرگمهر) خوانده‌اند به يقين با اين صفت در او آشنايي دارند[1].
به نكتة بالا رواني و زيبايي ترجمة آقاي فولادوند را نيز بيفزاييد تا انگيزة ما را در انتخاب اين متن دريابيد. البته به جهات متعددي متن كتاب حاضر را كمي تغيير داده‌ايم. از جملة آن تغييرات آن است كه اين كتاب به صورت گفتگوي ميان مگي و مخاطبانش بوده است و ما آن را از اين شكل درآورده و به نوشتاري يكدست تبديل كرده‌ايم. دومين تغيير آن است كه در موارد متعددي عبارت كتاب گوياي مطلب نبوده است كه با تغيير آن عبارات تلاش شده است كه بدون تغيير فحواي كلام همان مطلب با عبارتي گوياتر بيان شود. تغيير سوم كه شايد از بقية تغييرات اهميت بيشتري داشته آن است كه در موارد متعددي اشكالاتي در مورد نظريات مطرح شده در كتاب به نظر مي‌رسيده‌ است كه آنها را در پاورقي با حرف اختصاري «س» تذكر داده‌ايم.
در ضمن در پايان هر فصل عبارتي با عنوان «بيشتر بدانيم» آمده است. اين عبارت شما را به صفحة ديگري منتقل مي‌كند كه مطالب تخصصي‌تري در رابطه با همان فصل آمده است. نكتة ديگر آن كه از برخي از فلاسفة مهم در كتاب مگي بحث نشده است كه مقالاتي را در اين متن به آنها اختصاص داده‌ايم.
به اين ترتيب شايد بتوان متن حاضر را كتاب مستقلي در فلسفة غرب دانست.
محمد سادات منصوري
لاك و باركلي
يكي از پر نفوذترين فيلسوفاني كه جهان غرب تاكنون به خود ديده، جان لاك انگليسي(متولد 1632)است كه عموماً عقيده بر اين است كه شالودة فكري دموكراسي ليبرال و فلسفة جديد تجربي را او ريخته‌است. كسي كه تجربه را اصل قرار مي دهد قايل به اين است كه برداشتهاي ما از آنچه هست، هرگز ممكن نيست كاملا از مرزهاي تجربه فراتر برود و هر چه در تصور ما بگنجد، يا به تجربه در آمده از عناصري ساخته شده است كه به تجربه در آمده‌اند[2]. خيلي از فلاسفه از لاك به بعد اين اعتقاد را به شكلهاي گوناگون پذيرفته‌اند و در جهان انگليسي زبان، فلسفه هرگز نتوانسته به مدت طولاني از تسلط اين فكر بگريزد. فلسفة تجربي آنچنان چهره مأنوس پيدا كرده كه امروز نزد بسياري از مردم واضح و بديهي و در حكم شعور عادي است ولي هنگامي كه از زبان لاك بيان مي‌شد، انديشه‌اي متضمن نتايج انقلابي بود. خواه در فلسفه، خواه در علوم طبيعي و خواه در سياست. بخشي از پيام لاك هميشه اين بود كه: «كوركورانه از عرف و عادت و گفته‌هاي ثقات پيروي نكنيد. حقايق را در نظر بگيريد و خودتان فكر كنيد.» اين فكر در عالم سياست، به معناي واقعي كلمه انقلابي بود. در فرانسه در اذهان ولتر و اصحاب دايرةالمعارف تأثير چيره‌گر گذاشت و به صورت عامل مسلط در جوش و غليان فكري پيش از انقلاب كبير در آمد. در امريكا، پدران بنيادگذار آن كشور، پيوسته لاك را مد نظر داشتند و هنگام تدوين قانون اساسي از او شاهد مي‌آوردند. لاك در مدرسة «وست مينستر»[3] كه در آن زمان احتمالاً بهترين دبيرستان انگلستان بود و كالج كرايست‌چرچ[4] در آكسفورد درس خواند و همانجا تا حدود سي و پنج سالگي تدريس مي‌كرد. همچنين صلاحيت و جواز طبابت كسب كرد و پس از ترك زندگي دانشگاهي، وارد سياست و تحقيقات پزشكي شد. (در زمان حياتش، گاهي از او به عنوان دكتر لاك ياد مي‌شد.) در آشوبهاي منتهي به آنچه انگليسي‌ها نامش را «انقلاب شكوهمند[5]» 1688 گذاشته‌اند، لاك به ناچار براي حفظ جان به هلند پناه برد و يكي از نخستين انگليسيهايي بود كه به دنبال ويليام اورانژ[6]براي سرنگون كردن سلسلة استوارت به انگلستان برگشت. پيش از اين تاريخ، سالها مشغول نوشتن «تحقيق دربارة فهم انساني»[7] بود كه شاهكارش در فلسفه است. اين نوشته در 1689، هنگامي كه لاك پنجاه و هفت سال داشت منتشر شد، ولي چون در صفحة عنوان كتاب نوشته شده 1690 غالبا به اشتباه همين تاريخ را سال انتشار آن معرفي مي‌كنند. اثر ديگري كه از او در 1689منتشر شد، «نامه‌اي در خصوص تساهل»[8] بود و بعد پي در پي به فاصلة كوتاه «دو رساله در باب حكومت»[9] در سال
1690 و «انديشه‌هايي دربارة آموزش و پرورش»[10] در 1693. لاك هفتاد و دو سال عمر كرد و چيزهاي ديگري هم نوشت اما تقريبا همه نوشته‌هايش كه منشأ اثر شد در دوره‌اي كمتر از پنج سال به طبع رسيد.
بعد از لاك فيلسوف انگليسي زبان ديگري كه هنوز شهرت جهاني دارد «جرج باركلي»[11] است. باركلي از بعضي جهات در برابر لاك واكنش نشان مي‌دهد و بنابراين، سودمند است كه اين دو را با هم مورد بحث قرار بدهيم.
باركلي در 1685 در ايرلند به دنيا آمد و در كالج ترينيتي در شهر دابلين درس خواند و همه آثارش را در فلسفه كه امروز ماية شهرت اوست، در سنين بين بيست و سي انتشار داد، از جمله: «نظرية جديد بينايي»[12] در 1709، «اصول معرفت انساني»[13] در 1710 و «سه گفت و شنود»[14] در 1713. بعضي آثار ديگرش مستحق آن است كه بهتر شناخته شود، ولي نوشته‌هايي كه ماية شهرت اوست، همان‌هاست كه ذكر كرديم. باركلي در 1734 به مقام اسقفي رسيد و هنوز تا امروز اغلب از او به عنوان اسقف باركلي ياد مي‌كنند. بيشتر عمرش به فعاليتهاي اجتماعي و برخي از آن در دنياي نو يعني آمريكا گذشت. با دانشگاه ييل كه يكي از كالجهايش به نام اوست، ارتباط داشت و شهر بركلي در كاليفرنيا هم به اسم او نامگذاري شده. باركلي در
1735 در گذشت. جسدش در كالج كرايست چرچ در آكسفورد مدفون است كه قبلا كالج لاك بود و پسر خودش هم در آنجا تحصيل مي‌كرد.
نخست به لاك كه يكي از پر نفوذترين فلاسفه است مي‌پردازيم. هر كس تاريخ فلسفه را به ترتيب زماني مطالعه كند، بي اختيار نظرش به اين امر جلب مي‌شود كه چه‌قدر از گفته‌هاي لاك را كسان ديگري مانند دكارت قبلا گفته‌اند، از قبيل اين كه كل كائنات يك ماشين غول پيكر است يا جهان به ماده و نفس تقسيم مي‌شود و جز اينها. لاك هم مانند دكارت متعلق به نهضتي در قرن هفدهم بود كه هدفش برانداختن نظر رايج قبلي نسبت به جهان (يعني نظر ارسطويي) بود و مي‌خواست نظر جديدي ايجاد كند كه، بر محور تلقي جهان همچون يك ماشين عظيم دور مي‌زد. عقيده بر اين بود كه ماشين جهان مركب از ماشينهاي كوچكتر است ولي اينها همه يكسان از قوانين فيزيك و ضرورت مكانيكي تبعيت مي‌كنند. نظرية لاك دربارة تفكر و شناخت ممكن است به ظاهر مشابه نظرية دكارت بنمايد. لاك تفكر را متضمن سلسله‌اي از تصورات يا ايده‌ها مي‌داند كه «در ذهن» يا «در برابر ذهن» موجودند و نمودار چيزهاي خارج از ذهن‌اند. «استدلال» قسمي عمل ذهني است كه به شناخت يا اعتقاد منجر مي‌شود. لاك شناخت را درك نسبت بين تصورات معرفي مي‌كند. ديدگاه كساني كه به شهود قائل‌اند، دربارة شناخت بسيار شبيه نظر دكارت است، يا لا اقل ممكن است چنين به نظر برسد. قدر مشتركشان اين است كه مي‌گويند وقتي كسي چيزي را مي‌شناسد مثل اين است كه حقيقتي را در‌مي‌يابد يا مشاهده مي‌كند.
از طرف ديگر، بعضي اختلافهاي بسيار بزرگ هم هست و يكي از مهمترينشان شأن متفاوتي است كه لاك براي حواس قايل است. به عقيدة دكارت، حواس ما بعضي داده‌ها به ما تحويل مي‌دهند و تمايلي در ما بوجود مي‌آورند كه به بعضي عقايد منطبق با اين داده‌ها برسيم؛ ولي اين گونه عقايد را نبايد شناخت به شمار بياوريم. آنچه حواس به ما تحويل مي‌دهند بايد اول به وسيلة عقل تعبير و تبيين شود تا بعد بتوانيم بگوييم شناختي از جهان كسب كرده‌ايم. به نظر دكارت، شناخت را عقل با عملي كه روي داده‌هاي حسي انجام مي‌دهد، در دسترس ما مي‌گذارد. اما به نظر لاك، قواي اساسي يا بنيادي ما حواس ما هستند كه خودشان مستقلا شناخت يا به قول او «شناخت حسي»[15]را به ما تحويل مي‌دهند. شاهد اين اختلاف نظر، برخورد هر يك از دو فيلسوف با مسألة شك در وجود اشياء مادي است. شكاكان براي معتقد شدن به وجود جهان خارج دليل مطالبه مي‌كنند و دكارت براي مقابله با آنها وارد گود مي‌شود. لاك اين‌گونه حرفها را دور مي‌ريزد و معتقد است كه شكاك با تكيه بر قواي نفس، دلايل شكاكانه مي‌تراشد تا به اين وسيله يكي از همين قواي بنيادي انسان را مورد ترديد قرار بدهد او اين مسأله را اصولا در خور اعتنا نمي‌داند و مي‌گويد به فرض هم كه كسي آنقدر پرت و بي‌عقل باشد كه كارش به شكاكيت برسد، مي‌توان دليل آورد كه به تجربه حسي مشهود اعتماد كرد. ولي آنچه حواس ما به ما تحويل مي‌دهند نه محتاج آن گونه دلايل است و نه با چنين دلايل تقويت مي‌شود. حواس ما خود به خود شناخت در دسترس ما مي‌گذارند و داراي حجيت مستقل‌اند. يكي ديگر از خصايص لاك كه بايد ذكر كنيم نحوة خاص استفادة او از مفهومي است كه لفظ تصور يا ايده[16]بر آن دلالت مي‌كند. او مبدع اين وضع خاص كلمة «تصور» نبود، ولي رواج گستردة آن در فلسفة جديد براستي از او مايه مي‌گيرد. در فصل اول تحقيق دربارة فهم انساني، لاك از خواننده به دليل تكرار فراوان اين لفظ در كتابش پوزش مي‌خواهد.
پيش از لاك هم تصور يا ايده به معناي فني از زمان افلاطون به كار مي رفت هر چند البته نزد افلاطون معنايش بسيار با معنايي كه در قرن هفدهم پيدا كرد، تفاوت داشت.[17]بعد شايد عمدتا بدليل نحوة كاربردي كه نزد دكارت پيدا كرد لفظ فوق العاده متداولي براي آنچه عموما ممكن است نامش را «محتواي ذهني» بگذاريم، شد. اما دكارت ولاك با وجود اشتراك نظري كه در استعمال آن دارند، عقايدشان دربارة ماهيت تصورات يا محتويات ذهني بسيار مختلف است. تصور، به نظر دكارت چيزي از بيخ و بن عقلي است درحالي كه نزد لاك، از بيخ وبن حسي است. لاك روي‌هم رفته معتقد است كه صرف نظر از اين كه درباره چه مي‌انديشي، اگر چيزي كه درباره‌اش فكر مي‌كنيم واقعاً به حس درك نشده باشد، فقط شبيه محسوسات يا فقط تصويري حسي از محسوسات است. او حتي مجردترين تفكرات را هم به همين وجه تبيين مي‌كند. البته نظريه‌اش در اين نقطه لزوماً پيچيده‌تر مي‌شود، ولي تفكر نزد او اساسا به معناي داشتن بعضي تصويرها در ذهن است به اضافة راههاي گوناگوني براي تركيب و سنجش و كاربرد آن تصويرها. اين گونه «تصويرگرايي» به هيچ وجه در قرن هفدهم غير معمول نبود و در يكي از دو جهت سير مي‌كرد.
يكي از اين دو جهت را هابز پيش گرفت كه معتقد بود از آنجا كه همه شناختها و ادراكهاي ما وابسته به حواس ماست و هر شيء محسوس و هر جوهر، مادي است، تنها برداشت قابل فهم از دنيا كه براي ما ميسر است برداشت مادي است و مفهوم «جوهر غير مادي‌» مستلزم تناقض است[18]. او همچنين عقيده داشت كه ما علي الاصول قادريم تجربه را به كمك زبان به نحوي تجزيه و تحليل كنيم كه فهم علمي و مكانيستي كاملي نسبت به جهان بدست بياوريم. يعني همانگونه فهمي كه دكارت معتقد بود مي‌توانيم به وسيلة تعقل محض كسب كنيم. اما لاك طرز فكر ديگري بوجود آورد كه از بعضي جهات شكاكانه‌تر بود. مي‌‌گفت كه گرچه حواس ما منبع شناخت ما هستند، اما شناختي كه به ما مي‌دهند محدود است و فقط وجود اشياء را به ما مي‌شناسانند نه طبيعت يا ماهياتشان را. از طرف ديگر چون همة انديشه‌هاي ما دربارة جهان محدود به مفاهيمي است كه از راه حواس كسب كرده‌ايم، پس حتي تعقلاتمان راجع به جهان هم محدود است. لاك معتقد بود كه هيچ روشي نيست كه دانشمندان بتوانند از آن طريق به ماهيت بنيادي اشياء دست پيدا كنند. بنابراين، به رغم اين كه او شكاكيت مطلق درباره جهان را مردود مي‌داند، خودش هم به نوعي شكاك است. او مي‌گويد مي‌دانيم كه جهان هست اما نمي‌دانيم كه جهان حقيقتاً چگونه است. دكارت و هابز هر دو به معنايي كه كانت اراده مي‌كند فيلسوفاني هستند «جزمي» يا دگماتيك، ولي لاك ضد جزمي است، هرچند اين البته نبايد به اين معنا تعبير شود كه فيلسوفي سيستماتيك نيست.
معنايي كه لاك از لفظ تصور (ايده) اراده مي‌كند و نظرية خاصي كه دربارة نحوة كسب شناخت دارد به قدري تأثير گذاشت و رواج داشت كه بد نيست كمي‌ اينجا تأمل كنيم. لاك معتقد بود كه هر چه در ذهن حاضر باشد، به معنايي كه او مي‌گويد، يك تصور يا ايده است. اين لفظ نزد او نه تنها افكار بلكه تصويرهاي حسي و حتي دردها و عواطف را هم در بر مي‌گيرد. از طرف ديگر، اين موضوع در شناخت‌شناسي او جنبه اساسي دارد كه هر شناخت ما از جهان خارج به ميانجي يا به وساطت تصورات حاصل مي‌شود. ما مستقيماً به اشياء آن طور كه ذاتاً هستند يا شيء في‌نفسه دسترس نداريم (صرف نظر از اين كه اين عبارت چه معنايي بدهد) اين نكته و اصطلاح «شيء في‌نفسه» همانگونه كه مي‌بينيم مدتها پيش از كانت، در لاك پيش مي‌آيد. اگر من به آن ميز نگاه كنم، ميز با يك پرش وارد مغز من نمي‌شود. الان كه به ميز نگاه مي‌كنم آنچه در مغزم دارم تصوير ميز است نه خود ميز. نور از ميز روي شبكية چشم من منعكس مي‌شود، چشم من تصويري به مغز من انتقال مي‌دهد و تجربه‌اي براي من حاصل مي شود كه اسمش را مي‌گذارم «ديدن ميز». همة تجربه‌هاي من از راه حواس پنجگانه به همين ترتيب در نتيجة حصول تصوير يا نمايش[19]يا به قول لاك، تصور اشياء جهان خارج بدست مي‌آيد، نه در نتيجه تماس مستقيم با آنها. پس همة شناختهاي ما به اين معنا، با واسطه[20]هستند و ما هرگز شناخت بي‌واسطه از اشياء خارجي نداريم.
يكي از گرفتاريها در مورد اين مسأله اين است كه اصلي كه مي‌گويد ما هرگز از اشياء خارجي شناخت بي‌واسطه نداريم يا اشياء را فقط از طريق «نمايش‌شان» مي‌شناسيم، در معرض تعبيرهاي مختلفي است كه از توضيح واضح شروع مي‌شود كه كسي شكي درباره‌اش ندارد و مي‌رسد به گفتة باطل نماي شكاكانه‌اي كه بسيار نگران كننده است. بگذاريد توضيح بدهم. اول بپردازم به نظر كساني كه مي‌گويند حسيات «نمايش» اشياءاند. اين گفته به اين صورت كسي را به چيزي ملتزم نمي‌كند و كاملا خنثي است. همه در اين باره هم‌عقيده‌اند مگر بعضي از اصالت معنويان يا ايده‌آليستها و شايد بعضي از رفتاريان[21] كه معتقدند يا معتقد بودند كه روانشناسي به هيچ چيز جز «درون داد»[22] يعني آنچه به ذهن داده مي شود و «برون داد»[23] يعني آنچه از ذهن بيرون مي‌تراود نياز ندارد و فكر كردن راجع به اين كه بين اين دو چه مي‌گذرد لازم نيست. به هر حال همه تصديق مي‌كنند كه ما از طريق تأثيري كه اشيا در اندامهاي حسي ما مي‌گذارند اطلاعاتي درباره آنها كسب مي‌كنيم. مسائل و اختلاف نظرهاي شنيدني فلسفي، در مورد ماهيت اين‌گونه تأثيرات و تبيين صحيح نقششان به عنوان نقش نمايشي آنها در ذهن پيش مي‌آيد.
نكتة ديگر مرتبط با اين امر، فرق بين متعلقات بي‌واسطه يا مستقيم و باواسطه يا غيرمستقيم است. يكي از راههاي گذاشتن چنين فرقي در عصر لاك مربوط مي‌شد به ايهام بي‌ضرر و طبيعي مفهوم «تصور» كه دكارت و يكي از پيروان او به نام «آنتوان آرنو»[24] به آن توجه داشتند و تأكيد مي‌كردند. ماحصل حرف دكارت اين است كه لفظ تصور ممكن است به دو معنا به كار رود: يا به معناي خود اشياء آن گونه كه نمايش پيدا مي‌كنند. اين تا اندازه‌اي شبيه ايهامي است كه در كلمة گفتار وجود دارد، به اين معنا كه غرض از گفتار ممكن است عمل گفتن باشد يا چيزي كه گفته مي‌شود بنابراين وقتي من به آفتاب نگاه مي‌كنم مقصود از عبارت «تصور من از آفتاب» احساس من باشد به عنوان يكي از حالات ذهني من يا آفتاب آنگونه كه نزد من درك مي‌شود يا محسوس است. اين كه در هر مورد، مقصود كدام يك از اين دو است، مي‌تواند از جهت معنا و عاقلانه بودن سخن تأثير عميق داشته باشد. اگر كسي بگويد «تصور «دورر»[25] از كرگدن چندان شباهتي به كرگدن ندارد، گفته او را به اين معنا مي‌گيريم كه كرگدن آن طور كه به تخيل دورر آمده و به دست او تصوير شده شبيه كرگدن حقيقي نيست، نه اين كه يكي از حالات ذهني معين دورر شباهتي به اين جانور ستبر پوست نداشته است. تعبير ما اين خواهد بود كه كرگدن در تصويري كه دورر كشيده، يا در ذهن او شبيه كرگدني در دنيا يا در عالم واقعيت نيست. در نزد بعضي از فلاسفه هم فرق بين متعلقات يا موارد «بي‌واسطه» و «باواسطة» تجربه[26]معادل فرق اشياء آن طور كه از آنها تجربه حاصل مي‌كنيم يا درباره آنها مي‌انديشيم و آن طور كه خودشان در عالم واقعيات يا في نفسه هستند، بود . بنابراين، عده‌اي مدعي شدند، اصلي كه مي‌گويد هر چه تجربه يا انديشة ما به طور بي‌واسطه به آن تعلق بگيرد تصور است، چيزي جز تكرار معلوم يا همانگويي[27]نيست، چرا كه ممكن نيست ما از چيزي جز آن طور كه دركش مي‌كنيم تجربه حاصل كنيم، يا دربارة چيزي بينديشيم يا استدلال كنيم جز آن طور كه براي ما متصور مي‌شود. براي ما امكان ندارد كه در تماسهاي شناختي با اشياء قواي شناختي خودمان را دور بزنيم و از كنارشان بگذريم.
اصلي كه لاك به آن قايل است اين است كه: «ذهن دركليه تفكرات و استدلالهايش، متعلق بلاواسطه ديگري ندارد مگر تصورات خودش.» اين اصل حتي اگر توضيح واضح هم باشد باز به درد يادآوري اين نكته مي‌خورد كه شيء ضرورتا در نفس خود عينا آن طوري نيست كه نزد ما به تجربه در مي‌آيد يا متصور مي‌شود و اين يكي از اصول موضوعه يا پيش فرض در شكاكيت معتدل لاك است. ولي حقيقت امر اين است كه نظرية لاك داراي خصوصياتي است كه ممكن است آن اصل را، هم در معرض ترديد بيشتر قرار بدهد و هم در عين حال دل‌پسندتر بكند. مقصودم بيان اوست درباره اين كه تصورات به چه نحو [چيزها را] نمايش مي‌دهند و چگونگي ارتباط توضيح اين نمايش با شرح او راجع به شناخت حسي. در مورد نكته اول لاك معتقد است كه همه انديشه‌هاي ما از عناصر بسيطي تركيب شده‌اند كه به تجربه حسي بدست مي‌آيند (از جمله از راه «حس باطن»[28] يا درون نگري[29]كه او اسمش را باز انديشي[30] مي‌گذارد) و هر عنصر يا تصور ساده[31]نمايش آن چيزي است كه واقعا هست و هميشه سبب اين تجربة حسي در ما مي‌شود. پس تصور يا تصويري كه در ذهن من از رنگ زرد وجود دارد در فكر من نمايش يا نمايندة آن چيزي در اشياء است كه هميشه احساس رنگ زرد را در ناظران بشري سبب مي‌شود. لاك عاقلانه متمايل به اين عقيده بود كه آنچه حقيقتا در شيء وجود خارجي دارد مثلا در مورد زردي قسمي بافت سطحي است كه ذرات نور را به طرز معيني انعكاس مي‌دهد. ولي عملكردي كه تصور رنگ زرد به عنوان نماينده يا نشانه چيزي در اشياء در تفكر ما دارد از هر گونه گمان و نظريه دربارة اينكه فلان چيز چيست يا چگونه در ما تأثير مي‌گذارد، مستقل است. پس حالا مي‌بينيد كه اين نظر در خصوص عملكرد نمايشي، تصورات را در ما سبب مي‌شوند. بنابراين وقتي رنگ زرد را احساس مي‌كنيم، مي‌دانيم كه آنچه تصور بسيط رنگ زرد نماينده يا نشانه آن است وجود خارجي دارد و شيئي هست كه ما اسمش را زرد گذاشته‌ايم. ما چنين شناختي داريم، حتي اگر ندانيم كه زردي صرف نظر از اينكه قادر است احساس معيني در ما ايجاد كند در شيء چگونه است. به عبارت ديگر، از وجود زردي شناخت حسي داريم ولي نه ماهيتش. اين بيان از نظر فلسفي زيبا و برازنده است ولي در عين حال خطرناك هم هست چون دامنه معرفت حاصله از ادراك حسي را به شناخت آثار محسوس اشياء محدود مي‌كند. به نظر من، اصلي كه مي‌گويد متعلقات بي‌واسطة تجربه چيزي جز تصورات نيستند، در سياق نظرية مذكور قدري نگراني برانگيز مي‌شود چون حربه بدست بعضي از فلاسفه متمايل به شكاكيت مي‌دهد، كما اينكه چنين كسان در استفاده از آن درنگ نكردند.
ولي مسألة ديگري هم هست، حتي اگر توضيح لاك را درباره شناختمان از كيفيات محسوس بپذيريم باز اين مسأله باقي مي‌ماند كه پس تكليف اشياء مادي چيست، يعني چيزهايي كه داراي اين كيفيات هستند؟ اگر تنها چيزي كه ما به حس ادراك مي‌كنيم و هميشه مي‌توانيم ادراك كنيم، كيفيت است، لاك چگونه مي‌خواهد اين واقعيت را تبيين كند كه به ظاهر جهان را بداهتا به صورت چيزهايي در مي‌يابيم كه كيفيت نيستند ولي داراي كيفيتند، يعني اشياء مادي؟
به عقيده لاك شناخت حسي نه تنها وجود هر كيفيت بلكه، به اصطلاح او، هم‌بودي كيفيات را هم در بر مي‌گيرد به عبارت ديگر، ما درك مي‌كنيم كه چند كيفيت قابل مشاهده با هم در يك چيز وجود دارند. الگويي كه او ساخته به بيان تقريبي اين است كه چيز واحدي در خارج موجود است كه آگاهيم به شيوه‌هاي مختلف از راه حواس در ما تأثير مي‌گذارد. اين چيز در ساير اشياء دور و برش هم به نحو محسوس تأثير مي‌گذارد. به عبارت ديگر، حضورش سبب بعضي تغييرات در آن اشياء مي‌شود كه اين تغييرات به نوبة خود در ناظر تأثير مي‌گذارند و سر انجام اين كه خود اين چيز در واكنش نسبت به اشياء ديگر اتصالا دستخوش تغييرات محسوس مي‌شود. پس مفهومي براي ما حاصل مي‌شود از چيزي يا نوعي چيز (يا شايد خميره يا سرشتي) كه داراي نيروهاي نامحدودي است براي اينكه مستقيما يا به طور غير مستقيم به وسيلة تأثير گذاشتن در ساير چيزهايا تأثير پذيرفتن از آنها، از راه حواس ما در ما تأثير بگذارد.
اين بيان لاك است از مفهوم قديمي و موروثي «جوهر». جوهر چيزي است كه فقط به واسطة آثار متعددش شناخته مي‌شود. فقط بر حسب كيفيات و نيروهاي محسوس هر قسم جوهر است كه كسي بتواند دربارة آن فكر كند. اما خود جوهر چيزي است غير از آن كيفيات و نيروها؛ چيزي است كه هم‌بودي آنها را تبيين مي‌كند.
ولي اولا چرا بايد فرض كنيم كه غير از كيفيات و نيروهايي كه مشاهده مي كنيم يا با آزمايش كشف مي‌كنيم،باز هم چيز ديگري در شيء هست؟ چرا بايد در وراي اين كيفيات و نيروها، قايل به جوهري ناشناخته و ناشناختني شويم يا، به اعتراف خود لاك چيزي كه ندانم چيست؟
لاك فكر مي‌كرد كه معقول نيست[32]فرض كنيم كه آنچه وجود خارجي دارد چيزي جز مشتي كيفيات محسوس آن طور كه ما درك مي‌كنيم، نيست. او به اين دليل چنين تصوري داشت كه معتقد بود دنيا جاي قابل فهمي است و از چيزهايي تشكيل مي‌شود كه طبيعت‌شان قابل فهم است و قوانيني ضروري بر آنها حاكم است. جايي است كه علم اگر به حد آرماني برسد نهايتا قادر به تبيين و فهم آن است. يكنواختي و نظمي كه در حد مشاهده و تجربة عادي موجود است ما را به دركي صرفاً نسبي و خام از طبيعت مي‌كشاند.ما در اين سطح، به آن نوع قوانين مطلق و قابل فهمي دست پيدا نمي‌كنيم كه نزد لاك نشانة رسيدنمان به حقيقت قصوا درباره دنياست. زيرا دنيا آن طور كه ما دركش مي‌كنيم زير بار هيچ علم طبيعي ساده و همه گيري نمي‌رود و بنابراين مي‌توانيم مطمئن باشيم كه از طريق حواس به شناختن طبيعت اشياء موفق نخواهيم شد.
دو سؤال اينجا بايد مطرح كرد. اول اينكه لاك چطور مي‌خواهد بدون تخطي فاحش از اصل محوري مسلك تجربي، قايل به وجود اشياء مادي به عنوان حامل و نگاه دارنده خواص مشهود بشود؟ دوم اينكه اگر شناختهاي ما همه حالت واسطه و جنبه نمايشگري و تمثالي و تصويري دارند و ما هرگز ممكن نيست از طبيعت اشياء شناخت مستقيم پيدا كنيم، آنگاه موفقيت علم چگونه امكان‌پذير مي‌شود؟
حرف لاك در حقيقت اين بود كه دست‌كم در اوضاع و احوال قرن هفدهم كه او مشغول نگارش بود، چنين چيزي امكان پذير نيست. يكي از هدفهاي عمدة لاك خواباندن فيس وافاده‌ها بود. او مي‌خواست ادعاهاي فلاسفه‌اي از قبيل دكارت را كه فكر مي‌كردند به نوعي علم استنتاجي دربارة اشياء و امور دست پيدا كرده‌اند، ‌باطل كند. به نظر لاك، وقتي پاي طبيعت قصواي اشياء به ميان مي‌آيد، ما از مرز گمان نمي‌توانيم فراتر برويم و نه تنها در مرزهاي گمان محصوريم، بلكه در همان گمان‌ورزيها هم چاره نداريم جز اينكه از مفاهيم محصول تجربه استفاده كنيم. البته او تصديق مي‌كرد كهنظرية «ذره‌اي»[33] بويل[34] داير براينكه جهان يكسره از اتمها يا ذرات ريزي تشكيل شده كه به نحو مكانيكي اتصالا در جهش‌اند و به هم مي چسبند و با هم كنش و واكنش دارند، مؤيد خوبي است. پيداست كه لاك قبول داشته كه جهان بايد چنين وضعي داشته باشد. درواقع بيان خود او دربارة مفهوم جوهر از بعضي جهات بر توضيحات بويل در خصوص علت دگرگوني‌هاي شيميايي پي‌ريزي شده است.
بويل مي گفت اگر يك مادة شيميايي را برداريم و ببينيم در شرايط مختلف به انحاء مختلف عمل مي‌كند، به اين دليل است كه آن ماده ساخت مكانيكي معيني دارد نه اينكه براي گذاشتن تأثيرات گوناگون در ساير چيزها بر حسب تصادف از يك سلسله نيروهاي دل‌بخواهي و اتفاقي بهره‌مند شده باشد. به دليل همين ساخت، وقتي آن ماده به ساير چيزها با ساختهاي مكانيكي متفاوت بر مي‌خورد، پيداست كه در كنش و واكنش با آنها به انحاء مختلف عمل مي كند. اين بيان بويل است از علت اين واقعيت كه همان ماده شيميايي كه يك جا لخت و بي‌اثر است، جاي ديگر احتمالا حل مي‌شود يا انفجار ايجاد مي‌كند. لاك اين تبيين را موقتا پذيرفت ولي در عين حال معتقد بودكه پاسخ بعضي مسايل بنيادي هنوز داده نشده است. يكي از اين مسايل مربوط به خود ذرات بود. اگر اين ذرات اتم‌اند، پس چرا به صورت چيزهاي متصلب و دگرگون نشدني به هم مي چسبند؟ البته مي‌توانيد وجود چنين چيزهاي دگرگوني ناپذير را مسلم فرض كنيد وبعد هم بر اساس اين فرض به كارتان ادامه بدهيد؛ ولي چرا وقتي يك اتم به اتم ديگري مي‌خورد تكه‌اي از آن را نمي‌كَند يا خودش تكه تكه نمي‌شود؟ بنابراين، مسأله‌اي كه لاك پيش كشيد مسألة «چسبندگي» يا « همدوسي»[35]بود.
مسألة ديگري هم بود كه با انتشار اصول [رياضي حكمت طبيعي][36]نيوتن اهميت خاص پيدا كرده بود. كتاب نيوتن فقط چند سال پيش از تحقيق لاك منتشر شده بود. يكي از بخشهاي مهم فيزيك نيوتن قانوني است كه مي‌گويد هر شيئي در عالم هر شيء ديگري را با نيرويي به نسبت مستقيم جرم و به نسبت عكس مجذور فاصلة بين آن دو، جذب مي‌كند. لاك قبول داشت كه نيوتن صدق اين قانون را ثابت كرده‌است و احتمال دارد قانون اومطلقا همه جا صادق باشد. ولي در عين حال چنين به نظرش مي‌رسيدكه اين قانون خودش يكي از واقعيات خام و اوليه است و في نفسه قابل فهم نيست. او هم مانند دكارت و فلاسفة ديگر بر اين نظر بود كه بعضي قوانين ذاتا قابل فهم‌اند، از قبيل اين قانون كه هر جسمي كه با سرعت معين و در جهت معين در حركت باشد تا زماني كه جسم ديگري مزاحم حركتش نشود، با همان سرعت و در همان جهت به حركت ادامه خواهد داد. اين طور به نظر مي‌رسيد كه لازم نيست كسي تبيين كند كه چرا وقتي جسمي به حركت مي‌افتد خود به خود نمي‌ايستد يا جهتش را تغيير نمي‌دهد. ولي قانون نسبت عكس مجذور فاصله، يا قانون گرانش، به نظر نمي‌رسيد به اين نحو قابل فهم باشد. به عبارت ديگر آنچه علم نيوتن بيان مي‌كند طبيعت باطني اشياء نيست كه براي ما ناشناختني است، بلكه چگونگي رفتار آنهاست كه براي ما مشهود است و احيانا مي‌توانيم آن را مورد آزمايش قرار بدهيم. لاك فكر مي‌كرد كه توفيق نيوتن نهايتاً در تشريح بسيار عالي چگونگي رفتار اشياء بوده، نه در تبيين يا بيان علت. گفتني است كه خود نيوتن هم متمايل به همين بود و در تحرير دوم اصول كه بعد از مرگ لاك منتشر شد بوضوح تحت تأثير شديد او، بعضي عبارات فلسفي وارد كرد.
يكي از سخنان نيوتن كه بيش از همه نقل مي شود اين جملة لاتين است كه Hypotheses non fingo يعني (اگر بخواهيم به طور آزاد ترجمه كنيم) «من چيزي را تبيين نمي‌كنم يا علت چيزي را بيان نمي كنم» حرف نيوتن در حقيقت اين است كه: « من فقط به شما مي‌گويم كه مثلا چيزي به اسم گرانش وجود دارد و آثارش به عنوان يكي از امور واقع چگونه بايد محاسبه شود؛ اما اين كه تبيين يا چرايي كل قضيه چيست، چيزي‌است كه سعي هم نمي‌كنم در آن وارد بشوم.» او با سراسر فيزيك جديد به همين نحو برخورد مي‌كرد و همان‌طور كه گفتيد، معتقد بود فيزيك جديد توصيفي[37] است نه تبييني[38][يعني فقط چگونگي را شرح مي دهد، چرايي را بيان نمي كند].حتي تا زمان خود ما، فلاسفة معتبري مثل شوپنهاور و ويتگنشتاين سخت به همين نظر دربارة علم قايل بوده‌اند. ويتگنشتاين كلام پر مغزي در اين باره دارد و مي‌گويد: «برداشت جديد از جهان يكسره بر اين پندار خام پي‌ريزي شده كه آنچه به قوانين طبيعت معروف است پديدارهاي طبيعي را تبيين مي كند» و بعد مي‌افزايد كه حتي اگر به همة مسايل ممكن علمي پاسخ داده شود، مسايل مربوط به حيات همچنان كاملا بي‌جواب خواهند ماند. علم جديد بنيادهاي رياضي داشت. دانشمندان بزرگ، از گاليله تا نيوتن، به طور روز افزون معادلات ثابتي كشف مي‌كردند كه در واقعيت مادي ريشه داشت. اين امر سوالات عميقي درباره مقام رياضيات مطرح مي‌كرد. نظر لاك دربارة امكان پذير شدن علم رياضي عموماً و خصوصاً هندسه از جهات مهم با دكارت تفاوت مي‌كند. به نظر دكارت، هندسه بخشي از علم مكان و در واقع علم ماده است: بخشي است از علم هستي؛ اما به نظر لاك علم مجردي است كه به دست ما ابداع شده است. ماييم كه خواص هندسي چيزها را مي گيريم و بعد بالبداهه همين خواص را فراسوي مرزهاي تجربه از نو بنا مي كنيم و به اين ترتيب، موضوعي براي قسمي علم غير تجربي بوجود مي‌آوريم چنين علمي درست به اين دليل امكان پذير مي‌شود كه حقيقتا به هيچ وجه با طبيعت اشياء سر و كار ندارد و فقط ،به گفتة لاك، سرو كارش با تصورات خود ماست.
او همچنين فكر مي‌كرد كه بعضي از تصوراتي كه ما از خواص اشياء داريم، داراي خصلت رياضي است و بقيه چنين نيست. اين تمايز كه بسيار نفوذ و رواج پيدا كرد و، بنابراين، ارزش بررسي دارد از ابداعات لاك نبود ولي رواجش عمدتا از او سر چشمه مي‌گرفت او خواص اشيا را به دو قسم تقسيم كرد و اسم يكي را كيفيات اوليه[39]گذاشت و اسم ديگري را كيفيات ثانويه[40]. كيفيات اوليه عبارت از آن قسم خواص اشياء است كه مستقل از اين كه ادراك شود، ذاتا متعلق به اشياء است و اموري از قبيل شكل و اندازه و وزن را در بر مي‌گيرد. كيفيات ثانويه آن دسته از خواص شيء است كه مستلزم كنش و واكنش با ناظر است و مثلا چيزهايي مانند رنگ و مزه و بو را شامل مي‌شود. مقصود اين است كه اگر هيچ مخلوقي وجود نمي‌داشت كه داراي حواس يا مغز باشد، گل هيچ بويي نمي‌داشت ولي باز هم داراي همين اندازه و شكل و وضع مي‌بود. اگر كسي بخواهد دقيقاً معين كند كه كدام ويژگي،كيفيت اوليه را كيفيت اوليه مي‌كند، خواهد ديد كه اين ويژگي، همان خصلت رياضي آن است. كيفيات اوليه قابليت اندازه‌گيري رياضي را دارند و بنابراين، به معناي خاصي، عيني هستند. يعني كيفياتي هستند مكانيكي، هر چند البته مكانيك هم داراي بنيادهاي رياضي است. اين تمايز بين كيفيات اوليه و ثانويه، نه تنها در زمان لاك بلكه از آن به بعد هم، آنچنان نقش مهمي در فلسفه داشته كه مي خواهم بيشتر دربارة آن صحبت كنم.
فرق بين كيفيات اوليه و ثانويه به صورتي كه لاك قايل به آن شد، در واقع بستگي داشت به پذيرش موقت نظرية بويل. كيفيات اوليه همان خواصي است كه بويل در اصطلاح خودش، به ذرات نسبت مي‌داد. ذرات بويل تكه‌هاي سخت ماده بودند، داراي اندازه و شكل و شماره و... . بنابراين، تمايزي كه ذكر شد، نزد لاك ، در حقيقت گونه‌اي فرضيه بود. او به وضوح معتقد بود كه اگر كسي درست فكر كند خواهد ديد كه اين فرضيه به قدري عقلاني و گريزناپذير است كه تقريباً جاي شك ندارد و اگر تمام حقيقت را هم در بر نگيرد، به هر حال نسبتا نزديك به حقيقت است. ولي اگر بخواهيم دقيق صحبت كنيم، لاك همچنان كه پيشتر هم ديديم، معتقد بود كه خارج از ما وجود دارد و داراي اين نيروست كه در ما تأثير بگذارد. فرق سختي و شكل به عنوان صفات حقيقي اشياء، با رنگ به عنوان چيزي وابسته به حس، درنهايت امر نزد لاك فقط به قسمي فرضيه است.
خوب، حالا ديگر به آن اندازه بحث كرده‌ايم كه براي ترسيم اجمالي نظر لاك نسبت به جهان، مطالب كافي در اختيار داشته‌باشيم. ميل دارم پيش از اين كه جلوتر برويم قدري تأمل كنيم و اجزاي تصوير را پهلوي هم بگذاريم. لاك تصور مي‌كرد كه جهان به آن گونه‌كه نزد ما به تجربه درمي‌آيد، از دو قسم وجود از بيخ وبن مختلف، يعني ذهن و اشياء مادي، تشكيل مي‌شود و در هيچ‌ يك از دو مورد هرگز نمي‌توانيم بدانيم كه طبيعت دروني آنها چيست و اين دو، تا ابد براي ما در پردة اسرار پنهان خواهند ماند. ولي تجربة مستقيم حاصل مي كنيم از اين كه اينها چه مي‌كنند و چه رفتاري دارند و هر شناختي كه بتوانيم دربارة آنها بدست بياوريم، برپاية آن تجربه ساخته مي‌شود. يكي از كارهايي كه اشياء مادي مي‌كنند تأثير گذاشتن در اذهان ماست و اين عمل را از طريق حواس ما به شيوه‌هاي گوناگون انجام مي‌دهند. تصوراتي كه براي ذهن يا فاعل مدرِك (يعني ما) از اشياء مادي حاصل مي‌شود، نتيجة اين عمل آنهاست. بعد ما با استفاده از اين تصورات، برداشتمان را از جهان متشكل از آن اشياء بنا مي‌كنيم. ما درك مي‌كنيم كه اشياء دو گونه خاصيت از بيخ و بن مختلف دارند. كيفيات اوليه‌اي دارند كه از قسم مكانيكي است و ويژگي هر شيء است آن طور كه ذاتاً هست، اعم از اين كه ناظري باشد كه شيء را ادراك كند يا نه. ويژگيهاي عيني اجزايي كه ماده نهايتا از آنها تشكيل مي‌شود، همين كيفيات اوليه است. علوم رياضي از اين جنبه با اشياء سروكار داردو بعد مي‌رسيم به كيفيات ثانويه كه تا اندازه‌اي قايم به ناظراند و اگر فاعل مدركي نبود، آن‌طور كه ادراك مي‌شوند وجود نمي‌داشتند. جنبة «كيفيت» (به معناي عادي، به تفكيك از كميت) به مراتب در كيفيات ثانويه قوي‌تر است. فعلاً از اين جلوتر نمي‌روم، ولي تصور مي‌كنم منصفانه بايد گفت كه از زمان لاك تا عصر حاضر، قسمي جهان‌نگري بسيار همانند آنچه گذشت، اساس علم غرب بوده است و گمان مي‌كنم حتي تا امروز آنچه به عقيده ما، جهان‌نگري عادي و عقلايي است، بسيار با اين نظر مشابهت دارد. البته ممكن است كه در اين جمع بندي شرط وقيدي وارد كنيم. زيرا نظريات لاك آن طور كه اكنون بيان شد، ناهمسازتر از آنچه واقعا هست به نظر آمد. بدون شك لاك به اين تفكر تمايل دارد كه جهان مركب از ماده و ذهن است؛ ولي دست كم تا اين حد رعايت هم‌سازي را مي‌كند كه بگويد حتي به اين اندازه هم نمي‌توانيم يقين داشته باشيم، چون نه شناختي از طبيعت ماده داريم نه از طبيعت ذهن. بنابراين، او كاملا حاضر به قبول اين امكان است كه مسلك مادي صحيح است و ما چيزهايي هستيم كه تعقل و تفكر مي‌كنيم و در واقع ماشينهايي هستيم بسيار پيچيده و ظريف گرچه خودمان هم به هيچ‌وجه نمي‌دانيم كه چگونه كار مي‌كنيم. لاك حاضر است اين امكان را بپذيرد كه چيز غير مادي و طبيعتاً باقي و جاوداني به اسم نفس (مانند آنچه دكارت متعلق به ما مي‌داند)وجود ندارد. لاك در اين خصوص استدلال بسيار زيبايي دارد كه ذكرش لازم است و همان‌قدر كه وقتي روز اول در كتاب او اقامه شد وزن و اهميت داشت، امروز هم دارد. مي‌گويد قضيه در مورد ما انسانها از يكي از دو صورت خارج نيست، هرچند ظاهراً درك هردو برايمان محال است: يا ما بايد اشيايي مادي باشيم ولي داراي انديشه وعواطف، يا بايد چيزي غير مادي در ما باشد كه داراي انديشه و عواطف است و به طرزي منحصر به فرد با آن شيء مادي كه جسم ماست ارتباط دارد. ولي اگر بخواهيم با تفكر منظم به كنه هريك از دو شق برسيم، مي‌بينيم هر دو عميقاً غير قابل فهم‌اند، در حالي كه به ناچار يك كدامشان بايد راست باشد[41].
اين استدلال به قدري قوي است كه انسان نمي‌داند چرا او در جاهاي ديگر مي‌گويد كه احتمالاً ثنويت يا قول به دو اصل درست است و هيچ وقت هم اين كلمه «احتمالاً» را توجيه نمي‌كند.
حالا مي‌خواهيم به چيز ديگري بپردازيم كه گرچه نزد لاك بسيار اهميت داشته و نزد اكثر فلاسفه امروز حتي مهمترتلقي مي شود، هنوز صحبتي درباره‌اش نكرده‌ايم و آن مسألة زبان است. لاك «تحقيق درباره فهم انساني» را به چهار دفتر تقسيم كرده و يك دفتر كامل را به استعمال الفاظ اختصاص داده‌است.كتاب مربوط به زبان در واقع كتابي است دربارة طبقه بندي در تمام شعبه‌هاي مختلف دانش و راجع به شرايط يك طبقه‌بندي خوب. بهترين قسمت كتاب، مربوط به طبقه‌بندي عالم طبيعت مي‌شود. لاك در اينجا مي‌خواهد اين نظر ارسطو را رد كند كه دنيا از انواع طبيعي موجودات تشكيل مي‌شود و كار علم تشخيص هريك از اين انواع طبيعي و تحقيق در طبيعت يا ماهيت آن به طور جداگانه است و نظر ديگري به جاي آن بياورد. مطابق الگوي ارسطو، دانشمند بايد طبيعت يا ماهيت اسب و گاو و سگ و گربه و غير ذلك را يكي يكي مطالعه كند. هريك از اين انواع طبيعي وجود خارجي دارد و به وضوح از ديگران متمايز است. به عقيدة ارسطو، هريك از اين انواع طبيعي در دنيا وجود حقيقي مختص به خود دارد و كار ما ناظران بشري اين است كه كشف كنيم هر نوعي چيست وهر كدام را جداگانه مورد مشاهده قرار دهد. لاك البته مي‌خواهد اين نظر را رد كند و دلايلي كه در رد آن مي‌آورد مستلزم نتاجي از لحاظ اصول طبقه بندي است.كسي كه قبلا در اين رابطه فكر نكرده، ممكن است فوراً متوجه نشود كه چرا لاك با آن مخالف است و بگويد:« ولي شك نيست كه اسب و گاو سگ و گربه در دنيا وجود خارجي دارند و هر كدام از اين تقسيمات در حقيقت موجود است و چيزي نيست كه ما اختراع كرده باشيم. تنها كاري كه مي‌كنيم اين است كه به هر يك نامي بدهيم.» ولي از آنچه پيشتر گفتيم خلاف نظر ارسطو لازم مي آيد. وقتي فرض را براين قرار بدهيم كه جهان دستگاه مكانيكي بزرگي است مركب از دستگاههاي كوچكتر، بايد بپذيريم كه سگ يا گربه هم ماشين كوچكي است كه مطابق قوانين اساسي فيزيك كار مي‌كنند و بنابراين، دراساس چيز جداگانه‌اي به نام طبيعت سگ و چيز جداگانه‌اي به نام طبيعت گربه وجود ندارد. تفاوتهايي در ساخت هست ولي «طبيعت» به راستي يكي است؛ همان قوانين طبيعت همه جا پايشان يكسان در ميان است . با وجود چنين نظري دربارة جهان، نسبتا قابل درك بود كه لاك نتيجه بگيرد كه تقسيمات طبيعي و انواع وجود ندارد. شباهتهايي مشاهده مي‌شود و عقلايي است كه اين شباهتها سبب شود كه دنيا را برش برش كنيم و به انواع و بخشها تقسيم كنيم. ولي حقيقت اين است كه برشها را ما انجام مي دهيم نه طبيعت. به نظر كسي كه پيرو ارسطو است بين انواع طبيعي، بخش بندي‌هاي طبيعي وجود دارد و ما صرفاً اين بخش‌بندي‌ها را نام‌گذاري مي‌كنيم. به نظر لاك، تقسيم بندي را ما مي‌كنيم و بنابراين، نامهايي كه به چيزهاي مختلف (از قبيل«طلا» و «آب» و «اسب» و «سگ» و ...) مي‌گذاريم، در نهايت امر تعاريفشان دلخواه و اعتباري است و از ماست. پس به عقيده لاك بر خلاف نظريه ارسطو انواع طبيعي وجود ندارد. كليه اين گونه مقولات، ساختة انسان است.
با اين همه، لاك بر اين عقيده بود كه شايسته است اين مقولات به مراتب بيش از حد معمول آن زمان، بر مشاهدات دقيق پي ريزي شود. دلايلي كه او در اين زمينه آورده، بخشي از جنبش بزرگ قرن هفدهم براي اصلاح و بهبود زبان علمي است. لاك چند شرط براي طبقه‌بندي خوب ذكر مي‌كند. طبقه‌بندي بايد محصول مشاهده وآزمايش دقيق باشد و تا حد معقول تفاوتهاي باريك و ظريف را به حساب بگيرد ولي نه چندان كه دست و پا گير شود و به آساني قابل استفاده نباشد از اين گذشته نبايد بي جهت از عرف منحرف شود بايد ثابت بماند و(ازهمه مهمتر) مورد موافقت همة دست‌اندركاران باشد. چيزي كه لاك مردود مي‌شمارد، تصور يك نوع طبقه‌بندي مطلقا طبيعي است چون ممكن نيست كه عناصر دلخواه را به كلي ترد كنيم. طبقه‌بندي امري است كه بنا بر بعضي فايده‌ها و مصلحت‌هاي علمي صورت مي‌گيرد.
ولي اگر قراربود او دربارة فرقي كه خودش بين ذهن و ماده گذاشته بود چيزي بگويدبا توجه به اين كه شكي وجود ندارد كه چنين فرقي از نظر نظم طبيعت اساسي است وباز شكي نيست كه آن فرد با توجه به اين امر فرق بين انواع طبيعي از كار در مي‌آيد، نه فرقي كه ما صرفاً از طريق زبان تحميل كرده باشيم، چه مي‌گفت؟
يقيناً او مي‌پذيرفت كه اگر ثنويت صحيح باشد، فرق بين ماده و ذهن، فرق بين انواع خواهد بود. انواع مورد اعتراض او، انواع ارسطويي است كه همه مادي است. در فلسفة ارسطو هيچ چيز عيناً مانند جوهر غير مادي دكارت وجود ندارد.
فرق جسم و ذهن، مسألة مهم ديگري را هم پيش مي‌آورد و آن اين است كه اگر لاك فكر مي‌كند كه طبيعت دروني هر جسم مادي (از جمله خود ما) در پردة اسرار پنهان است و ذهن هم به همين وجه آميخته به راز است، پس نظرش دربارة هويت شخصي چيست؟ بحث دربارة هويت شخصي، يكي ار بديعترين و خواندني‌ترين بخشهاي تحقيق [دربارة فهم انساني] است. لاك در اين خصوص با دكارت هم‌عقيده بود كه من مي‌دانم كه چيزي هستم كه فكر مي‌كنم، ولي در عين حال از طبيعت خودم بي اطلاعم چون نمي‌دانم كه چيزي براي اين كه بتواند فكر كند، چه طبيعتي بايد داشته‌باشد. پيروان دكارت معتقد بودند كه اين كه نظرشان هويت شخصي را تبيين مي‌كند، دليل بسيار محكمي در تأييد آن است و مي‌گقتند كه حتي در زندگي دنيوي، هويت شخص را جسم نمي‌تواند تعيين كند زيرا ماده پيوسته در تبدل و دگرگوني است. پس تعيين كنندة هويت به ناچار نفس است. همان نفس پس از مرگ هم مي‌تواند به هستي ادامه بدهد. استدلال پيروان دكارت اين بود كه چون نفس غير مادي و بدون ابعاد است، پس لازم مي‌آيد كه ماهيتاً فنا ناپذير باشد. بنابراين، در روز رستاخيز، هويت شخصي ملازم با نفس خواهد بود. اما لاك ملاحظة ديگري را مبدأ قرار داد، به اين معنا كه گفت جاودانگي يا بقا ممكن نيست جز بقاي شخصي باشد. غرض از بقا به زبان ساده، چيزي غيركيفر و پاداش نيست. بنابراين، به نظر لاك كيفر فايده‌اي نخواهد داشت مگر اين كه چيزي كه در آخرت مورد عقوبت واقع مي‌شود، از اعمالي كه در زندگي دنيوي انجام داده است آگاه باشد. چون در غير اين صورت مثل اين خواهد بود كه شخص ديگري مجازات شود. فرض كنيد وجود چيزي به نام نفس جاويد و غير مادي را بپذيريم و باز فرض كنيد پذيرفتيم كه آنچه كيفر مي‌بيند، نفس است . اگر نفس آنچه را در اين دنيا اتفاق افتاده بياد نياورد، جاويد بودنش حاصلي نخواهد داشت. بنابراين، به نظر لاك، آنچه به راستي اهميت دارد آن نفس فرضي غير مادي نيست، آگاهي مهم است و وحدت آگاهي صرف نظر از اينكه اساس طبيعتش چه باشد وهمچنين مداومت يا ناگسستگي آگاهي. مداومت آگاهي يعني آگاهي فرد از گذشته‌اش. بديهي است در حيات دنيوي هم آنچه اهميت دارد اين است كه شخص بداند كسي كه در آخرت مجازات مي شود خود او خواهد بود. پس، به نظر لاك، كليد هويت شخصي حافظه است. آنچه بيش از هر چيز مرا اين شخصي مي‌كند كه هستم آگاهي من است از سر گذشت خودم و آنچه بر من گذشته[42].
لاك منكر اين نيست و شكي در اين خصوص ندارد كه اساس حافظه بايد قسمي جوهر باشد فقط مي‌خواهد بگويد كه ما نمي‌دانيم اين اساس چيست. هدفش از استدلالي كه مي‌كند در حقيقت به حساب گرفتن امكان بقا يا جاودانگي است. بدون اينكه بخواهد از عقايد ضد جزمي گذشته‌اش دست بكشد يا حرف پيروان دكارت را بپذيرد كه مي‌گفتند ما از اين نفس غير مادي شناخت داريم. اما نظرية لاك به اين جهت حتي تا امروز اين قدر مهم و جالب توجه بوده است كه انديشه جديد اروپايي را متوجه اين معنا كرده كه اين «خود» [يا «من»] نوعي سيلان متصل خودآگاهي است ولو وقفه‌اي در آن پيش بيايد اين تصور در آن زمان موجب سرگشتگي سنت پيشگان شد ولي تا امروز يكي از عناصر قوي درشيوة تفكر ما درباره خودمان بوده‌است.
در مقدمة بحث اشاره كردم كه فلسفه سياسي لاك چه در حيات او و چه از آن زمان تا امروزهميشه داراي نفوذ عظيم بوده و در اين مدت هيچگاه تأثيرش از بين نرفته است. بنابراين، ميل دارم پيش از اين كه بحث لاك را پشت سر بگذاريم و به باركلي بپردازيم چيزي هم در اين باره بگوييم. كه بين فلسفة سياسي لاك و بدنه اصلي فلسفة او چه وجوه اشتراكي وجود دارد. فكر جالب توجه لاك اين است كه اخلاق (كه به نظر او سياست را هم دربر مي‌گيرد) علمي است پيشين [يا مستقل از تجربه][43]مقصود اين است كه، مثل هندسه، علمي است كه مي‌شود بدون رجوع به تجربه آن را دنبال كرد. لاك بياني را كه در خصوص هندسه داشته به همه اين قبيل علوم تسري داده است. مفاهيم اساسي اين علوم را مي‌شود بدون شرط مطابقت آن مفاهيم با واقع به آساني ساخت اما در علوم طبيعي اين‌طور نيست. لاك مفهوم موجودي نيمه اسب و نيمه انسان و مفهوم اسب شاخ‌دار را عميقا نادرست و نا روا مي‌داند. براي اين كه چنين چيزي وجود خارجي ندارد. ولي هيچ مانعي ندارد كه ما مفهومي از فلان شيء هندسي ايجاد كنيم و درباره‌اش به استدلال بپردازيم ولو هرگز چنين شكلي روي زمين بوجود نيامده باشد. به همين وجه، جايز است كه تصوري از فلان عمل يا فلان نظام سياسي نزد خودمان بوجود بياوريم و بر حسب موازين عقلي درباره‌اش به ارزيابي بپردازيم و لو هرگز چنين عملي صورت نگرفته باشد و هيچ كشوري به اين طرز اداره نشده باشد. اين تمثيل، لاك را به اين فكر انداخت كه ايجاد يك نظرية اخلاقي شبيه هندسي، شدني است.
متأسفانه اصول اوليه نظريه لاك نسبتاً كهنه و قديمي است. لاك معتقد بود كه بدون قانون هيچ تكليفي وجود ندارد و بدون مقنني كه هم حق و هم قدرت مجازات قانون شكنان را داشته باشد، قانون وجود ندارد. اين كار را در مورد قوانين موضوعة بشري فرمانروا يا حكومتي انجام مي‌دهد كه مشروعيت داشته باشد و در مورد قواعد اخلاقي يا قانون (طبيعي)، خداوند. وارد نارساييهاي منطقي اين قسم بيان دربارة مسأله تكليف نمي‌شوم چون مشهور است( ماحصل قضيه اين است كه هيچ قانون‌گذاري حتي خداوند نمي‌تواند به موجب فرمان به خودش حق قانون‌گذاري بدهد بنابراين دست كم يك تكليف وجود دارد يعني تكليف اطاعت از مشيت خداوند، كه مستقل از ارادة مقنن است[44].) ولي فكري كه در همين چهار چوب كهنه و متروك و در ضمن تحليل حقوق و تكاليف حكومت و مردم به نحو نسبتاً قانع كننده پرورانده شده اين است كه بعضي اصول اخلاقي و سياسي به بداهت عقل روشن است. مثال اين امر كه از ابداعات لاك نيست ولي بسيار شهرت دارد، اساس پيشين يا مستقل از تجربة نهاد مالكيت است. حتي مستقل از هر گونه قانون بشري و مقدم بر آن همة ما داراي حق طبيعي برخورداري از ثمرة كار و زحمت‌ خودمان هستيم، تا جايي كه امكان استفاده از آن را دشته باشيم. اگر من ميوه‌اي از درخت براي خوردن بكنم و كسي را هم محروم نكنم اخلاقاً حقي نسبت به آن ميوه دارم و اگر كسي ميوه را از من بگيرد حاصل كار مرا دزديده است. اين نمونة اصولي است كه لاك بديهي و قابل مقايسه با قضاياي هندسي مي‌دانست. آنچه در فلسفة سياسي لاك بيش از هر چيز مورد ستايش من است نداي بلندي است كه در دعوت به تساهل و بردباري در آن به گوش مي‌رسد. لااقل شالودة يكي از دلايل او به طرف‌داري از بردباري، شناخت شناسي [يا بحث او دربارة چگونگي اكتساب معرفت] است[45]. جايي در ضمن تشريح اين دليل، لاك اين چند جمله را مي‌نويسد كه: «كجاست آن انساني كه براي اثبات صدق هر آنچه بدان قايل است يا اثبات كذب هر آنچه مردود مي‌شمارد دلايل بي‌چون و چرا و ترديدناپذير داشته باشد يا به راستي بتواند بگويد كه تا بن جملگي عقايد خويشتن و ديگران تعمق كرده است؟ در حالت شتاب‌ناكي كه به سر مي بريم و بايد در آن با چشمان نا بينا دست به عمل بزنيم، ضرورت اعتقاد پيدا كردن بدون علم داشتن و آگاهي حتي معتقد شدن برپاية ادلة ناچيز، ‌بايد ما را بيش از آن كه ديگران را در تنگنا بگذاريم، مشغول و مراقب آگاه ساختن خودمان بكند[46]
بين شناخت‌شناسي لاك و نظرياتش،‌ خصوصاً درباره تساهل مذهبي رابطة مهمي وجود دارد. او در اين باره كه چگونه براي انسان شناخت حاصل مي‌شود فرد را اصل قرار مي‌دهد و معتقد است كه كسي نمي‌تواند شناختي را كه خود من بايد بدست بياورم به‌جاي من كسب كند و براي اين كه كسي بتواند شناخت داشته باشد (نه صرفاً عقايد تقليدي)، بايد خودش در امور تعمق كند[47]. براي بسياري مقاصد علمي، همان عقايد دست دوم كافي است و مجالي هم براي بيشتر از آن نيست. ولي لاك معتقد بود كه در مورد مسايل به راستي مهم زندگي (يعني مسايل اخلاقي و مذهبي) مردم بايد وقت صرف كنند و بايد به آنها مجال داده شود كه تا حد امكان شخصاً در امور بيانديشند اگر كسي حاضر به قبول اين نظر باشد و همچنين بپذيرد كه درست پي بردن به چنين امور چقدر دشوار است، البته كليد يك جامعة متساهل و بردبار را (دست كم در بعضي زمينه‌ها) بدست آورده‌است. خطري كه ما را تهديد مي‌كند اين است كه اين گونه بردباري را امر مسلمي مي‌گيريم كه در آن جاي حرف نيست. ولي خود اين كه درموقعيتي هستيم كه مي‌توانيم چنين كنيم، حاكي از دِين‌ ما به لاك است. چنين چيزي در عصر او به هيچ وجه مسلم محسوب نمي‌شد، كما اين كه امروز هم در بيشتر جاهاي دنيا مسلم شمرده نمي‌شود.
پيش از اين كه بحث لاك را پشت سر بگذاريم، ميل دارم برخي از خدمات پايدار او را به فلسفه به طور كلي مورد ارزيابي قرار بدهيم. لاك چارچوبي بوجود آورد كه از لحاظ تاريخي بسيار اهميت داشت و مردم توانستند در آن چهارچوب معناي علم جديد، به خصوص علم نيوتن، را بفهمند و بدانند كه چگونه به اين دنيايي نگاه كنند كه همه قبول داريم خيلي چيزها در آن هست كه از فهم ما بيرون است. ما امروز ماهيت نظري علم را قبول كرده ايم. لاك تأثير ديگري هم بر جا گذاشت كه شايد آن‌چنان عمدي در آن نداشت. بعضي از استدلالهايش (مثلاً اين ادعاي مؤكدش كه شناختي كه ما از طريق حواس كسب مي‌كنيم براستي شناخت نيروي تأثير گذاشتن چيزها در ماست) حربه‌اي به دست فلاسفه‌اي از قبيل باركلي داد كه نظرشان نسبت به جهان بسيار با او متفاوت بود. اين گونه فلاسفه توانستند از امتيازاتي كه به معنويان [يا ايده آليستها] و شكاكان افراطي مي‌دادند (يعني پيروان فلسفه‌هايي يكسره غير از فلسفة لاك) به اين وسيله بهره‌برداري مي‌كنند. يكي از دلايل اين كه من فكر مي‌كنم لاك هنوز بسياري چيزها مي‌تواند به ما ياد بدهد همين است كه او آخرين فيلسوف اهل اصالت واقع پيش از شروع گرايشهاي جديد به فلسفة اصالت معنا [يا ايده‌آليسم] است. (عقيده خود من اين است كه در فلسفة اصالت معنا [يا ايده آليسم] عيب اساسي وجود دارد). براي ما بسيار ارزش دارد كه برگرديم به لاك به عنوان يكي از فلاسفة ماقبل ايده‌آليستي اهل اصالت واقع، هم براي اين كه تحليل كنيم و ببينيم چه عيبي وبه چه جهت پيش آمد وهم براي اين كه نكات فراموش شده را دوباره به ياد بياوريم، نكاتي كه به علت استيلاي طولاني فلاسفة ضد اصالت واقع از خاطرمان محو شده است.
لاك پدر و بنيادگذار فلسفة جديد تجربي دانسته مي‌شود و به خصوص مؤس سنت اصلي در فلسفة جديد دنياي انگليسي زبان. در سراسر قرن هجدهم او در انديشه فرانسويها بالاترين نفوذ را داشت. ولتر بيشتر عمرش را وقف ترويج افكار لاك و نيوتن كرد. در دايرة المعارف فلسفه[48]نوشته شده كه: «ولتر و منتيسكيو و اصحاب دايره‌المعارف در فرانسه، بنيادي از لحاظ فلسفي و سياسي و تربيتي و اخلاقي در لاك يافتند كه به ايشان امكان داد انديشه‌هايي را كه به انقلاب كبير فرانسه انجاميد پيشنهاد و تبليغ كنند. در امريكا، نفوذ او در جاناثان ادواردز[49]وهميلتن[50] و جفرسن[51] اثر قاطع داشت.» به نظر من، تا كنون فيلسوفي به تناسب شايستگي كه داشته، نفوذش بيشتر از لاك نبوده است. از اين گذشته آثار لاك يكي از بخشهاي اصلي برنامة درسي فلسفه‌است و به دليل اهميتش از نظر سياسي مورخان هنوز در آن وسيعاً مطالعه مي كنند.
اكنون موقع آن فرا رسيده است كه به سراغ باركلي برويم. رفتن از لاك به باركلي از جهتي آسان است. چون شهرت باركلي به دليل رد كردن چيزي است كه لاك قبول كرده يعني عقيده به وجود جوهر مادي . بنابراين،يكي از كارهايي كه باركلي مي‌كند، ابراز واكنش در برابر لاك است. حرف اساسي او از حيث منطقي (كه بسيار هم عميق است) اين است كه هيچ چيز در تجربيات ما به ما اجازه نمي‌دهند وجود چيزي را استنتاج كنيم كه در تجربه نيست. البته اگر او طرف سؤال قرار مي‌گرفت، با دكارت موافقت مي‌كرد كه من از طريق مستقيم‌ترين و بي‌واسطه‌ترين تجربه، مي‌دانم كه به‌عنوان موجودي خود آگاه وجود دارم و همچنين مي‌دانم كه محتويات خود آگاهيم [يا آگاهيهايم] هر آن چيزي است كه هست. منتها باركلي مي‌گفت كه ما هرگز حق نداريم بر اين اساس، وجود اشياء مادي دست نيافتني و تجربه نشدني و ناگنجيدني در قالب مفاهيم را در جهان خارج مدعي شويم كه علت حصول بعضي از اين تجربه‌ها براي ماست و حتي نمي‌دانيم وقتي چنين ادعاهايي مي كنيم، اصولا حرفمان چيست. تنها چيزي كه هميشه مي‌توانيم بدانيم اين است كه تجربه‌هايي هست و فاعلي [يا شناسنده‌اي] كه تجربه براي او حاصل مي شود.
آن طور كه تعبير شد، بار‌كلي شكاك جلوه مي‌كند، درحالي كه او به شدت ادعا داشت كه فلسفه‌اش ضد شكاكيت است و خودش به هيچ وجه نه در آنچه حواس ما به ما مي دهند شك مي‌كرد و نه در اين كه چيزي در خارج هست كه منشأ حسيات است. تنها ادعايي كه مي كرد اين بود كه اين چيزي كه خارج از ماست مادي نيست، ماده‌ نيست، و مي‌خواست بگويد كه بنيادي‌ترين و جوهري‌ترين چيزها در دنيا وتنها فاعل يا علت حقيقي، روح است: روح نا متناهي و روح‌هاي متناهي مخلوق. جهان محسوس بخشي از هستي است منتها سهمي بسيار فرعي و تبعي به آن اختصاص داده شده است. چنين جهاني وجود دارد (باركلي حتي مي‌گويد حقيقت دارد) ولي موجودي درجه دوم و وابسته به ذهن و لَخت و بي اثر و بدون جوهريت است. انگيزة اساسي باركلي، انگيزه‌اي كلامي[52] است . فكر مي‌كرد فيلسوفاني از قبيل لاك و دكارت جهان مادي را به قسمي خدا تبديل كرده‌اند وماده را با وجود اين كه در اصل، آفريدة خداوند بوده، چيزي داراي وجود مستقل و طبيعت خاص خودش معرفي كرده‌اند و عالم مادي به نظرشان مثل ساعت عظيمي است كه حتي اگر خداوند براي استراحت به سفر هم مي‌رفت، همچنان به تيك تيك ادامه مي‌داد. چنين چيزي، به عقيده باركلي، تقريباً مساوي با الحاد و رقيب‌تراشي براي ذات باري بود. پيش از او هم خيلي از فلاسفه قوياً احساس كرده بودند كه اعتقاد به اصالت ماده يا مسلك مادي، سرچشمة الحاد و خدانشناسي است و به هركس كه براي ماده مقامي برابر با روح قايل بود، مي‌تاختند. در انگلستان، گروهي به نام افلاطونيان كيمبريج براي دفع خطر مسلك مادي اين طور استدلال كرده بودند كه وجود، زنجيزه‌ يا نردباني است كه روح در آن روي پلة وجودي بالاتري از ماده قرار دارد. باركلي شايد اول كسي بود كه به فكر افتاد وضع ماده را معكوس كند، به اين وسيله كه بگويد عالم محسوس بنا به طبيعتي كه دارد وابسته به ذهن است. لاك تميز گذاشته بود بين جهان آن گونه كه به ما مي‌نمايد و آن طور كه در ذات خودش هست؛ باركلي از اين تماير استفاده كرد و جهان را آن طور كه ذاتاً هست بريد و دور انداخت و فقط جهان را آن گونه كه به ما مي‌نمايد باقي گذاشت. علت مستقيم اين جهانِ «در ذهن ما» ، خداست. باركلي ادعا داشت كه وجود هيچ ‌چيزي را كه نزد مردم عادي به حساب مي‌آيد يا اهميت دارد، منكر نيست؛ فقط تعبير انحرافي فلاسفه را دور مي‌اندازد.
ممكن است واقعا هم حق با باركلي باشد. دست كم اين طور به نظر مي‌رسد كه آنچه او مي‌گويد با نحوه‌اي كه اكثر مردم فكر مي‌كنند و حرف مي‌زنند، وفق مي‌دهد. اگر به يك آدم عادي بگوييد : « از كجا مي داني كه اين دستكش وجود دارد؟» به شما خواهد گفت : براي اين كه اينجاست در دست من است، نگاهش مي كنم، مي‌توانم دستم كنم، چرمش را بو كنم، رنگش را ببينم، بفرماييد خودتان دست بزنيد» به عبارت ديگر ، دستكش را سرجمع ويژگيهاي مشهودش مي‌داند. دستكش را ذاتي «في نفسه» تصور نمي‌كند به عنوان موضوعي[53]ناشناختني و نا گنجيدني در قالب مفاهيم كه حامل آن ويژگيهاست. من مطمئنم چنين فكري هرگز به خاطر اغلب مردم نرسيده و حدس مي‌زنم، فهمش براي آنها فوق العاده دشوار باشد. چنين فكري عمدتاً فقط براي فلاسفه پيش مي‌آيد و كساني كه آثار فلاسفه را مطالعه مي‌كنند. بنابراين، وقتي باركلي مدعي مي‌شود كه نظرش با شعور عادي وفق مي دهد، بايد تصديق كنيم كه حقيقت را مي گويد، هر چند البته مقصود اين نيست كه نظرش درست است. فرض كنيدكسي به شما بگويد: «از كجا مي‌داني اين دستكش وجود دارد؟» آيا تصور نمي‌كنيد پس از اين كه آنچه را در دستكش قابل مشاهده است يكي يكي شمرديد، در بيشتر موارد نمي‌دانيد چه چيز ديگري ممكن است درباره‌اش بگوييد؟ و آيا تصور نمي‌كنيد كه به نظر شما دستكش يعني همان چيزهاي مشهود؟ نكتة اصلي منظور نظر باركلي هم همين است كه دستكش حقيقتاً يعني آن چيزها.
البته فيصله دادن دعوا دربارة اين كه شخص عادي در اين گونه موارد چه فكر مي كند، هميشه قدري دشوار است و يكي از دلايلش دست كم اين است كه نظريات فني دربارة جهان به تدريج و گاهي حتي به سرعت وارد نحوة تفكر و سخن گفتن ما مي شود و جا مي‌افتد. مثلاً امروز اين جزيي از نظر هر شخص عادي دربارة تفكر شده كه ما با مغزمان فكر مي‌كنيم. ولي هميشه اين‌طور نبوده است. به نظر من، بسيار بعيد است كه هرگز هيچ انسان با شعوري (به استثناي فلاسفه) خيال كرده باشد كه چيزي مثل يك دستكش يا يك تكه طلا، منحصر به همان كيفيات محسوس است. حتي به نظر نامتمدن‌ترين كساني كه با طلا سر و كار دارند، يك تكه طلا علاوه بر كيفيات محسوس، داراي بعضي نيروها و طبيعت مخصوص است. شايد اين، يكي از موفقيتهاي فلسفه بوده كه مردم فرض كنند بايد علت واحدي (يعني «جوهر» يا «موضوع» ناشناخته‌اي) براي همة كيفيات و نيروهاي چيزي مثل طلا وجود داشته باشد. اما همان طور كه ديديم، عقيده لاك كه چندان دور از عقل هم نبود، حكايت از آن داشت كه وقتي طلا را جوهري مستقل تصور مي‌كنيم، خود اين هم باز فرضي است كه طبيعتاً و معمولاً به آن قايل مي شويم. لاك معتقد بود كه پيشرفت فلسفه نسبت به «شعور عادي» هنگامي بدست آمد كه به فرضيه‌اي مشخص، و لو نهايتاً ناكافي،‌ در خصوص اينكه «جوهرِ» اين قبيل چيزها چيست و اين كه مادة صلب و سختي است با ساخت مكانيكي ، قايل شديم. اما اين فرضيه مكانيكي يقيناً با شعور عادي تعارض داشت چون مي‌گفت رنگ و بو و... خاصيتهاي ذاتي اشياء نيستند و حربه به دست باركلي داد. باركلي به تميّز بين كيفيات اوليه و ثانويه اعتراض داشت، واين اعتراض محور استدلال او بود كه مي‌گفت هر صفتي در شيء (و نه فقط رنگ و بو) وابسته به حس و قائم به ذهن است. اين نتيجه گيري به نظرمن، به هيچ وجه با شعور عادي سازگار نيست و اين البته به اين معنا نيست كه استدلال باركلي از لحاظ فلسفي فاقد قدرت و قوت است.
ممكن است گفته شود كه اگر باركلي معتقد است كه چيزي به نام مادة مستقل وجود ندارد،‌پس چطور مي‌خواهد موفقيت علم را (كه عميقاً به آن علاقه دارد) تبيين كند؟ از آن بالاتر اين كه اگر ماده‌اي در كار نيست، چگونه اصولاً ممكن است علم وجود داشته باشد؟اما بايد گفت كه اتفاقاً باركلي فكر مي‌كرد كه حتي بهتر از لاك از عهدة بيان علت اين امر بر مي‌آيد. لاك تا آخر نگران اين بود كه حتي بهترين علمي كه در دست است، سرانجام به همان واقعيتهاي خام از قبيل قانون نسبت عكس مجذور فاصله، مي‌رسد. در حالي كه باركلي معتقد بود كه هر قانوني، بنا به طبيعتي كه دارد صرفاً يكي از واقعيات خام است و چيزي نيست جز توالي و ترتيبي كه خدا مطابق آن به وسيلة تصورات در ما تأثير مي‌گذارد. خداوند از بر قرار كردن اين توالي منظم در تصورات ما مقصود خاصي داشته كه باركلي آن را به قياس با زبان تبيين مي كند. خداوند، باصطلاح، مي‌خواهد ما را از آنچه بناست روي دهد با خبر كند. وقتي من به كمك حس بينايي آتش را مي‌بينم، آگاه مي‌شوم كه اگر دستم را دراز كنم، دستم خواهد سوخت. تصوراتي كه خداوند در ما قرار مي‌دهد بي‌فايده خواهد بود مگر آن كه بر طبق چنين ترتيبي منظم شده باشد و چون اين طور بوده است، در پي هم آمدن تصورات به ما اجازه مي‌دهد كه در كردار هدفي را دنبال كنيم و زندگي بر طبق موازين اخلاقي امكان‌پذير شود.
پس نظر باركلي را دربارة كل هستي ممكن است اين طور جمع‌بندي كرد: روح متناهي و ناكرانمندي وجود دارد كه همان خداست؛ روحهاي متناهي و كرانمندي هم وجود دارند كه ما باشيم. خدا ما را آفريده و از طريق جهان خودش با ما در ارتباط است. خداست كه همة تجربه‌هايي را كه براي ما حاصل مي‌شود به ما مي‌دهد. بنابراين، آنچه ما اسمش را جهان گذاشته‌ايم، در حقيقت به منزلة زبان خداست و نظمهاي قابل فهم در جهان (يعني قوانين علمي و معادلات رياضي كه با تجارب ما عجين شده) به مثابة قواعد صرف و نحو آن زبان است، يعني ساخت سخناني كه خدا خطاب به اذهان انساني ما مي گويد. بنابراين به هيچ وجه نيازي به فرض وجود ماده نيست، چون كاري انجام نمي‌دهد.
ولي اگر، به اين مفهوم، كل هستي يا واقعيت، ذهني است، باركلي چگونه مي خواهد اين حقيقت را تبيين كند كه من نمي‌توانم هر چه را مي‌خواهم با حس درك كنم؟ اگر چشمهايم را ببندم و دوباره باز كنم، اين ميزي را كه اين‌جاست مي‌بينم و نمي‌توانم بخواهم كه نبينم، ولو به مراتب ترجيح بدهم كه چشمم به يك كاناپه بيفتد يا فضاي خالي. اما اگر هر گونه ارداك حسي وابسته به ذهن است، چرا نبايد چنين چيزي ميسر باشد؟ لاك و ديگران اگر در برابر اين سؤال قرار مي گرفتند، جواب مي‌دادند: براي اين كه ميزي اينجا هست، مستقل از اين كه به ادراك در بيايد، و به نحوي در شما تأثير مي‌گذارد كه ادراكش كنيد. اما باركلي كه نمي‌تواند چنين پاسخي بدهد، چگونه قضيه را تبيين مي‌كند؟
بايد گفت كه به نظر باركلي، جسم مادي به يك معنا، مستقل از اين كه ادراك شود وجود دارد. يعني از جهت اين كه تصوري از ميز در ذهن خداست همراه اين نيت الهي كه بعضي تصورات «ميز مانند» هر وقت شرايط مناسب بود (يا، به زبان ساده‌تر، هر وقت در جهت درست نگاه كرديم) در اذهان ما به وجود بيايد. پس علت وجود شيء واقعي يا موجود را بايد هم با توجه به نظم حاكم بر تصوراتمان بيان كنيم و هم با توجه به آنچه به عنوان اساس آن نظم در ذهن خداست. بعضي از منتقدان عقيده داشته‌اند كه جهش از نظم تصوراتي كه در ماست، به شالوده و اساس آن نظم در ذهن خدا، باركلي را هم عيناً مانند پيروان اصالت واقع، در برابر ايرادهاي شكاكان آسيب پذير مي‌كند. اما از نظر باركلي، ذاتاً هيچ اشكالي ندارد كه بر مبناي تصوراتمان، وجود علت خارجي‌ آنها را نتيجه بگيريم. آنچه به نظر او اهميت دارد بيان آن علت است به نحوي معقول‌تر از حرفهاي (طبق ادعا) بي سر و ته و ضد و نقيض كساني كه مي‌گويند آن علت خارجي، ماده است. مثلاً لاك تصديق داشت كه چگونگي عمل ماده بر روي ذهن در ادراك حسي، به كلي نزد ما غير قابل فهم است. اما باركلي معتقد است كه اساساً از اين مسأله اجتناب كرده است و عمل خداوند كاملاً قابل فهم است و در واقع تنها عليت قابل فهم، فعاليت روح است، خواه اين روح، ما باشيم، خواه خداوند.
البته به نظر مي‌رسد كه حتي، بيش از آنچه ما در اينجا جلوه مي‌دهيم، مي شود در طرفداري از باركلي صحبت كرد. پا فشاري بر اين كه آنچه شناخت ما به آن تعلق مي‌گيرد فقط ممكن است همان چيزي باشد كه در تجربه به ما داده مي شود، مدتها پس از مرگ باركلي به صورت يكي از عقايد بي‌چون و چرادر علوم درآمد. ولي مطلب باز از اين هم به مراتب فراتر مي‌رود. كارل پوپر مقاله معروفي دارد به نام «يادداشتي دربارة باركلي در مقام پيش كسوت ماخ و آينشتاين[54]» كه در آن بيست ويك تز از فلسفة باركلي بيرون مي‌آورد و نشان مي‌دهد كه فيزيكداناني مانند آينشتاين به همين تزها قايل بوده‌اند. صرف نظر از هر مطلبي راجع به ايمان به خدا، انديشة باركلي عمق خاصي دارد وبسيار از زمان خودش جلوتر است.
قول به اين كه مفهوم ما از هر چيز، عاقبت بايد (و لو به طور غير مستقيم) به تجربه‌اي كه ما از آن قسم چيز حاصل مي كنيم، برگردد، نه تنها استدلالي بسيار قوي است، بلكه در ديگران هم تأثير عميق داشته است. البته استدلال لاك هم به يك معنا، همين بود؛ اما در مورد او مستلزم اين نبود كه چيزي خارج از ما نباشد كه تجربة ما نتواند حق آنرا ادا كند. باركلي فقط مي‌خواست آن هستي يا واقعيت مستقل و اسرار آميز را قلم بگيرد. او هم فيلسوفي جزمي است، منتها به نحوي غير از دكارت. عالم طبيعت به لحاظ آنچه، بنا به تعبير او، از آن حذف شده شگفت انگيز نيست. لاك مي خواست، برعكس، تأكيد كند كه به دست آوردن طبيعت اشياء آسان نيست، در واقع مي‌خواست اين امكان را بنماياند كه، به رغم سخت ترين تلاشهايمان، باز هم اشياء احتمال دارد چيزهايي سر در نياوردني از كار درآيند. البته درست است كه بخش بزرگي از فلسفة علم در قرن بيستم به معناي اعم از مشرب باركلي تبعيت مي‌كند و گرايشي دارد كه نظريه‌هاي علمي را برگرداند به نتايجي كه در عمل و از لحاظ تجربي از آنها بدست مي‌آيد. ولي اين طور نيست كه همة دانشمندان چنين تعبيري از كارشان داشته باشند. آينشتاين در اوقات مختلف، افكار مختلف داشت و چندي قبل، فلاسفة علم هم بيش از پيش و به طور مؤثر به اصالت واقع متمايل مي‌شده‌اند.
به عنوان جمع‌بندي نهايي بايد بگوييم كه؛ باركلي هم، فيلسوف بسيار مهمي است، گر چه در بعضي محافل به خامي و سادگي شهرت دارد، ولي در واقع بسيار مبتكر و هوشمند است و افكارش را روشن و واضح بيان مي‌كند و نيز از لحاظ نحوة ارايه نظرياتش بسيار امروزي و متجدد است. انگيزه‌هايي كه از جهت اثبات وجود خدا داشته، بدون شك امروزه ديگر كهنه شده است. اما دستگاهي كه بوجود آورده، از طرفي تا به حال هميشه توان پيروان اصالت واقع را در بوتة آزمايش گذاشته و از طرف ديگر، سرچشمة دائمي افكار تازه براي انواع و اقسام مخالفان اصالت واقع بوده‌است.



[1]

. براين مگي /فلاسفة بزرگ/ ترجمة عزت‌الله فولادوند/ص 7

[2]
. چگونه مي‌توان اين سخن را پذيرفت در حالي كه يكي از روشن‌ترين نتايج اين سخن آن است كه خودش را ابطال مي‌كند. زيرا اگر كسي بگويد همة معلومات ما بايد تجربي باشند و يا به تجربه بازگردند و هر چه در تصور ما بگنجد، يا به تجربه در آمده از عناصري ساخته شده است كه به تجربه در آمده‌اند، خود اين سخن غيرتجربي است و آن را در هيچ كجا تجربه نكرده است و هرگز به تجربه باز نمي‌گردد.(س)

[3]
Westminster School

[4]
Christ Church

[5]
Glorious Revolution

[6]

William of Orange

[7]
Essay Concerning Human Understanding.

[8]
A Letter Concerning Toleration.

[9]
Two Treatises of Government.

[10]
Some Thoughts Concerning Education.

[11]
George Berkeley

[12]
A New Theory of vision

[13]
The Principles of Human Knowledge

[14]

Three dialogues

[15]
Sensitive knowledge

[16]
Idea

[17]
در افلاطون همان صورت يا مثال است جمعش مثل به ضم م و ث كه بنياد حكمت اوست، به معناي حقيقت جاويد و ثابتي كه در جهاني غير از دنياي ما جاي دارد. اشياء و امور در عالم ماده فقط به منزلة سايه‌هاي مثل مربوط به خود هستند. (مترجم)

[18]
. اساس اين سخنان باطل است. اين كه همة شناختها و ادراكهاي ما وابسته به حواس ماست نه تنها به هيچ وجه قابل اثبات نيست. زيرا اگر كسي بخواهد آن را اثبات كند بايد از روشهاي غير تجربي كمك بگيرد (چون در هيچ آزمايشگاهي نمي‌توان آن را به اثبات رساند) بلكه دلايل فراواني در ابطال آن وجود دارد. همچنين اين كه بگوييم همة جواهر مادي هستند نيز سخني گزاف است.(س)

[19]

Representations

[20]
Mediate

[21]

behaviourists

[22]
input

[23]
output

[24]
Antoine Arnauld 1612-94. معروف به «آرنوي كبير» فيلسوف و متكلم فرانسوي. (مترجم)

[25]
Albrecht Durer (1471-1528). نقاس بزرگ آلماني كه به خصوص حكاكيخاي او روي چوب و فلز بسيار مشهور است.(مترجم)

[26]

Immediate and mediate objects of experience

[27]

tautology

[28]
Inner sense

[29]

introspection

[30]
Reflection كه در اين مورد، علم حضوري هم ممكن است اصطلاح بكنيم. (مترجم)

[31]
.simple idea

[32]
. به اين ترتيب «لاك» هم مجبور مي‌شود براي فهم جهان خارج از خودش از حوزة تجربة صرف و محض بيرون رود و به دامان عقل پناه ببرد.(س)

[33]

Corpuscularian view

[34]
Robert Boyle (1672-91) فيزيكدان و شيميدان انگليسي. (مترجم)

[35]
coherence

[36]

Isaac Newton, Principia

[37]

descriptive

[38]

explanatory

[39]
Primary qualities

[40]
Secondary qualities

[41]
. به راحتي مي‌توان فهميد كه اگر انديشه و عواطف ما داراي آثار اشياء مادي بود، مادي است و اگر آن آثار را نداشت پس حتماً غير مادي است. هيچيك از عواطف و انديشه‌هاي ما تجزيه پذير نيستند. مثلا ما نمي‌توانيم تفكرمان را دربارة فلان مسئلة فلسفي يا رياضي دو قسمت كنيم، در حالي كه هر شئ مادي را مي‌توان به دو قسم تقسيم كرد. همچنين انديشه‌ها و عواطف ما زمان و مكان ندارند. نمي‌توانيم بگوييم كه فلان انديشة من در فلان جاي بدن من است. انديشه و عواطف ما هيچ شكلي ندارند يعني به طور خلاصه هيچ خاصيتي از خواص موجودات مادي را ندارند. بنابراين چگونه مي‌توانيم حكم كنيم كه آنها مادي هستند.(س)

[42]
. اگر ثابت شود كه اصولا علم و آگاهي اموري غير مادي هستند و نمي‌توانند مادي باشند شكي نيست كه سخن فوق در واقع اثبات نفس مجرد است، نه انكار آن. در فلسفة اسلامي با دلايل فراواني غيرمادي بودن علم به اثبات مي‌رسد وبنابراين اگر گفتيم آنچه مهم است بقاء خودآگاهي است در واقع بيان ديگري از بقاي نفس غير مادي و خودآگاه است. نكتة ديگر آن است كه نبايد خودآگاهي نفس و حافظه را يكي دانست. حافظه يكي از قواي نفس است كه معلومات را در خود حفظ مي‌كند و داراي شدت و ضعف است و حتي ممكن است در اثر حوادثي به كلي از كار بيفتد و انسان قدرت بازخواني آنرا از دست بدهد. اما خودآگاهي كه از آن به «من» تعبير مي‌شود، امري است كه نه شدت و ضعف پذير است يعني در هيچ لحظه‌اي انسان نمي‌تواند بگويد اكنون «خودآگاه‌تر» هستم يا در يك لحظه كمتر خود‌آگاهم و حتي اگر حافظه هم در انسان به كلي از دست برود باز هم خودآگاهي و »من» خود را از دست نمي‌دهد.(س)

[43]

Apriori science

[44]
. علماي اصول فقه بحث مشهوري دارند كه مي‌‌گويند آيه‌اي از قرآن كريم كه مي‌گويد «اطيعوا الله» و مردم را به اطاعت از خدا امر مي‌كند؛ اين امر، فرماني عقلي است نه شرعي زيرا اگر اين دستور، شرعي باشد، دور پيش مي‌آيد.(س)

[45]
و بنابراين اگر كسي شناخت‌شناسي تجربي لاك را نپذيرد، تساهل و تسامح او را هم نخواهد پذيرفت.(س)

[46]
. ساده‌ترين اشكال اين سخن آن است كه اين نظريه خود را ابطال مي‌كند. زيرا نظرية تسامح و تساهل نيز يكي از همان نظرياتي است كه به قول «لاك» نمي‌توان به طور قطع آن را پذيرفت و از اين رو با همين نظريه نيز بايد با تسامح و تساهل برخورد كرد! نه اين كه آن را جدي گرفت.(س)

[47]
. اين سخن البته درست است كه هركسي براي آن كه نسبت به امور اخلاقي و مذهبي شناخت پيدا كند خود بايد دربارة آنها بينديشد (و البته اين سخن كاملا بديهي است) اما بايد اعتراف كرد كه اغلب مردم نه فرصت، نه حوصله و نه توان فكري انديشة عميق در اين قبيل امور را دارند، اموري كه برخي از آنها به قدري پيچيده است كه كمتر متفكري در برخورد با آنها دچار زحمت نشده است. بنابراين چاره‌اي نيست جز اين كه اين امور نيز مانند ساير مسايل علمي از قبيل پزشكي و مهندسي و..... به متخصصين سپره شود و با اعتماد به سخنان و انديشه‌‌هاي آنان، افراد غير متخصص از آنان تبعيت نمايند. به اين ترتيب جايي براي تساهل مذهبي باقي نمي‌ماند. به بيان ديگر همان‌طور كه اگر يك پزشك متخصص دربارة درمان يك بيماري نظري داد هيچ عاقلي نمي‌گويد كه غير متخصصين مي‌توانند دربارة آن نظريه تساهل به خرج دهند، در امور مذهبي و اخلاقي نيز اگر مسئله جدي‌تر نباشد، لااقل به همين صورت است. اين كه بگوييم بايد به مردم مجال انديشيدن را داد، دليل نمي‌شود كه بگوييم تا وقتي خود به نتيجه نرسيده‌اند بايد آنها را به حال خود رها كنيم. زيرا همان طور كه در متن به آن اعتراف شده است. برخي از اين مسائل به قدري پيچيده است كه اغلب مردم توان رسيدن به عمق آنها را (هرچند صحيح بوده و با سرنوشت و سعادت آنها قرين باشد) ندارند.(س)

[48]
The Encyclopedia of Philosophy.

[49]
Jonathan Edwards (1703-58) مصلح مذهبي ومتكلم امريكايي.(مترجم)

[50]
Alexander Hamilton (1755-1804). حقوقدان و سياستمدار و انقلابي امريكايي، از ياران نزديك جرج واشينگتن ويكي از بنيادگذاران ايالات متحد آمريكا.(مترجم)

[51]
Thomas Jefferson (1743-1826). يكي از بزرگترين بانيان دولت امريكا و سومين رييس جمهوري آن كشور.(مترجم)

[52]

Theological

[53]
substratum

[54]
Karl Popper, "A Note on Berkeleyas Precursor of Mach and Einstein."