دكارت
برنارد ويليامز: استاد دانشگاه كاليفرنيا در بركلي و صاحب يكي از معروفترين كتابها دربارةدكارت
مقدمه
صدها تاريخ فلسفه با دامنههاي گوناگون و از زواياي مختلف به بسياري از زبانهاوجود دارد كه چند مجلد انگشتشمار از آنها به فارسي ترجمه شده است. اما نوشتارحاضر در واقع برداشتي از كتاب «فلاسفة بزرگ» نوشتة براين مگي و ترجمة آقاي عزتاللهفولادوند است.آنچه اين كتاب را ممتاز ميكند در واقع كيفيت اراية مطلب است. براينمگي در بارة هر فيلسوف با يكي از فيلسوفان معاصر صحبت ميكند كه در جامعة علمي ودانشگاهي غرب متخصص موضوع بحث، شناخته شده است. بنابراين مطلب از دو نظر جالب توجهاست. هم فيلسوفي كه بحث دربارة اوست و هم كسي كه راجع به او سخن ميگويد. مثلاً مانه تنها ميخواهيم بدانيم كه دكارت و هيومو كانت و شوپنهاور و راسل و ويتگنشتاين چه انديشيدهاند و به چه جهت چنين نامي در جهان دارند، بلكهكنجكاويم بدانيم كه چهرههاي سرشناسي در فلسفة معاصر چون برنارد ويليامز و جانپاسمور و وارناك و كاپلستن و اير و سرل دربارة آنان چه ميگويند.
براين مگي در سال 1930 در لندن به دنيا آمد. در جواني در آكسفورد تحصيل كرد واز آن دانشگاه، هم در رشتة تاريخ و هم در فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد با درجةممتاز فارغالتحصيل شد. مدتي در دانشگاه بزرگ ييل در امريكا درس ميداد. سپس بهطور مستقل به نويسندگي پرداخت. در 1975 به جهان دانشگاهي بازگشت و در كالج معروف بيليول درآكسفورد آغاز به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي كالج السولز در همان دانشگاهبرگزيده شد. در سراسر اين سالها در راديو و تلويزيون برنامههاي علمي و فلسفي داشتو در روزنامههاي بزرگ، از جمله «تايمز» و «گاردين» پيوسته مقاله مينوشت و تماسخود را در عين حال با رويدادها و تحولات دنيا حفظ ميكرد. در سال 1979 به پاس خدماتي كهدر راه ترويج انديشههاي متفكران بزرگ تاريخ و روشن كردن اذهان همگان كرده بود بهدريافت نشان مفتخر شد. مگي از 1984 پژوهشگر ارشد در تاريخ انديشهها در دانشگاه لندن بودهاست و همچنان به تأليف كتابهاي سودمند و اشاعة افكار فلسفي ادامه ميداده است.كتابهاي متعدد او از جمله «فلسفة امروز بريتانيا» و «پوپر» و «بزرگان جهان انديشه»و «فلسفة شوپنهاور»، تاكنون به بيست زبان ترجمه شده است.
چيزي كه شايد مگي را در صحنة فلسفة معاصر به شارحي كمنظير مبدل كرده است،قدرت او براي باز نمودن و بازگفتن انديشههاي غامض به زباني روان و دلانگيز، بدونفدا كردن ظرافتها و نازككاريهاي افكار بزرگان است. كساني كه كتاب ديگر او را بهنام «پوپر» (به ترجمة شادروان منوچهر بزرگمهر) خواندهاند به يقين با اين صفت دراو آشنايي دارند
[1].
به نكتة بالا رواني و زيبايي ترجمة آقاي فولادوند را نيز بيفزاييد تا انگيزةما را در انتخاب اين متن دريابيد. البته به جهات متعددي متن كتاب حاضر را كميتغيير دادهايم. از جملة آن تغييرات آن است كه اين كتاب به صورت گفتگوي ميان مگي ومخاطبانش بوده است و ما آن را از اين شكل درآورده و به نوشتاري يكدست تبديل كردهايم.دومين تغيير آن است كه در موارد متعددي عبارت كتاب گوياي مطلب نبوده است كه باتغيير آن عبارات تلاش شده است كه بدون تغيير فحواي كلام همان مطلب با عبارتيگوياتر بيان شود. تغيير سوم كه شايد از بقية تغييرات اهميت بيشتري داشته آن است كهدر موارد متعددي اشكالاتي در مورد نظريات مطرح شده در كتاب به نظر ميرسيده استكه آنها را در پاورقي با حرف اختصاري «س» تذكر دادهايم.
در ضمن در پايان هر فصل عبارتي با عنوان «بيشتر بدانيم» آمده است. اين عبارتشما را به صفحة ديگري منتقل ميكند كه مطالب تخصصيتري در رابطه با همان فصل آمدهاست. نكتة ديگر آن كه از برخي از فلاسفة مهم در كتاب مگي بحث نشده است كه مقالاتيرا در اين متن به آنها اختصاص دادهايم.
به اين ترتيب شايد بتوان متن حاضر را كتاب مستقلي در فلسفة غرب دانست.
محمد سادات منصوري
دكارت
معمولاً هرگاه اصطلاح فلسفة جديد دردانشگاهها به كار ميرود، براي متمايز كردن اين فلسفه از فلسفة قديم و فلسفة قرونوسطاست. بنابراين، فلسفة جديد به معناي فلسفه از دورة اصلاح دين [در قرن شانزدهم]تا امروز است، نه فلسفة قرن بيستم. كسي كه عموماً و حقاً بنيانگذار فلسفة جديد محسوب ميشود، دكارت است. پس، به عبارت روشنتر،اصطلاح «فلسفة جديد» يعني «فلسفه از دكارت به بعد».
رنه دكارت در 1596 در فرانسه به دنيا آمد و تحصيلاتي فوق العاده خوب داشت،البته فكر فوقالعاده مستقلي هم داشت. هنوز درس ميخواند كه متوجه شد بزرگاني كهسخنانشان حجت محسوب ميشود، غالباً استدلالهاي نادرست ميكنند. در جواني وارد ارتششد و به نقاط مختلف اروپا سفر كرد ولي هيچ جا به جبهه نرفت . به زودي نظرش به اينحقيقت جلب شد كه صحنة زندگي هم مانندجهان ِكتاب سرشار از تضاد و تناقض است و اينمسأله را مورد توجه قرار داد كه آيا راهي هست كه آدميان بتوانند از آن طريق بهچيزي يقين پيدا كنند و اگر هست، اين راه چگونه است؟ از آن پس دكارت از سفر دستكشيد و در هلند كه حيات فكري در آنجا از همه جا آزادتر بود، گوشهنشيني اختيار كردو در فاصلة بيست سال (از 1629 تا 1649) آثاري در رياضيات و فلسفه بوجود آورد كه از نظر عمق واصالت نظير نداشت و همچنين تحقيقات فراوان در علوم انجام داد. (فلسفه و علوم هنوزدو چيز جدا به حساب نميآمدند و همچنان تا قرن هجدهم تفكيك نشده بودند). شاخةمعروف به هندسة تحليلي در رياضيات از ابداعات دكارت است كه به فكر افتاده بود وضعهر نقطه را بر حسب فاصلهاش از دو خط ثابت اندازه بگيرد. بنابراين، هر بار كه بهيك نمودار بر ميخوريم، در واقع به چيزي نگاه ميكنيم كه دكارت اختراع كرده. به دوخط قائمي كه هميشه در هر نمودار به چشم ميخورد، به ياد دكارت «
محورهاي كارتزين[2]»
ميگويند(«كارتزين» صفتي است كه از اسم «دكارت» درست شده). مشهورترين آثار فلسفي دكارت دوكتاب است: يكي گفتار در روش [راه بردن عقل]
[3] وديگري تأملات [در فلسفة اولي]
[4] كهاولي درسال 1637 منتشر شد و دوميدر 1642.
دكارت دختري داشت كه در پنج سالگي مرد ومرگش بزرگترين ضربة عاطفي را در زندگي به پدر زد. او هميشه برازنده لباس ميپوشيدو مباهات ميكرد كه افسر ارتش است و عموماً مصاحبت مردان كار و داد وستد را بههمنشيني دانشمندان ترجيح ميداد. اما در سالهايي كه سرگرم كار خلاق بود، با كسيمعاشرت نداشت و منزوي زندگي ميكرد. در پنجاه و سه سالگي به اصرار ملكه كريستينا،شهبانوي سوئد و بر خلاف ميل خودش ، به استكهلم رفت تا به ملكه فلسفه درس بدهد. اينكار، خطايي مرگبار بود. دكارت در زمستان طاقتفرساي سوئد به ذاتالريه دچار شد وسال بعد در 1650 در گذشت.
بهترين راه آغاز بحث اين است كه اولذهنمان را دربارة اين كه دكارت از كجا شروع كرد، روشن كنيم و ببينيم كه دكارت وقتيشروع ميكرد، مسألة عمدهاش به تشخيص خودش چه بود؟ دكارت به دليل تحصيلاتي كه بهآن اشاره شد و تجربههايي كه در زندگي اندوخته بود، توجهش به اين فكر جلب شده بودكه هيچ راه مطمئني براي كسب شناخت وجود ندارد. به نظر ميرسيد كه بعضي اقسام شناختوجود دارد ولي هيچ روش شايان اعتمادي نيست كه مردم از آن راه به پيشبرد معرفتموفق شوند. براي اين كه به موضوع در چشمانداز تاريخي زمان خودش نگاه كنيم، لازماست توجه داشته باشيم كه علم [science] به معنايي كه ماامروز در نظر داريم در آن روزگار به راستي وجود نداشت. علم به معناي يك كار سازماندادهشدة بين المللي توأم با روشهاي پژوهشي معين و آزمايشگاه و مانند آن، در كار نبود.ميدان حتي براي ابراز عقايد بسيار مختلف باز بود كه اصولاً چه امكاني براي وجودعلم هست. از يك طرف، بعضي افراد (افراد كاملاً با شعور) عقيده داشتند كه اگر كسيروش درست را پيدا كند، ديري نخواهد گذشت كه به حل همة مشكلات اساسي درك طبيعت موفقخواهد شد. مثلاً فرانسيس بيكن، سياستمدار انگليسي، تصور ميكرد كه ميشود در ظرفمدتي بسيار كوتاه علم را در شاهراه صحيح انداخت. از طرف ديگر، بعضي افراد شكاكبودند كه فكر ميكردند شناختي در كار نخواهد بود و بررسي و تحقيق را ممكن نيست بههيچ طريق عقلي سازمان داد.
يكي از دلايل مهم اين كه چرا اين قدرشكاكيت وجود داشت، نهضت اصلاح دين بود. در دورة بعد از آن نهضت، همه گونه ادعامطرح ميشد كه كشف حقيقت ديني چگونه امكان پذير است. اين ادعاها اغلب با هم تعارضداشتند و هيچ راهي براي ترجيح يكي بر ديگري نبود و همين باعث بسياري مناقشات ميشد.يكي از چيزهايي كه به خصوص دشمنان دين ميگفتند اين بود كه راهي براي حل اين مسايلوجود ندارد: ميگفتند دين از اين جهت تفاوتي با ساير چيزها ندارد و بنابراين، هيچراهي براي اين كه هيچ چيزي را كسي بتواند برپايهاي محكم استوار كند موجود نيست.پس شكاكيت يكي از جريانهاي مهم در جو فكري عصر دكارت بود و به طرز عجيبي بااميدهاي دور و دراز همزيستي پيدا كرده بود. دربارة اين كه علم ممكن است (خصوصاًبه كمك آنچه امروز تكنولوژي ناميده ميشود) قادر به كارهاي بزرگي بشود. از جملهمثلاً اميدهاي بزرگ به امكان ايجاد پزشكيعلمي و صنعت علمي و امثال آنها پيدا شده بود، ولي كسي چگونگي آن را نميدانست.
يقيناً براي آدم مبتكري مثل دكارت، وجود بعضي نهادها در آن عصرمشكلات بزرگ ايجاد ميكرد. تقريباً هر نهاد مهم علمي يا آموزشي در دست كليسايمرجعيت طلبي بود كه رهبران فكرياش به نوبة خودشان مفتون مراجع قديم بودند. البتههمان طور كه گفتيم، تأثيرات مذهبي گوناگون وجود داشت. يكي از آثاري كه نهضت اصلاحدين گذاشته بود اين بود كه بعضي از حوزههاي علمي بيشتر رنگ پروتستاني داشتند وحوزههاي ديگر (از قبيل حوزة پاريس در عصر دكارت) كاتوليك بودند. ولي البته شكنيست كه نكتهاي كه دربارة مرجعيت گفته شد، بسيار اهميت داشت. با اين كه در قرونوسطا بسياري پژوهشها دربارة آنچه امروز به علم مكانيك معروف است، يعني نوعي فيزيكرياضي، به عمل آمده بود (واين نكته به هيچ وجه نبايد از ياد برود)، باز هم مقدارزيادي از آنچه دانش لقب ميگرفت به صورت شرح و تفسير بر كتابهاي قدما (به خصوصارسطو ولي نه منحصراً او) باقي بود. يكي از چيزهايي كه دكارت و معاصرانش به يقينميدانستند اين بود كه مرجعيت تاريخي غير از پژوهش يا تحقيق دسته اول است.
شايد بشود در جمعبندي مطلب اين طور گفتكه مشكل دكارت پيداكردن راه امني براي خروج از اين وضع بود. سؤال اساسي وحساس اين بودكه آيا هيچ روش اصولي براي كسب شناخت و اندوختن معرفت وجود دارد يا نه؟ و اگر وجوددارد اين روش چيست؟ به اصطلاح امروزي، دكارت در جستجوي يك برنامة پژوهشي بود ومقدم برآن، در پي يك روش پژوهشي. ولي يك حقيقت ديگر هم وجود داشت كه همة كارهايدكارت مقيد به آن بود وبسيار اهميت داشت. مردم در آن روزگار بر خلاف امروز، علم رايكي از كارهاي مشترك يا سازمان يافته تصور نميكردند. امروز ما بيچون و چرا قبولداريم كه علم مساوي است با گروهي دانشمند، يعني عدهاي از افراد كه با هم تبادلنظر ميكنند و كار فكري درميانشان تقسيم ميشود. در آن زمان، درنيمة اول قرن هفدهمهنوز نامعقول نبود كه كسي به تنهايي به فكر پيريزي وتأسيس همة علوم آينده بيافتد.دكارت حقيقتاً به اين موضوع اعتقاد داشت و چنين فكري در آن عصر، بر خلاف دنيايامروز جنون خود بزرگ بيني تلقي نميشد.
در مقدمة بحث گفتيم كه دكارت مجذوب اينمسأله شده بود كه آيا چيزي هست كه ما بتوانيم به يقين بدانيم؟ و از ابتدا برايشروشن بود كه يقين و صدق دو چيز مختلفاند. براي اين كه مطلب را به زبان ابتدايي وساده بيان كرده باشيم بايد اينطور بگوييم كه يقين يكي از حالات ذهني است در حاليكه صدق حالت گزارههاست و معمولاً مربوط ميشود به اين كه اشياء در جهان خارجچگونهاند. ولي دكارت معتقد بود تنها به اين شرط كسي ممكن است به صدق دست پيدا كندكه اساس و دليلي براي يقين كردن داشته باشد و بنابراين، جستجوي صدق متضمن جستجوي يقين است. به عبارتديگر او از اول بر اين تصور بود كه روشي كه ميخواهد پيدا كند بايد هم نتايجارزشمند بدهد، و هم درمقابل ايرادهاي شكاكان قابل دفاع باشد. اما او چگونه اين دوشرط را برآورده كرد.
دكارت قايل به چند شرط براي تحقيق شدهبود. بعضي از اين شرطها صرفاً قواعد عاقلانهاي بودند دربارة اين كه بايد مسايل رابه بخشهاي قابل رسيدگي تقسيم كرد، بايد كاري كرد كه تصورات روشن و واضح باشد و ازاين قبيل چيزها ولي او همچنين قاعدهاي كه از ويژگيهاي تصورش بود برقرار كرده بود،داير بر اين كه هرگز كسي نبايد صدق چيزي را بپذيرد كه كوچكترين شكي دربارة آنداشته باشد. اين قاعده به صورت ظاهر، قاعدة عقلانياي نيست، زيرا اگرچه ما هميشهدر زندگي روزانه ميخواهيم اعتقادات صادق دربارة امور داشته باشيم اما لزوماً درصدد نيستيم و نميتوانيم اين اعتقادات را هر چه ممكن است به درجه يقين برسانيم چوناگر ميخواستيم دست به چنين كاري بزنيم، ميبايست كوشش بيش از حد به خرج بدهيم.اما هدف دكارت رسيدن به پي و بنياد علم بود يعني نه تنها بنياد يكي از علوم بهمفهوم بعضي حقايق كلي و اساسي در بارة جهان، بلكه همچنين بنياد تحقيق. او ميخواستبنيادي فراهم كند كه بشود به تحقيق ادامه داد و به چيزهاي بيشتري پي برد؛ ميخواستثابت كند كه شناخت علمي واقعاً امكان پذير است و براي اين مقصود، احساس ميكرد كهبايد جستجوي صدق را از جستجوي يقين آغاز كند.
ميخواست كار علمي را به شكلي درآوردكه در آينده شكاكان نتوانند به آن حمله كنند. بنابراين، ممكن است اسم اولين كاريرا كه او كرد، پيش دستي در شكاكيت
[5]بگذاريم.دكارت براي اين كه بنياد علم را از تيررس شكاكيت دور نگاه دارد، با خود گفت: «هركاري را كه شكاكان بتوانند، خودم خواهم كرد، منتها بهتر. اميدوارم تحقيق توأم باشكاكيت را به جايي برسانم كه وقتي كار تمام شود چيزي مطلقاً بنيادي و به سختي سنگدر دست داشته باشم.»
دكارت جستجوي حقيقت را با جستجوي يقيناشتباه نكرده بود. كاملاً متوجه بود كه اين دو غير يكديگرند. ولي عقيده داشت كهراه درست براي جستجوي حقيقت (از همه بالاتر، تبديل جستجوي حقيقت به يك جريانروشمند و منظم) اين است كه اول به جستجوي يقين برود و اين به شك معروف دكارتي انجاميد (يعني شك به عنوان روش) البتهاين غير از روشي است كه در عنوان كتاب او «گفتار در روش» مورد نظر بوده، هر چندبدون ترديد جزء مهمي از آن است. دكارت در جستجوي يقين بود و بنابراين، از ابتدا هرچيزي را كه ميتوانست كوچكترين شكي درآن بكند كنار گذاشت. خودش در عبارت مشهوريگفته است كه اين كار مثل اين است كه يك جعبه سيب داشتهباشيم و بعضي از سيبهامعيوب باشند و بعضي سالم و بخواهيم سالمها را جدا كنيم. اول همه را بيرون ميآوريمو يكي يكي نگاه ميكنيم و مشكوكها را دور مياندازيم و فقط سيبهاي مطلقاً سالم راسر جايشان ميگذاريم. بنابراين، او اول همة اعتقادات را از ذهنش بيرون كرد و هرچيزي را كه شكي در آن داشت، كنار گذاشت.
اين كار را در سه مرحله انجام داد. اولچيزهايي را كه ممكن بود فقط به دليل شعور عادي و متعارف مشكوك تشخيص بدهد، كنارگذاشت و مثلا به خودش اين قبيل حقايق معروف را يادآور شد كه چوب راست در آب خميدهبه نظر ميرسد يا اشياء ممكن است در نتيجة بعضي نارساييها در بينايي، رنگشان عجيببنمايد و مانند اينها. اما ميخواست از اين گونه شكهاي روزانه يا دلايل اين قسمشكوك كه در مورد بعضي محسوسات صدق ميكند، فراتر برود. گام بعدي اين بود كه شك كندكه آيا در هيچ لحظهاي به راستي بيدار است و چيزي را به حس درك ميكند يا نه و بهاين فكر رسيد كه در گذشته غالباً خواب ديدهاست كه چيزهايي را از راه حواس درك ميكندو در عالم رؤيا، درست مانند الان، فكر كردهاست كه كسي يا ميزي يا چيز ديگري را ميبيندولي البته وقتي بيدار شده، پي برده كه هيچ كدام از اينها جز وهم و پندار چيزينبوده است. بنابراين، چطور ميتوانست در اين لحظه يقين داشته باشد كه خواب نميبيند؟اين قسم شكاكيت به كلي پريشان كننده است. درگذشته هم شكاكان متوسل به اين ايرادشده بودند ولي دكارت جايي منظم و مستقر در تحقيقاتش به آن اختصاص داد. منتها شكيكه پايهاش خواب ديدن باشد مستلزم اين است كه شخص لااقل بعضي چيزهارا بداند؛مستلزم اين است كه در گذشته گاهي از خواب بيدار شده باشد و پي برده باشد كه خوابديده است؛ مستلزم اين است كه فكر كند گاهي به خواب ميرود، گاهي بيدار ميشود،گاهي خواب ميبيند، الي آخر؛ وبنابراين، مستلزم اين است كه چيزي درباره دنيابداند.
بعد دكارت قدم ديگري برداشت و بهبالاترين حد ممكن شك رسيد. درخيال مجسم كرد كه روحي خبيث (يا آنطور كه گاهي درنوشتههاي مربوط به اين موضوع تعبير ميكنند، شيطاني خبيث) فقط نيت فريفتن او رادارد و از خودش پرسيد: فرض كنيم چنين روحي وجود داشت، آيا چيزي بود كه او نميتوانستمرا دربارة آن گمراه كند؟ اين البته صرفاً ورزش فكري است. دكارت هرگز قصدش ايننبود كه كسي از شك فلسفي او در زندگي روزانه استفاده كند و بارها اين نكته راتصريح كرده است. روش شك (به خصوص روح خبيث وهمي) چيزي جز قسمي نقد عقلي نيست براياين كه به اصطلاح، اعتقادات را غربال كند و معين كند كه آيا بعضي از آنها بيشتر ازبقيه مقرون به يقين هست يا نه. البته مقصود دكارت (يعني استراتژي بلند مدت او درغربال كردن هر چيزي كه امكان داشت در هر اوضاع و احوال ممكن درآن شك كرد) پيداكردن قضايايي ترديدناپذير و به سختي سنگ بود كه بعد بشود از آنها به عنوان مقدماتاستدلال استفاده كرد و بنيادي تزلزلناپذير بوجود آورد و بناي معرفت را بر شالودةآنها ساخت.
در واقع دو مسأله وجود داشت. يكي اينكه دكارتدر صدد پيدا كردن قضايايي ترديدناپذير و محكم مثل سنگ بود كه به معناي خاصي ازامكان شك بر كنار باشند و در برابر بالاترين ترديد هم مقاومت كنند. او از يك طرفميخواست از اين گونه قضايا به عنوان مقدمات استدلال استفاده كند و از طرف ديگر،به عنوان زمينهاي كلي كه ضامن صحت و اعتبار روش تحقيق باشد.
فراموش نكنيم كه فعلاً توپ همچنان درزمين شيطان خبيث است و بايد هر طور كه شده آن را پس بگيريم. پس از اين كه دكارتقضاياي قابل شك را يكي يكي كنار گذاشت، به اين نتيجه رسيد كه دربارة بعضي چيزهامحال است يقين نداشت. شك سرانجام به نقطةواگرد ميرسد. وقتي به انتها ميرسد، دكارت دور ميزند و بر ميگردد و در حينبازگشت شناخت را از نو بنا ميكند. شك هنگامي متوقف ميشود كه دكارت ميبيند مشغولفكر است و به قول خودش، ميگويد شيطان خبيث هر قدر هم مرا فريب بدهد، در اين موردهرگز نميتواند مرا بفريبد كه وقتي فكر نميكنم، به من بباوراند كه فكر ميكنم.حتي براي اين كه فكر فريبندهاي به خاطرم بگذرد، باز بايد فكري داشته باشم. پس بهناچار بايد راست باشد كه فكر ميكنم. دكارت از اين موضوع يك نتيجه ديگري هم گرفت(يا دست كم بي درنگ اين موضوع را به حقيقت ربط داد) و آن اين كه پس من وجود دارم.بنابراين، اولين يقين بنيادي كه برايش حاصل شد اين بود كه: «ميانديشم پس هستم
[6]»، يابه زبان لاتين : Cogiot ergo sum [كوگيتو ارگو سوم]، كه به اين مناسبت اغلب اختصاراً بهاين استدلال Cogito ميگويند.
اين نكته كه دكارت خودش هم به آن تصريحكرده، در خور تأكيد است كه مقصود او از «انديشيدن» فقط فكر مجرد نيست، بلكه همةصورتهاي گوناگون انفعالات ضمير خود آگاه است، از جمله احساسات و مدركات حسي و دردو جز اينها. با توجه به اين امر، بيجا نيست كه بگوييم دكارت در حقيقت ميخواستبگويد: «من آگاهي دارم كه آگاهم، بنا براين ميدانم كه بايد باشم». دكارت در اثر بزرگش، تأملات، كه اين موضوع درآن به دقت و تفصيل تمام بيان شده، قدم به قدم و با ظرافت بسيار مرزهاي Cogitoرا به تجربههاي مختلف ذهني يا وجدانيات گوناگون ميرساند. ولي البته ماحصل قضيهدقيقاً همان است كه گفتيم.
بديهي است بايد توجه داشت كه دكارتهمزمان با بدست آوردن اين قضاياي بنيادي و ترديد ناپذير، همچنين نشان داده است كهگرچه ما ميتوانيم نسبت به اين قضايا يقين داشته باشيم، هر استنتاجي كه از آنهابكنيم در معرض خطاست و بنابراين، هيچ چيز ترديدناپذيري از اين قضايا نتيجه نميشود.مثلاً وقتي كسي در روبروي من نشسته باشد،براي من جاي ترديد نيست كه در اين لحظه ميبينيم كه آن شخص، شيئي است مادي در جهانخارج؛ ولي از اين قضيه لازم نميآيد كه جهاني هست خارج از من با اشياء مادي كهوجودشان مستقل از تجربه [يعني ديدن] من است. اين استدلال در مورد هر چيز ديگري همصادق است. من هميشه ميتوانم يقين داشته باشم كه آنچه مستقيماً به شعور ياخودآگاهي من ميرسد همان چيزي است كه هست؛ اما هرگز نميتوانم از صحت و اعتباراستنتاجي كه بر مبناي آن ميكنم و چيز ديگري را نتيجه ميگيرم، يقين داشته باشم.اما نظر دكارت اين بود كه نفس اين واقعيت كه من تجربهاي از، مثلاً ، روبرو بودنبا اين ميز حاصل ميكنم، ضامن وجود خارجي نيست. يقين به اين امر حتي در حالتي كهخواب ديدن مبناي شك بود از بين رفت و وقتي دكارت پاي شيطان خبيث را پيش كشيد، مطلبحتي روشنتر از پيش شد. وقتي دكارت مثال شيطان را ميآورد، متوجه بود كه ممكن استچنين تجربهاي حاصل كند و با اين وصف، هيچ چيز در واقع وجود نداشته باشد. پس كسينميتواند وجود خارجي جهان را مستقيماً و بلاواسطه از تجربهاي كه برايش حاصل ميشود استنتاج كند. دكارت حالا در صدد اين است كه ملاحظات جديدي وارد كند تا بتواندجهان را دوباره سر جايش بگذارد. البته فوراً بايد اضافه كرد كه جهاني كه دوبارهسرجايش گذاشته ميشود به شكلي است غير از جهاني كه در ابتدا شعور عادي تصور ميكرد.پس از اين كه تمام اثاثيه را در جريان تشكيك از انبار بيرون ريختيم، ديگر نميشودهمه چيز را دوباره بدون هيچگونه بازسازي سرجاي اول بچپانيم. موقعي كه جهان رابازسازي ميكنيم، نظرمان نسبت به دنيا غير از نظري است كه در ضمن تجربياتناانديشيده اصلي داشتيم و اين خودش يكي از حقايق بسيار مهم دربارة اين است كهچطورممكن است به امور شناخت پيدا كنيم. اما فعلا مسأله اين است كه او جهان راچگونه سر جاي اول برميگرداند. به نظر ميرسد كه او در حين بدست آوردن قضايايترديد ناپذيري كه جستجو ميكرده، خودش را به بنبست رسانده باشد. درست است كهقضاياي ترديد ناپذير را بدست آورده، ولي در عين حال نشان داده كه از اين قضايا هيچچيز نميشود استنتاج كرد. به بيان بهتر، تنها چيزي كه دكارت در مرحلة قبلي ملاحظهكرده اين بوده كه حتي بديهيترين طريق استنتاج وجود جهان برمبناي تجربههاي شخصيخودش، صحيح ومعتبر نيست. حالا ميخواهد راهي را كه به ادعاي خودش معتبر است نشانبدهد. چون به نقطهاي رسيده كه ديگر هيچ چيز به جز محتواي خود آگاهي [يا آگاهيهاي]خودش اين كار را نميتواند بكند، زيرا هيچ چيز ديگري در اختيارش نيست. پس بايد درميان اين آگاهيهايي كه دارد چيزي پيدا كند كه او را از درون خودش بيرون ببرد.دكارت ادعا ميكند كه اين همان تصور خداوند است. تصور خدا را در محتويات خودآگاهيخودش كشف مي كند و ميگويد اين تصور در ميان همة تصوراتي كه دارد بيهمتاست؛درميان همة چيزهايي كه در ذهنش وجود دارد، فقط اين تصور به گونهاي است كه صرفحصولش ثابت ميكند كه واقعاً مصداقي دارد و به عبارت ديگر، حقيقتاً خدا هست.
براي خوانندگان امروزي (حتي كساني كه بهخدا ايمان دارند)هضم كردن اين برهان مشكل است. در واقع او دو برهان ميآورد و درتأملات از هر دو براي اين منظور استفاده مي كند. يكي مربوط به قرون وسطاست و بهبرهان وجودي معروف است و شايد محتاج صرف وقت نباشد. چون در واقع اين برهان يكمعماري منطقي يا ما بعدالطبيعي است و نمايانگر ويژگي انديشة دكارت نيست. برهانديگر بيشتر ويژگي تفكر او را ميرساند، هر چند دراين يكي هم باز از موارد قرونوسطايي استفاده شده. اين برهان بر پاية اين اصل قرار دارد و گفته ميشود اين اصلضروري است و آن اين است كه بزرگتر ممكن نيست از كوچكتر پديد بيايد يا معلول آنباشد. دكارت يقين پيدا كرده كه تصور في حدذاته تصوري بيش نيست، اما چون تصورِ يكامر نامتناهي است، محتاج تبيين خاصي است. دكارت ميداند كه خود موجودي متناهي است و ادعا ميكند كه محال استچنين تصوري (يعني تصور يك موجود نامتناهي) از مخلوقي متناهي مثل خودش پديد آمدهباشد
[7]. تنهاامكان اين است كه خدا خودش اين تصور را در او نشانده باشد. عبارت فراموش نشدنيدكارت در بيان اين معنا اين است كه خداونداين تصور را مثل نشانهاي كه سازنده روي محصول كار خودش ميگذارد در من گذاشته وبه اصطلاح، با نشانيدن تصور نامتناهي ذات باري در من، امضاي خودش را روي من نقشكرده. وقتي به اين فكر ميافتد كه كوچكتر نميتواند ايجاد كنندة بزرگتر باشد، پيميبرد كه تنها به اين علت داراي تصوري از خداست كه خدايي دارد كه او را آفريدهاستوبعد پس از اين كه بر پاية آنچه خود آگاهيش به او ميگويد، يقين به وجود خداوند رانتيجه گرفت، ميپردازد به اين كه يقين به وجود جهان خارج را از يقين به وجود خدانتيجه بگيرد.
اوآنچه را دربارة خداوند ميداند، ميسنجدو چنين فكر ميكند كه: ميدانم خدا وجود دارد و قادر مطلق است و مرا آفريده؛همچنين ميدانم كه خدا خير خواه است. (البته همة اينها از زمرة اعتقادات سنتيمسيحيان است). چون خدا مرا آفريده و خير خواه است، هم نگران خير اخلاقي من است وهم نگران خير عقلي و فكري من. به اين معنا كه اگر من هم سهم خودم را ادا كنم (واين نكته بسيار داراي اهميت است) و تصوراتم را به طور شايسته روشن كنم و شتابزدهچيزهايي را كه هنوز زير و رويشان را نسنجيدهام تصديق نكنم و خلاصه سهم خودم راادا كنم، آن وقت او هم به اموري كه من به شدت ميل دارم باور كنم، صحت و اعتبارخواهد داد. از طرف ديگر، هر قدر هم به شدت از تصورات خودم انتقاد ميكنم و هر قدرهم به دقت ميسنجم كه اعتقاداتم دربارة جهان مادي متضمن چيست، با وجود اين كه باشك كردن داوري را معلق ميگذارم (دليلش هم اين كه اگر چنين نميكردم به اينجا نميرسيدم)، باز ميبينم كه سخت ميل دارم به وجود دنيايي مادي معتقد باشم. چون اينحالت يا گرايش در من هست و همة كوششهاي مقدور را براي حصول اطمينان از اين امر بهخرج دادهام كه اعتقاداتم مبني بر خطا نباشد، پس نتيجه مي گيريم كه خدا سر انجامتضمين خواهد كرد از بيخ وبن و به طور منظم به خطا نرفته باشيم. به عبارت ديگر، حقدارم معتقد باشم كه چنين جهاني هست.
اين براي دكارت به راهي مبدل ميشود كهاز آن طريق گفتة هر كسي را كه دربارة امكان وجود فلسفه يا علم شك اساسي دارد،ابطال كند. منتها او با قول به اين كه جهاني كه با آن سر و كار داريم عطية خداست(خدايي كه وجود و خير خواهيش بديهي است) بيش از آن كه به شكاكان جواب بدهد، سعيكرده بر آنها پيشدستي كند. آنچه در مورد موضع دكارت اهميت اساسي دارد اين است كهبه اعتقاد او، هر شخص با حسن نيتي كه به استدلالهاي او در خصوص خدا توجه كافي كند،صحت آنها را تصديق خواهد كرد. اهميت اين نكته كاملاًً اساسي است. اگر او ميپذيرفتكه ايمان شما بستگي دارد به اينكه در چه فرهنگي يا در چه شرايطي از لحاظ روانيبزرگ شدهايد و قبول ميكرد كه اشخاص كاملاً باشعور ميتوانند، هر قدر هم عميقشوند، باز دربارة وجود خدا اختلاف نظر داشته باشند، موضعش يكسره درهم فرو ميريخت.به نظر دكارت، انكار وجود خدا پس از شنيدن اين استدلالها، همان قدر مستلزم لجاج وكژتابي است كه انكار اين كه دو دو تا مساوي است با چهار. به عقيدة او، اگر شمااين برهانها را جلو شخص شكاك بگذاريد و قدم به قدم راهنماييش كنيد و اگر او صداقتو صميميت داشته باشد و هدفش فقط زبانبازي و تحت تأثير قراردادن مردم نباشد، درآخر كار ناگزير از تصديق ميشود. بعضي از مردمتصديق نكردهاند چون به قدر كافي عميق نشدهاند و مسائل را با نظم لازم دنبالنكردهاند. بدون شك خيلي از شكاكان افرادي دغلبازند كه بدون اين كه به راستي فكركنند و فقط براي اين كه حرف بزنند موضع گيري ميكنند. ولي اگر كسي حسن نيت داشتهباشد و درست عميق بشود، يقيناً متوجه حقيقت مطلب خواهد شد و ديگر نخواهد توانستبدون اين كه دچار تناقض بشود، وجود جهان خارج را انكار كند. آنچه دكارت به آناعتقاد داشت، اين بود.
يكي از پيامدهاي اين استدلالها كه اهميتتاريخي داشت، مسلم گرفتن اين بودكه جهان مركب از دو قسم ذات است. يكي جهان خارجاست كه خداوند كه ميتوانم به آن اعتماد و اتكا كنم، به من داده است. ولي من هستمكه جهان خارج را مشاهده ميكنم. در جريان رسيدن به اين كه «ميانديشم پس هستم»،ديديم كه ممكن است هر چيزي را در عالم انديشه از تصوري كه از خودم دارم بزدايم بهجز همين عمل انديشيدن و اين، به گفتة دكارت به معناي اين بود كه در تحليل نهايي منهمان انديشهام. ميتوانم تصور كنم كه بدون جسم هم وجود دارم، ولي نميتوانم تصوركنم كه بدون اينكه آگاه باشم كه آگاهم، وجود دارم. پس اين مادهاي كه جسم من استجزء چكيده وجود من نيست. اين عقيده با نظر سنتي مسيحيت سازگار است (ولي البتهمسيحيان به دلايل ديگر قايل به آن بودند) و مستقيماًَ به اين نظريه ميانجامد كهجهان تقسيم شده بين ذهن كه انديشة خالص است و عين كه بُعد يا امتداد خالص است.ثنويت يا دوگانگي معروف دكارت يعني همين؛ يعني تقسيم شدن طبيعت به دو شاخة روح وماده، مشاهدهگر و مورد مشاهده، شناسنده و شناخته، ذهن و عين. اين ثنويت در تمامينگرش انسان غربي نسبت به امور و سرتاسر علوم ما عجين شده است.
اين طور ميشود گفت كه دكارت وقتي به حدنهايت شك ميرسد، فكر ميكند كه جهان خارج ممكن است وجود نداشته باشد. ولي در همينعبارت سادة «جهان خارج» خيلي چيزهاست. «جهان خارج» يعني خارج از چه؟ يعني خارج ازمن. اما خارج از من معنايش «خارج از جسم من» نيست. جسم من، به معنايي كه دكارت درنظر دارد، جزيي از جهان خارج است؛ خودش يكي از چيزهايي است خارج از من. وليسرانجام وقتي جهان دوباره از طريق شناخت خداوند سرجايش برميگردد، من هم دوبارهصاحب جسم ميشوم ومعلوم ميشود در واقع جسمي دارم. اما هرگز اين نتيجه گرفته نميشودكه جسم هستم. آنچه معمولاً نامش را «من» ميگذارم به عقيدة دكارت، در واقع دو چيزاست: از يك طرف، نفس يا روحي غير مادي و باز به عقيدة دكارت بي مرگ و جاويد كه،همان طور كه گفتيم، فكر يا روان يا ذهنخالص است بدون هيچ گونه بعد مادي و از طرف ديگر، جسم. در نتيجه ، هر وقت در زندگي روزانهبه صيغة اول شخص راجع به خودمان حرف ميزنيم، درواقع دو گونه گزاره را با هم جمعميكنيم و بدون ناراحتي و نگراني به ديگري ميگوييم: «من شرمندهام، من راجع بهپاريس فكر ميكنم، من وزنم هفتاد و پنج كيلو است.» از نظر دكارت، اين درست بهمعناي چيزي است كه نحويون به آن «قصدالمعنين
[8]» ميگفتند،يعني اين كه دربارة دو چيز كاملاً متفاوت صحبت مي كنيم. وقتي من مي گويم راجع بهپاريس فكر مي كنم، خبر از نفس يا روان خودم (يعني، به عقيدة دكارت، «من» حقيقيخودم) ميدهم. اما وقتي ميگويم وزنم هفتاد و پنج كيلو است، به مجاز صحبت مي كنم.يعني دربارة جسممان صحبت ميكنيم كه حقيقتا به هيچ وجه خود ما نيست. يكي از فلاسفةامريكايي خيلي خوب اين معنا را بيان كرده كه به نظر دكارت، وقتي كسي بگويد «منوزنم هفتاد و پنج كيلو است» مثل اين است كه بگويد «وقتي ميآمدم لاستيكم پنچر شد.»
در ابتدا گفتيم كه هدف دراز مدت دكارتاين بود كه امكان وجود آنچه را ما امروز علم ميناميم محرز كند و نشان داديم كه اواز راه استدلالهايي اين نظر خاص را دربارة جهان خارج حاصل كرد. قبلا هم گفتيم كهدنيايي كه به ياري خداوند دوباره سرجايش گذاشتيم همان دنيايي نبود كه دور انداختهبوديم زيرا در اين ضمن مورد نقد و سنجش قرار گرفته بود. در تأملات خودمان به ايننتيجه ميرسيم كه نه تنها جهاني در خارج وجود دارد بلكه همانطور كه ماهيت من بهعنوان يك موجود متفكر و متعقل انديشه است، جهان خارج هم ماهيتي دارد كه بُعد ياامتداد است و خاصيت ذاتياش اين است كه مكانگير است و قابل اين است كه موضوعهندسه و علوم رياضي قرار بگيرد. همة جنبههاي رنگارنگ ديگرش، يعني اين واقعيت كهرنگ دارد و صدا ميدهد، حقيقتاً ذهني است، يعني در ظرف ذهن قرار ميگيرد وپديدارهايي ذهني است كه در خود آگاهي ما واقع ميشود و معلول همان جهان مادي وممتدو هندسي است. دكارت براي اين كه شاهدي بياورد از اين كه يك جوهر متصل ازكلية خواصخودش كه به حس وابستگي دارد ذاتاً جداست، مثال بسيار مؤثري ميزند كه حتماً شايستهاستدر اينجا نقل كنيم. ميگويد يك تكه موم را در دستتان بگيريد . ميبينيد اندازه وشكل معيني دارد، وقتي دست ميزنيد سفت است، بافت و حرارت و رنگ و بوي مخصوصي داردو به نظر ميرسد كه تركيبي است از اين خواص ولي اگر جلو آتش قرار بگيرد، يكايك اينخواص تغيير ميكند. موم آب ميشود، شكل ديگري پيدا ميكند، گرمتر ميشود، به رنگقهوهاي سير در ميآيد، بوي ديگري ميدهد و غيره. اما با اين همه، هنوز ميل داريمبگوييم كه اين همان موم است. چه چيزش همان است كه بود؟ مگر اينطور نيست كه الانديگر هيچ چيزش همان كه بود نيست؟ جواب اين است كه چرا، چيز ديگري هست وآن اين استكه موم پيوسته مكاني را اشغال ميكرده و اين امر، هم قابل اندازه گيري بر حسب مكاناست هم قابل اندازه گيري بر حسب زمان و اين اندازه گيريها هر دو ماهيت رياضيدارند.
البته اين موضوع محل مناقشه است كهدكارت تصور ميكرد استدلال مربوط به موم به خودي خود دقيقاًً چه چيز را ثابت ميكند.اما شك نيست كه او از اين مثال استفاده كرده تا براي اين تصور كه به نظر خودش يكياز تصورات بنيادي است، برهان يا دست كم شاهدي بياورد داير بر اين كه شيء ماديصرفاً تكه چيزي است كه مكاني را اشغال ميكند و به يك مفهوم، اصولاً تكهاي ازمكان است. فكر ميكرد كه خود شيء مادي تكهاي يا حجمي از مكان است، نه اين كه فقط در مكان قرار گرفته باشد. يكي ازدلايل اين فكر اين بود كه دكارت به خلاء معتقد نبود و عقيده داشت كه جهان ماديسرتاسر يك چيز ممتد است و اشياء جداگانه، مثل اين ميز يا هر چيز ديگر، ناحيههاييدرگوشه و كنار آن، در بعضي حالات معين حركت هستند. اين عقيده بنياد فيزيك رياضيقرن هفدهم بود ولي پايدار نماند و عاقبت علم ديناميك نيوتن جايش را گرفت كه شاملبرداشت ديگري از جهان مادي بود. اما به هر حال، تصويري كه دكارت رسم كرد در استواركردن اين تصور بسيار مؤثر بود كه جهان مادي در اساس داراي خصلت رياضي است و وجودفيزيك رياضي را امكان پذير ميكند. حقيقت مهم و پر معنا دربارة انقلاب علمي عصرمورد بحث ما اين است كه اولين علم بزرگي كه در حيات دكات و به بركت تحقيقات او بهراه افتاد فيزيك رياضي بود. شيمي كه علمي است كه از اقسام مختلف چيزها با توجهبيشتر به خصوصياتشان بحث ميكند، عمدتاً محصول قرنهاي هجدهم و نوزدهم است تا قرنهفدهم.
براي اين كه منصفانه داوري كردهباشيم،ميتوانيم بگوييم كه دكارت در عصر خودش بيش از هر كس ديگر (احتمالا به استثنايبيكن) براي استوار كردن امكان وجود علم و پذيراندن اين فكر به مردم عادي تحصيلكردةاروپاي غربي زحمت كشيد. البته چهرة ديگري هم هست كه شهرت دارد و فيزيكش به فيزيك كلاسيك آن طور كهآخر سر از كار در آمد، نزديكتر است و آن گاليله است. اما گاليله بد نام شد و مورداحترام قرار نگرفت چون در دادگاه تفتيش عقايد محاكمه و محكوم شد. دكارت با وجوداين كه بسياري از جزئيات فيزيكش عاقبت رد شد، در اين زمينه نفوذ بسيار زياد پيداكرد.
تا اينجا در بحثي كه داشتيم، دكارت هنوزاز خودش فيزيكي ارايه نداده؛ فقط نشان داده كه فيزيكي كه پاية رياضي داشته باشدامكانپذير است يعني هم در دايرة قواي عقلي ماست وهم در مورد جهان صدق ميكند.بايد گفت كه فرق است بين آن كه كسي در يك رشتة علمي كاركند و اين كه امكان وجود آنعلم را نشان بدهد. دكارت اميدوار است با تدابيري كه ديديم، نشان داده باشدكه جهانبه نحوي ساخته شده كه انسان قادر به كسب شناخت دربارة آن است. خداوند، به يكتعبير، انسان و جهان را براي همديگر آفريده است. به عقيدة دكارت، انسان ماهيتاًجزيي از طبيعت نيست چون جوهري عقلي و غير مادي است و اين جوهر نه بخشي از عالمطبيعت است و نه تابع قوانين علمي. پس انسان به اين معنا جزيي از عالم طبيعت نيستولي قوايش به خوبي با آن سازگار است. بنابراين، براي ما مقدور است كه فيزيك رياضيداشته باشيم. منتها دكارت معتقد بود كه ميشود با آنچه ممكن است اسمش را ژرفانديشي فلسفي بگذاريم، بعضي از اصول بنيادي فيزيك را بشناسيم و بهخصوص عقيده داشتكه ميتوانيم از راه اين گونه ژرف انديشي پي بريم كه فيزيك بايد داراي قانوني ناظربر بقا[ي كميت] باشد. و چون اين طور است، بايد كميتي باشد تا بقا داشته باشد.كميتي كه دكارت فكر ميكرد باقي است، حركت بود كه بقايي نداشت و در فيزيك كلاسيكبعدي حتي درست تعريف هم نشد. ولي به هر حال، اين تصور وجود داشت و فرض بر اينبود كه «پيشين» [يا مستقل از حس و تجربه]است وبا ژرف انديشي معلوم ميشود. او معتقد بود كه بعضي اصول بنيادي ديگري هم درفيزيك هست كه شناختشان به طور «پيشين» ميسر است، ولي از اين حد كه بگذريم، حقايقفيزيك را بايد به طريق تجربي كشف كرد.
اين نكته اهميت دارد چون به حق گفته ميشود كه دكارت اهل اصالت عقل يا فيلسوفي عقلي مسلك بوده است. چيزي كه بايد در نظرداشت اين است كه به تصور او، خواص بنيادي جهان و نفس را ميشود با ژرف انديشي كشف كرد و همه چيز محصولتجربه نيست. منتها عدهاي گمان ميكنند كه دكارت آنقدر به مسلك عقلي پايبند بودكه تصور ميكرد تمامي علم را ميشود به طريق قياس و صرفاً به وسيلة استدلال رياضييا منطقي از ما بعدالطبيعه يا فلسفة اولي استنتاج كرد و عقيده داشت كه اگر كسيبنشيند و به قدر كافي دربارة «ميانديشم پس هستم» و ماده وخداوند تعمق كند، سرتاسرعلم به دستش خواهد آمد. دكارت به هيچ وجه چنين تصوري نداشت و همواره، بدون ضد ونقيض گويي، ميگفت كه آزمايش لازم است تا بين طرق مختلف سبب يابي در طبيعت فرقبگذارد. عقيده او اين بود كه شما ممكن است مدلهاي مختلف بسازيد. اين نمايانگرجنبة بسيار مدرني از تفكر اوست. ميتوانيددر چهارچوب قوانين دكارت، مدلهاي فكري و عقلي مختلفي از جهان بنا كنيد يا بسازيد،ولي براي اين كه پي ببريد كدام مدل براستي نمودار طبيعت است، به آزمايش احتياجداريد. اما اين كه آيا به نظر او، آزمايش به اين قصد طراحي ميشود كه نظريههاي مارا دربارة طبيعت به امتحان بگذارد با به اين منظور كه دادههايي براي ما فراهم كندتا با آن دادهها نظريه بسازيم؟ دقيقاً معلوم نيست. ولي نكتة اساسي اين است كهاگر قوانين بنيادي طبيعت را در نظر بگيريد (يعني اصولي كه ماده بر اساس آنها بهحركت در ميآيد) ميبينيد بسياري مكانيسمهاي مختلف ميتوانيد تصور كنيد كه به ظاهرهمه همان اثر را ايجاد ميكنند. بعد آزمايشهاي افتراقي انجام ميدهيد و ترتيبيبوجود ميآوريد كه اگر مثلاً اين مدل مطابق با واقع باشد فلان چيز روي ميدهد واگر مدل ديگري با واقعيت تطبيق كند، اتفاق ديگري ميافتد و بنابراين، يكي از مدلهارا انتخاب ميكنيد. اين در واقع وصف شايستهاي است از آنچه فيزيكدانها انجام ميدهند.يعني ماهيتاً همان مفهوم امروزي آزمايش حساس يا تعيين كننده است. دكارت بسيار براين نكته تأكيد ميكرد. يكي از چيزهايي كه بطور تحسين برانگيز بر آن پا فشاري ميكرداين است كه فايده ندارد كسي گيج و سرگردان صرفاً براي اين كه براي اين كه ببيند چهچيزي دستگيرش مي شود، از باب امتحان دست به آزمايشهاي مختلف بزند. مهم اين است كهسؤالات مهم مطرح كند. اين در واقع يكي ديگر از مصداقهاي اصلي است كه قبلا ذكركرديم، به اين معنا كه خدا با شماست مشروط بر اين كه شما هم سهم خودتان را ادا كنيد. خدا نميگذارد شمامنظماً فريب بخوريد اگر شما هم خودتان را منظماً فريب ندهيد. بنابراين، كاري كهبايد بكنيد اين است كه سؤالات صحيح مطرح كنيد. خدا اوضاع را طوري ترتيب داده كهطبيعت به شما پاسخ بدهد. به جاست اين نكته را تصريح كنيم كه، به نظر دكارت، گرچهوجود خدا براي بدست آوردن «روش» واجب است، اما بعد از اين كه كسي روش را بدستآورد، ديگر لازم نيست براي استفاده از آن به خدا ايمان داشته باشد.توجه به ايننكته بسيار مهم است كه دكارت ميخواست كار علمي را از تنگناي قيود و مداخلات كلاميآزاد كند. ميخواست كار علمي را از بنيادي كه ممكن بود متكلمين براي آن فراهم كنند برهاند ولي همان طور كهديديم خداوند شالودة نظام فكري او را تشكيل ميداد و دكارت فوق العاده براين نكتهپا فشاري ميكردكه تحقيقات او جهاني بدون خدا براي ما باقي نخواهد گذاشت. دنيايدكارت، ساختة دست خدا بود و خدا خودش شناخت مارا از دنيا تضمين ميكرد. جايي كهشما بايد در زندگي تعقلي به خدا متوسل شويد، چنان كه اشاره شد، در ضمن كار علمينيست؛ آنجاست كه مي خواهيد امكان كار علمي را به شكاكان ثابت كنيد. از اين گذشتهدكارت عاقلانه بر اين نظر بود كه لازمنيست هر بار كه قصد كار علمي داريد، امكان چنين كاري را به شكاكان ثابت كنيد. فقطيك بار كافي است و او فكر ميكرد اين كار را كرده است. دكارت تأكيد فراوان بر وجودخداوند ميكرد و اعتقاد شخصي من اين است در اين عمل صداقت مطلق داشت و به هيچ وجهظاهر سازي در كارش نبود. هرچند سعي ميكرد دل كشيشها را از راههاي گوناگون بدستبياورد چون اهل دعوا با كليسا نبود. با اين همه، گر چه خودش صادق بود، با تعبيريكه بدست داد (متأسفانه) رخت بر بستن خدا را از جهان و از فهم مردم از جهان، آسانتركرد.
البته بعضي افراد ادعا كردهاند كهدكارت به هيچ وجه در ايمانش به خداوند صداقت نداشت و در تأييد اين مدعا، قطعهايرا از آثارش شاهد آوردهاند كه بدون شك در آنها قسمي تجاهل ديده ميشود. اما بهتصور من، اين ادعا قابل اثبات نيست، دليل سادهاش هم اين كه اگر درست بود، چيزي ازيك عمركار دكارت باقي نميماند. شايد او مسيحي مؤمني نبوده و ما خبر نداريم، ولياين موضوع ديگري است. شك نيست كه او با خوش خيالي به كليسا نگاه نميكرد؛ اماترديد نداريم كه صادقانه به وجود خداوند ايمان داشت و ظاهراً كساني كه به عكس اينقضيه معتقدند، عدم اعتقاد به كليسا را با عدم اعتقاد به خداوند اشتباه ميگيرند،همان طوركه خيلي از مسيحيها متأسفانه، هم در آن زمان و هم امروز، متمايل به ايناشتباه بودهاند و هستند.
ولي حالا ميخواهيم به چيز ديگريبپردازيم. پيشتر گفتيم كه دكارت قايل به ثنويت، يعني تقسيم كل عالم هستي به روح وماده بود. در آن موقع نتوانستيم دنبالة مطلب را بگيريم. ميخواهيم حالا موضوع راادامه بدهيم. واضحترين مسألهاي كه اين قضيه پيش ميآورد، بيان چگونگي كنش وواكنش بين اين دوتاست. ببينيم كه دكارت چگونه اين مسأله را تبيين كرده كه روح ميتوانداشيا مادي را در مكان جا به جا كند.
جواب صريح به اين پرسش آن است كه اوهرگز اين كار را نكرده. لايب نيتس درمورد مسألة كنش و واكنش بين روح و ماده بالحني قدري تحقير آميز ميگويد كه: «ظاهراً تا جايي كه ميتوان ديد، مسيو دكارتميدان را ترك كرده است.» دكارت درست پيش از سفر به سوئد، كتابي نوشت و به نحوغريبي محل كنش و واكنش بين نفس و جسم را غدة صنوبري
[9] دربخش تحتاني مغز معرفي كرد. ولي اين گفته تقريباً بيمعناست. فكر اين كه امري غيرمادي و مجردي مثل نفس (يعني چيزي كه تقريباً -هرچند نه كاملا- از مقولة عدد است
[10])بتواند با تغيير جهت دادن به بعضي نفوس جانوري معين، تغييري در دنياي مادي بدهد(يعني عقيدهاي كه دكارت به آن قايل بود) آن قدر تصورش دشوار بود كه همه را دچارسرگرداني كرد
[11].بخش بزرگي از فلسفة قرن هفدهم (وحتي بعد از آن) حول اين محور دور ميزد كه چطوررابطة نفس و جسم را به نحوي بهتر از آنچه از دكارت به ارث رسيده بود، بيان كنند.با وجود اين بايد تصديق كرد كه ثنويت دكارت به شكلهاي مختلف در سيصد سال اخير درانديشة غربي ريشه دوانده است.
به هر حال به نظر من، مطلقاً چارهنداريم جز اين كه به نحوي بين ذهن و عين يا عالِم و معلوم فرق بگذاريم. در بعضينظامهاي فلسفي سعي كردهاند بگويند كه ما هيچ تصوري از معلوم به طور مستقل از علمنداريم و خلاصه ماييم كه جهان را ميسازيم. ولي باور كردن اين نظر حتي به صورتهايظريفتر و عالمانهترش، بسيار دشوار است. هم تفكر عادي ما و هم به طريق اولي درتفكرعلمي ، هميشه از نوعي ثنويت يا دوگانگي بين عالِم و معلوم استفاده ميشود،يعني اين تصور كه «جهان مستقل از معرفت ما به آن است». اما چيزي كه ديگر كمتر كسيبه آن تصديق ميكند، دوگانگي مطلق بين نفس كاملا خالص و جسم است. امروزه برداشتحتما بايد اين باشد كه عالم ماهيتاً موجودي متجسد و داراي جسم است ونه صرفاً روحناب. اين امر حتي پيش از دكارت هم در فلسفه مورد قبول كساني مانند توماس آكويناسقديس و ارسطو بود.
هر چه زمان بيشتر گذشت، بيشتر به نظر رسيد كهبرهان دكارت براي اثبات وجود خداوند ضعيفترين بخش فلسفه اوست. اين امر از نظرتاريخي اثر مهمي داشت چون همان طور كه قبلاً هم گفتيم چنين به نظر ميرسيد كهدكارت با استفاده از روش تشكيك، خودش را به بن بست رسانيده است. نظر براين قرارگرفت كه اگر دكارت با تدابير كلامي هم نتواند از بن بست بيرون بيايد، راه ديگريبراي اين كار متصور نيست و بنابراين، هركس اورا در طريق شك همراهي كند، سر انجامبه آنچنان موضع ايدهآليستي يا معنويي خواهد رسيد كه هيچ چيز جز محتويات خودآگاهيش برايش باقي نخواهد ماند.
نكتة ديگر شايان ذكر اين است كه نظام فلسفي دكارت حتي در حيات خودش به اين دليل كه ميگفتند دوري است، مورد اعتراضواقع شد. فرض بر اين است كه صحت و اعتبار همه چيز از خداست. قبلاً در جريان اينبحث نقش خدا را به خصوص براي صحت و اعتبار بخشيدن به معتقدات ما راجع به جهان خارجمورد تأكيد قرار دادهايم. چيزي كه بايد اضافه كنيم اين است كه دكارت عقيده داشتخدا در اعتبار بخشيدن به اعتقاد كلي ما به استدلال و برهان هم نقش مهميدارد. امااز آنجا كه دكارت از طريق استدلال به خداوند اعتقاد پيدا كرده بود وقتي نوشتهاشمنتشر شد مردم اعتراض كردند كه او گرفتار دور شده است. دكارت فقط به دليل اين كهبه نحو «واضح و متمايز» در مييابد كه خدا وجود دارد ميتواند از مرحلة «ميانديشم پس هستم» قدمي به جلو برداردو پيش برود. از طرف ديگر فقط به اين دليل كه ميداند خدا وجود دارد و فريب كار نيستاطمينان پيدا ميكند آنچه به نحو «واضح و متمايز» درمييابد صادق است.
جزييات اين موضوع در مطالعة فلسفة دكارتفقط از جنبة بسيار خاصي جلب توجه ميكند. اما مسألة بسيار كلياي كه شامل اين موضوعهم ميشوداين است كه چه رابطهاي بين فلسفه و وجود فلسفه هست. آنچه اسمش را دوركارتزين [يا دكارتي]
[12]گذاشتهاند يكي از مصاديق جزيي اين مشكل كلي است كه فلسفه چگونه بايد امكان وجودخودش را بيان كند. چون بايد تأسيس و اعتبار خودش و ساير اينگونه مسائل را هم بحساببگيرد و اين كار بدون پرهيز ازدور
[13] ياخلف
[14]دشوار است. اهميت اين نكته به قدري است كه ارزش دارد كمي دربارهاش تأمل كنيم.
هر چهارچوب تبييني كلي كه مدعي صحت واعتبار است، بايد نه تنها صحت و اعتبار خودش بلكه چگونگي حصول خودش را هم تبيينكند. مثالي ميزنيم كه از فلسفة دكارت بسيار فاصله دارد. اگر پيروان فلسفهايبگويند كه اعتقادات فلسفي هيچ ربطي بهمسألة صدق و كذب ندارد و فقط به پيشبرد منافع طبقاتي كساني كه چنين اعتقاداتيدارند كمك ميكند، معناي سخنشان اين است كه فلسفة خودشان هم هيچ ربطي به مسألة صدقو كذب ندارد و فقط به پيشبرد منافع طبقاتي كساني كه به آن فلسفه معتقدند كمك ميكند.پس چنين فلسفهاي خودش اين صلاحيت را از خودش سلب ميكند كه فلسفة جدي و در خورتوجهي محسوب بشود. يا اگر پيروان شيوة ديگري بگويند كه، به موجب اصل محوري اينشيوه فقط گزارهاي معنادار است كه يا چون تكرار معلوم و همانگويي است صادق است ويا به دليل اين كه با تجربه قابل تحقيق است. چنين شيوهاي آناً فاقد صلاحيت ميشودزيرا خود اين گفته نه تكرار معلوم است كه صادق باشد و نه به تجربه قابل تحقيق.بسياري از نظامهاي اعتقادي خود به خود از اين گونه معضلات براي خودشان پيش ميآورند:يعني اگر صادق باشند ديگر نخواهيم توانست صادق محسوبشان كنيم و در بعضي موارد حتيقادر به صورتبنديش هم نخواهيم بود. پس هر نظريه بايد هم خودش را به حساب بگيرد وهم بايد بتواند به نحوي كه ذاتا مستلزم تناقض نشود مشروعيتي براي وجود خودش برايطرق وصول به خودش، فراهم كند و اگر در اين كار موفق نشود، يا ذاتا مستلزم تناقضاست يا نا مفهوم و بي معنا و در هر دو صورت غير قابل دفاع است.
برگرديم برسر دكارت: نفوذ و تأثير او درفلسفه عظيم بوده است اگر بخواهيم موضوع را در يك چيز خلاصه كنيم بايد اين طوربگوييم كه كسي كه در سيصد سال اخير بحث معرفت را محور فلسفه غرب قرارداد دكارت بود و تقريبا هيچ كسغير از او نبود. او باعث شد كه فلسفه به جاي اين كه از اين پرسش آغاز شود كه «چهوجود دارد؟» يا «جهان چگونه است؟»، اين سؤال را مبدأ قرار بدهد كه «چه ميتوانمبدانم؟» توجه داشته باشيد كه سؤال اين است كه «من چه ميتوانم بدانم؟» نه اين كه «چه ميتوان دانست؟» يا حتي «چه ميتوانيم بدانيم؟» - يعني فلسفه از پرسشي به صيغةاول شخص[مفرد] شروع ميشود كه محورش «من» است. در ابتدا عرض كرديم كه در زماندكارت هنوز امكان اين فكر وجود داشت كه شايديك نفر به تنهايي بتواند كار علم را بهسامان برساند. ولي حتي اگر اين واقعيت تاريخي را هم كنار بگذاريم خود اين كه اقدامبزرگ دكارت در قالب يك زندگينامة خود نوشت صورت گرفته، جزء بسيار مهمي از آن است.اتفاقي نيست كه هر دو اثر بزرگ او (گفتار در روش و تأملات) به صيغه اول شخص مفرد نوشته شده و كاري است در خود پژوهيفلسفي. تأثير عمدة دكارت در همين تأكيد بر شناختشناسي به صيغة اول شخص بوده است.
بعد از دكارت تا پيش از قرن حاضر،شايدكمتر كسي از فلاسفه در اين مورد اختلاف ميكرد كه سؤال محوري در فلسفه اين استكه «چه ميتوانم بدانم؟» البته اين مسأله هم هست كه در اين مورد چه برداشتي بايداز فلسفة هگل داشته باشيم. از هگل برداشتهاي مختلف ميشود داشت. يكي اين است كه اوسعي ميكرد به قسمي برداشت ارسطويي از فلسفه برگردد كه سؤال مورد بحث در آن كمتر داراي اهميت است. وليآنچه يقيناً اهميت دارد اين است كه در اواخر قرن نوزدهم و در قرن كنوني، مردم ازتأكيدي كه دكارت بر شناختشناسي ميگذاشت گرفتند و بيشتر بر منطق و زبان تأكيدگذاشتند و از آن به بعد سعي داشتند به جاي بحث معرفت، فلسفة [تحليل] زبان را محورفلسفه قرار بدهند.
بافرض اين كه فلسفة دكارت داراي عيوبيبوده كه ذكر كرديم و بعضي عيبهاي ديگر كه ذكر نكرديم و باز با فرض اين كه فلاسفه به هر حال از مسألةشناخت دور شده اند، سؤال اين است كه چرا مطالعة دكارت هنوز اين قدر پر ارزش است
[15]؟ درپاسخ فعلاً به لزوم فهم تاريخي نقشي كه دكارت در رساندن ما به وضع كنوني ايفاكرده، كاري نداريم. همين قدر كه كمي با جزييات بدانيم كه او چه گفته به نظر من از فهم اين كه ما كيستيم واز كجا آمدهايم، بسيار مهم است. اگر كسي به فلسفه علاقه داشته باشد، امروز هم ميخواهدكارهاي او را بخواند (البته مقصودم از «كارها» بيشتر تأملات اوست). تصور مي كنمدليل اين امر اين است كه راهي كه در اين اثر دنبال شده (يعني پرسشهايي از اين قبيلكه «چه ميدانم؟» و « به چه ميتوانم شك كنم؟» و مانند اينها) به نحوي ارايه شدهاست كه نميتوان از آن دل كند. تصادفي نبوده كه تأكيد براين موضوع چنين اهميتعظيمي در فلسفه داشته است. قضيه اين نيست كه چون دكارت چنين قلم سحار و نثر شيواييداشته ، توانسته است ذهن اروپا را از راه دور اين طور مسحور كند. دليلش اين است كهچيزي كه او كشف كرد ذاتاً انديشه برانگيز بود: يعني اين كه من به خودم بگويم دارايهمة اين اعتقادات هستم، ولي مسأله اين است كه چگونه ميتوانم به پشت آنها نفوذ كنمو ببينم آيا اعتقاداتم واقعاً راستاند يا نه. چگونه ميتوانم از اعتقاداتم فاصلهبگيرم و ببينم كدامشان جنبة پيشداوريدارند؟ چقدر امكان براي شكاكيت وجود دارد؟ اينها سؤالهايي است حقيقتاً انديشهبرانگيز است و انسان براي اين كه بتواند از درون اين شبكه بسيار طبيعي ژرفانديشيراهي به بيرون باز كند، نيازمند تخيل فلسفي قوي و كار فراوان است. چنان كه خوددكارت گفته، پس از اين كه شما اين مسير را طي كرديد، ديگر در انتها سر جاي اولشنخواهد رسيد. مسأله اين نيست كه از بيماري فلسفيي كه به دست خودتان به آن دچار شدهايدشفا پيدا كنيد.
سؤال ديگري كه دكارت به طرز بسيارچشمگيري مطرح ميكند اين است كه «من كيستم؟» ما ميتوانيم خودمان را در عالم خيالاز اوضاع و احوال موجود بيرون بكشيم. قادريم تخيل كنيم كه از چشمخانة ديگر بهجهان نگاه ميكنيم. ميتوانيم در عالم خيال مجسم كنيم كه در آيينه نگاه ميكنيم وچهرة ديگري ميبينيم و مهمتر اين كه، از ديدن اين چهرة ديگر در شگفت نميشويم. اينامر در من اين تصور نيرومند را ايجاد ميكند كه از بدنم و از گذشتهام مستقلم.اساس فكر دكارت كه من به نحوي از انحا از همة اين امور مادي مستقلم، همين تجربهاست. اگر از بيرون، ثنويت دكارت را به عنوان يك نظريه نگاه كنيد، باور كردنش بهدلايلي كه به اجمال گفتيم، بسيار دشوار است. اما در عين حال ميبينيد كه اگر ازطريق يك سلسله تأملات به آن برسيد، مقاومت در مقابلش بسيار مشكل است. سلسلهتأملاتي كه دكارت با آن وضوح و قدرت بيهمتا جلوي شما ميگذارد شما را به راهي كهديديم (و به نظر من، راهي غلط) هدايت ميكند، كه هم بسيار مؤثر و چشمگير است وهمبه عمق وجودتان نفوذ ميكند، چنانكه گفتيم، حتي اگر بكوشيد تأملات و افكار او رارد كنيد، باز هم نخواهيد توانست از اين زورآزمايي بدون تغيير و مثل اول بيرونبياييد. نخستين تكليف فلسفي شما اين است كه سعي كنيد دركي از خودتان و تخيلتان و تصوراتتان دربارة اين كه چهممكن است باشيد، حاصل كنيد و از اين راه از بند مدل ثنوي [روح و جسم] خلاص شويد.
بيشتربدانيمLearn more
[1]. براين مگي /فلاسفة بزرگ/ ترجمة عزتالله فولادوند/ص 7
[2] Cartecian axes
[3] Discurse on theMethod
[4] meditation
[5] Pre emptivescepticism
[6]. چيزي كه در همين جا تذكرش لازم استاين است كه اصولاً پيش از آن كه ما به قضية «من فكر ميكنم پس هستم» برسيم. ازوجود خودمان درك شهودي داريم و به اصطلاح با علم حضوري از خودمان آگاهي داريم. بااين توضيح كه اصولاً شك در چيزي جايز است كه امكان خطا در آن وجود داشته باشد.بنابراين اگر در علمي هيچ گونه امكان خطايي وجود نداشته باشد، شك در آن علم نيز بيمعناست.از اينرو ابتدا بايد معنا و مفهوم خطا را تحليل كنيم تا بفهميم كه كدام دسته ازعلوم خطاپذير و كداميك خطاناپذيراند. مثلا اگر در مقابل ما آينة موجداري قرار بگيردخواهيم گفت كه تصويري كه آيينه از ما، نمايش ميدهد خطاست. زيرا هنگاميكه آنتصوير را با واقعيت بيرون از آينه تطبيق ميدهيم، ميبينيم كه تصوير درون آينه باآن واقعيت تطبيق نميكند. اما اگر نظرمان را به خود تصوير معطوف سازيم و آن رامورد توجه قرار دهيم، بدون آن كه آن را با خارج از آينه تطبيق دهيم، ديگر معناندارد كه بگوييم آن تصوير خطاست. زيرا تصوير را با چيزي مقايسه نكردهايم و آن رابا چيزي منطبق نساختهايم تا بگوييم كه اين تصوير با واقعيت خارجي تطبيق ندارد.بنابراين خطا در جايي قابل تصور است كه چيزي را با چيزي بخواهيم مقايسه كنيم وبخواهيم آن دو را با يكديگر منطبق سازيم. اما در جايي كه انطباق وجود ندارد و چيزيبا چيز ديگر مقايسه و تطبيق نميشود، خطا هم بيمعناست. درك ما از خودمان نيز بههمين صورت است. آن دركي كه ما از وجود و هستي خودمان داريم و اين كه ميدانيم وجودداريم حتي از قبيل درك ما از «دو ضربدر دو مساوي با چهار» نيز نيست، زيرا در اينقضيه ما در حال مقايسه و انطباقايم. يعني ميگوييم در خارج از تصور و درك ما اگرعدد دو را در دو ضرب كنيم عدد چهار بدست ميآيد. در حالي كه ممكن است در واقع اينطور نباشد. بنابراين قضية مذكور امكان خطا دارد. اما درك ما از وجود و هستيخودمان، از قبيل تطبيق چيزي با چيزي نيست بلكه يك درك ساده و بسيط است بدون مقايسهكردن چيزي با چيز ديگر و چنين دركي همان طور كه گفته شد خطاناپذير است. يعني اصلاخطا در چنين دركي بيمعناست. در اينصورت معنا ندارد كه ما بگوييم در وجود خودمانشك داريم و آنگاه از اين كه فكر ميكنيم پي ميبريم كه شكمان در مورد وجود خودمانبيمعناست. زيرا همانطور كه گفته شد، اصلا شك در وجود خودمان امكان پذير نيست.زيرا شك در جايي است كه امكان خطا باشد و در مورد وجود و هستي خودمان، همان طور كهگفتيم امكان خطا وجود ندارد تا ما بخواهيم در صحت آن شك كنيم (كلية حالات دروني مااز قبيل غم و شادي و خشم و... نيز همين حكم را دارند، يعني خطاناپذيرند. حتي همةتصورات ذهنيمان تا وقتي كه با خارج از ذهن مقايسه نشدهاند، خطاناپذيراند) تماميبحثهايي كه در متن آمده است و تلاشي كه براي خروج از اين بنبست كه آيا قضية «منفكر ميكنم پس هستم» استنتاجي منطقي است يا دركي شهودي و اين كه فكر شامل چهمواردي ميشود؛ از بيتوجهي نسبت به مطالب فوقالذكر ناشي ميشود. براي توضيحبيشتر ميتوانيد به مباحث علم حضوري و حصولي در فلسفة اسلامي مراجعه كنيد.(س)
[7]. اشتباه دكارت در اين مسئلة ساده استكه مفهوم موجود نامتناهي در عالم ذهن مفهومي است متناهي. به بيان فني و اصطلاحي،مفهوم نامتناهي تنها به حمل اولي نامتناهي است و به حمل شايع صناعي، متناهي است.بنابراين اگر ما مفهوم نامتناهي را درك ميكنيم چون در واقع اين مفهوم خود مفهوميمتناهي است، لزومي ندارد كه آن را موجودي نامتناهي در ذهن ما ايجاد كرده باشد.موارد فراواني از اين دست وجود دارد كه مفهوم مصداق خودش نيست. مثلاً ما مفهومشريك خداوند را در ذهن درك ميكنيم بدون آن كه اين مفهوم را شريك خداوند بدانيم(س). (براي اطلاع بيشتر در اين مورد
اينجارا كليك كنيد)
[8] Zeugma يعني يك فعل يا صفت در جملة واحد دو مفعول يا دو موصوفبگيرد و در مورد هر يك، معنايي ديگر بدهد و فقط پيوندي باشد ميان آن دو.(مترجم)
[9] Pineal gland
[10] . اگر ترجمه صحيح باشد، اين سخن كه نفس از مقولة عدد است، بسيار عجيب است.زيرا اولاً عدد مقوله نيست بلكه خود از مقولة كم است كه از اقسام عرض است و ثانيانفس موجودي جوهري است نه عرضي تا بخواهد از مقولة عدد باشد. عجيبتر آن است كهبگوييم نفس تقريباً از مقولة عدد است!(س)
[11] . در فلسفة اسلامي و در حكمت متعاليه كهبينانگذار آن مرحوم صدرالمتألهين شيرازي است (و اتفاقا با دكارت همعصر بوده است)رابطة بين نفس غير مادي و بدن مادي به خوبي تبيين شده است. زيرا در آنجا ثابت ميشودكه روح به اصطلاح جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء است. يعني روح از دامان جسمبرميخيزد و جسم و روح هردو باهم انسان را تشكيل ميدهند.(س)
[12] Caresian circle
[13]circle
[14] regress
[15] . از جمله خود نويسنده كه بيست سال ازعمرش را به صورت متناوب در همين راه صرف كرده است.