• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
فلسفة قرون وسطي
آنتوني كني: رييس كالج بيلول دانشگاه آكسفورد
مقدمه
صدها تاريخ فلسفه با دامنه‌هاي گوناگون و از زواياي مختلف به بسياري از زبانها وجود دارد كه چند مجلد انگشت‌شمار از آنها به فارسي ترجمه شده است. اما نوشتار حاضر در واقع برداشتي از كتاب «فلاسفة بزرگ» نوشتة براين مگي و ترجمة آقاي عزت‌الله فولادوند است.آنچه اين كتاب را ممتاز مي‌كند در واقع كيفيت اراية مطلب است. براين مگي در بارة هر فيلسوف با يكي از فيلسوفان معاصر صحبت مي‌كند كه در جامعة علمي و دانشگاهي غرب متخصص موضوع بحث، شناخته شده است. بنابراين مطلب از دو نظر جالب توجه است. هم فيلسوفي كه بحث دربارة اوست و هم كسي كه راجع به او سخن مي‌گويد. مثلاً ما نه تنها مي‌خواهيم بدانيم كه دكارت و هيوم و كانت و شوپنهاور و راسل و ويتگنشتاين چه انديشيده‌اند و به چه جهت چنين نامي در جهان دارند، بلكه كنجكاويم بدانيم كه چهره‌هاي سرشناسي در فلسفة معاصر چون برنارد ويليامز و جان پاسمور و وارناك و كاپلستن و اير و سرل دربارة آنان چه مي‌گويند.
براين مگي در سال 1930 در لندن به دنيا آمد. در جواني در آكسفورد تحصيل كرد و از آن دانشگاه، هم در رشتة تاريخ و هم در فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد با درجة ممتاز فارغ‌التحصيل شد. مدتي در دانشگاه بزرگ ييل در امريكا درس مي‌داد. سپس به طور مستقل به نويسندگي پرداخت. در 1975 به جهان دانشگاهي بازگشت و در كالج معروف بيليول در آكسفورد آغاز به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي كالج ال‌سولز در همان دانشگاه برگزيده شد. در سراسر اين سالها در راديو و تلويزيون برنامه‌هاي علمي و فلسفي داشت و در روزنامه‌هاي بزرگ، از جمله «تايمز» و «گاردين» پيوسته مقاله مي‌نوشت و تماس خود را در عين حال با رويدادها و تحولات دنيا حفظ مي‌كرد. در سال 1979 به پاس خدماتي كه در راه ترويج انديشه‌هاي متفكران بزرگ تاريخ و روشن كردن اذهان همگان كرده بود به دريافت نشان مفتخر شد. مگي از 1984 پژوهشگر ارشد در تاريخ انديشه‌ها در دانشگاه لندن بوده‌ است و همچنان به تأليف كتابهاي سودمند و اشاعة افكار فلسفي ادامه مي‌داده است. كتابهاي متعدد او از جمله «فلسفة امروز بريتانيا» و «پوپر» و «بزرگان جهان انديشه» و «فلسفة شوپنهاور»، تاكنون به بيست زبان ترجمه شده است.
چيزي كه شايد مگي را در صحنة فلسفة معاصر به شارحي كم‌نظير مبدل كرده است، قدرت او براي باز نمودن و بازگفتن انديشه‌هاي غامض به زباني روان و دل‌انگيز، بدون فدا كردن ظرافتها و نازك‌كاريهاي افكار بزرگان است. كساني كه كتاب ديگر او را به نام «پوپر» (به ترجمة شادروان منوچهر بزرگمهر) خوانده‌اند به يقين با اين صفت در او آشنايي دارند[1].
به نكتة بالا رواني و زيبايي ترجمة آقاي فولادوند را نيز بيفزاييد تا انگيزة ما را در انتخاب اين متن دريابيد. البته به جهات متعددي متن كتاب حاضر را كمي تغيير داده‌ايم. از جملة آن تغييرات آن است كه اين كتاب به صورت گفتگوي ميان مگي و مخاطبانش بوده است و ما آن را از اين شكل درآورده و به نوشتاري يكدست تبديل كرده‌ايم. دومين تغيير آن است كه در موارد متعددي عبارت كتاب گوياي مطلب نبوده است كه با تغيير آن عبارات تلاش شده است كه بدون تغيير فحواي كلام همان مطلب با عبارتي گوياتر بيان شود. تغيير سوم كه شايد از بقية تغييرات اهميت بيشتري داشته آن است كه در موارد متعددي اشكالاتي در مورد نظريات مطرح شده در كتاب به نظر مي‌رسيده‌ است كه آنها را در پاورقي با حرف اختصاري «س» تذكر داده‌ايم.
در ضمن در پايان هر فصل عبارتي با عنوان «بيشتر بدانيم» آمده است. اين عبارت شما را به صفحة ديگري منتقل مي‌كند كه مطالب تخصصي‌تري در رابطه با همان فصل آمده است. نكتة ديگر آن كه از برخي از فلاسفة مهم در كتاب مگي بحث نشده است كه مقالاتي را در اين متن به آنها اختصاص داده‌ايم.
به اين ترتيب شايد بتوان متن حاضر را كتاب مستقلي در فلسفة غرب دانست.
محمد سادات منصوري
فلسفه قرون وسطا
در تدريس، رسم بر اين جاري است كه تاريخ غرب را به سه دورة بزرگ «عصر قديم» و «قرون وسطا» و «عصر جديد» تقسيم مي‌كنند. در فلسفه غرب هم همين مرسوم است و از فلسفة قديم و فلسفه قرون وسطا و فلسفة جديد سخن مي‌گويند. كتابهاي تاريخ فلسفه هم كه به چاپ مي‌رسند، غالباٌ به همين سه بخش تقسيم مي‌شوند.
در فلسفة قديم غلبه با افلاطون و ارسطو است. البته بديهي است كه نه تنها پيش از اين دو، بلكه بعد از آنان نيز فلاسفة مهم و جالب توجه ديگري در دنياي قديم بوده‌اند ولي از هيچ يك از ايشان نوشته‌هايي باقي نمانده است كه روي‌هم رفته ازلحاظ كميت و كيفيت و تأثير با كارهاي آن دو فيلسوف قابل مقايسه باشد. چيرگي افلاطون و ارسطو به حدي است كه هر كس براي خواندن فلسفة قديم به دانشگاه برود مي‌بيند تقريباً (يا شايد تحقيقاً) همة اوقاتش صرف آثار اين دو مي‌شود.
اگر چنين كسي بخواهد به مطالعه فلسفه ادامه بدهد، احتمالا خواهد ديد كه به او مي‌گويند مستقيماً از ارسطو به فلسفة جديد برود و با يك پرش قرون وسطا را يكسره پشت سر بگذارد. ولي دوره‌اي كه از آن صحبت مي‌كنيم، بيش از هزار سال فلسفه، از سقوط امپراتوري روم تا رنسانس را در بر مي‌گيرد. متأسفانه در نسلهاي اخير از فلسفه قرون وسطا بشدت غفلت شده است و دليل بزرگش هم اين بوده كه تقريباً همة فلاسفه معتبر در سراسر قرون وسطا علماي دين و كشيش‌هاي مسيحي بوده‌اند و مي‌دانيم كه در يكي دو قرن منتهي به عصر ما، واكنش وسيعي نسبت به مذهب و به خصوص مخالفت گسترده با سلطه آن بر افكار وجود داشته‌است. در دورة اين واكنش، فيلسوفان قرون وسطا در معرض بدگماني قرار گرفتند كه حقيقت را صرف نظر از اين كه جستجويشان به كجا بي‌انجامد پي نمي‌گيرند و در عوض براي آنچه از پيش به آن اعتقاد دارند به دنبال دلايل قوي مي‌گردند. اما اين واكنش‌هم مانند بيشتر واكنشها از حد تجاوز كرد. معتبرترين فلاسفة قرون وسطا به راستي فرزانگاني بزرگ بودند و به معنايي كه ما امروز از فلسفه اراده مي‌كنيم، حقيقتاً فلسفه كار مي‌كردند و ما هنوز مي‌توانيم از آنها چيزهايي ياد بگيريم.
در فلسفة قرون وسطا هم مثل فلسفة قديم، دو فيلسوف از ديگران برجسته‌تر بودند، هر چند در اين مورد، يكي در اوايل و ديگري در اواخر آن دوره زندگي مي‌كرد. اولي «آوگستينوس قديس» است كه در 354 ميلادي در شمال افريقا به دنيا آمد و گرچه در زندگي بسيار سفر كرد، همان جا در 430 ميلادي در گذشت. دو كتاب از نوشته‌هايش به تصديق همه از كتابهاي بزرگ جهان است: يكي «اعترافات»[2] و ديگري «مدينة الاهي»[3]. شخصيت دوم هم از حيث مقام از او كمتر نيست؛ يعني «توماس آكويناس» كه در 1255 ميلادي در ايتاليا متولد شد ودر 1274 فوت كرد. فلسفة آكويناس روي‌هم‌رفته فني‌تر از آوگوستينوس است و معروفترين آثارش دو مجموعة بزرگ است كه براي شاگردانش نگاشته است: يكي «مجموعه در رد كافران»[4] (كه به نام «حقانيت مذهب كاتوليك»[5] به انگليسي ترجمه شده است) و ديگري «مجموعة علم كلام»[6] يا « تلخيص كلام»[7].
درپي مرگ آوگوستينوس و سقوط امپراتوري روم دوره‌اي شروع شد كه امروز به اعصار تاريك معروف است. در طي آن قرون تنها كاري كه از باسوادها و فضلاي اروپاي غربي ساخته بود آن بودكه بقاياي تمدن را در تلاطم امواج پي‌در‌پي تجاوزها و كشورگشايي‌هاي اقوام مشرك، حفظ كنند. در چنين اوضاع و احوال، كار دانشمندان بيشتر جنبة حفظ و نگهداري داشت و مدتهاي مديد تقريباً هيچ اثر علمي مهم و معتبري بوجود نيامد. در دورة هفتصد سالة بين آوگوستينوس و آنسلم[8]، تنها يك فيلسوف طراز اول پيدا شد و آن جان اسكاتلندي[9] بود كه در قرن نهم ميلادي زندگي مي‌كرد. ولي وقتي در قرن يازدهم ميلادي به آنسلم مي‌رسيم، سلسله‌اي از متفكران مهم مشاهده مي‌كنيم كه به سرعت جانشين يكديگر مي‌شوند: مانند آبلار در قرن دوازدهم، راجر بيكن و توماس آكويناس در قرن سيزدهم و سپس دانزاسكوتوس[10] و ويليام‌آكمي كه با ظهور آنها قرون وسطا كم كم به پايان مي‌رسد.
انتخاب اين دو فيلسوف (آوگوستينوس و آكويناس) به منظور جمع بندي دستاوردهاي قرون وسطا صورت گرفته است. ولي بايد توجه داشت كه اين دو بسيار با يكديگر متفاوت بودند. آوگوستينوس متفكر يكه‌وتنهايي است كه معروف‌ترين اثرش زندگي‌نامة خودش است. پاية اعترافاتش ژرف‌انديشي‌هاي شخصي و مطالعات خصوصي در تورات و انجيل و حيات باطني خودش است. اما آكويناس: چهرة يكه و تنهايي نيست؛ ميدان‌دار يك سنت مذهبي و علمي است. آكويناس عضو سلسلة مذهبي بزرگ دو مينيكن بود و در جمع راهبان آن سلسله زندگي مي‌كرد. از اين گذشته، مدرس دانشگاهي است. در همه اين چيزها او برعكس آوگوستينوس است كه دانشمندي منفرد بود به نحوي كه در اواخر عمر كه اسقف شده بود، جز او هيچ كس در همه شهر حتي يك كتاب هم نداشت.
به اين ترتيب، اين دو نفر، نمونه‌هاي برجستة دو نوع فيلسوفي هستندكه از عهد قديم تا امروز هميشه وجود داشته‌اند: يك طرف، متفكران منزوي وتنهايي كه در خودشان فرو مي‌روند و طرف ديگر، شخصيتهاي فعال در مؤسسات علمي كه مدرسي دانشگاه نمونة نوعي آنهاست. در تمام تاريخ فلسفه مي‌بينيد كه افراد در يكي از اين دو گروه جاي مي‌گيرند. نوابغ گوشه نشين وتنهايي مثل دكارت و اسپينوزا كه تار افكارشان را از تأملات خودشان مي‌تنند و از طرف ديگر، استادان فاضل دانشگاه مثل كانت و هگل، كه دستگاه فلسفي بنا مي‌كنند و اين دستگاه‌ها به شاگردان‌شان و نسلهاي بعدي فلاسفه مي‌رسد و به دست آنها جرح و تعديل مي‌شود.
صحبت ما درباره معلمين دانشگاه باعث اين فكر مي‌شود كه دانشگاه اولين بار در قرون وسطا ايجاد شد و بوجود ‌آمدنش تأثير عظيم در فلسفه گذاشت. ايجاد دانشگاه يكي از مهمترين خدمات قرون وسطا به فلسفه بود. منظور از دانشگاه هيأتي از افراد داراي شخصيت حقوقي است كه به طور حرفه‌اي و تمام وقت به تدريس مجموعه‌اي از دانشها مشغول باشند وآن معلومات را به شاگردانشان انتقال بدهند و برنامة درسي و روشهاي آموزشي توافق شده و مصوب داشته‌باشند و به ملاكهاي حرفه‌اي معين پاي‌بند باشند. بسيار جالب توجه است كه فلسفه در قرون وسطا كاركرد حرفه‌اي دقيقي داشته است. اول از همه از نظر حجم عظيم آثار فلاسفه، آكويناس، حتي مطابق پايين‌ترين تخمين، هشت ميليون كلمه مطلب نوشته است. بعضي نوشته‌ها هم هست كه انتسابشان به او محل مناقشه است و اگر اين آثار را هم اضافه كنيم، جمع كلمات به يازده ميليون مي‌رسد. هشت ميليون رقم بالايي است. كل آثار ارسطو كه امروز در دست ماست فقط يك ميليون كلمه است. كل آثار موجود افلاطون فقط به نيم ميليون كلمه بالغ مي‌شود. آكويناس در طول يك عمر نسبتاٌ كوتاه، هشت ميليون كلمه مي‌نويسد و اين هشت ميليون، كلماتي نيست كه همين طور سرسري پراكنده باشد؛ كلماتي است كه دانشمندان حتي امروز سعي مي‌كنند به كنه معنايشان برسند.
حجم نوشته‌ها عظيم است، ولي دقت نظر هم دست كمي از آن ندارد و آثار فن قرون وسطايي مباحثه، در نوشته‌هاي آكويناس پيداست. مباحثه يكي از فنون مهم تدريس درآن عصر بود. مدرس يكي از شاگردان ارشد را يك طرف مي‌گذاشت و يك يا چند نفر از شاگردان پايين‌تر را در طرف مقابل. شاگرد ارشد مي‌بايست از مدعاي خاصي دفاع كند، از قبيل اين كه جهان آغاز زماني ندارد (يعني قديم است) يا، به عكس، جهان آغاز زماني دارد(يعني حادث است). شاگردان ديگر به اين مدعا اعتراض مي‌كردند و مدعاي مقابلش را پيش مي‌كشيدند. اما دو طرف مباحثه مي‌بايست مطابق قواعد دقيق منطق استدلال كنند. دست آخر، مدرس دعوا را فيصله مي داد و سعي مي‌كرد روشن كند كه چه چيز در گفته‌هاي يك طرف حقيقت داشته و چه انتقادهاي متين و صحيحي از طرف ديگر ابراز شده است.
اگر مجموعة علم كلام توماس را باز كنيد، مي‌بينيد گرچه هيچ مباحثة واقعي در آن ثبت نشده، اما آثار اين روش به چشم مي‌خورد، هر وقت آكويناس مي‌خواهد نظريه يا مدعاي فلسفي يا كلامي خاصي را مطرح كند، اول چند تا از قوي‌ترين دلايلي را كه در رد آن فكر به نظرش مي‌رسد، ذكر مي‌كند. اين روش، انضباط عجيبي در تفكر بوجود مي‌آورد و نمي‌گذارد امور را مسلم فرض كنيد. وادارتان مي‌كند از خودتان بپرسيد: «چه كسي را مي‌خواهم نسبت به چيزي متقاعد كنم و قوي‌ترين اعتراضهايي كه طرف ممكن است بكند چيست؟»
پس اين دو ويژگي از خصوصيات فلاسفه قرون وسطا بود: يكي حجم عظيم نوشته‌ها و ديگري روش دقيق طرح مسايل. سومين نوآوري قرون وسطا، برنامة درسي بود. برنامة درسي در دانشگاه به اين معنا بود كه مواد معيني وجود داشت و هر كس به دانشگاه مي‌رفت، مي‌بايست پيش از آن كه بخواهد از خودش سنگ كوچكي به بناي علم اضافه كند، ياد بگيرد. سنت پيشينيان ابتدا مي‌بايست حفظ شود و بعد، در صورت امكان، با چيزي اضافي به شاگردانمنتقل شود.
برنامه درسي در قرون وسطا به خصوص بر مبناي كارهاي بجا مانده از ارسطو تنظيم مي‌شد. آثار ارسطو در ابتداي دورة شكوفايي قرون وسطا به لاتين ترجمه شد. كمتر كسي از فلاسفة بزرگ قرون وسطا سواد يوناني داشت ولي ترجمه‌هاي خوب لاتين در دسترس بود و فلاسفه سخت تلاش مي‌كردند كه هر دانش ممكن را از ارسطو بيرون بكشند و جذب كنند و بعد خودشان آنرا بيشتر بپرورانند.
اما پيش از اين كه به مهمترين مطلب، يعني مضمون اين آثار برسيم به نكتة جالبي نظر شما را جلب مي‌كنم كه، هر شخص انگليسي كه وارد مطالعة فلسفة قرون وسطا شود، ناچار نظرش به اين امر جلب مي شود كه خيلي از برجسته‌ترين چهره‌ها در آن عصر، اهل بريتانيا بوده‌اند يا بخش مهمي از عمرشان را در آنجا گذرانده‌اند. اين حكم در مورد بيش از نيمي از كساني كه در مقدمة اين گفت‌وگو نامي از آنها برده شد، صادق است: جان اسكاتلندي، آنسلم ، راجر بيكن، دانزاسكوتوس، ويليام آكمي و... . اين حقيقت بسيار جالب نظر است، ولي اگر كسي بگويد فلسفه در قرون وسطا خصوصيت انگليسي داشته، فريب اين حقيقت را خورده. درست است كه خيلي از فلاسفه قسمتي از عمرشان را در انگلستان گذرانده بودند و عده‌اي حتي متولد آنجا بودند. ولي نبايد فراموش كرد كه آنسلم ايتاليايي بود و دانزاسكوتوس و ويليام آكمي بسياري از اوقاتشان در كشورهاي ديگر اروپا مي‌گذشت. هر كشور اروپاي غربي را كه در نظر بگيريد، مي‌بينيد بسياري از فلاسفة بزرگ مدتي آنجا بوده‌اند. دليلش اين است كه جامعة دانشگاهي در قرون وسطا، جامعه‌اي بسيار اروپايي بود. امت عيسي، يعني اقوام مسيحي، جامعة دانشگاهي واحدي تشكيل مي‌دادندو كسي كه از يك دانشگاه فارغ التحصيل شده بود، مي‌رفت در دانشگاه ديگري درس مي‌داد. درهمة دانشگاهها زبان مشتركي صحبت مي‌شد كه همان زبان لاتين اهل كليسا بود و مهاجرت بين دانشگاهها به وفور وجود داشت. البته اين مربوط به اوايل قرون وسطاست. بعدها، به علت جنگهاي ملي مثل جنگ صد ساله بين انگلستان و فرانسه در اين گونه مسافرتها وقفه حاصل مي‌شود و از طرف ديگر، كم‌كم ادبياتي به زبانهاي زنده قومي و محلي بوجود مي‌آيد ومنجر به اين مي‌شود كه حتي اگر مردم مانند گذشته به لاتين هم حرف بزنند، رفته رفته به زبان خودشان، مثلاً انگليسي، فكر كنند. به اين جهت، است كه مي‌بينيم آخرين فيلسوف حقيقتاً بزرگ قرون وسطا، جان ويكليف[11]است كه به تشويق او ، تورات و انجيل براي اولين بار به زبان انگليسي ترجمه مي‌شود. با ظهور ويكليف، عمر جامعة بين المللي دانشگاهي لاتين زبان رو به پايان مي‌گذارد و اين اولين مرحلة پراكندگي تدريجي فرهنگهاي ملي مختلف به زبانهاي گوناگون است.
اما بپردازيم به خود فلسفه. يكي از دل‌مشغولي‌ها در سرتاسر قرون وسطا اين بود كه مي‌خواستند نظريات حكماي بزرگ يونان باستان را با تعاليم دين مسيح سازگار كنند. در اوايل دوره، عمدتاً افلاطون مورد توجه بود ولي بعدهاارسطو مورد توجه قرار گرفت. اما، به هر حال، همه به ايجاد يك چنين سازشي علاقه داشتند. وفق دادن نظريات ارسطو با مسيحيت، مورد توجه خاص آكويناس و جانشينان او بود. آوگوستينوس، به افلاطون به مراتب بيش از ارسطو علاقه مند بود و اصولاً به تورات و انجيل توجه داشت. حضور آوگوستينوس در سرتاسر قرون وسطا احساس مي‌شود. فلاسفة بعدي قرون وسطا به او به چشم كسي نگاه مي‌كردند كه كلية معلومات ديني منبعث از سنت مسيحي را كه از طريق تورات و انجيل رسيده‌ بود، جمع و مدون كرده است.
اما وقتي در قرون دوازدهم و سيزدهم [ميلادي] آثار ارسطو به لاتين ترجمه شد، دانشمندان ديگر ديدند كه علاوه برسنت مسيحي، مجموعة ديگري از اطلاعات هم وجود دارد كه درباره دنيا و انسان بحث مي‌كند و دربارة اين كه ما چگونه موجوداتي هستيم و چه كارهايي شايستة‌ ماست و اين مباحث همه در حكمت حكماي قديم، به خصوص ارسطو ، پيدا مي‌شود. ارسطو از بسياري جهات، يكي از اعجوبه‌هاي روزگار بود و خيلي از رشته‌هايي كه بعداً به صورت شعب مختلف فلسفه درآمد، به دست او تأسيس شد، از قبيل منطق و فلسفة اولي و روانشناسي و گياه شناسي و علم كاينات جو[12]. ارسطو مؤسس اين علوم و ديگر علوم بود كه در اوايل قرون وسطا هنوز به پخته‌ترين صورت فقط در نوشته‌هاي او پيدا مي‌شد.
در اينجا سؤال جدي مطرح است و آن اين است كه با توجه به اين كه تورات و انجيل ملهم از سر‌چشمه‌اي الاهي است و اولياي كليسا نمايندة خدا در اين دنيا هستند و قولشان حجيت منحصر به فرد دارد، پس ديگر چرا اهميت مي‌دادند كه حكماي قديم چه گفته‌اند؟ مگر تعاليم كليسا در هر زمينه‌اي بالاترين حجت‌نبود؟ و مگر اين تعاليم نظريات قدما را نسخ نمي‌كرد؟
در پاسخ مي‌توان گفت كه فلاسفة ‌قرون وسطا معتقد بودند كه دين مسيح معرفت كافي را براي رستگار شدن در اختيارشان گذاشته ‌است و حتي يك زن رختشوي بي‌مقدار و كاملاً بي اطلاع از علوم قدما هم اگر به حقايق مسيحيت آگاه باشد همان‌قدر احتمال دارد به بهشت برود و باشكوه و جلال در جوار خداوند زندگي كند كه كسي مثل توماس آكويناس با آن‌همه دانش[13]. با اين حال، غلط است كه فكر كنيم كساني مانند آكويناس كه ذهن كنجكاو داشتند و مي‌خواستند تا مي‌توانند به معلوماتشان دربارة انسان و جهان اضافه كنند، در زندگي فقط متوجه دين بودند. البته به انسان و دنيا به عنوان «مخلوق خدا» توجه داشتند، اما تصورشان اين بود كه خداوند نه تنها از طريق كتب مقدسي مانند تورات و انجيل، بلكه به زبان آفرينش هم دربارة جهان با ما سخن مي‌گويد.
انسان كه در ابتدا با فلسفة قرون وسطا برخورد مي‌كند يكي از اموري كه از آن تعجب مي‌كند اين است كه موارد فراواني در فلسفة آن دوره به دين ارتباط ندارد. به بسياري تحليلهاي امروزي نما از الفاظ و مفاهيم در حد اعلاي ظرافت و بسياري كارهاي واقعا پرمايه در منطق و (شايد از همه شگفت‌تر) كارهاي جالب توجه و گاهي بديع در همة علوم از مكانيك تا روانشناسي بر مي‌خورد. دامنة اين آثار شگفت‌آور است و بيشترش به طرز عجيبي آزاد از محدوديتهاي زماني آن دوره است.
خيلي از علومي كه بعد از رنسانس به صورت رشته‌هاي مستقل درآمدند، بذرشان در فلسفة قرون وسطا كاشته شده ‌بود و اگر اين فلسفه را به خانواده‌اي تشبيه كنيم، مي‌بينيم همة اين علوم درآن عصر بچه‌هاي در حال رشد آن خانواده بوده‌اند. عناوين بعضي از استادان دانشگاههاي آن زمان، به تنهايي حكايت از اين مطلب دارد. در آكسفورد عنوان استاد فيزيك رياضي يا عنوان استاد حكمت طبيعي را مي‌بينيم. اين نشان مي‌دهد كه رشتة فيزيك از درس حكمت طبيعي منشأ گرفته بود. برنامة اين درس از روي يكي از كتابهاي ارسطو به نام فيزيك [يا سماع طبيعي] تنظيم شده بود.
نوشته‌هاي ارسطو الگوي برنامة درسي در قرون وسطا بود كه از منطق شروع مي‌شد. منطق از ابداعات ارسطو بود ولي در قرون وسطا رشد عظيمي كرد و يكي از اولين چيزهايي بود كه هر كسي در آن زمان به دانشگاه مي‌رفت، مي‌بايست ياد بگيرد. ما در سالهاي اخير بسياري از قضايا و فنون منطقي ظريفي را كه در اواخر قرون وسطا كاملاً براي دانشجويان جنبة عادي و مأنوس داشت، از نو كشف كرده‌ايم. در دورة رنسانس و دورة اصلاح دين، رشد منطق متوقف ماند و تا پايان قرن نوزدهم فقط به صورت دم بريده و ناقص در اغلب دانشگاه‌هاي اروپايي تدريس مي‌شد. در اواخر قرن نوزدهم، نسل جديدي از دانشمندان منطق رياضي (مثل گوتلوب فرگه[14] در آلمان و برتراند راسل[15] و آلفرد نورث‌وايتهد[16]در انگلستان) از راه رياضيات به سراغ منطق رفتند و هدفشان اين بود كه ريشه‌هاي رياضيات را در منطق پيدا كنند. منطق دوباره به دست اين گونه افراد شكوفا شد و يكي از ميوه‌هايش كتاب بزرگ «مبادي رياضي»[17] بود. وايتهد و راسل مي‌خواستند در اين كتاب نشان دهند كه اگر بديهيات منطقي را به طور منظم مورد مطالعه قرار دهيم، كل حساب مقدماتي را مي‌توانيم از همين اصول بديهي استنتاج كنيم. احياي منطق در اوايل قرن بيستم، به كشف شعبه‌هايي از منطق در ايام قبل و بعد از جنگ جهاني دوم منجر شد كه از قرون وسطا تا آن وقت به كلي از نظر پنهان مانده بود. تا پيش از نسل خود ما، مردم هنوز اين دو فصل تاريخ منطق را به هم وصل نكرده بودند ونمي‌دانستند كه بعضي از جديدترين انديشه‌ها در منطق، همان مطالب كاملاً شناخته شده در قرون وسطاست.
وقتي انسان، اول به فلاسفه‌اي مثل دانز اسكوتوس و ويليام آكمي برخورد، به ياد مطالعات قرن بيستمي خود در منطق مي‌افتاد در حالي كه تصور مي‌كرد به عده‌اي نويسندگان دور و نامأنوس و حتي بيگانه برخواهد خورد. اما، برخلاف انتظار، سر و كارش با افرادي مي‌افتد كه به كارهايي كاملاً آشنا مشغول‌اند. حتي لحن بيانشان هم به گوش آشنا است. بنابراين، مي‌شود گفت كه محور فلسفه لااقل به صورتي كه در اروپاي غربي تدريس و مطالعه مي‌شده در قرون وسطا منطق بوده است (و در حال حاضر هم منطق است) ولي در بخش اعظم دورة فاصل، اين‌طور نبوده‌است. به همين دليل كسي كه در فلسفه جديد تحصيل كرده، وقتي متون اواخر قرون وسطا را مي‌خواند، گاهي چنين احساس عجيبي از آشنايي و موافقت مي‌كند. ولي بعد از قرون وسطا، مردم علاقه‌اي را كه به منطق و مطالعة فلسفي داشتند، از دست دادند. البته به مطالعة زبان از نظر فن سخنوري و از لحاظ ادبي توجه فراوان داشتند، اما علاقة سابق به رابطة زبان با منطق را از دست دادند. از دكارت به بعد، توجه فلاسفه بيش از هر چيز به شناخت شناسي[18] جلب شد.
اساس شناخت شناسي اين پرسش است كه ما چگونه به چيزهايي كه مي‌دانيم، معرفت پيدا مي‌كنيم؟ چگونه چيزهايي را كه مي‌دانيم، اصولاً مي‌توانيم بدانيم؟ شناخت شناسي، زبان و منطق را پس زد. اما از زمان فرگه و راسل تا نسل حاضر، منطق و زبان، به خصوص در انگلستان و امريكا، دوباره در فلسفه جلو افتاده‌اند. سؤال بزرگ فلاسفه در سالهاي اخير اين بوده كه «معناي آنچه مي‌گويي چيست؟» نه اينكه «چه مي‌داني؟». خصوصيت فلسفه در قرون وسطا اين بود (و امروز هم همين است)كه هر سؤالي در علوم يا در رياضيات يا در هر چيز ديگر بايد توأم با آگاهي به اين باشد كه معناي سؤالي كه مي‌كنيم چيست.
همان طور كه در مقدمة اين بحث تذكر داده شد، رايج‌ترين اتهام عليه فلسفة قرون وسطا به طور كلي اين بوده و هست كه فلاسفه در آن عصر، پيش از شروع به كار، اول به يك سلسله معتقدات پر طول و تفصيل دربارة كل هستي ملتزم مي‌شدند و بنابراين به جاي اين كه بي‌طرفانه وارد تحقيق شوند، به دنبال دلايل قوي براي اثبات معتقداتشان مي‌گشتند. در مقام پاسخ‌گويي به اين اتهام مي‌گوييم:
اين ضرورتاً اتهام مهمي عليه هيچ فيلسوفي نيست كه بگويند براي اثبات آنچه از پيش به آن معتقد بوده، به دنبال دلايل قوي مي‌گردد. به عنوان نمونه دكارت كه با لباس راحت كنار آتش نشسته بود و براي اثبات اين موضوع (يعني معتقداتش)، دنبال دلايل قوي مي‌گشت و مي‌دانيد كه چقدر طول داد تا بالاخره دلايلي را كه مي‌خواست، پيدا كرد. برتراند راسل، آكويناس را متهم مي‌كند كه حقيقتاً فيلسوف نبوده چون مي‌خواسته آنچه را به هر حال به آن معتقد بوده، ثابت كند. اما عجيب است كه راسل چنين اتهامي به آكويناس بزند كه خودش در مبادي رياضي براي اين كه ثابت كند دو دو تا چهار تاست (يعني چيزي كه همة عمر به آن معتقد بوده) صدها صفحه مطلب مي‌نويسد.
مطلبي كه اكنون بيان شد، حايز نهايت اهميت است ولي چون به آساني قابل درك نيست، ارزش دارد مورد تأكيد قرار بگيرد. هر فيلسوف درخور اعتنا و مهمي بايد اعتقاداتي متمايز از ديگران داشته باشد، وگرنه در خور اعتنا ومهم نخواهد بود. در طول هزاران سال، تقريباً هيچ گونه عقيدة فلسفي‌اي نبوده كه در تصور بگنجد و مورد تصديق يكي از فيلسوفان واقع نشده باشد. اما آنچه يك فيلسوف خوش‌نام را از يك فيلسوف بدنام ممتاز مي‌كند اين نيست كه اولي به يك سلسله عقايد «صحيح» و اصولي پاي بند است؛ وجه امتيازشان اين است كه اولي، صرف نظر از اين كه چه عقيده‌اي داشته باشد، حاضر است دلايلي بر صحت عقيده‌اش بياورد و آن دلايل را در معرض سخت‌ترين و دقيق‌ترين كندوكاوها قرار دهد و به نتيجة اين كندوكاوها تسليم شود. او تصورات و دلايل و روشهايي را كه دارد در معرض تحليل انتقادي خودش و ديگران مي‌گذارد و نتايج بررسي را مي‌پذيرد. تا هنگامي‌ كه اين كار را با صداقت فكري كامل انجام دهد، به معناي صحيح فيلسوف است، صرف نظر از آن كه مسيحي باشد يا هندو يا ملحد يا هر چيز ديگر. روش تحليلي ثابت كرده است كه بعضي از عقايد آن‌چنان عليل (يعني مثلاً سخيف و نامنسجم يا مستلزم تناقض) است كه امروز ديگر بر خلاف گذشته ممكن نيست كه هيچ شخص برخوردار از صداقت فكري و باهوشي پذيراي چنين عقايدي باشد. ترك آن گونه عقايد خودش جزيي از پيشرفت فكري است.
قدر مسلم اين كه كسي نمي‌تواند فيلسوف بسيار خوبي باشد و با اين وصف، به چيزهاي بسيار عجيب و قريب معتقد باشد. كار اصلي فيلسوف اين است كه دلايل محكم را از دلايل سست فرق بگذارد وفرق اين دو، بستگي به اين ندارد كه از كجا شروع مي‌كنيد و به كجا مي‌رسيد. الان بين معتقدات شخص و دلايل او بر آن معتقدات فرق گذاشتيم. اين فرق به فلسفة قرون وسطا ارتباط نزديك پيدا مي‌كند و شايد در آثار هيچ فيلسوفي به قدر توماس آكويناس آشنا نباشد. آكويناس مسيحي مؤمني بود و به اين جهت، به بسياري اعتقادات پايبند بود. اما به خيلي چيزهاي ديگر هم عقيده داشت چون كتابهاي ارسطو و استدلال‌هاي او را خوانده بود. بنابراين، مي‌خواست به دقت بين اين دو فرق بگذارد: يعني بين اعتقاداتش به عنوان يك متكلم و اعتقاداتش در مقام يك فيلسوف. به عنوان متكلم، وظيفة خودش مي‌دانست كه آنچه را از مقولة سرگذشت دنيا و رستگاري جهانيان و آينده دنيا در كتب آسماني مسيحي و تعاليم كليسا به وحي آشكار شده بود ، تبيين و توجيه كند. در مقام فيلسوف، مي‌خواست به قدر وسع خودش پي ببرد كه دنيا چگونه جايي است و چه حقايق ضروري مربوط به اين دنيا و تفكر خود ما بدون توسل به وحي الهي و فقط به كمك عقل، براي ما قابل دانستن است.
يكي از نمونه‌هاي اين خودشناسي بسيار پسنديده در مورد اين فرق، در يكي از نوشته‌هاي او به نام سرمديت عالم ديده مي‌شود. آكويناس مي‌گويد كه بر مبناي ملاحظات فلسفي محض، هيچ دليلي نيست كه فكر نكنيم جهان هميشه وجود داشته و تا ابد هم وجود خواهد داشت. ولي خود او به عنوان يك مسيحي مؤمن به چنين چيزي معتقد نيست، بلكه اعتقاد دارد كه خدا عالم را از عدم خلق كرده و بالاخره هم روزي به پايان خواهد رسانيد. عده‌اي از فلاسفة مسيحي در آن زمان فكر مي‌كردند مي‌شود ثابت كرد كه جهان سر آغازي داشته [يا حادث است] و به اين جهت به بعضي از اقسام مجموعه‌هاي نامتناهي معتقد نبودند. آكويناس عيب اين استدلال را نشان مي‌دهد و در دليل مي‌آورد كه، بر خلاف عقيدة ارسطو، هيچ تناقضي در اين فكر نيست كه جهان از ازل بوده و تا ابد هم ادامه خواهد داشت. به عقيدة او، كسي نمي‌تواند صرفاً بر پاية عقل بشر [وبدون توسل به وحي] ثابت كند كه آغازي براي جهان وجود داشته است يا وجود نداشته[حدوث يا قدم عالم] و ارسطو كه چنين كاري را امكان پذير دانسته، محل ايراد است. آكويناس از ارسطو فيلسوف شكاك‌تري است و مي‌گويد هيچ يك از اين‌دو قضيه قابل اثبات نيست. ممكن است بپرسيد پس خودش چرا معتقد بوده كه جهان آغازي داشته است؟ اگر او مي‌خواست به اين سؤال جواب بدهد، به سفر تكوين در تورات استناد مي‌كرد. به عبارت‌ديگر، در مقام يك مسيحي و يك متكلم به چنين چيزي معتقد بود نه به عنوان يك حكيم.
در مقدمة اين بحث، به دو كتاب بزرگ او، «مجموعة در رد كافران» و «مجموعة علم كلام» اشاره شد. «مجموعة در رد كافران» به قصد نگارش يك اثر فلسفي نوشته شده و خطاب به كساني مانند مسلمانان و يهوديان و ملحدان است كه مسيحي نيستند. آكويناس مي‌خواهد دلايلي براي اين‌گونه افراد بياورد مبني بر اين كه خدا هست و نفس انسان جاويد است و مانند اينها. آن دسته از اهل كليسا كه كافران را مخاطب قرار مي‌دادند، چنين كاري را تكليف ديني خودشان مي‌دانستند ولي مي‌ديدند در بحث با كافران، استناد به مرجعيت كليسا يا حجيت انجيل بيهوده است. چون طرف مقابل اين مرجعيت و حجيت را قبول ندارد. به اين جهت، اين جماعت فقط به استدلالهايي تكيه مي‌كردند كه خود به خود مجاب كننده باشد و تشخيص مي‌دادند كه بيهوده نبايد خودشان را دربارة قوت و استحكام برهان‌ها فريب بدهند چون اگر استدلال ضعيف باشد در مقابل شكاكان باهوش تاب نخواهد آورد و در هم كوبيده خواهد شد. بنابراين، مي‌بينيم كه فلاسفة مسيحي زبردست در قرون وسطا، حتي براهين خودشان را در اثبات خدا مورد انتقادهاي كوبنده قرار مي‌دهند و البته چنان كه كمي قبل هم گفتيم، اين كاري است كه هر فيلسوف مسيحي بايد بكند.
اما مجموعة علم كلام خيلي فرق دارد: خطابش به مسيحيان است و قضايايي را كه در تورات و انجيل آمده است مي‌پذيرد و مبناي استدلال قرار مي‌دهد، ولي با وجود اسمش كه حكايت مي‌كند كتاب دربارة كلام است مقدار بسيار زيادي افكار فلسفي هم در بر دارد.
اجازه بدهيدحواسمان را روي يك مسألة فلسفي خاص جمع كنيم و مسأله‌اي را بگيريم كه هم اساسي است و هم در سرتاسر قرون وسطا مورد توجه حكما بوده. اين مسأله را انتخاب كنيم كه آيا وجود خداوند را ممكن است با برهانهاي منطقي ثابت كرد و اگر ممكن است، آن برهان چيست؟
به نظر من ، معروفترين برهان براي اثبات وجود خدا در تاريخ فلسفه[19]همان، باصطلاح ، برهان وجودي[20] است كه نه تنها بارها در قرون وسطا زير و رو و حلاجي شده، بلكه از نو در آثار دكارت و اسپينوزا و لايب نيتس وكانت سر بلند مي‌كند و حتي امروز هم مورد توجه است. معروفترين صورت را آنسلم در قرن يازدهم [ميلادي] به برهان وجودي داده. در قرون وسطا و دوره‌هاي بعد، دو قسم برهان براي اثبات وجود خدا اقامه مي‌شد. در قسم اول كه معروف‌ترين نمونه‌اش «طرق پنجگانه» توماس آكويناس قديس است، شما يكي از خصوصيات جهان خارج را مبدأ قرار مي‌دهيد و از خصوصيت بسيار بارزي شروع مي‌كنيد از قبيل اين كه بعضي چيزها از يك جا به جاي ديگر حركت مي‌كنند يا بعضي چيزها پا به هستي مي‌گذارند و بعد نابود مي‌شوند. توماس اين قبيل امور را به اضافة چند حقيقت كلي فلسفي مبدأ قرار مي‌دهد و ثابت مي‌كند كه چيز قابل تشخيصي در دنيا هست كه بشر اسمش را خدا مي‌گذارد. اين قسم برهان را «برهان كيهان شناختي[21]» مي‌گويند چون از كيهان يا همين جهان دور و بر ما شروع مي‌شود. اما برهان وجودي از قسم ديگري است چون خود تصور يا مفهوم خدا را في‌نفسه مبدأ قرار مي‌دهد. بنابراين، در برهان وجودي لازم نيست براي اين كه نقطة آغازي پيدا كنيد از قلمرو فكر و تصور خارج شويد.
آنسلم قديس ، معروفترين صورت را به اين برهان داده و ظاهراً خودش مبتكر آن بوده است، چون ساير برهانها در حقيقت از انديشه‌هايي كه در آثار ارسطو ديده مي شود، منشأ مي‌گيرند. برهان آنسلم بسيار ابتكاري و هوشمندانه است و تعريف لفظ «خدا» را مبنا قرار مي‌دهد. آنسلم مي‌گويد: «خدا چيزي است كه بزرگتر از آن متصور نيست». اين تعريف به ظاهر عيبي ندارد و حتي كسي كه به خدا معتقد نيست، ممكن است در پذيرفتنش اشكالي نبيند، چون حتي اگر شما به چيزي ايمان هم نداشته باشيد، به هر حال به تعريفي از آنچه ايمان نداريد نيازمنديد. پس حتي اشخاص ملحد هم احتمالاً با اين تعريف كه خدا چيزي است كه بزرگتر از آن متصور نيست، موافق خواهند بود. ولي بعد آنسلم به شخص ملحد مي‌گويد: « خوب حالا كه اين طور است فرض كنيد خدا فقط وجود ذهني دارد و در خارج موجود نيست. به هر حال ناچاريد وجود ذهني خدا را قبول داشته باشيد چون در اين لحظه دربارة خدا فكر مي‌كنيد و اين يعني چيزي در ذهن وجود دارد. ولي اگرخدا فقط در ذهن ما موجود بود و وجود خارجي نداشت شما مي‌توانستيد چيزي بزرگ‌تر از او تصور كنيد يعني چيزي تصور كنيد عيناً مانند خدايي كه الان درباره‌اش تصور مي‌كنيد، منتها هم موجود در خارج و هم موجود در ذهن شما و بنابراين بزرگتر از آن است. پس، چيزي بزرگتر از خدا متصور مي‌شد. ولي ما قبول كرديم كه خدا چيزي است كه هيچ چيزي بزرگ‌تر از او متصور نيست، درحالي كه شما همين الان چيزي بزرگتر از خدا تصور كرديد. اين محال است زيرا به تناقض منجر مي‌شود و آنچه ما را به اين نتيجة مستلزم تناقض سوق داد، فرض ما بود كه گفتيم خدا فقط وجود ذهني دارد و درخارج موجود نيست. پس بايد تصديق كنيم كه خدا وجود خارجي هم دارد.»
اين برهان فوق العاده پريشان كننده‌است، چرا كه، لااقل اين روزها، هركسي كه آن را مي‌شنود، ناچار احساس مي‌كند عيبي در آن وجود دارد. اما وقتي مي‌خواهيد انگشت روي اين عيب بگذاريد و بگوييد اشكال چيست، مي‌بينيد اين كار به طرز مبهوت كننده‌اي مشكل است[22]. نبايد تصور كرد كه روند جديدي در فلسفه باعث شده كه مردم فكر كنند كه برهان وجودي عيب دارد. آكويناس هم برايش قانع كننده نبود و براي اثبات معيوب بودنش زحمت‌ها كشيد. از همه جالب توجه‌تر اين كه خيلي از فلاسفة بزرگ در طول تاريخ فكر كرده‌اند كه عيبي در اين برهان است ولي دلايلي كه آورده‌اند در همة موارد چيز ديگري بوده. تا امروز حتي تا اين اندازه اتفاق نظر نيست كه عيب برهان وجودي در كجاست. حتي اتفاق نظر نيست كه آيا اصولاً عيبي وجود دارد يا نه. اخيراً گروهي از فلاسفة دين در امريكا پيدا شده‌اند كه با استفاده از آخرين فنون منطق رياضي، برهان وجودي را از نو زنده كرده‌اند و كوشيده‌اند اين برهان را به نحوي ارائه دهند كه در سياق ساختهاي منطق معاصر قانع كننده باشد. بنابراين، برهاني كه بيست سال پيش تصور مي‌شد مرده و هفت كفن پوسانده، امروز زنده و سرحال و از ايالت اينديانا و كاليفورنيا سر در آورده است.
قبلاً به چند مشابهت چشمگير بين فلسفة قرون وسطي و فلسفة عصر حاضر اشاره شد و گفته شد كه در هر دو، بر خلاف فلسفة دورة فاصل (يعني دورة بين فلسفة قرون وسطي و عصر حاضر)، منطق جنبة محوري داشته و در هر دو (برخلاف فلسفة دورة فاصل كه به زبان التفاتي نداشت) روش كار، تحليل زبان بوده است و حالا معلوم مي‌شود كه شباهت در خور تأكيد ديگري هم بينشان وجود دارد و آن اين است كه هر دو، هم به مسايل مرتبة اول[23] توجه داشته‌اند (يعني مسايل زندگي كه مستقيماً با آنها برخورد مي‌كنيم) و هم به مسايل مرتبة دوم[24]كه ضمن بحث لفظي دربارة مسايل مرتبة اول پيش مي‌آيد (يعني مفاهيم و دلايل و روشها و غيره). اين يكي از تغييرات بالنسبه اخير در فلسفة انگليس و امريكاست. در گذشته كسي كه تازه مي‌خواست وارد فلسفة تحليلي بشود، به او مي‌گفتند كه كار فيلسوف اخلاق اين نيست كه به كسي بگويد آيا دروغ گفتن رواست يا زنا كردن قبيح است يا با كدام ملاك بايد سنجيدكه فلان جنگ عادلانه است. البته كسي در اهميت اينگونه مسائل شكي نداشت؛ منتها مي‌گفتند كار فيلسوف پرداختن به اين قبيل امور نيست: كار فيلسوف متعلق به مرتبة دوم است، يعني تحليل زبان و مفاهيمي كه در حكم كردن به اين مسايل (در مرتبة اول) به كار مي‌رود. در ده سال اخير، دوباره توجه به مسايل اخلاقي زنده جلب شده است و امروز عقيده بر اين است كه اين گونه مسايل به فيلسوفان از حيث فيلسوف بودن هم مربوط مي‌شود و نه فقط از جهت شهروند يا انسان اخلاقي بودن. از باب مثال، اكنون فلاسفه در مسألة حفظ جان بيمار و اين‌كه قطع كردن وسايل مصنوعي ادامة حيات در مورد بعضي از بيماران چه موقع صحيح است، طرف مشورت قرار مي‌گيرند. در انگلستان رياست كميسيوني كه مي‌بايست دربارة اخلاقي بودن آزمايش روي جنين تحقيق كند، به عهدة يك فيلسوف بود. از اين‌گذشته اخيراً توجه زيادي به رابطة فلسفة اخلاق با جنگ مبذول مي‌شود.
به عنوان مثال اخيراً در كتابي كه دربارة نيروي باز دارندة هسته‌اي نوشته‌ام، راجع به اين موضوع بحث كرده‌ام كه آيا در هيچ اوضاع و احوالي ممكن است جنگ هسته‌اي اخلاقاً قابل توجيه باشد؟ دراين بحث،كل سوابقي را كه از قرون وسطا به بعد در زمينة نظريات مربوط به «جنگ عادلانه» يا «جنگ موجه» وجود داشته مطرح كرده‌ام و متذكر اين نكته شده‌ام كه هر فرد عاقلي بايد به دلايلي كه در اين خصوص اقامه شده، علاقه‌مند باشد. اكنون به توضيحي در مورد اين دلايل توجه كنيد:
نظرية جنگ عادلانه در قرون وسطا، در آكويناس، در مرحله جنيني وجود داشت و در آثار مدرسيون بعد از قرون وسطا بيشتر پرورش پيدا كرد مسأله دو جنبه دارد. در چه شرايطي جنگ كردن اخلاقاً صحيح است؟ و اگر كسي به جنگ برود، از نظر اخلاقي چه حدودي براي نحوة عمليات جنگي وجود دارد (مثلاً چه چيزهايي را ممكن است هدف قرار داد يا چه رفتاري بايد با اسيران داشت؟)
نظرية جنگ عادلانه، نظريه‌اي است در حد وسط، بين دو قطب مخالف. در يك قطب، نظرية صلح طلبان است كه مي‌گويند اصولاً چيزي به نام جنگ عادلانه وجود ندارد و هر جنگي هر قدر هم آرمانها و اصولي كه به خاطر آنها جنگ در مي‌گيرد والا باشند، بر خلاف اخلاق و زشت است. در قطب ديگر، نظرية كساني است كه مي‌گويند در اين كه جنگ چيز وحشتناكي است حرفي نيست؛ ولي وقتي كسي وارد جنگ شد، ديگر هيچ گونه قاعدة اخلاقي وجود ندارد و تنها اصل مطلق اخلاقي، پيروزي در جنگ به مؤثرترين وسيلة ممكن است. اصحاب سنت جنگ عادلانه مي‌گويند كه هيچ يك از اين دو عقيده درست نيست. بعضي ارزشها از خود حيات هم اهميتشان بيشتر است و جنگيدن به خاطر اين ارزشها مشروع است، ولي مشروعيت جنگ هم حدي دارد. بايد دليل محكم و موجهي براي جنگيدن وجود داشته باشد و بايد ارزشهايي كه به خاطر دفاع از آنها به جنگ مي‌رويد براي اين طرز دفاع اهميت كافي داشته باشد. وانگهي، در جنگ هم حدودي براي انتخاب و هدف قرار دارد: افراد بيگانه نبايد عمداً كشته شوند، خواه افراد بيگانه مردم غير نظامي باشند كه در جنگ مداخله‌اي ندارند و خواه رزمندگان سابق كه فعلاً در اسارت هستند. مفهوم قرون وسطايي «جنگ عادلانه» پاية دو تا از پرمعناترين آثاري است‌كه در جريان بحث اخير راجع به سلاحهاي هسته‌اي نوشته شده است: يكي درانگليس، كتابي كه كليساي انگلستان زير عنوان كليسا وبمب اتمي[25]انتشار داد، ديگري در ايالات متحده، نامة اسقفهاي امريكايي كاتوليك درباره سلاحهاي هسته‌اي و نيروي بازدارندة هسته‌اي.
بعضي از مطالبي كه الان گفتيم از آكويناس سرچشمه مي‌گيرد. اما آيا آكويناس را امروز مي‌شود، باصطلاح، فيلسوف رسمي كليساي كاتوليك رومي تلقي كرد؟ حقيقت اين است كه دوره‌اي كه مي‌شد چنين حرفي را درباره‌اش زد، به تازگي تمام شده. تا پيش از قرن نوزدهم، آكويناس با اين كه از احترام فوق العاده برخوردار بود، به هيچ وجه فيلسوف رسمي كليساي كاتوليك رومي محسوب نمي‌شد. شايد فيلسوف رسمي سلسلة دومينيكن بود ولي سلسلة دومينيكن بخش كوچكي از كليساي كاتوليك است. در قرن نوزدهم، پاپ لئوي سيزدهم فتوايي صادر كرد و جايگاه خاصي به آكويناس در تدريس فلسفه و كلام در حوزه‌ها و دانشگاه‌هاي كاتوليك اختصاص داد. ظاهرا از زمان دومين شوراي واتيكان، نفوذ آكويناس در نهادهاي مذهب كاتوليك به مراتب كاهش پيدا كرده و برعكس، چون او ديگر سخنگوي هيچ خط و حزبي تلقي نمي‌شود، شهرت و اعتبارش در جهان غيركاتوليك بالا رفته است. توجه به آثار آكويناس به خصوص در امريكا رو به افزايش است به طوري كه افراد غيركاتوليك و بلكه غير مسيحي اخيراً سخت تحت تأثير نبوغ فلسفي او قرار گرفته‌اند.
اجازه بدهيد موضوع اساسي ديگري را مطرح كنيم كه امروز هم به قدر قرون وسطا مورد توجه است. هر شخص با فكري به اين مسأله علاقه‌مند است كه آزادي اراده [يا اختيار] ما تا چه حد است. پيداست كه از لحاظ علمي نتايج بسيار مهم بر اين مسأله مترتب مي‌شود. يكي از دلايل علاقة خاص حكماي قرون وسطا به اين مسأله، اصل فضل الهي در دين مسيح بود كه مي‌گفت انسان نمي‌تواند فقط با تلاش خودش رستگار شود و محتاج فضل الهي هم هست. ولي اگر اين‌طور باشد، اين سؤال پيش مي‌آيد كه ما تا چه حد و از كدام جهات به راستي، در اعمالمان مختاريم؟
در قرون وسطا دو مسألة در هم بافته مطرح بود: يكي فلسفي و ديگري كلامي. مسألة فلسفي اين بود كه چگونه علم ازلي خداوند را با مختاربودن بشر وفق دهيم. نه فقط فلاسفة قرون وسطا، بلكه خيلي از حكماي يوناني و اسلامي هم كه دربارة ذات الهي تعمق مي‌كردند، به اين نتيجه رسيده بودند كه يكي از چيزهايي كه ما دربارة خداوند مي‌دانيم (البته اگر اصولاً چيزي دربارة او بدانيم) اين است كه او به آينده علم دارد و مي‌داند در آينده چه روي خواهد داد. خوب، ولي اگر ما مختار باشيم، اين طور به‌ نظر مي‌رسد كه آنچه امروز تصميم به انجامش مي‌گيريم تعيين مي‌كند كه فردا چگونه خواهد بود، در حالي كه اگر خداوند از پيش بداند كه من و شما فردا چه خواهيم كرد ، معلوم نيست چه طور امروز ممكن است در تصميماتمان آزاد باشيم[26]. اين مسأله‌اي است كه براي هر كسي كه به علم مطلق خدا ايمان دارد مطرح مي‌شود، صرف نظر از اين كه به گفته‌هاي تورات و انجيل درباره خدا مؤمن باشد يا نه.
اما براي مسيحي‌ها (به خصوص مسيحيان پيرو مسلك آوگوستينوس قديس) مسألة ديگري هم مطرح بود كه اختصاص به خودشان داشت، چون آوگوستينوس، به ويژه در اواخر عمر، براين اصل تأكيد فراوان كرده بود كه هيچ كس رستگار نمي‌شود و به بهشت نمي‌رود مگر آن كه خداوند از ازل چنين چيزي را برايش مقدر كرده باشد. پس اين مسأله‌اي اضافي براي مسيحيان بود.
متكلمين و فلاسفة قرون وسطا با صبر و حوصله براي گره‌گشايي از دو مفهوم اختيار و علم ازلي زحمت مي‌كشيدند تا نشان بدهند كه اين دو را مي‌شود با هم وفق داد. نكتة جالب توجه از نظر فلسفي اين است كه حتي امروزه كساني كه به هيچ وجه به خدا توجه ندارند و فقط به موجبيت[يا جبر] علمي[27]علاقه‌مندند همان كوششها را عيناً تكرار مي‌كنند. گامهاي منطقي كسي كه بخواهد در قرن بيستم موجبيت فيزيكي را با احساس ما از آزادي اراده سازش بدهد، غالباً بايد همان گامهايي باشد كه در قرن چهاردهم براي وفق دادن تقدير الهي با مختار بودن انسان برداشته مي‌شد.
اگر تاكنون بحث ما بعضي از مردم را براي مطالعة آثار قرون وسطا تشويق كرده باشد براي كساني كه اولين بار آثار فلسفي قرون وسطا را بخوانند، توصيه‌هايي وجود دارد. البته آثاري كه براي مبتديان آسان باشد فراوان نيست. دليلش اين است كه، بيشتر آثار فلسفي بزرگ قرون وسطي مطابق سنت دانشگاهي نوشته مي‌شد و كتبي درسي و بسيار فني است اما دو كتاب كوتاه هست كه ممكن است انتخاب كرد. يكي همان كتابي است كه از آن شروع كرديم يعني كتاب اعترافات آوگوستينوس. اعترافات به راستي كتابي عالي و خواندني است و اين روزها به آساني در دسترس است[28]. اعترافات يكي از بزرگترين زندگينامه‌هايي است كه تاكنون در دنيا كسي از خودش نوشته و احتمالاً اولين كتاب زندگينامة خودنوشت به معناي امروزي كلمه است. كتابي سرشار از بازانديشيهاي شخصي آوگوستينوس و خاطره‌هاي لطيف خانوادگي و بينشهاي عميق در خصوص كودكي و رشد و باروري خود اوست و بعد مي‌پردازد به عالي‌ترين افكار مجرد فلسفي و بالاخره مسألة ماهيت زمان را عنوان مي‌كند كه هنوز به صورت زنده در بحث‌هاي فلسفي مطرح است.
كتاب ديگري كه توصيه مي‌شود، «ملخص تمهيدي»[29] آنسلم است برهان هوشمندانه‌اي كه آنسلم براي اثبات وجود خدا اقامه مي‌كند، درهمين كتاب آمده است. براي افراد تازه كار ممكن است جالب توجه باشدكه اول به نوشتة آنسلم نگاه كنند كه خواندنش بيش ازيك بعد از ظهر طول نمي‌كشد و بعد ببيند كه آيا ما اين برهان را درست اقامه كرديم و آيا اصولاً با استدلال آنسلم قانع مي‌شوند يا نه؟
در مقدمة اين بحث گفتيم كه در نسلهاي اخير، فلسفه قرون وسطا در بوتة اهمال افتاده و به مرتبة خوار و خفيفي تنزل پيدا كرده‌است ولي ضمناً بايد اضافه كنيم كه احساس مي‌شود كه اين وضع سرانجام روبه تغيير است. عدة فلاسفة برجسته‌اي كه در محضر همگان به فلسفة قرون وسطا علاقه نشان مي‌دهند هر روز بيشتر مي‌شود. البته فقط در مكتب فلسفي انگليس و امريكا فلسفة قرون وسطا دچار غفلت و خواري شده. در كشورهاي ديگر اروپا اين فلسفه مدتهاست كه موضوع مطالعات پر رونق بوده است. اما در امريكا هم در حال حاضر نه فقط به فلسفة قرون وسطا بلكه به هر چيزي مربوط به آن دوران علاقة جديدي ديده مي‌شود.



[1]

. براين مگي /فلاسفة بزرگ/ ترجمة عزت‌الله فولادوند/ص 7

[2]
St. Augustine, The Confessions.

[3]
St. Augustine, The City of God.

[4]
Thomas Aquinas, Summa Contra Gentiles

[5]
Thomas Aquinas, On the Truch of the Catholic Faith.

[6]
Thomas Aquinas, Summa Theologiae.

[7]
Summary of Theology

[8]
St. Anselm (1033-1109)

[9]
John the scot

[10]

Duns Scottus
(1358-1265) متكلم اسكاتلندي. (مترجم)

1 john Wycliff( 1325-84 ميلادي) متكلم و مصلح ديني انگليسي كه در سدة چهاردهم ميلادي رياست همان كالجي را در آكسفورد بر عهده داشت كه امروز آقاي كني دارد دويست سال پيش از مارتين لوتر عقايدي از بعضي جهات شبيه آراي او به منظور اصلاح دين مسيح و جلوگيري از خودسري‌هاي كشيشان عرضه كرد و به اين سبب دشمني كليساي كاتوليك و پاپ را برانگيخت و سي سال پس از مرگ، جسدش را از گور در آوردند و آتش زدند و به رودخانه افكندند. براي اين كه كتاب مقدس مسيحيان بهتر نزد مردم قابل فهم باشد، خودش انجيلهاي چهار گانه و بخشي از عهد عتيق رابه انگليسي ترجمه كرد و مشوق ديگران شد تا بقيه را به آن زبان برگردانند(مترجم)

[12]
Meteorology

[13]
. دقيقاًَ برخلاف تعاليم قرآن كريم كه مي‌فرمايد «انما يخشي الله من عباده العلماء» يعني تنها بندگان عالم و دانشمند از خدا مي‌ترسند. از نظر دين شريف اسلام هرگز مقام و منزلت يك عالم خداترس و با تقوي با مقام و منزلت يك شخص عامي و جاهل هرچند پرهيزكار قابل مقايسه نيست. امير مؤمنان علي(ع) در اين رابطه مي‌فرمايند كه «مردم بر سه دسته‌اند: اول عالم رباني دوم دانشجويي كه در راه رستگاري و نجات قدم بر مي‌دارد و سوم بقية مردم كه مردمان فرومايه‌اند كه با هر نسيمي به همان سمت متمايل‌اند و با هر فريادي به همان طرف متوجه مي‌شوند»(س)

[14]
Gottlob Frege

[15]
Bertrand Russell

[16]
Alfred North Whitehead

[17]
Principia Mathematica

[18]

epistemology

[19]
. لازم به يادآوري است كه برهان وجودي سنت آنسلم در فلسفة اسلامي به دليل مغالطه‌اي كه دارد به هيچ‌وجه مورد توجه قرار نگرفته است و به جاي آن برهانهاي متقن ومحكمي در اين مورد اقامه گرديده است كه برهان صديقين و برهان وجوب و امكان از نمونه‌هاي آن است.(س) (كساني كه خواهان اطلاعات بيشتري در اين زمينه هستند اينجا را كليك كنند)

[20]

Ontological argument

[21]

Cosmological argument

[22]
. كساني كه با فلسفة اسلامي مختصر آشنايي داشته باشند و تفاوت حمل اولي ذاتي و حمل شايع صناعي را بدانند به راحتي اشكال موجود در اين استدلال را متوجه مي‌شوند و اين كه مي‌بينيد در متن كتاب از درك مغالطة اين استدلال اظهار عجز شده است يكي از نشانه‌هاي نقص مفاهيم فلسفي در جهان غرب است.(س) كساني كه مي‌خواهند در اين زمينه بيشتر بدانند اين قسمت را كليك كنند.

[23]
First – order problems

[24]
Second – order problems

[25]
The Church and the Bomb.

[26]
. پاسخ ساده و روشن فلاسفة اسلامي به اين شبهه آن است كه علم و آگاهي از مقوله‌اي است و عمل از مقولة ديگر. به بيان ديگر هيچ اشكالي در اين نيست كه خداوند از آينده آگاهي داشته باشد و در عين حال ما در كارهايمان اختيار داشته باشيم. زيرا خداوند در واقع مي‌داند كه ما در آينده چه تصميمي را آزادانه و از روي اختيار خواهيم گرفت و چگونه آزادانه به آن عمل مي‌كنيم. در حقيقت از نتيجة تصميم آزاد ما آگاه است.(س)

[27]
Scientific determinism

[28]
. اين كتاب با عنوان «اعترافات قديس آگوستين» به ترجمة آقاي ساية ميثمي توسط دفتر پژوهش و نشر سهروردي به چاپ رسيده است.(س)

[29]
The Proslogion.