بخش چهارم: مواد قضايا
فصل اول: تقسيم وجود به واجب و ممكن
اگر به موجودات جهان نظري بيفكنيم از دو حال خارج نيستند, يا وجود براي آنها ضروري است به طوري كه حتما بايد وجود داشته باشند و در صورتي كه نباشند محال پيش ميآيد و يا وجود براي آنها ضروري نيست يعني اين طور نيست كه حتماً بايد وجود داشته باشند بلكه هم وجودشان ممكن است و هم نبودشان ممكن. يعني در واقع نه وجود برايشان ضروري است و نه عدم. به گروه اول از موجودات واجبالوجود و به گروه دوم ممكنالوجود گفته ميشود.
ميتوان تقسيم بالا را به شكل ديگري نيز مطرح كرد. هر مفهومي را در نظر بگيريم و آن را با وجود بسنجيم از سه حال خارج نيست: يا وجود برايش ضروري است به طوري كه محال است وجود از او گرفته شود. يعني حتماً بايد موجود شود پس عدمش محال است و يا برعكس عدم و نيستي برايش ضروري است به طوري كه محال است بوجود بيايد و حتماً بايد معدوم باشد و يا نه وجود برايش ضروري است و نه عدم، يعني اين طور نيست كه حتماً بايد موجود باشد به طوري كه عدمش محال باشد يا حتما بايد معدوم باشد به طوري كه وجودش محال باشد بلكه هم ميتواند وجود داشته باشد و هم ميتواند معدوم باشد. به قسم اول واجبالوجود و به قسم دوم ممتنعالوجود و به قسم سوم ممكنالوجود گفته ميشود. واجبالوجود مانند: خداوند متعال، ممتنعالوجود مانند: شريك خدا و ممكنالوجود مانند: انسان. هريك از اين سه گروه يعني واجبالوجود و ممكنالوجود و ممتنعالوجود، احكام ويژة خود را دارند كه به تدريج بعضي از آنها بيان ميشود.
اين تقسيم در واقع تقسيمي عقلي است يعني دوران بين نفي و اثبات است و به گونهاي است كه محال است قسمي به آن افزوده يا قسمي از آن كاسته شود. همانطور كه ويژگي همهي تقسيمات عقلي همين است. در حقيقت تقسيم مفاهيم به اين صورت است كه هر مفهوم را كه با وجود بسنجيم يا وجود برايش ضروري است و يا ضروري نيست. قسم اول واجب الوجود نام دارد. حال اگر وجود برايش ضروري نبود يا عدم برايش ضروري است يا عدم برايش ضروري نيست. قسم اول (كه عدم برايش ضروري است) ممتنع الوجود و قسم دوم ممكن الوجود ناميده ميشود.
اگر توجه كرده باشيد در تقسيم موجودات آنها را تنها به دو قسم واجبالوجود و ممكنالوجود تقسيم كرديم و نامي از ممتنعالوجود نبرديم. اما در تقسيم مفاهيم، آنها را به سه گروه تقسيم كرديم. علت اين است كه در تقسيم موجودات نميتوان ممتنعالوجود را به عنوان يك قسم از موجودات فرض كرد زيرا ممتنعالوجود وجودش محال است و بنابراين چيزي كه وجودش محال است نميتواند قسمي از موجودات فرض شود. اما در تقسيم مفاهيم با چنين مشكلي روبرو نيستيم زيرا ميتوان گفت كه يك مفهوم را اگر با وجود بسنجيم، اگر وجود پيداكردنش در خارج از ذهن محال بود، ممتنعالوجود دارد.
به هرحال گفتيم كه موجود از دو حال خارج نيست يا وجود برايش ضروري است كه به او واجبالوجود ميگويند و يا وجود برايش ضروري نيست (و عدمش هم ضروري نيست) كه به آن ممكنالوجود ميگويند. اما اين كه گفتيم براي واجبالوجود وجود ضروري است به اين معناست كه ذات واجبالوجود با قطع نظر از همهي اشياء، مصداق عنوان موجود است و براي حمل وجود برآن نيازمند هيچ حيثيتي نيستيم.
با اين توضيح كه براي حكم به يك موضوع و حمل آن بر موضوع چند حالت وجود دارد. اول اين كه در انتزاع و حمل، هيچ امر زايد و هيچ قيد و حدي لحاظ نشود. در اين صورت آن حكم براي آن موضوع به ضرورت ازلي دائمي ثابت ميباشد. در انتزاع وجود از واجبالوجود و حمل وجود برآن، مسئله به همين صورت است يعني خود ذات واجبالوجود مصحح حمل وجود بر اوست بدون لحاظ هيچ امر زايد و قيد و حدي.
حالت دوم آن است كه براي حمل آن محمول بر موضوع تنها يك قيد لحاظ شود و آن قيد، قيد ثبوت و تحقق موضوع ميباشد (آن هم به نحو ظرفيت) به اين معنا كه موضوع در ظرف تحقق و ثبوتش بدون لحاظ هيچ قيد ديگري شايستهي آن حكم است. مثل آن وقتي كه ميگوييم «انسان ناطق است» در اينجا ناطق از ذات انسان اخذ شده است و بر او حمل ميشود و هيچ قيدي در اينجا لحاظ نشده مگر اينكه انسان بايد وجود داشته باشد تا بتواند ناطق باشد. بنابراين تنها وجود انسان در اين امر لحاظ گرديده است.
حالت سوم آن است كه حكم از خود موضوع انتزاع شود ولي براي انتزاع آن حكم بايد علت ثبوت محمول براي موضوع كه خارج از نفس موضوع است در نظر گرفته شود. مثلاً ميگوييم فلان ميوه مطلوب است اما حمل مطلوبيت برآن موضوع امري است خارج از نفس موضوع، مثلاً علتش كميابي آن است. در اينجا گفته ميشود ثبوت محمول براي موضوع با در نظر گرفتن حيثيت تعليليه ضروري است يا مثلاً وقتي گفته ميشود آهن منبسط شده است. حكم انبساط براي آهن با در نظر گرفتن حيثيت تعليليه كه حرارت باشد، ضروري است.
حالت چهارم آن است كه حكم براي موضوع به لحاظ قيد و وصفي زائد بر ذات موضوع حمل شود. مثلاً ميگوييم فلان ميوه مطلوب است چون شيرين است. اين شيرني امري خارج از موضوع نيست كه حيثيت تعليلي باشد بلكه در درون موضوع ولي زائد بر ذات آن است و به هين جهت به آن حيثيت تقييديه گفته ميشود. همچنين وقتي گفته شود جسم سفيد است حمل سفيدي بر جسم به لحاظ رنگ سفيد جسم است واگر آن قيد و وصف زائد نبود نميتوان گفت «جسم سفيد است» به همين جهت حمل سفيد بر جسم با حيثيت تقييديه ضروري است.
قيودي كه به عنوان حيثيت تقييديه نقش دارند، اقسام مختلفي هستند: گاهي قيد، امري عدمي است. نظير قيدي كه در حيثيت تقييدية قضيهي ( زيد نابيناست) اخذ ميشود. زيرا نابينايي محمولي است كه پس از لحاظ يك امر عدمي نسبت به زيد از آن انتزاع شده و بر آن حمل ميشود.
گاهي قيد، امري اضافي است، مانند قيدي كه در قضيهي «آسمان فوق زمين است» اخذ شده است. زيرا تا وقتي كه ارتباط آسمان با زمين و نسبت بين آن دو لحاظ نشود مفهوم فوقيت از آن انتزاع نميشود و برآن حمل نميگردد.
گاهي قيد امري اعتباري است (البته منظور اعتبار فلسفي است نه اعتبار اجتماعي) مانند آنچه در قضيهي «زيد ممكن است»، اخذ شده است. زيرا چون زيد نسبت به وجود و عدم سنجيده شود و عدم اقتضاء او نسبت به آن دو ملاحظه شود، به اين اعتبار مفهوم ممكن از آن انتزاع شده بر آن حمل ميشود. گاهي نيز قيد انضمامي است. مثل حمل سفيدي بر زيد در قضيهي «زيد سفيد است» زيرا همان طور كه گفته شد سفيد بودن، محمولي است كه پس از ضميمه شدن رنگ سفيد بر جسم از او انتزاع ميشود و براوحمل ميگردد.
از آنچه دربارهي حيثيات مختلف بيان شد اين نتيجه گرفته ميشود كه صدق موجوديت بر واجبالوجود به صورت ضرورت ازلي است. زيرا او در ذات خود به هيچ علت ديگري متكي نيست و انتزاع مفهوم وجود از آن به هيچ حيثيت زايدي نياز ندارد.
اما اگر خواستيم بر ماهيات، وجود را حمل كنيم و مثلاً بگوييم انسان موجود است، چون بنابراصالت وجود، ماهيت سهمي از وجود ندارد و اعتباري است، براي حمل وجود بر ماهيت نيازمندحيثيت تقييديه هستيم يعني حمل وجود بر ماهيت با لحاظ و انضمام وجود بر آن ماهيت صحيح است. در نتيجه حمل وجود بر ممكنالوجود با حيثيت تقييدي همراه است. حال اگر خواستيم بر موجودات امكاني وجود را حمل كنيم يعني اگر خواستيم وجود را بر وجود انسان حمل كنيم نه بر ماهيت او مسئله چگونه خواهد شد؟ روشن است كه براي حمل وجود بروجودات امكاني نيازمند هيچ قيد يا وصف زائدي نيستيم و بنابراين حيثيت تقييديه نخواهيم داشت ولي از طرفي چون وجوداتامكاني بدون علت هرگز موجود نخواهند شد از اين رو براي حمل وجود برآنها نيازمند حيثيت تعليليه هستيم يعني بدون در نظر گرفتن علت آنها نميتوانيم بر وجودات امكاني وجود را حمل كنيم.
پس به طور خلاصه حمل وجود بر واجبالوجود بالذات به هيچ قيد وحيثيتي نياز ندارد، حمل وجود بر وجودات امكاني نيازمند حيثيت تعليليه است و حمل وجود بر ماهيات نيازمند حيثيت تقييديه است.
چند نكته : اول: موضوع امكان ماهيت است. به اين معنا كه بايد ديد از بين وجود و ماهيت كداميك موضوع امكان واقع ميشوند؟ با توجه به معناي امكان پاسخ اين پرسش روشن است زيرا امكان يعني عدم ضرورت وجود وعدم و موضوع چنين چيزي نميتواند وجود باشد زيرا در اين صورت وجود بايد نسبت به وجود و عدم ضرورت نداشته باشد و اين چيزي جز اجتماع نقيضين نيست. پس از اينجا معلوم ميشود كه موضوع امكان ماهيت است زيرا ماهيت است كه ذاتش اقتضاي هيچچيز از جمله وجود و عدم را ندارد يعني هنگامي كه به ذات ماهيت توجه شود نه وجود در آن ديده ميشود و نه عدم. زيرا همان طور كه معروف است «الماهية ليست من حيث هي الا هي» يعني در مقام ذات ماهيت چيزي جز ذاتياتش وجود ندارد و بنابراين وجود و عدم نيز در آن نيست. نتيجهي سخنان فوق آن است كه هر ممكنالوجودي داراي ماهيت است و اين كلام، معناي آن عبارت معروف فلاسفه است كه«كل ممكن زوج تركيبي له ماهية و وجود» يعني « هر ممكني مركب از وجود و ماهيت است.»
دوم: گاهي اوقات «امكان» وصف وجود قرار ميگيرد و گفته ميشود همة وجودها، غير از واجبالوجود، وجود امكاني دارند. اين اصطلاح،اصطلاحي ديگر در امكان است و معناي ديگري ميدهد و به آن امكان فقري ميگويند. بنابراين، «امكان» به معناي سلب ضرورت وجود و عدم وصف ماهيات است و اگر وصف وجود قرار گيرد ديگر نميتواند به معناي سلب ضرورت وجود و عدم باشد بلكه در اين صورت به معناي فقر ذاتي و در برابر وجوب به معناي غناي ذاتي است.
سوم: امكان لازم ماهيت است. اين عبارت دو نكته را به همراه دارد اولاً آنكه لازمهي ذات ماهيت امكان است و ثانياً امكان از ذاتيات ماهيت نيست. اما اين كه لازمهي ذات ماهيت امكان است به اين دليل كه اگر لازمهي ماهيت امكان نباشد پس ميتوان امكان را از ماهيت سلب كرد ودر اين صورت يا بايد واجب باشد و يا ممتنع. اما در صورتي كه واجب باشد علاوه برآن كه پس از اين ثابت خواهد شد كه واجبالوجود ماهيت ندارد، معنايش آن است كه وجود براي ماهيت ضروري باشد و در صورتي كه ممتنع باشد معنايش آن است كه عدم براي ماهيت ضروري است. در حالي كه پيش از اين گفته شدكه ماهيت در ذات خود نه موجود است و نه معدوم.
اما چرا امكان در ذات ماهيت نيست. به دليل آن كه همانطور كه گفته شد «الماهية ليست من حيث هي الا هي» يعني ماهيت ازآن جهت كه ماهيت است در مقام ذات ماهوي خود به هيچ امري جز خود، متصف نيست. با اين توضيح كه اگر به ذات و ذاتيات ماهيات نگاه شود جز جنس و فصل در آنجا يافت نميشود. مثلاً اگر به ماهيتي مثل انسان توجه شود در ذات او تنها حيوان و ناطق است و ديگر سلب ضرورت وجود و عدم كه به معناي امكان است در ذات او نخواهد بود.
نتايج سخنان بالا آن است كه امكان لازم ماهيت است. اما بايد توجه داشت كه معناي لزوم در اين عبارت، لزوم اصطلاحي نيست زيرا لزوم تنها در رابطهي علت و معلول تحقق دارد و ملزوم علت براي تحقق لازم است. پس در صورتي كه لزوم در اين عبارت لزوم اصطلاحي باشد بايد ذات ماهيت علت براي امكان باشد در حالي كه گفته شد ذات ماهيت هيچ اقتضايي ندارد و به اصطلاح «لا اقتضا» است.
بنابراين معني لزوم در اين عبارت آن است كه فرض ماهيت (من حيث هي) براي اتصاف ماهيت به امكان كافي است و به امري زائد بر ذات احتياج ندارد. ودر حقيقت خارج محمول و ذاتي باب برهان است نه ذاتي باب ايساغوجي. به بيان ديگر لازم بودن امكان براي ماهيت به اين معناست كه ماهيت به تنهايي براي انتزاع مفهوم امكان از آن و يا صدق امكان بر آن كافي است.
مطلبي كه در پايان بايد تذكر داده شود آن است كه نكتهي اول در صدد بيان اين مطلب بود كه هر ممكني ماهيت دارد و اين نكته در صدد بيان آن است كه هر ماهيتي متصف به امكان است. بنابراين قضيه و عكس آن هردو صادقاند.
چهارم: آيا امكان در خارج از ذهن موجود است يا نه؟ در مورد چگونگي وجود معقولات ثانيهي فلسفي در گذشته مشروحاً سخن گفتيم. حال براي پاسخ به سئوال فوق كافي است بدانيم امكان از كدام گروه از معقولات است. ابتدا ببينيم كه آيا امكان وصف موجودات خارجي ميتواند باشد يا نه؟ به روشني ميتوان ديد كه موجودات خارج از ذهن به امكان متصف ميشوند. به بيان دقيقتر همان طور كه در نكتهي سوم بيان شد هر ماهيتي به امكان متصف ميشود و چون ماهيت، هم در ذهن و هم در خارج از ذهن موجودات است پس امكان نيز وصف موجودات خارج از ذهن خواهد بود.
از اينجا معلوم ميشود كه امكان از معقولات ثانيهي منطقي نيست زيرا همان طور كه گفته شد معقولات ثانية منطقي عروض و اتصافشان در ذهن است. ولي امكان اتصافش در خارج از ذهن است. حال بايد ديد كه آيا وجودِ في نفسهِ امكان در ذهن است يا در خارج از ذهن. يعني آيا عروضش ذهني است يا خارجي؟ در پاسخ ميگوييم كه وجود في نفسه امكان نميتواند در خارج باشد زيرا در اين صورت تكرر نوع آن لازم ميآيد و مطابق قاعدهي شيخ اشراق هرچه كه لازمهي تحققش تكررش باشد اعتباري است. با اين بيان كه اگر امكان در خارج از ذهن به صورت وجودمستقل و في نفسه بخواهد موجودشود يا واجبالوجود است يا ممكنالوجود و يا ممتنعالوجود. روشن است كه امكان نميتواند واجبلوجود باشد چون امكان به معناي سلب ضرورت وجود و عدم است و واجب به معناي ضرورت وجود است واين چيزي جز اجتماع نقيضين نيست. امكان، ممتنعالوجود نيزنميتواند باشد چون فرض ما آن است كه امكان ميخواهد موجود شود. پس امكان، ممكنالوجود خواهد بود. حال نقل كلام به امكانِ امكان ميكنيم. آن امكان هم چون موجود است مسلماً ممكنالوجود خواهد بود و به همين ترتيب اين مسئله ادامه خواهد يافت. به اين ترتيب ميبينيم كه از فرض تحقق خارجي امكان، تكرار نوعش لازم ميآيد و اين به معناي اعتباري بودن امكان است. در نتيجه عروضِ امكان، خارجي نخواهد بود بلكه ذهني است. پس در نتيجه امكان از معقولات ثانيهي فلسفي است كه عروضش ذهني و اتصافش خارجي است.
البته نكتهي پاياني بحث معقولات ثانيه را اگر به خاطر داشته باشيد مطابق نظر دقيق در معقولات ثانيهي فلسفي، امكان در خارج از ذهن به وجود منشأ انتزاعش موجود است. البته نه با وجودي مستقل و جدا. بلكه همانگونه كه ماهيت به تَبُع وجود در خارج از ذهن موجود است امكان نيز به تبع ماهيت در خارج از ذهن موجود خواهد بود.
در حقيقت وقتي دربارة واجبالوجود ميگوييم وجوب او كه به معناي شدت وجود است در خارج از ذهن صفتي حقيقي و ثبوتي است، امكان نيز در خارج از ذهن به معناي عدم همان صفت وجوبي است وهمچون ساير صفات عدمي در خارج از ذهن بهرهاي از وجود را دارد و آثار امكان در خارج از ذهن در واقع رفع آثار وجوب (يعني صرافت وجود وبساطت ذات و بينيازي ذاتي) است.