فصل چهارم: معقولات اوليه و ثانويه
مسايل مربوط به معقولات اوليه و ثانويه را ميتوان در ضمن مسايل وجود ذهني جاي داد. زيرا پس از آنكه حقيقت وجود به خارجي و ذهني تقسيم شد ميتوان موجود ذهني را از جهت اين كه بدون واسطه يا با واسطه از خارج از ذهن حكايت ميكند به دو قسم تقسيم كرد: موجودي كه بيواسطه از خارج حكايت ميكند معقول اولي و موجودي كه با واسطه حكايت ميكند معقول ثانيه است.
معقول (يعني مفاهيم كلي) را نخست به اولي و ثانوي تقسيم ميكنند و سپس معقول ثانوي را به منطقي و فلسفي تقسيم مينمايند.
اگر به مفاهيم ذهني خود توجه كنيم، خواهيم ديد كه اين مفاهيم با يكديگر متفاوتند. مثلاً در ذهن مفاهيمي از قبيل: انسان، اسب، سنگ و درخت داريم. همچنين، مفاهيمي ازقبيل: كلي، جنس، فصل، ذاتي، عرضي، قضيه، موضوع، محمول و... داريم. و بالاخره مفاهيمي از قبيل: علت، معلول، امكان، وجوب، وجود و... داريم. به اين سه گروه از مفاهيم دقت كنيد. آيا تفاوتي بين آنها مشاهده ميكنيد؟ با كمي دقت در اين سه گروه ميبينيم كه گروه اول از مفاهيم در خارج از ذهن موجودند، يعني در خارج از ذهن انسان و اسب و سنگ داريم ونميتوانيم بگوييم كه اين مفاهيم فقط در ذهن موجودند. گروه دوم مفاهيمي هستند كه به هيچ وجه در خارج از ذهن يافت نميشدند وفقط در ذهن حضور دارند، در خارج از ذهن هرگز «كلي» يا «جنس» يا «فصل» وجود ندارد وما به هيچ موجودي در خارج از ذهن نميتوانيم اشاره كنيم و بگوييم كه اين موجود «كلي» است يا «جنس» است(به معناي منطقي آن). اما ميتوانيم در خارج از ذهن به موجودي اشاره كنيم و بگوييم اين انسان است يا اسب است. اما گروه سوم از مفاهيم، مفاهيمي هستند كه تا حدودي حالت دو پهلو دارند يعني نه مانند گروه اولاند كه در خارج از ذهن وجود نداشته باشند و نه مانند گروه سوماند كه هيچ بويي از هستي در خارج از ذهن نبرده باشند. مفاهيمي مانند: علت يا امكان چنين مفاهيمي هستند. مفهوم علت در خارج از ذهن به صورت يك وجود قابل اشاره مانند انسان وجود ندارد ولي از طرف ديگر، ما اشياء خارج از ذهن را حقيقتاً ميتوانيم به علت متصف كنيم ومثلاً بگوييم آتش علت گرم شدن آب است. يعني حقيقتاً آتش را به علت متصف كنيم و اين بر خلاف مفاهيم گروه دوم است كه اشياء خارج از ذهن را حتي به آنها نميتوان متصف كرد، مثلاً نميتوان گفت انسان خارج از ذهن كلي است.
به مفاهيم گروه اول، معقول اول و به مفاهيم گروه دوم، معقول ثاني منطقي و به مفاهيم گروه سوم، معقول ثاني فلسفي ميگويند.
معقول اولي را برخي مفاهيمي دانستهاند كه انسان آنها را بدون واسطه از خارج ادراك ميكند مانند مقولات دهگانه. انسان از راه حواس با اعراضي نظير حرارت و برودت آشنا ميشود و از آن پس به زعم پيشينيان از طريق تجريد و بر مبناي حكمت متعاليه، با گذر نفس از مرحلة حس، خيال و وهم به حقيقت كلي و عقلي آنها علم پيدا ميكند. ويژگي اساسي و مشترك معقولات اوليه اين است كه در ذهن و در خارج تحقق پيدا ميكنند. معقولات ثانيه مفاهيمي هستند كه داراي فرد خارجي نيستند.
معقول ثاني در بسياري از موارد در معناي فلسفي آن به كار برده ميشود و معقول ثاني فلسفي شامل محمولاتي عقلي نظير: موجود، واجب، ممكن و مبادي انتزاعي ذهني اين محمولات نظير مفهوم وجود، وجوب و امكان ميباشد. اين دسته از مفاهيم بر خلاف معقولات اولي با آن كه ميتوانند داراي مصداق خارجي باشند ولي داراي فرد خارجي نيستند وبه همين دليل به خارج راه ندارد.
خصوصيت بارز معقولات ثاني فلسفي اين است كه با وجود فقدان فرد خارجي اشياء خارجي و ذهني؛ و معقولات اولي اعم از آن كه در خارج و يا در ذهن باشند به آنها متصف ميشوند، مانند مفهوم امكان كه ما هيت انسان مثلاً در موطن ذهن يا خارج به آن متصف ميشود. طبايع مصدري نظير انسانيت و برخي از لوازم ماهيت كه در رتبة دوم تعقل ميشوند و بعضي از نسبتها و اضافات از جملة معقولات ثانية فلسفي هستند. صدرالمتألهين اضافاتي را كه داخل در مقولة اضافه و از معقولات هستند، معقول اولي ميداند.
معقول ثاني منطقي بر خلاف معقولات ثاني فلسفي هرگز از شيء خارجي انتزاع نشده و بر اشياء خارجي نيز هيچگاه صدق نميكنند بلكه از امور ذهني انتزاع شده و فقط برآنها حمل ميگردند و به همين دليل معقولات ثاني منطقي محمولات و عوارضي هستند كه وجود ذهني امور، در انتزاع و صدق آنها دخيل هستند و مطابُق و محكي آنها نحوة وجود ذهني اشياء ميباشد.
معقولات ثانيه منطقي موضوعاتي هستند كه تنها در علم منطق از آنها بحث ميشود. مفهوم وجود و معناي مصدري آن (نه حقيقت ذات خارجي وجود) و همچنين، مفاهيمي نظير شيئيت، امكان و وجوب و محمولاتي كه از آنها مشتق ميشود، نظير موجود و ممكن، معقول ثاني منطقي نيستند بلكه معقول ثاني فلسفي ميباشند. زيرا محكي و مطابُق معقولات ثاني منطقي نحوة وجود معقولات اولي در ذهن است. به اين معنا كه معقولات اولي به شرط آن كه در فضاي ذهن بوده و مقيد به وجود ذهني باشند، نه اينكه وجود ذهني جزء آنها باشد مصداق براي معقولات ثاني بوده و به آنها متصف ميشوند. مانند انسان كه با قرار گرفتن در فضاي ذهن متصف به كليت يا نوعيت ميشود ويا مانند مفهوم زيد كه پس از حضور در ذهن متصف به جزئيت ميشود واين كه گفته ميشود معقول ثاني منطقي به معقول اول تكيه ميكند به دليل همين است كه معقول ثاني منطقي پس از حضور معقول اول در ذهن بر آن حمل ميشود يعني معقول ثاني علاوه بر آنكه خود داراي وجود خارجي نيست و در نتيجه از خارج به ذهن منتقل ميشود همواره وصف غير بوده و غير بعد از حضور در ذهن به آن متصف ميشود.
سخن معروف در بين فلاسفه در توضيح اين سه گروه از معقولات اين استكه اگر يك مفهوم ظرف عروض و اتصافش هر دو در خارج از ذهن بود معقول اولي است و اگر ظرف عروض و اتصافش هر دو در ذهن بود معقول ثاني منطقي است و اگر ظرف عروضش در ذهن و ظرف اتصافش در خارج از ذهن بود معقول ثاني فلسفي است.
منظور از عروض، وجود رابطي محمول است و منظور از اتصاف، وجود رابط قضيه است.
[1]با اين توضيح كه اگر قضيهاي مانند «زيد انسان است» را در نظر بگيريم انسان در اين قضيه محمول است. اين محمول وجود في نفسه دارد و در خارج از ذهن موجود است وجود رابط بين زيد و انسان نيز كه در قالب قضية «زيد انسان است» بيان شده است، نيز در خارج از ذهن است يعني ربط بين موضوع و محمول نيز همانند خود محمول در خارج از ذهن است. مفهوم انسان در اين قضيه كه هم در ذهن وجود دارد و هم در خارج از ذهن بر موضوع خود حمل ميشود معقول اولي است (ماهيات همگي از اين گروهاند)
اما در قضيهاي مانند: «مفهوم انسان كلي است» كلي كه در اين قضيه محمول است هم عروض و هم اتصافش ذهني است. به اين معنا كه وجود في نفسهاش در ذهن است و ربط بين موضوع ومحمول كه وجود رابط است ، نيز ذهني است. بنابراين، مفهوم «كلي»معقول ثاني منطقي است.
ولي در قضيهاي مانند «انسان معلول است» مفهوم معلول در خارج از ذهن نميتواند وجود داشته باشد، زيرا درصورتي كه در خارج بخواهد موجود شود بايد تكرار شود وطبق قاعدهاي كه مرحوم شيخ اشراق بيان كرده است، در اين صورت وجودش در خارج از ذهن اعتباري است.
با اين توضيح كه همانطور كه در بحثهاي اصالت وجود گذشت شيخ اشراق ميفرمايد: «كل مايلزم من تحققه تكرره فهو اعتباري» يعني هر چيزي كه لازمة موجود شدنش تكرار آن است اعتباري است. حال با توجه به اين قاعده ميگوييم كه اگر مفهومي مانند: «معلول» بخواهد در خارج از ذهن موجود باشد تكرار آن لازم ميآيد. زيرا آن معلول كه در خارج از ذهن برفرض ميخواهد موجود شود ناگزير توسط علتي بوجود ميآيد پس آن معلول وصف معلوليت مييابد. حال نقل كلام به همين وصف ميكنيم و ميگوييم: اين وصف اگر بخواهد بوجود آيد نياز به علت دارد پس معلول خواهد بود پس او نيز داراي وصف معلوليت خواهد شد و به اين ترتيب تا بينهايت بايد پيش برويم.
از اينجا معلوم ميشود كه لازمة موجود بودن «معلول» در خارج از ذهن تكرار آن است و اين دليل بر اعتباري بودن آن است. پس در نتيجه در قضية «انسان معلول است» محمول قضيه يعني «معلول» وجود في نفسهاش در خارج از ذهن نيست پس در ذهن است يعني عروضش در ذهن است. اما اگر دقت كنيم، انسان در خارج از ذهن حقيقتاً به معلول بودن متصف ميشود يعني اين محمول با موضوعش در خارج از ذهن مرتبط است و آنرا در خارج از ذهن به وصف معلول بودن متصف ميكند، بنابراين ميتوانيم بگوييم كه وجود رابطش در خارج از ذهن است.
پس به طور خلاصه معقول اولي آن است كه ظرف عروض و اتصافش هر دو در خارج از ذهن است. معقول ثاني منطقي آن است كه ظرف عروض و اتصافش هر دو درذهن است و معقول ثاني فلسفي آن است كه ظرف عروضش در ذهن و ظرف اتصافش در خارج از ذهن است. به اين نكته نيز توجه كنيد: اين كه گفته ميشود معقول ثاني، منظور اين نيست كه حتماً در مرتبة دوم تعقل شود بلكه منظور اين است كه در مرتبةاول تعقل نميشود. بنا براين اگر در مرتبة سوم يا چهارم نيز تعقل شود باز هم به آن معقول ثانيه گفته ميشود. مثلاً مفهوم انسان همان طور كه گفته شد معقول اول است. حال اگر به قضية «انسان مفهوم است» توجه كنيد ميبينيدمحمول اين قضيه يعني «مفهوم» خود، از معقولات ثانيه منطقي است زيرا ظرف عروض و اتصافش هر دو در ذهن است اما همين محمول را ميتوانيم در مرحلة بعد، موضوع قرار دهيم و بگوييم «مفهوم كلي است» در اينجا «كلي» نيز معقول ثاني است با اينكه در مرحلة بعد درك ميشود. باز ميتوانيم بگوييم «كلي يا ذاتي است يا عرضي». در اينجا «ذاتي ياعرضي» معقول ثاني منطقياند هر چند در مرحلة چهارم قرار دارند، باز «ذاتي يا مشترك است يامختص» ... تا آخر تقسيمات منطق دربارة مفهوم. پس همان طور كه ملاحظه ميكنيد اين مفاهيم هر چند در مراحل سوم يا چهارم يا ... درك شوند باز هم معقول ثانيه محسوب ميشوند.
نكتة ديگر آن است كه معقول اولي هر امري است كه داراي فرد و وجود خارجي باشد و همان گونه كه در ذهن درك ميشود در خارج نيز يافت شود. اما اموري كه داراي فرد خارجي ميباشند وجود خارجي آنها سه گونه قابل تصور است:
اول: وجود في نفسه لنفسه دارند مانند: وجود انسان و درخت
دوم: وجود في نفسه لغيره دارند مانند: سفيدي و گرمي و سردي
سوم: وجود انتزاعي كه با منشأ انتزاعشان موجودند. مانند: جهل، كوري.
در اين گروه سوم با آنكه خودِ جهل يا كوري اموري عدمي هستند و در خارج وجود ندارند ولي موصوف آنها به گونهاي است كه اين صفات را از او ميتوان انتزاع كرد و بر او صدق ميكنند.
تقسيم معقولات ثانية فلسفي:
صدر المتألهين در اسفار معقولات ثانية فلسفي را نيز به دو بخش ديگر تقسيم ميكند:
اول: معقولاتي نظير وحدت و وجود. اين دسته از معقولات با آن كه به خارج راه پيدا نميكنند يعني آن گونه كه در ذهن هستند در خارج يافت نميشوند وبه بيان ديگر با آن كه فاقد فرد خارجي هستند از مصاديق خارجي برخوردارند. لفظ وجود، حاكي از يك مفهوم در ذهن است كه فاقد فرد خارجي ميباشد. زيرا اگر مفهوم وجود داراي فرد خارجي باشد نظير مفاهيم ماهوي درخارج خواهد بود و دراين صورت تكرر نوع لازم ميآيد ولي با اين همه، موجود خارجي مصداق مفهوم موجود بوده، واين مفهوم از آن حكايت ميكند.
نوع دوم از معقولات ثاني فلسفي نظير مفهوم امكان است كه به دليل معقول ثاني بودن، فاقد فرد خارجي ميباشد و علاوه براين از مصداق خارجي نيز محروم هستند. يعني اشياء خارجي با آن كه به اين دسته از مفاهيم متصفاند ولي در قبال اين دسته از مفاهيم همانطور كه هيچ فردي يافت نميشود، هيچ مصداق خارجي هم نيست.
ديدگاه علامه طباطبايي:
همانطور كه گفته شد فلاسفه، معقولات ثانية فلسفي را اين طور تعريف كردند كه مفاهيمي هستند كه عروضشان در ذهن و اتصافشان در خارج از ذهن است. به اين معنا كه وجود في نفسه آنها در ذهن است و وجود رابط آنها در خارج از ذهن. حال در اينجا اين سؤال بسيار مهم خود نمايي ميكند كه چطور ممكن است موضوع در خارج از ذهن باشد و محمول در ذهن و با اين حال وجود رابط آنها در خارج از ذهن باشد. به بيان ديگر اولاً آيا امكان برقراري رابط بين امر ذهني و موجود خارجي در قالب قضيه هست يا نه؟ و ثانياً چگونه ممكن است وجود رابط كه تنها در موضوع و محمول موجود است (همانطور كه در فصل قبل توضيح داده شد). در خارج از ذهن موجود باشد اما يكي از دو طرف ربط (يعني محمول) در ذهن باشد.
با توجه به اين اشكال مهم است كه مرحوم علامة طباطبايي (ره) ميفرمايند: معقولات ثانية فلسفي بايد حتماً سهمي از وجود در خارج از ذهن داشته باشند و نميتوانند كاملاً ذهني باشند، زيرا محال است بين امري كاملاً ذهني و موجود خارجي وجود رابط محقق شود. اين فرمودة علامة طباطبايي با برخي از سخنان صدر المتألهين در اسفار منطبق است.
ايشان در جلد اول اسفار ص236 ميفرمايند «و الحق ان الاتصاف نسبة بين شيئين متغايرين بحسب الوجود في ظرف الاتصاف، فالحكم بوجود احد الطرفين دون الآخر في الظرف الذي يكون الاتصاف فيه تحكم.» يعني «حق آن است كه اتصاف همان نسبت ميان دو شيئ است كه در وجود متغايريند و اين نسبت در ظرف اتصاف است. بنابراين اين كه حكم كنيم تنها يكي از دو طرف اتصاف در ظرفي كه اتصاف در آن تحقق دارد، وجود دارد، سخني بيدليل است.
مرحوم علامة طباطبايي (قده) در تعليقهاي در ذيل همين كلام صدرالمتألهين در اسفار ميفرمايند: «هذا هوالحق الصريح الذي لامرية فيه» يعني اين همان كلام صريح و حقي است كه ترديدي در صحت آن نيست».
بنابراين با توجه به سخنان فوق معقولات ثانية فلسفي نيز به معقولات اولي باز ميگردند. يعني معقولات ثانية فلسفي نيز، هم عروضشان در خارج از ذهن است و هم اتصافشان. البته معقولات ثانية فلسفي هرگز نميـوانند مانند معقولات اوليه وجودي جوهري يا انضمامي داشته باشند. زيرا همان طور كه گفته شد دز اين صورت لازمة وجودشان تكرر خواهد بود بلكه وجود آنها در خارج از ذهن وجودي غير جوهري و غير انضمامي است و با منشأ انتزاع خود موجودند. يعني معقولات ثانية فلسفي در محدودة هستي موضوع خود يقيناً در خارج از ذهن وجود دارند و چون وجود آنها در محدودة هستي موضوعشان است، تكرر نوع آنها لازم نميآيد.
چند نكته:
اول:
فلسفه تنها به بحث پيرامون معقولات ثانية فلسفي نميپردازد بلكه عهدهدار بحث از معقولات ثانية منطقي نيز هست. زيرا با آن كه معقولات ثانية منطقي در قضاياي منطقي به كار گرفته شده و منطق از خصوصيات و محمولات مربوط به آنها بحث ميكند ولي چون منطق از علوم جزئي محسوب ميشود و هيچيك از علوم جزئي به اثبات موضوع خودشان نميپردازند و موضوع علوم جزئي را فلسفه اثبات ميكند، اثبات وجود معقولات ثاني منطقي در فلسفه انجام ميشود. بنابراين اثبات اين كه كلي و جزئي داريم يا جنس و فصل و نوع داريم و يا قضيه موجود است و... همگي به عهدة فلسفه است.
دوم:
آيا در ذهن اموري غير از حقايقي كه در خارج از ذهن هستند وجود دارد؟ و در صورتي كه پاسخ سؤال مثبت باشد اين پرسش مطرح خواهد شد كه آيا ذهن آن امور را از نزد خود ميسازد و يا آن كه ذهن با آن امور پيشساخته خلق ميشود؟
اگر ذهن در شناخت جهان برخورد فعال نداشته باشد و از امور و حقايق ذهني بيبهره باشد، قضاياي علمي محدود به قضاياي شخصي خواهد بود. در اين صورت نه تنها از دانش فلسفي محروم خواهيم بود اصلاً مسايل و قضاياي كلي نيز نخواهيم داشت. در حالي كه همة براهين از قضاياي كلي استفاده ميكنند و قضاياي شخصي كاسب و مكتسب نيستند.
مفاهيمي كه بدون واسطه از خارج به ذهن منتقل ميشوند، همان معقولات اوليه هستند و مفاهيمي كه از آن پس به دست ميآيند، معقولات ثانيه ميباشند و اين دسته از مفاهيم كه به طور مستقيم به خارج راه پيدا نميكنند حاصل فعاليت ذهن ميباشند.
پس پاسخ نخستين پرسش، مثبت است. يعني ذهن تنها به يافتههاي خارج از ذهن اكتفا نميكند و در حوزة آگاهي و دانش خود، برخورد فعال دارد. اما پاسخ پرسش دوم و سوم منفي است. زيرا ذهن در حوزة امور مختص به خود معقولات ثانية فلسفي را نه از خود ميسازد و نه با امور پيش ساخته در صحنة علم ظاهر ميشود. يعني ذهن انساني نه آن گونه كه كانت ميپندارد، از مفاهيم و معقولات (وبه تعبير او مقولات) مشترك پيشين برخوردار است، ونه آنگونه كه نئوكانتيها و حس گرايان معاصر گمان ميكنند، در قالب پيش فرضهاي گوناگوني كه به انگيزههاي مختلفي از طرف انسان شكل ميگيرد به شكار واقع ميپردازد. زيرا اگر ذهن چيزي را از نزد خود داشته باشد و يا آن كه از نزد خود ساخته باشد، آن معرفت به دليل آن كه از خارج وارد ذهن نشده و از ناحية خود انسان حاصل شده، هيچ ارتباط خاصي و هيچ ترجيحي نسبت به پديدهاي از پديدههاي خارجي معين نبايد داشته باشد. يعني يا بايد بر همة موجودات خارج از ذهن صدق كند و يا آن كه بر هيچ يك از آنها صادق نباشد.
مرحوم علامه طباطبايي در تعليقهاي بر جلد دوم اسفار در اين باره مي فرمايد:
«چون سفسطه باطل است ، برخي از مفاهيم كه در ذهن ما موجودند در خارج نيز وجود دارند (زيرا اگر هيچ يك از مفاهيم ذهني مصداق خارجي نداشته باشند سفسطه لازم ميآيد همچنين اگر همة آنها نيز بر خارج منطبق باشند، هيچ خطا و اشتباهي نبايد وجود داشته باشد واين نيز باطل است) پس بعضي از مفاهيم ذهني با خارج از ذهن مطابق است و اين مفاهيم كه همان مفاهيم ماهوي هستند هم ميتوانند در ذهن موجود شوند وهم در خارج از ذهن و اين دسته از مفاهيم، ماهيات حقيقي هستند كه در مقولات عاليه دسته بندي شدهاند. ولي بعضي از اين مفاهيم محال است كه در خارج از ذهن موجود شوند و همچنين برخي از امور خارجي هستند كه ما با بعضي از مفاهيم از آنها حكايت ميكنيم و نميتوانند در ذهن واقع شوند. مانند وجود خارجي (كه خارجي بودن عين ذات آن است) وعدم و مانند آن. اينگونه از مفاهيم ، ماهيت نيستند زيرا ماهيت آن است كه هر دو وجود خارجي و ذهني را قبول كند. اين دسته از مفاهيم را ذهن بدون كمك از خارج نيز ايجاد نميكند، زيرا اگر نفس انسان، معنا و مفهومي را از پيش خود داشته باشد و يا از اين قدرت برخوردار باشد كه بدون كمك از خارج، مفهومي را بسازد يكي از اين دو محذور پيش ميآيد: اول آن كه بر هيچ چيزي قابل تطبيق نباشد و دوم اينكه بر همه چيز منطبق باشد. پس اين مفهوم عهدهدار هيچ حكايتي نيست و چون از امري حكايت ندارد، بر خلاف آنچه فرض شده بود كه موجود ذهني است او درحكم موجودات خارجي خواهد بود.
[2]از نفي معقولات و مفاهيمي كه نسبت به معرفت جهان خارج پيشيني باشند و يا آنكه حكم پيش فرض را براي مواجهه با واقع داشته باشند، دانسته ميشود كه معقولات ثانيه مفاهيمي ذهني هستند كه توسط معقولات اوليه به جهان خارج ارتباط داشته و از طريق آنها انتزاع ميشوند.
پس ماهياتِ حقيقي از حقايق وجودي خارج بدون واسطه دريافت ميشوند و مفاهيم اعتباري از طريق ماهياتي كه در ذهن شناخته شدهاند در دسترس ذهن قرار ميگيرند و نتيجه اين ميشود كه ذهن در معرفت نظير آيينه نيست كه نسبت به موجودات خارجي منفعل محض بود و فعاليتي را در پرداخت مفاهيم و مسايل علمي نداشته باشد بلكه بعد از آن كه حقايقي از خارج به ذهن منتقل شد آن دريافت نخست در حكم مادة خام براي فعاليتهاي بعدي ذهن قرار ميگيرد و ذهن بر مبناي حكمت رايج با تجريد آنها به مفاهيم كلي ميرسد و بر مبناي حكمت متعاليه نفس از ارتباط با صورتهاي محسوس استعداد و اتصال با حقايق علمي را پيدا كرده و در مراتب بعدي توان ايجاد صورتهاي مجرد عقلي را كه قيام صدوري به آن دارند، پيدا مينمايد.
كانت و نئوكانتيها مفاهيم واحد و ثابتي را كه در ذهن آدميان مشترك است و يا مفاهيم متغيري را كه اذهان مختلف در شرايط گوناگون از خود ايجاد ميكنند قالبهاي پيشيني ميدانند كه انسان از پيش خود در برخورد با واقع و در فرايند شناخت به كار ميگيرد. بدين ترتيب واقعيت خارج را به عنوان «ناشناختني» از دسترس ادراك عقل بدور ميدانند و هگل با انكار «ناشناختني» مطلق و بيان اينكه هر چه از او خبر داده ميشود شناختني است به نفي و انكار هر حقيقتي ميپردازد كه براي ذهن به صورت يك راز ناشناختني باقي ميماند و بدين ترتيب ديواري را كه بين ذهن و خارج در فلسفة كانت وجود دارد برداشته و براي هستي، هويتي عقلاني قايل ميشود. به اين بيان كه هر چه هست «انديشيدني» است و آن چه عقلاني نيست وجود ندارد.
با تحليلي كه از معقولات ثانية فلسفي و منطقي انجام شد آن ديواري كه كانت و حسگريان متأثر از او، بين انسان و خارج ترسيم ميكنند برداشته ميشود و مفاهيم ذهني در همه حال، آيينههايي ميشوند كه به طور مستقيم يا غير مستقيم عهده دار حكايت از خارج ميباشند و به همين دليل اين مفاهيم هرگز از ناحية انسان بر خارج تحميل نميشوند بلكه خارج در ظرف آنها ظهور و بروز پيدا ميكند. بدين ترتيب اين تحليل، سفسطهاي را كه از جدايي ذهن و عين پديد ميآيد از بين ميبرد. چه اين كه اگر مفاهيم ذهني به صورت عينكهاي رنگين پيشين همواره مانع از وصول به حقيقت ناب باشند، انتقاد هگل مبني بر چگونگي خبر دادن از واقعيات ناب و في ذاته كه در خارج از ذهن وجود دارد به قوت خود باقي بوده و در نتيجه فلسفة كانت حتماً عجز از خبر دادن از واقعي ميشود كه در فراسوي عينك رنگين آدميان حضور دارد و از اين طريق به دامن ايدهآليسم و سفسطة مطلق گرفتار ميآيد.
تحليل ياد شده در موارد معقولات ثانيه با وجود برداشتن ديوار نفوذ ناپذير نسبت به واقع، برخلاف آنچه هگل گمان ميبرد فاصلة ذهن و خارج را نيز همچنان حفظ مينمايد.
قاعدة عقلياي كه شيخ اشراق دربارة خارجي نبودن مفاهيمي اقامه ميكند كه از فرض وقوع آنها در خارج تكرر نوع آنها و تسلسل لازم ميآيد، جدايي ذهن و عين را ثابت ميكند. معقولات ثانية منطقي و همچنين وجود محمولي و في نفسه معقولات ثاني فلسفي (نه وجود رابط آنها) در عين پيوند ربطي كه با خارج دارند و در عين حكايتي كه نسبت به خارج دارند هرگز عين واقع نيستند بلكه ظهور و نمود آن ميباشند . از طرف ديگر واقعيت هستي كه خارجي بودن عين ذات آن است با آن كه در مفاهيم و ماهيات ظاهر است و با وجود آنكه مفهوم آن در نهايت بداهت است كنه آن در نهايت خفاست و به همين دليل همواره براي ذهن به صورت يك راز باقي ميماند و شناخت آن جز با گذر از ذهن و تعقل و پيوند وجودي با حقيقت معلوم كه همان ادراك شهودي و حضوري است ادراك نميشود.
[1] آيت الله جوادي آملي/ رحيق مختوم/بخش چهارم از جلد اول/ ص463
[2] ملاصدرا/ اسفار/ جلد2 /صفحة 339-340