توحيد افعالي
امّا منظور از توحيد افعالي در اصطلاح فلاسفه و متكلمين ايناست كه خدا براي انجام دادن كارهايش نيازي به كمك و يار و ياور ندارد و در انجامدادن هركاري مستقل و يگانه است. در مقابل، كساني از مشركان و منحرفان قايل بودندكه تا چيزهاي ديگري يا كسان ديگري نباشند، خدا نميتواند كاري انجام دهد و حتماًكارهايي كه مي خواهد انجام دهد بايد به كمك ديگران انجام گيرد.
البته اينجا نكتهي دقيق ديگري هم هست كه به آن اشاره ميكنيم:
فرق است بين اين كه بگوييم خدا كاري را با اسبابي كه خودش ميآفريندانجام ميدهد با اين كه بگوييم خدا بدون اسباب نميتواند كاري انجام دهد. اين دومسأله با هم فرق دارند. منظور از توحيد افعالي در اصطلاح اهل معقول و كلام آن استكه انجام دادن كارهاي الهي نيازي به ياري و كمك خارج از ذات ندارد. اگر كاري بهوسيلهي اسبابي انجام ميگيرد آن اسباب را هم خود خدا ميآفريند و آن را سبب قرارميدهد; نه اين كه خدا نيازي به اسباب خارج از ذات خودش داشته باشد كارهاي خدانيازي به غير از خودش ندارد. اگر كار به گونهاي است كه ميبايست از راه سببيانجام بگيرد، آن سبب را هم خود او ميآفريند و سبب قرار ميدهد.
اصطلاح عرفا
مطالبي كه مطرح شدمربوط به اصطلاحات اهل معقول است; يعني كساني كه بحثهاي نظري ميكنند و از راه عقلميخواهند چيزي را اثبات نمايند. اصطلاحات ديگري نيز هست كه از آن عرفاست. منظوراز عرفا كساني هستند كه با تهذيب نفس، تصفيه باطن و صيقل زدن به روح، روح خود راآماده مي كنند تا حقايقي را با شهود، ذوق و چشيدن بيابند; نه با دانستن و بحثكردن. كساني كه در اثر زحمات و رياضتهايي كه متحمل ميشوند، ميتوانند واجد علمشهودي گردند و حقايق را ببينند. اگر كساني از راه صفاي باطن، حقايق را بيابند وببينند، اين جهت را معرفت عرفاني، شهودي يا علم حضوري گويند. حقيقت عرفان، يافتن وشناخت قلبي است. آنچه گفته ميشود در واقع قالبهايي است از آنچه مييابند واشاراتي است به آنچه ميچشند اما هيچگاه اين الفاظ نميتواند حقيقت آنچه را عارفبا دل مييابد بيان كند; چون آنچه را مييابد، وراي اين جهان محدود است كه سر تاپا ضيق، تنگي و تزاحم است. وقتي ميخواهند يافتههاي خودشان را در قالب الفاظبريزند، اصطلاحاتي را به كار ميبرند.
عارفان حقيقي، براي تبيين يافتههاي خود در توحيد، سه اصطلاحبه كار ميبرند: توحيد افعالي، توحيد صفاتي و توحيد ذاتي. فلاسفه در تبيين ايناصطلاحات از توحيد ذاتي شروع ميكنند. ميگويند اول بايد معتقد باشيم كه ذات خدايكي است، بعد بايد معتقد باشيم كه صفاتي زايد بر ذات نداريم و بعد برسيم به اين كهخداوند در افعالش هم احتياج به يار و ياوري ندارد. ولي عرفا چون اين مطلب رابراساس سير انساني بيان ميكنند، اول توحيد افعالي را بيان مينمايند;
يعني انسان در سير وسلوك اليالله، اول چيزي كه براي او كشف ميشود توحيد افعالي است و زماني كه كاملترشد، آن وقت لياقت مييابد كه توحيد صفاتي را درك نمايد و آخرين مرحلهاي كه عارفبه آن ميرسد، توحيد ذاتي است.
منظورشان از توحيد افعالي آن است كه كسي كه روحش صفا مييابد،ميبيند كه هركاري، كار خداست. فاعلهاي ديگر ابزاري بيش نيستند. آن كسي كه در پشتپرده اسباب، جهان را ميچرخاند و هر چيز را در جاي خودش ميآفريند و قرار مي دهد،دست قدرت الهي است و اين دست هميشه و در همهجا حاضر است. كوچكترين پديدهاي كهدر جهان تحقق پيدا كند، خدا آن را به وجود ميآورد و اسباب مادي ابزارهايي بيشنيستند. عرفا معتقدند بعد از اين كه انسان به خدا ايمان پيدا كرد و اطاعت و عبادتاو را پيشه خود ساخت، نوري از طرف خدا به او افاضه ميشود كه پديدههاي جهان رااين گونه ميبيند و مييابد پس اول مرتبهاي كه انسان، در مراتب توحيد، به آن ميرسد، توحيد افعالي است و اصطلاح توحيد افعالي در نظر عرفا، يعني ديدن و يافتن اينكه هر پديده اي از خدا به وجود ميآيد و همه چيز در واقع كار اوست و اسباب، تنهاابزاري بيش نيستند.
آنگاه ميگويند وقتي انسان از اين مرتبه بالاتر رفت و تمكن دراين مقام يافت و به سير خويش ادامه داد، به مقامي مي رسد كه آن توحيد صفاتي است.اين توحيد صفاتي غير از آن توحيد صفاتي است كه در اصطلاح فلاسفه مطرح بود. ميگويندانسان به جايي مي رسد كه ميبيند هر صفت كمالي اصالتاً از آن خداست. در مرتبه قبليميديد كه هر كاري از خداست، در اين مرتبه هر صفت كمالي را ميبيند كه از خداست;يعني ميبيند كه جز خدا كسي حقيقتاً علم ندارد. علمهاي ديگران، جلوهاي است ازعلم الهي. علم حقيقي از آن خداست و تنها اوست كه علم حقيقي دارد. علمهاي ديگرسايههاي ناچيزي است از آن علم بينهايت الهي. تمام قدرتها جلوههايي از قدرتخداست كه در مظاهر خلق تجلي كرده و گرنه اساساً قدرت از اوست. پس توحيد صفاتي بهاين معناست كه عارف مييابد كه همهي صفات كمال، اصالتاً صفت خداست و آنچه در خلقديده ميشود، سايهها، اضلال، مظاهر و جلوههايي از آن صفات اصيل است.
آخرين مرحلهي توحيدي كه عرفا مطرح ميكنند، توحيد ذاتي است.آنها ميگويند انسان در سير تكاملش به حدي ميرسد كه هستي حقيقي را منحصر به خداميداند. آنچه در عالم وجود ميبيند، همه جلوهها و عكسهايي از وجود اوست. عرفاميگويند وقتي انسان به عاليترين مراتب توحيد رسيد، به هرچه نگاه ميكند، گويا بهآينهاي نگاه ميكند كه وجود خداي متعال در آن جلوهگر است. اين كثرتهايي كه درجهان ميبيند، كثرتهاي آينه است. آينهها متعددند و آن نوري كه در همه اين آينههاجلوهگر است، يك نور است، آينهها نور نيستند، بلكه نمايشگر آن نورند:
اللّهُ نُورُ السّمَواتِ وَ الأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِكَمِشْكَوة فيها مصباحٌ (زمر:35)
پس آنها به جهان به ديدهي قرآن مينگرند و در اين آينه، جلوهگرحقيقي را ذات اقدس الهي ميبينند. اين عاليترين مرتبهاي است كه انسان از نظرتوحيد بدان نايل ميشود.