توحيد صفاتي
منظور از توحيد صفاتي در اصطلاح فلاسفه و متكلمان آن است كهصفاتي را كه به خداي متعالي نسبت مي دهيم، چيزي غير از ذات خدا نيست و عين ذاتاست. يعني اينگونه نيست كه يك موجوداتيغير از ذات باشند كه به ذات، اتصال پيدا كنند. آن چنان كه در صفات مخلوقين اينچنين است. مثلا براي اين كه جسمي سياه متصف به سفيدي بشود، بايد رنگي به آن اضافهشود تا سفيد گردد. آدمي كه غمگين است، حالت شادي بايد به او اضافه شود تا شادگردد. آدمي كه اراده كاري ندارد، بايد اراده به ذاتش افزوده شود تا مريد گردد. پسذاتي كه فاقد اراده ميباشد، بايد اراده به آن ضميمه شود تا واجد ارادهاي شود كهقبلاً نداشته است, پس معلوم مي شود كه خود نفس يك چيز است و اراده چيز ديگري است.پس صفت مريد هنگامي به نفس نسبت داده ميشود كه چيزي غير از نفس به او اضافهشود.همهي صفاتي كه ما در مخلوقات سراغ داريم, صفت غير از ذات است. اما در خداي متعالي مسئله اين چنين نيست كه ذات خدايك چيز باشد و علم چيز ديگري و صرف نظر از علم، خود ذات فاقد علم باشد يا قدرت خداچيزي غير از ذات خدا بوده و بنابراين ذات در مقام خودش صرف نظر از قدرت، فاقد قدرتباشد. صفات خدا چيزي جز ذات خدا نيست; ذات خدا، يك ذات بسيط است كه عقل ما از آن،مفاهيم مختلفي را انتزاع مي نمايد. منشأ همه اين مفاهيم خود ذات است و اين عقل استكه با ديدگاههاي مختلف و توجه به ذات متعالي، اين مفاهيم را به دست ميآورد.
وحدت ذات و صفات از نظر مصداق و تعدد و اختلاف آنها از نظرمفهوم را با دو مثال زير توضيح ميدهيم:
1. نفس انسان به خود عالم است، يعني علمحضوري دارد، در اينجا سه مفهوم علم، عالم و معلوم انتزاع ميشود، در حالي كه مصداق همگي چيزي جز نفس نيست، يعني نفسهم مصداق علم است، هم مصداق عالم، و هم مصداق معلوم.
2. هر موجودي در مقايسه با خداوند هممخلوق است، هم معلوم و هم مقدور، پس در عين اين كه واقعيت يك چيز است، ولي مفاهيممختلف از آن انتزاع ميشود،البته در انتزاع مفاهيم مختلف از يك واقعيت اعتبارات مختلفي لحاظ ميشوند، ولي ايناعتبارات، كثرت ذهني دارند نه كثرت واقعي.
در واقع اين مفاهيم قبلاً از جاي ديگري گرفته شدهاند، وليچون مفاهيم كمالي هستند و حكايت از كمال ميكنند, عقل از آن جهت كه ميبيند خدافاقد هيچ كمالي نيست، ميگويد اين كمال را هم دارد; ولي اين كمال چيزي غير از ذاتنيست. اين معنا را كه صفات الهي چيزي غير از خود ذات نيست، در اصطلاح فلاسفه ومتكلمين، توحيد صفاتي گويند.
بنابراين، نظرية زيادت صفات بر ذات و مغايرت آنها با ذات كهاهل سنت و اشاعره معتقدند نادرست، و نظرية عينيت صفات با ذات كه اماميه و معتزلهمعتقدند درست و استوار است. بعضي از فرق اهل سنت به نام اشاعره معتقدند كه صفاتخدا غير از ذاتش است. آنان ميگويند كه خدا خود حقيقتي است و هفت صفت دارد كه قائمبه ذات و قديم هستند; اما عين ذات نيستند. از اين جهت گفته ميشود كه اشاعره بهقدماي ثمانيه (قديمهاي هشتگانه) اعتقاد دارند: يكي ذات خداست و بقيه هم صفات ذاتاو.
توحيد صفاتي در روايات
در احاديثي كه از ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ روايت شده،توحيد صفاتي مورد تأكيد بسيار قرار گرفته، و اعتقاد به زيادت صفات ذاتي خداوند برذات او مردود دانسته شده است. امام علي ـ عليه السلام ـ نفي صفات زائد بر ذات راكمال اخلاص در توحيد دانسته فرموده است:
«و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفي الصفاتعنه».
آنگاه افزوده است: لازمهي اعتقاد به صفات زائد بر ذاتاعتقاد، به نوعي كثرتانگاري و تجزيهپذيري در ذات خداوندي است كه نشانهي جهالتبه ساحت و مقام الوهي است.
«فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و منثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله
[1] » (آن كس كه خداوند رابه صفاتي (مغاير با ذات او) توصيف كند، براي او قرين قائل شده است، و آن كسي كهبراي او قرين قائل شود، او را دوگانه دانسته است. و آن كس كه به دوگانگي او قائلشود، ذات خدا را تجزيه پذير دانسته، و آن كس كه چنين باوري داشته باشد، به خداوندجهل ورزيده است.)
بديهي است مقصود از نفي صفات از خداوند صفات زائد بر ذات است،نه واقعيت صفات، زيرا نفي صفات كمال از خداوند محال است و از طرفي، امام علي ـعليه السلام ـ در سخنان بسياري خداوند را به صفات كمال (چون علم، قدرت، اختيار،و...) توصيف كرده است.
امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ فرموده است:
صفات خداوند از نظر واقعيت با يكديگر اختلاف ندارند، زيرا اگرچنين باشد، ذات خداوند از نظر كمالات وجودي متناهي و محدود خواهد بود: «و لااختلاف صفة فيتناهي»[2].
امام جواد ـ عليه السلام ـ فرموده است:
خداوند «احدي المعني» است و معاني و صفات كثير و مختلف در ذاتاو راه ندارد: «انه واحد احدي المعني، و ليس بصفات كثيرة مختلفة»[3]
[1] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[2] . شيخ صدوق، توحيد، باب 2، حديث 5.
[3] . همان، باب 11، حديث 9