• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
بخش سوم: تقسيم موجود به خارجي و ذهني
فصل اول:چيستي وجود ذهني
بحث وجود ذهني از مباحث مهم و پردامنة فلسفه است كه از نتايج ارزشمند آن در بخشهاي مختلف فلسفه از جمله مباحث معاد و شناخت‌شناسي استفاده مي‌شود. فلاسفه در اين بحث دو ادعا دارند كه هردوي آنها را با برهان به اثبات مي‌رسانند. اول اينكه اشياء خارج از ذهن در ذهن انسان موجود مي‌شوند. بنابراين در ذهن موجوداتي به صورت مفاهيم داريم. دوم اينكه ماهيت مفاهيم ذهني با اشياء خارجي يكي است.
پيش از توضيح اين مطلب بايد دانست كه وجود ذهني در اصطلاح فلسفه غير از ذهن است. اصطلاح ذهن طبق آنچه كه صدرالمتألهين در كتاب مفاتيح‌الغيب فرموده است عبارت است از: «قوت نفس بر اكتساب علوم غير حاصل و استعداد وي براي تحصيل معارف كسبي[1]» يعني ذهن همان توانايي نفس انساني براي دانش‌‌اندوزي است و اين برخلاف اصطلاح رايج در افواه و يا در علوم ديگر است كه ذهن را همان محلي مي‌دانند كه تصورات و مفاهيم در آن جمع است.
اما اصطلاح وجود ذهني چيزي غير از ذهن است. فلاسفه مدعي‌اند كه ماهيات اشياء كه در خارج از ذهن داراي آثار ويژه‌اي هستند، در جاي ديگري همان ماهيات عيناً موجود مي‌شوند بدون آنكه آن آثار را داشته باشند. به اين وجود، وجود ذهني مي‌‌گويند[2].
با اين توضيح كه:
همانطوركه در بحث اصالت وجود بيان شد، هر ممكن‌الوجودي به وجود و ماهيت تحليل مي‌شود. حال بايد ديد كه در هنگام درك يك شئ مثلاً آتش آيا وجود آن درك مي‌شود؟ يا ماهيت آن يا هردو و يا هيچكدام؟
روشن است كه اگر فرض آخر را بگوييم يعني نه وجود آتش درك شود و نه ماهيت آن، لازمه‌اش آن است كه ما اصلا به آتش آگاهي پيدا نكنيم. زيرا در اين‌ صورت هيچ ارتباط حقيقي بين شئ خارجي و مفهوم ذهني وجود نخواهد داشت و نتيجة اين سخن سفسطه است. اين فرض كه وجود آتش به ذهن منتقل شود و يا وجود و ماهيت آن هردو به ذهن بيايند نيز فرض باطلي است زيرا علاوه بر آنكه نتيجه‌اش آن است كه آنچه كه خارجيت عين حقيقتش است تبديل به ذهني شود، يعني وجود خارجي به وجود ذهني تبديل شود و اين امر علاوه بر آنكه خلاف وجدان است، لازمه‌اش آن است كه ديگر شيئ در خارج از ذهن نداشته باشيم يعني به محض ادراك يك شئ آن شئ با وجودش به ذهن ما منتقل شود و اين نيز آشكارا باطل است. بنابراين تنها فرض قابل قبول آن است كه بگوييم ماهيت آتش كه در خارج از ذهن موجود است عيناً در ذهن با وجود ذهني موجود گردد.
در همين جا خوب است كه به نكتة بسيار مهمي كه از جملة دقيق‌ترين بحثهاي فلسفي است اشاره كنيم و البته با اطميناني كه به دقت و فراست شما خوانندة محترم داريم سعي مي‌كنيم آنرا تا حد امكان توضيح دهيم. آن نكته آن است كه بايد توجه داشت، آنچه را كه فلاسفه به عنوان وجود ذهني مي‌نامند غير از «علم» است. به همين جهت فلاسفة بزرگي از قبيل مرحوم صدرالمتألهين و شاگردان مكتب وي براي هريك از اين دو عنوان دو فصل جداگانه باز كرده‌اند. يكي از آن فصول را به بحث وجود ذهني و ديگري را به بحث علم اختصاص داده‌اند و اين به خاطر آن است كه علم چيزي است و وجود ذهني چيز ديگر.
ما در خودمان حالات مختلفي را مي‌يابيم از قبيل: خشم، نفرت، محبت و... كه هريك از آنها در ما تأثيري مي‌گذارد و از جملة آن حالات دروني علم است. علم نيز از جملة حالاتي است كه در درون ما بوجود مي‌آيد و آثاري از خود به جاي مي‌گذارد كه مسلماً از آثار حالات دروني ديگر شديدتر و فراوان‌تر است.
علم ما به وجود دشمن در فلان نقطه عكس‌العملي همچون فرار يا دفاع، در ما به وجود مي‌آورد و علم ما به وجود دوست در نقطة ديگر عكس‌العمل ديگري به وجود مي‌آورد، علم شخص تشنه به وجود آب در جايي او را به آن سمت مي‌كشاند در حالي كه شخص سيرآب را به آن سمت جذب نخواهد كرد و هزاران اثري كه علم به اشياء گوناگون در ما ايجاد مي‌‌كند نشانة آن است كه علم، موجودي از موجودات است و گرنه شئ معدوم اين همه آثار نخواهد داشت. پس به طور خلاصه ما با موجودي از موجودات كه داراي آثار فراواني است روبه‌روييم اما اين موجود برخلاف موجوداتي كه معمولاً با آنها برخورد داريم و در خارج از وجود ما داراي هستي‌اند جايگاهش در نفس ماست. يعني علم موجودي است كه در درون ما حضور داشته و آثاري از خود به جاي مي‌گذارد و البته اين موجود همانند ساير ممكن‌الوجودها به وجود و ماهيت تفكيك مي‌شود. پس علم كه در نفس انسان به وجود مي‌آيد يك وجود دارد و يك ماهيت كه ما به آن ماهيت نام علم را مي‌دهيم و همچنين مي‌گوييم كه از مقولة كيف نفساني است.
اما علم كه گفته شد از ساير حالات دروني اثر بيشتري دارد يك تفاوت بسيار مهم ديگري نيز با آنها دارد و آن اين است كه علم خاصيت روشنگري نيز دارد يعني علم در درون ما پرتو افكني كرده و سبب مي‌شود چيزي در درون ما آشكار گردد و آن همان چيزي است كه فلاسفه به آن وجود ذهني مي‌گويند. بنابراين وجود ذهني چيزي است در درون ما كه در پرتو علم ظاهر مي‌شود و ماهيتش همان ماهيت شئ خارج از ذهن است.
بايد دانست كه اين موجود ذهني برخلاف علم كه داراي آثار فراواني بود فاقد هرگونه اثري است. به عنوان مثال اگر كسي ناگهان با آتش مواجه شود، در درونش چيزي به نام علم به آتش به وجود مي‌آيد كه داراي آثاري است از قبيل آنكه آن شخص براي آنكه گرم شود خود را به آتش نزديك مي‌كند اما در پرتو اين علم موجودي در ذهنش موجود مي‌شود به نام مفهوم آتش كه ماهيتش همان ماهيت آتش است ولي فاقد هرگونه اثري است.
به وجود ذهني وجود ظلّي نيز گفته مي‌شود و محور اصلي بحث وجود ذهني توضيح همين وجود ظلي (ظل به معناي سايه) است. براي توضيح وجود ظلي مي‌گوييم كه در اين رابطه سه چيز وجود دارد كه بايد از هم تفكيك شوند:
1.
معناي علم (خواه ماهيت باشد و خواه مفهوم)
2. وجود علم كه موجودي است خارجي و در بحث «علم» از آن سخن گفته مي‌شود نه در بحث وجود ذهني و بحث مهم اتحاد عالم و علم و معلوم در مورد آن است.
3.
معلوم (صورت علمي)
4. وجود آن صورت علمي (معلوم) كه ذهني و بي‌اثر است. همانند سايه (ظل) كه فاقد اثر است و به طور كامل از بحث اتحاد علم و عالم و معلوم جداست.
وجود ذهني ظلّ و ساية وجود خارجي علم است، نه وجود خارجي معلوم. يعني علم به وجود خارجي در نفس موجود است ولي نحوة اين وجود مانند ساير وجودهاي نفساني (مثل قدرت، عدل و..) نيست كه فقط خود را روشن كند. بلكه اين وجود خاص حقيقتي است كه متعلق خود را نيز روشن مي‌كند. آنچه كه درپرتو علم روشن مي‌شود همان صورت علمي (معلوم) است كه در ساية همين نور پديد مي‌آيد، نه آنكه صورت علمي در ساية معلوم خارجي حاصل گردد.
چون وجود ذهني سايه وجود علم است براي اثبات آن بايد از وجود علم استمداد جست ظلي بودن وجود ذهني نسبت به علم به اين معناست كه علم انساني مانند همه صفات و عواطف از قبيل اراده و محبت يك واقعيت خارجي است كه ظرف تحقق آن نفس آدمي است. ولي بسياري از صفات نفساني مانند لذت و الم تنها وجود ماهيت مخصوص به خود را دارند درحالي كه علم علاوه بر ماهيت (يا مفهومي ) كه او را همراهي مي‌كند ، امر سومي را نيز به عنوان معلوم روشن مي‌كند. در نفس شخص عالِم، نوري وجود دارد كه ماهيت يا مفهوم علم از آن حكايت مي‌كند و چون نور حقيقي ذات اضافه است متعلق خود را نيز در حوزة نفس روشن مي‌كند و به اين ترتيب در جايي كه علم حاصل مي‌شود سه امر وجود دارد: اول، واقعيتي كه در نفس تحقق پيدا مي‌كند و دوم، مفهوم يا ماهيتي كه از آن وجود خارجي (به نام علم) دريافت مي‌شود و سوم،‌ ماهيت معلوم كه در پرتو علم ظاهر مي‌شود. شكي نيست كه علم يك واقعيت خارجي است، اما معلوم از واقعيت خارجي كاملاً بي‌بهره است و تنها در سايه و پناه علم و به بيان ديگر به وجود ظلي علم موجود است. وجود علم كه درساية علم موجود مي‌شود، نظير وجود سايه‌اي است كه در پناه وجود درخت حاصل مي‌گردد.
وجود درخت سرو مثلاً اصيل است و ماهيت درخت سرو نيز به تبع آن موجود است و وجود چون اصيل است آثار فراواني را به دنبال دارد و ماهيت درخت چون به تبع آن موجود است آثار خود را به تبع وجود اظهار مي‌دارد اما بر ساية مخروطي شكل كه فضاي بين سرو و زمين را در بر مي‌گيرد، هيچ اثري مترتب نيست و در نتيجه مخروطي حقيقي نيست. مخروط حقيقي و خارجي همان جسم تعليمي و حجم خاص مي‌باشد كه در خارج موجود است و يا همان شكل است كه بر پيكر درخت سرو عارض مي‌شود. اما آن سايه كه درپناه سرو است چيز جز فقدان و ضعف نور نيست. سايه، واقعيتي ممتاز از واقعيت درخت ندارد و تنها شامل منطقه‌اي است كه نور تابيده شده بر درخت در آنجا حضور ندارد در اين مثال يك وجود است كه متعلق به درخت و يك مخروط است كه در ساية درخت مي‌باشد. در صحنة نفس عالِم نيز يك وجود است و يك ماهيت ( و يا مفهوم) و امر سومي به نام معلوم وجود دارد كه متعلق علم مي‌باشد و آن معلوم نه خود وجود خارجي است و نه (نظير ماهيت علم) به تبع وجود خارجي‌اش موجود است. بلكه بدون آنكه از وجود اصيل يا تبعي برخوردار باشد نظيرساية درخت در پناه وجود عالِم مي‌باشد و به همين دليل براين مفهوم كه فاقد وجودي حقيقي و يا تبعي و فاقد مصداق واقعي است هيچ يك از آثار و احكام حقيقي مترتب نمي‌شود. امتياز دقيق و عميق علم كه وجود حقيقي و خارجي دارد با معلوم كه وجود ذهني و ظلي دارد دو موضوع ممتاز را پديد مي‌آورد و هستي‌شناسي اين دو موضوع، دو فصل از فصول فلسفي را ايجاد مي‌كند. اول فصلي كه در آن به هستي‌شناسي علم پرداخته مي‌شود و دوم، فصل وجود ذهني و احكام مربوط به آن است.
به بيان ديگر، در وجود ذهني ماهيتي كه معلوم است داراي دو جهت است. جهت اول ناظر به حكايت آن نسبت به موجود خارجي است و ماهيت از اين جهت هيچ حكمي از احكام موجود خارجي را نمي‌پذيرد و جهت دوم قياس با وجود خارجي آن نيست بلكه جهت ثبوتي آن است و ماهيت معلوم از اين جهت به تبع وجود علم و در ظل آن علاوه بر آن كه از حكم ثبوت و وجود برخوردار مي‌شود، ديگر احكام مربوط به وجود را هم مي‌پذيرد.
با دقت در توضيحات نسبتاً طولاني كه داده شد، تفاوت بحث وجود ذهني و علم كاملاً واضح مي‌شود و تصور صحيحي از بحث وجود ذهني به دست مي‌آيد كه خود مي‌تواند از هم‌اكنون پاسخ بسياري از مشكلات آينده در بحث وجود ذهني را بدهد.
ممكن است پذيرش آنچه گفته شد كه ماهيت موجود خارجي عيناً در ذهن به وجود ذهني موجود مي‌شود كمي دشوار جلوه كند اما بايد توجه داشت كه بر اساس اصالت و تشكيك وجود اين امر پذيرفتني است وامكان دارد كه يك ماهيت در دو مرحله از هستي حضور داشته باشد. زيرا وقتي ماهيت امري اعتباري باشد همة آثار به وجود برمي‌گردد. ممكن است ماهيتي در يك مرحله ازوجود به تبع آن وجود موجود شود و داراي آثار خاصي باشد و همان ماهيت در مرحلة ديگري از وجود به تبع آن مرحله با آثاري ديگر موجود گردد. در صورت پذيرش مْثُل افلاطوني نمونة خوبي براي اين بحث مي‌توان ارائه داد. زيرا مْثُل افلاطوني موجوداتي عقلي هستند كه ماهيتشان با موجودات مادي يكي است.
انتقال ماهيت به ذهن نسبت به امور محسوس و طبيعي ممكن است با دشواري پذيرفته شود ولي انتقال ماهيت در حقايق رياضي به سادگي پذيرفتني است. قضايا و احكامي كه براي حقايق رياضي ثابت مي‌شوند همگي مربوط به حقيقت و ماهيت آنهاست. مثلاً وقتي اين حكم ثابت مي‌شود كه مجموع زواياي داخلي مثلث 180 درجه است، اين حكم به حقيقت و طبيعت مثلث تعلق دارد. به همين دليل طبيعت و ماهيت مثلث در ذهن حضور دارد با آنكه هيچ يك از آثار خارجي و واقعيِ مثلث را ندارد[3].



[1]
. مفاتيح الغيب/ صدرالمتألهين ص137-138

[2]

. به تعبير علامة طباطبايي «ان لهذه الماهيات الموجوده في‌الخارج المترتبه عليها آثارها، وجود آخر لايترتب فيه آثارها الخارجيه بعينها و ان ترتبت آثار أخر غير آثارها الخارجيه و هذا النحو من الوجود هو الذي نسميه الوجود الذهني» (نهايه الحكمه/علامه طباطبايي)

[3]
.رحيق مختوم/آيت‌الله جوادي آملي/ بخش چهارم از جلد اول ص 105