توحيدذاتي، صفاتي، افعالي
اين اصطلاحات سهگانهدر بين فلاسفه و متكلّمان از سويي و عرفااز سوي ديگر به دو معنا ميباشد.
توحيد ذاتي
در اصطلاح فلاسفهو متكلمان، توحيد ذاتي يعني اعتقاد به اين كه اولا: ذات خداوند متعالي، يكتاست وشريكي در ذات براي او نيست و خداي ديگري خارج از ذاتش نميباشد ثانيا: هيچگونهتركيبي در درون ذاتش وجود ندارد. پس يك ذات بسيط، بدون تركيب از اجزا و اعضا و نيزيگانه و بيشريك است.
با اين توضيح كه؛ تركيباقسامي دارد:
1. تركيب از اجزاء عقلي: مانند تركيب ماهيت از جنس وفصل و تركيب موجود ممكن از وجود و ماهيت، اينگونه تركيب ناشي از محدوديت وجود استو چون وجود خداوند نامتناهي و نامحدود است، چنين تركيبي درحق او محال است.
2. تركيب از اجزاء مادي و عنصري: مانند موجودات طبيعيكه از عناصر مختلف تركيب يافتهاند و مانند عناصر كه از اتمها تركيب شدهاند، اينگونه تركيب، از لوازم موجود مادي است و چون خداوند ماد
ينيست، چنين تركيبي در حق او محال است.
3. تركيب از ماده و صورت، چنان كه از ن ظر فلاسفه جسممركب از ماده و صورت است، اين تركيب نيز در حق خداوند محال است، چون از ويژگيهاي موجودجسماني است و خداوند جسم نيست.
پس هرگونه تركيبيدر ذات خداوند متعالي محال است
بايد توجه داشت كهوحدت خداوند وحدت محض و «وحدت حقه» است. معمولا تصوري كه انسان از وحدت دارد، وحدتعددي است. يعني وحدتي كه با عدد آن را نمايش ميدهد و ميگويد اين مثلا يك سيباست. خصوصيت وحدت عددي آن است كه، معمولا آن شئ در خارج از ذهن مثل و مانند دارد واگر هم كه در خارج از ذهن مثل و مانند نداشته باشد ذهن ميتواند براي آن مثل ومانند فرض كند و در فرض اعتبار آن وحدت را به كثرت تبديل كند. پس اگر چيزي در خارجاز ذهن داراي وحدت عددي بود ميتوان فرض كرد كه شئ ديگري (همان موقع يا در زمانيديگر) كنار آن قرار گيرد، يا اين كه فرض كرد كه اين شئ واحد معدوم شود و شئ ديگريمانند آن موجود شود (يعني تكرار شود) و بدين ترتيب واحد مفروض كثير شود. پس واحدعددي قابل تثنيه و تكرار است و وحدتي است كه درمقابل آن كثرتي قابل فرض است.
ولي مقصود از وحدتحقه وحدتي است كه در مقابل آن كثرتي قابل فرض نيست. اگر شيئي داراي وحدت حقه بود،نميتوان فرض كرد كه وحدتش زايل شود و كثرت جانشين آن گردد. اين وحدت وحدتي است كهكثرت براي آن قابل تصور نيست. بنابراين در وحدت حقه منظور اين نيست كه تنها كثرتخارجي و بالفعل او محال است بلكه مراد آن است كه حتي فرض كثرت خارجي هم براي آنمحال است.
حال كه معناي وحدتحقه معلوم شد، ميگوييم كه خداي تعالي وحدت حقه دارد. زيرا اگر براي واجب تعاليفرض كثرت كنيم معنايش آن است كه آن واجب دوم، از واجب اول امتياز دارد. زيرا معناندارد كه دو چيز در همه چيز با هم عينيت داشته باشند وگرنه دوچيز نخواهند بود. پسفرض دوتا بودن تغاير را بدنبال دارد. حال اگر واجبالوجود دوم مغاير واجبالوجوداول باشد معنايش آن است كه چيزي از كمالات وجودي در واجب الوجود اول هست كه دردومي نيست (يا برعكس) بنابراين ذاتش مركب از وجود و عدم خواهد بود و اين امر بابساطت وجود منافات خواهد داشت. بنابراين فرض كثرت براي خداوند فرض محالي است. يعنيذات بسيط او به گونهاي است كه هرچه را براي او دومي فرض كنيم به همان اولي باز ميگرددو اين همان معناي وحدت حقه است. مرحوم علامهي طباطبايي در كتاب شيعه در اسلام دراين باره ميفرمايند:
«هر واقعيتي را ازواقعيتهاي جهان فرض كنيم, واقعيتي است محدود يعني بنا به فرض و تقديري (فرض وجودسبب و شرط) هستي را داراست و بنا به فرض و تقديري (فرض عدم سبب و شرط) منفي است ودر حقيقت وجودش مرزي دارد كه در بيرون آن مرز يافت نميشود. تنها خداست كه هيچ حدو نهايتي براي وي فرض نميتوان كرد. زيرا واقعيت وي مطلق است و به هر تقدير موجودميباشد و به هيچ سبب و شرطي مرتبط و نيازمند نيست.
روشن است كه درمورد امر نامحدود و نامتناهي نميتوان عدد فرض كرد, زيرا هر دوم كه فرض شود غير ازاولي خواهد بود و در نتيجه هر دو محدود و متناهي خواهند بود و به واقعيت همديگرمرز خواهند زد. چنانكه اگر حجمي را مثلا نامحدود و نامتناهي فرض كنيم در برابر آنحجمي ديگر نميتوان فرض كرد و اگر هم فرض كنيم دومي همان اولي خواهد بود. پس خدايگانه است و شريك وجود ندارد.»
معناي ياد شده در حديثي كه از امام علي ـعليه السلام ـ روايت شده وارد شده است، شخصي از امام در باره يگانگي خدا سؤال كرد،امام پاسخ داد: يگانگي چهار معنا دارد كه دو معناي آن در حق خدا روا نيست، ولي دومعناي آن روا است. دو معناي ناروا عبارتند از:
1. يگانگي عددي (زيرا در مورد يگانگي عددي فرض دوم وسوم و... محال نيست).
2. يگانگي نوعي (مانند افراد انسان كه همگي وحدت نوعيدارند، چنين يگانگي نيز مانع از تعدد و كثرت نيست).
و دو معناي درستعبارتند از:
3. بيمانندي خدا در ذات و صفات.
4. تقسيم و تجزيه ناپذيري ذات خداوند
[1].
اينمعناي دقيق و عميق از توحيد را با عقايد مسيحيان در اين خصوص مقايسه كنيد:
يكي از عقايدمشهور در آئين مسيحيت، عقيدة تثليث (سه خدايي) است، آنان در عين اين كه خود راموحد و يكتا پرست ميدانند به اقانيم ثلاثه (ذوات سه گانه) عقيده دارند، كهعبارتند از:
1. اقنوم ذات (خداي پدر)
2. اقنوم كلمه (خداي پسر)
3. اقنوم حيات (روح القدس)
به اعتقاد آنان هريك از آنها به صورت كامل از حقيقت الوهيت برخوردار است و همگي در حقيقت الوهيتيكسانند، پس حقيقت الوهيت يك چيز است، بدين جهت خدا در عين اين كه يكي است، سه تااست.
به عبارت ديگر،ذات خداوند (خداي پدر) توسط اقنوم حيات (روح القدس) در اقنوم كلمه (مسيح) حلولكرده و به صورت او نمايان شده است، چنان كه انجيل يوحنا با اين عبارت شروع ميشود:
«در ابتدا كلمهبود، و كلمه نزد خدا بود، و كلمه خدا بود، و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد.»
و در رساله پولسحواري، كه حدود ده سال قبل از انجيل يوحنا نگارش يافته آمده است:
«خدا، كه در زمانگذشته با اقسام متعدد و طرق مختلف توسط پيامبران با پدران ما تكلم ميكرد، در اينايام به وساطت پسر خود با ما تكلم نمود، او را وارث جميع موجودات قرار داد، بهواسطه او عالمها را آفريد.»
بنابراين، مسيحياندر اين باره سه عقيده دارند:
1. مسيح فرزند خدا است.
2. مسيح خدا است (خداي مجسم).
3. سه ذات الهي وجود دارد، و خدا سومي آنها است.
ممكن است تعجبكنيد و از خود بپرسيد كه آيا واقعا مسيحيان به چنين سخنان خلاف عقل و واهي اعتقاددارند؟! بايد گفت كه متأسفانه مسئله دقيقا به همين صورت است. براي نمونه به مطلبزير كه از سايت فارسي مسيحيت نقل ميشود توجه كنيد:
«مطابق آيات بالا (منظور عبارتهاي: مرقس: 14/61-62و يوحنا: 6/38, 8/42, 5,17- 10/30 است) عيسي مسيحادعاي خدايي ميكرد. تنها كسي ميتواند چنين ادعاهايي بنمايد كه خود را خدا بداند.دوستان و حتي دشمنان او براي او مقام خدايي قايل ميشدند و عيسي هرگز تلاش نميكردتا نظر آنها را انكار كند, بلكه پيروانش را به خاطر ايمانشان تأييد ميكرد.»
همچنين دربارهيروحالقدس (يعني اقنوم سوم از اقانيم ثلاثه) مينويسد:
«روحالقدس يكشخصيت است. او شخصيت سوم تثليث اقدس است. يعني: پدر, پسر و روحالقدس. او يك شبحمبهم و نامريي و يا يك نيروي فاقد شخصيت نيست. او داراي شخصيت است و از هر لحاظ باخداي پدر و پسر برابر ميباشد. همهي صفات الهي كه به پدر و پسر نسبت داده شدهاست, به روحالقدس نيز نسبت داده شده است.»
اينها عقايدي استكه قرآن كريم نيز آنها را يادآور شده، و همگي را به عنوان عقايد كفرآميز تخطئهنموده است، چنان كه ميفرمايد:
1. «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَهُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ»[2] (آنان كه گفتند خدا همان مسيح فرزند مريماست كافر، شدهاند).
2. «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَثالِثُ ثَلاثَةٍ»[3] (آنان كه گفتند خدا سومي سه تا است، كافر شدهاند، جز خداييكتا، خدايي نيست.)
3. «وَ قالَتِ النَّصاري الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِيُضاهئونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ»[4] ( نصاري گفتند مسيحفرزند خداست، اين عقيدة آنان همانند عقيدة كافران پيشين است.)
از اين آيهاستفاده ميشود كه اعتقاد به الوهيت مسيح و اينكه او فرزند خداست،از عقايد كافران پيشين وارد ديانت مسيحي شده، و هرگز از عقايدي نيست كه حضرت مسيحآنها را به پيروان خود آموزش داده است.
[1] . توحيد صدوق، باب 3، روايت 3.
[2] . مائده/ 17و 72.
[3] . مائده/73
[4]. توبه/30