فصل دوم: تقسيم وجود فينفسه به وجود لنفسه و لغيره
همة ما رنگها وبوها و مزهها و حجمها و اعداد و ... را ميشناسيم. حال سؤال ما اين است كه چه تفاوتي ميان رنگ قرمز يك گل و يا بوي خوش آن و خود آن گل وجود دارد. پاسخ آن است كه هرگز آن رنگ يا بو به طور مستقل و بدون آنكه به موجود ديگري مثل گل تكيه كنند, نميتوانند وجود داشته باشند. اين نوع از موجودات را عَرَض مينامند و در مقابل آنها جوهر قرار دارد كه تكيهگاه اعراض محسوب ميشوند و در مباحث ماهيت از آنها به طور مفصل سخن خواهيم گفت(انشاءالله).
نكتهاي كه در اينجا ميخواهيم بگوييم آن است كه اگر دقت كنيد هردوي اين موجودات يعني هم جواهر و هم اعراض از موجودات مستقل و فينفسه محسوب ميشوند زيرا داراي مفهوم مستقل هستند و اينگونه نيست كه از نظر مفهومي استقلال نداشته باشند. ولي با اين وجود, اين دو نوع موجود يعني جواهر و اعراض با يكديگر تفاوت دارند. زيرا جواهر بدون تكيه به اعراض ميتوانند موجود شوند برخلاف اعراض كه حتما بايد به يك جوهر تكيه كنند تا بتوانند موجود شوند. به گروه اول يعني جواهر, موجودات «لنفسه» ميگويند و به اعراض موجودات «لغيره» ميگويند. به بيان فلسفي موجودات فينفسه و لغيره موجوداتي هستند كه علاوه بر آنكه عدم را از ماهيت خود طرد ميكنند نقصي را از وجودي ديگر هم سلب ميكنند و موجودات فينفسه و لنفسه موجوداتي هستند كه تنها عدم را از ماهيت خود سلب ميكنند.
با اين توضيح كه اگر به رنگ قرمز يك گل كه يكي از اعراض است (و از مقولة كيف است) توجه كنيم, خواهيم ديد كه اين رنگ, كه موجودي از موجودات است در هنگاميكه پا به دايرة هستي ميگذارد علاوه بر آنكه ماهيت خود را از حالت عدم خارج ميكند, وصفي را نيز به گل ميدهد و او را به رنگ قرمز در ميآورد. يعني پيش از به وجود آمدن اين رنگ, هم رنگ قرمز گل معدوم بود و هم گل فاقد چنين وصفي بود و پس از به وجود آمدن رنگ, هم ماهيتش را از حالت عدم ونيستي خارج ميكند و موجود ميشود و هم گل را داراي وصف قرمز بودن ميكند. اما وقتي گل كه جوهر است به وجود ميآيد, تنها ماهيت گل از عدم خارج شده و موجود ميشود ولي ديگر وصف چيز ديگري نميشود. به رنگ گل كه علاوه برآنكه عدم را از ماهيت خود برطرف ميكند, وصف موجود ديگري نيز ميشود و عدمي را از آن طرد ميكند, موجود فينفسه لغيره ميگويند و به خود گل كه تنها از ماهيت خود عدم را طرد ميكند, موجود فينفسه لنفسه ميگويند.
علت آنكه به عَرَض موجود فينفسه گفته ميشود آن است كه اعراض علاوه بر آنكه در مفهوم استقلال دارند, ماهيت نيز دارند و به همين دليل درتحت مقولات عرضي مندرجاند. در حالي كه موجود فيغيره يا رابط, نه ماهيت دارد و نه استقلال مفهومي. اما علت آنكه به اعراض لغيرهگفته ميشود, همانطور كه گفته شد, به دليل آن است كه همواره وصف يك موجود ديگراند و در حقيقت نشاندهندة آن است كه عرض به خودي خود و بدون ارتباط با جوهر نميتواند موجود شود و هرگاه موجود شود بر جوهر تكيه خواهد كرد.
بيان فلاسفه در رابطه با عرض اين است كه «وجوده فينفسه عين وجوده لغيره» يعني وجود فينفسه عرض همان وجود لغيرهاش است. اين بيان, سؤالي را در ذهن بوجود ميآورد كه چطور ممكن است موجودي وجودي فينفسه و مستقل داشته باشد ولي اين وجود عيناٌ وجودي لغيره و متكي به ديگري باشد و آيا اين سخن تناقض نيست؟
در پاسخ ميگوييم كه مقصود از اين بيان آن است كه اعراض بدون ارتباط با جوهر وجودي نخواهند داشت و در حقيقت از حاق ذات و درون ذات جواهر بوجود ميآيند و وجودي غير از ربط به جوهر ندارند. به همين جهت است كه گفته ميشود عرض از شئونات جوهر است.
نكاتي كه تاكنون براي اعراض گفته شد دربارة صورت نسبت به ماده نيز صادق است زيرا صورت نيز علاوه برآنكه عدمي را از ماهيت خود طرد ميكند, عدمي را نيز از ماده طرد ميكند و او را از قوه به فعل در ميآورد.
بهتر آن است كه در اينجا قلم را به حكيم متأله حضرت آيتالله جوادي آملي بدهيم و از زبان ايشان بشنويم. در فرمايشات ايشان نكات فراواني وجود دارد كه براي اهل فن بسيار مغتنم خواهد بود:
«موجودات فينفسه يا مستقل را ميتوان به دو گروه موجودات لنفسه و موجودات لغيره تقسيم كرد. توضيح آنكه موجودات فينفسه گاه براي خود موجودند, نظير واجب الوجود و گاه نظير اعراض و يا صورت و يا صورتهاي علمي ميباشند. در اين سه صورت, وجود فينفسه علاوه بر آنكه طرد عدم از خود مينمايد نقصي را از وجودي ديگر سلب كرده و بدين سان وصف و نعتي را براي آن وجود اثبات مينمايدو بنابراين وجود رابطي به معناي دوم يعني وجود نعتي برخلاف وجود ذاتي كه تنها عدم را از ذات خود طرد مينمايد, داراي دو اعتبار است, يكي از آن دو, اعتبار نفسي آن است و ديگري اعتبار نعتي و وصفي براي غير است.
سر اينكه وجود رابطي در معناي دوم, فينفسه قابل تصور است اين است كه چنين وجودي دو كار انجام ميدهد: اول اينكه عدم را از حريم ماهيت خود طرد مينمايد و كان تامه و هليت بسيطة آنرا تأمين مينمايد. دوم اينكه عدم نعتي را از حريم موضوع خود سلب كرده و هليت مركبة آن را تأمين ميكند. به عنوان مثال وقتي گفته ميشود: «بياض در جسم موجود است» هر دو اعتبار در آن مشهود است. اگر وجود رابطي بياض كه وجود للغير است محقق نباشد, در آن صورت ابيض بودن جسم, كاذب خواهد بود.
نكتهاي كه در اينجا مهم است اين است كه وجود فينفسه و وجود للغير بياض گرچه از حيث مفهوم مغايرند, زيرا كه اول از اين دو در قضاياي بسيطه و دومي در قضاياي مركبه قرار ميگيرد ولي در متن واقع بيش از يك حقيقت كه از آن به وجود فينفسه لغيره تعبير ميشود, نيست. و منشأ تعدد مفهوم اين است كه وجود شئ ناعت آنگاه كه به خود شئ نسبت داده شود, از احوال همان شئ شمرده شده و كان تامة آن محسوب ميشود و آنگاه كه به منعوت منتسب گردد, از حالات آن خوانده ميشود
[1].»
«در هر قضيه بين موضوع و محمول آن پيوندي است كه بين موضوع آن با ديگر محمولات و بين محمول آن با ديگر موضوعات نيست. براي توجيه اين پيوند به دوگونه سخن گفته شده است, بايد ديد كه آيا اين دو سخن يك مطلب با دو بيان است و يا آنكه دو مطلبياند كه هركدام مورد نياز است و يا اينكه با يكي از آن دو به ديگري نيازي نيست.
يكي از آن دو گفتار همان است كه پيوند موضوع و محمول هر قضيه از طريق وجود رابط تأمين ميشود و گفتار ديگر اين است كه بين دو جوهر مستقل كه هر دو از وجود فينفسه و لنفسه برخوردارند ارتباط و پيوندي نيست. پس در هليات مركبه يكي از دو طرف قضيه, جوهر مستقل نيست و اين اعم از آن است كه هردو طرف قضيه براساس جواز قيام عرض به عرض از اعراض بوده و يا اينكه يكي از آندو جوهر و ديگري عرض باشد.
عرض بودن محمول از اين جهت مصحح پيوند آن به موضوع است كه عرض داراي دو چهرة فينفسه و لغيره است و چهرة لغيره عرض, عامل پيوند آن با موضوع ميباشد وليكن اين گفتار متضمن اين اشكال است كه وجود واحد نميتواند فينفسه و لغيره باشد, زيرا وجود لغيره, معنايي حرفي و وجود فينفسه, معنايي اسمي است و يك شئ با حفظ وحدت نميتواند از اين دو معنا برخوردار باشد.
پاسخ از اين اشكال اين است كه مراد از چهرة لغيره عرض, چيزي جز همان وجود رابط نيست كه چون به محمول استناد داده شود در هيئت مشتق كه نمايانگر معناي حرفي است نشان داده ميشود, مانند, ابيض, اسود و نظائر آنها واگر به موضوع استناد داده شود, به صورت ذوبياض و مانند آن مشخص ميگردد.
اين پاسخ همانگونه كه ملاحظه ميشود پيوند موضوع و محمول را از طريق وجود رابط تأمين ميكند, بنابراين تحليل, گفتار دوم با بياني ديگر به گفتار اول كه مستقيما از طريق وجود رابط به تبيين پيوند خارجي موضوعات و محمولات قضايا ميپردازد باز ميگردد.
پاسخ اشكال فوق آن است كه گرچه در تعريف عرض گفته ميشود وجود فينفسه آن عين وجود لغيره آن است, اما اين تعريف از باب زيادي حد بر محدود و براي تفهيم نحوة وجود آن است. عرض بدون جوهر نخواهد بود و اين ارتباط هميشگي عرض به جوهر نيازمند به يك معناي حرفي است كه آنرا تأمين نمايد و آن معناي حرفي همان وجود رابط است كه در حمل عرض بر جوهر بالذات متعلق به جوهر است و در حقيقت جوهر زمام ربط عرض به خود را در دست دارد و اين رابط بالعرض نسبت به عرض داده ميشود و در تعريف عرض نيز از باب زيادت حد بر محدود اخذ ميشود. پس در حمل عرض بر جوهر بيش از سه چيز نيست: اول وجود فينفسه جوهر دوم وجود فينفسه عرض سوم وجود رابط كه معناي حرفي است و بالذات مستند به جوهر است و بالعرض مستند به عرض ميباشد. و در اينجا امر چهارمي به نام وجود لغيره عرض نيست كه حقيقتا عين وجود فينفسه آن باشد تا تحقق امر سوم يعني وجود رابط مورد اعتراض قرار گيرد.
بيان فوق مشكل يكي بودن وجود فينفسه و وجود لغيره اعراض را حل ميكند زيرا وجود فينفسه وجودي است كه داراي ماهيت است و ماهيت آن در تحت يكي از مقولات مندرج است و وجود لغيره ماهيت ندارد و با مفهوم از آن حكايت ميشود ويكي بودن وجودي كه ماهيت دارد با وجودي كه فاقد ماهيت ميباشد محل اشكال است و البته يك شئ نميتواند داراي دو وجود جداي از يكديگر باشد كه يكي از آن دو فينفسه و ديگري لغيره باشد و بر فرض كه اين هردو وجود براي عرض پذيرفته شود به شرحي كه گذشت با تحقق وجود لغيره راهي براي اثبات وجود رابط باقي نميماند.
براي حل مشكل اجتماع دو وجود لغيره و فينفسه عرض نميـتوان همراه با نفي وجود رابط به نفي وجود فينفسه نيز پرداخت و براي عرض فقط وجود لغيره قائل شد زيرا در اين صورت اولا اعراض فاقد ماهيت بوده و هيچ يك از آنها تحت مقوله واقع نميشوند و ثانيا چون وجود لغيره يك ربط مقولي است و ربط مقولي متفرع بر دو طرف است, با نفي وجود فينفسه يكي از دو طرف ربط كه همان وجود عرض يعني محمول فرض شده است نفي ميشود.گريز از محذوراتي كه بر يكي بودن وجود لغيره و وجود فينفسه و يا جدا بودن آنها پيش ميآيد با نفي وجود لغيره از عرض منتفي ميگردد و و جود رابط پس از نفي وجود لغيره عرض به برهان براي اعراض ذاتي اثبات ميگردد. زيرا هر موضوع كه در خارج داراي وصف ذاتي باشد با معروض خود در خارج داراي ربط است و اين ربط را موضوع و معروض با قرار گرفتن در سلسلة علل و علت قريب بودن برا ي عرض تأمين ميكند.
موضوع در صقع وجود خود, عرض را ايجاد ميكند و وجود فينفسه عرض چون لنفسه نيست به سبب موضوع خود موجود ميگردد و از آن پس ذهن از وجود آن ماهيت عرض را به دست ميآورد و در پرتو ربط وجودي كه بين موضوع و محمول است, محمول را بر موضوع حمل كرده مثلاً از شيريني عسل و يا حرارت آتش و مانند آن به لحاظ خارج خبر ميدهد و قرار گرفتن اضافهاي كه بالعرض به محمول و عرض نسبت داده ميشود در تعريف عرض از باب زيادت حد بر محدود مانعي ندارد. چه اين كه عنوان عرض داراي تعريف ماهوي نبوده و معرف آن نيز معرف منطقي و ماهوي نميباشد
[2].
[1] . رحيق مختوم/آيتالله جوادي آملي/بخش اول از جلد اول ص524-525
[2] .همان/ بخش دوم از جلد دوم/ص76-77