برهان حركت:
مقدمه:
پيش از پرداختن بهبرهان حركت، اين نكته را يادآور شويم كه در بعضي از نوشتههاي متكلمان غربي برهانحركت، با عنوان برهان وجوب و امكان آمده است. در حالي كه در بحثهاي پيشين آشكار شدو در بحث پيشرو، روشن ميگردد كه اين دو برهان به كلي با يكديگر متفاوتاند و علتاين امر در حقيقت ناآشنايي با عناصر محوري و غفلت از مفاهيم اساسي در برهان وجوب وامكان است.
برهان حركت در آثارافلاطون و ارسطو و پس از آن در آثار حكماي اسلامي مورد استفاده قرار گرفته است.هرچند پس از صدرالمتألهين و اثبات حركت جوهري تحولي جوهري در اين برهان به وجودآمد. براي بررسي اين برهان ابتدا بايد مفاهيم اصلي آن بررسي شود، سپس اصل برهانتقرير گردد، آنگاه بايد به اين نكته پرداخته شود كه اين برهان در چه حدودي كاربرددارد و چه نتايجي از آن ميتوان گرفت و بالاخره از اشكالاتي كه به اين برهان شدهاست و پاسخهاي مربوط به آن سخن گفته شود.
تعريف و ويژگيهايحركت
روشن است كه مهمترين مفهومي كه پيش از ورود دربرهان بايد مورد بررسي قرار گيرد، مفهوم حركت است. ما همگي در ابتداي ورودمان بهاين دنيا با حركت آشنايي داريم. تغيير مداوم شب و روز، تغييرات هميشگي حرارت محيطاطراف، تحولات و دگرگونيهاي دائمي طبيعت، تغييرات مداوم جسم خود و ديگران و....هزاران مورد ديگر از تغيير و تحولاتي كه همه روزه شاهد آن هستيم، گواه روشني برآشنايي ما با حركت است. به اين ترتيب نخستين مفهومي كه در حركت اخذ شده است، تغييراست. يعني تا چيزي به چيز ديگري تبديل نشود، هرگز نميتوان گفت كه آن شئ حركت كردهاست. مثلاً ما چون در كوهها تغييري نميبينيم برايمان مشكل است كه بپذيريم كوههادر حال حركتاند.
دومين مفهومي كه درهمان بررسي ابتدايي از حركت به دست ميآيد مفهوم تدريج است. تدريج به معناي آن استكه مسافت بين مبدأ و مقصد حركت در زمان پيموده شود. به اين معنا كه اگر شيئي،تغيير كند ولي تغييرش ناگهاني و دفعي باشد، نه تدريجي، هرگز نميگوييم كه آن شئحركت كرده است. مثل لحظة مرگ يك انسان؛ در چنين لحظهاي هرچند تغيير رخ داده وليچون آن تغيير ناگهاني بوده است نميتوانيم بگوييم كه مرگ نوعي حركت است.
پس تاكنون به ايننتيجه رسيديم كه در حركت، وجود دو عنصر تغيير و تدريج ضروري است. نكتة ديگري كه بادقت در حركتهاي موجود در عالم ميتوان دريافت آن است كه ما در طبيعت به وضوحمشاهده ميكنيم كه همة حركتها داري جهت و مقصدي هستند. به تعبير ديگر اين گونهنيست كه در حركتهاي موجود در عالم هرج و مرج وجود داشته باشد و بدون حساب و كتابهر چيزي هرچيز شود. بلكه هر حركتي رو به سويي دارد و به سوي مقصدي روان است, بهطوري كه اگر جهت و مقصد در حركت نباشد, هرگز حركتي اتفاق نخواهد افتاد. مقصد حركترا در اصطلاح, «فعليت» ميگويند. با اين توضيح كه هر شيئي كه به حركت ميافتد ازهمان ابتدا با مقصد خود رابطهاي حقيقي دارد. دانة گندم كه در نهايت به خوشه تبديلميشود از همان ابتدا به گونهاي است كه اگر تمامي شرايط برقرار باشد چيزي به جزخوشه نخواهد شد, هرگز نميتوان توقع داشت كه دانة گندم در حركت خود به سيب ياگلابي تبديل شود (مگر آن كه در ادامة حركتش در مسير سيب يا گلابي شدن بيفتد). ازجنين انسان جز آن كه به نوزاد انسان تبديل شود, توقع ديگري نميرود و... همة انواعحركتي كه در جهان مشاهده ميشود به طوري است كه ارتباط حقيقي با آينده را در آنهاميتوان به وضوح ديد. دليل وجود چنين ارتباطي نيز همان است كه ميبينيم آيندة همةاشياء متحرك از ابتدا روشن است به طوري كه از همان آغاز ميتوان انجام آن متحرك راديد و جهت هر حركتي از ابتدا امري مشخص است.
پس تا به حال معلومشد كه هر متحركي با آيندهاش رابطهاي حقيقي دارد. اما ميدانيم كه در هر ربطيبايد دو چيز حقيقتا موجود باشند تا بتوان گفت بين آن دو, ربط و پيوند حقيقي وجوددارد و هرگز ممكن نيست كه بين يك موجود و معدوم ارتباط برقرار شود. از طرفي همروشن است كه آيندة شئ متحرك اكنون معدوم است. پس چطور ممكن است كه ربطي واقعي وحقيقي بين حال و آيندة معدوم در شئ متحرك برقرار گردد؟ به همين جهت آينده, هماكنونبايد به گونهاي در شئ متحرك موجود باشد. البته ميدانيم كه آينده به صورت بالفعلموجود نيست پس بايد به صورت بالقوه موجود باشد. يعني استعداد آينده بايد در متحركموجود باشد. اگر از ما سؤال كنند كه چرا شكوفة سيب, ميوة انار نميشود خواهيم گفت,به دليل آن كه استعداد انار شدن را ندارد و اگر گفتيم كه چرا جنين حيوان به نوزادانسان تبديل نميشود همان پاسخ را تكرار ميكنيم. پس به طور خلاصه چون حركت بدونجهت و مقصد محال است كه موجود شود و مقصد هر حركت, چيزي به جز كمال متحرك نخواهدبود و بين حال و آينده نيز رابطهاي حقيقي وجود دارد, پس وجود دو چيز در هر حركتيضروري است, يكي «قوه» و ديگري «فعل» و حركت, چيزي به جز «خروج تدريجي شئ از قوه بهفعل» نيست. به قوه و فعل مبدأ و متنهاي حركت نيز گفته ميشود. مبدأ حركت جايي استكه حركت از آن آغاز ميشود و آن همان قوه و استعدادي است كه در اثر حركت ميخواهدبه فعليت برسد و منتهاي حركت جايي است كه استعداد شكوفا شده و به فعليت رسيده است.
از امور ديگري كهدر حركت ضروري است. متحرك است. يعني آن چه كه حركت ميكند و به آن موضوع نيز گفتهميشود. هر حركتي, نيازمند شيئي است ثابت كه بعضي از صفات آن تغيير كند. به آن شئثابت كه بعضي از صفاتش حركت ميكند, متحرك ميگويند. آبي كه به تدريج گرم ميشودموضوع حركت است كه در بستر كيفيت حركت كرده است. همچنين گلي كه از رنگ صورتي بهقرمز تبديل ميشود, متحرك يا موضوع حركت است كه رنگ آن كه كيفيتي از كيفيات استتغيير يافته است. به اين ترتيب معلوم ميشود كه حركت هميشه در يكي از صفات و اعراضاشياء رخ ميدهد ولي ذات و جوهر شئ كه موضوع حركت است ثابت ميماند. بر همين اساساست كه فلاسفة پيشين حركت در جوهر و ذات اشياء را نميپذيرفتند و آن را محال ميدانستند.ولي مرحوم صدرالمتألهين شيرازي حركت در جوهر را نه تنها امكان پذير بلكه واجب وضروري ميداند و به اين ترتيب بر اساس پذيرش حركت در جوهر, ديگر نيازي به موضوعثابت نخواهيم داشت. در حقيقت در حركت جوهري, حركت و متحرك, يك چيز خواهند بود.
عنصر ديگري كه درهر حركت ضروري است, «مسافت» است. به اين معنا كه چون قوه چيزي غير از فعليت استبنابراين براي رسيدن از قوه به فعل بايد مسافتي (كه امري وجودي است) طي شود. بههمين جهت وجود مسافت بين مبدأ و منتها نيز ضروري است. به مسافت, بستر حركت نيزگفته ميشود. وقتي درجه حرارت آب بالا ميرود, در حرارت آب كه صفتي از صفات آب استو كيفيتي خاص محسوب ميشود حركت رخ ميدهد. بنابراين مسافت حركت در اين مثال «كيف»است. بنابراين مسافت, آن چيزي است كه حركت در آن رخ ميدهد كه گاهي ممكن است دركميت يك شئ باشد و گاهي در كيفيت يك شئ باشد وگاهي در نسبت آن شئ با مكان باشد وحتي گاهي ممكن است در ذات و جوهر يك شئ حركت رخ دهد.
از ديگر اموري كهوجودش در حركت ضروري است, فاعل حركت است. هر حركتي محرك لازم دارد. زيرا شئ متحركبه سويي حركت ميكند كه آن را اكنون ندارد و پس از حركت آن را بدست خواهد آورد وچون فرض ما آن است كه در آغاز حركت آن را ندارد پس نميتواند خودش آن را بدست آوردو بايد ديگري كه داراي همان كمال و فعليت است آنرا به شئ متحرك بدهد. به اين ترتيبثابت ميشود كه شئ متحرك نيازمند به فاعلي است كه او را از قوه به فعل برساند.
بنابراين با توجهبه تمام مطالب بالا, همان طور كه گفته شد, تعريف حركت عبارت است از: «خروج تدريجيشئ از قوه به فعل». همچنين وجود چند عنصر در حركت ضروري است: اول, مبدأ (قوه) ؛دوم, مقصد (فعل)؛ سوم, موضوع (متحرك)؛ چهارم, مسافت, پنجم, فاعل يا محرك (و البتهزمان نيز از اموري است كه در حركت وجودش ضروري است)
وجود حركت
آيا حركت وجود دارديا نه؟ شايد در ابتدا چنين سؤالي باعث تعجب شود زيرا ما با حواسمان به وضوح حركترا در جهان احساس ميكنيم و بنابراين نيازي به اثبات حركت نيست. اما بايد توجهداشت كه آنچه را ما با حواسمان درمييابيم تنها تغيير است. در حالي كه ما در حركتچيزي بيش از تغيير لازم داريم. همان طور كه گفته شد, حركت تغيير تدريجي و متصلو خروج از قوه به فعل است. اتصال, تدريجو خروج از قوه به فعل, اموري هستند كه هرگز با حواسم قابل درك نيستند. تنها چيزيرا كه حس درك ميكند تغيير است و به همين دليل با كمك حس به تنهايي نميتوان بهوجود حركت اذعان و اعتراف كرد. حس تنها تغييرات پشتسر هم و مداوم را ميبيند, اماآيا اين تغييرات دفعي هستند يا تدريجي (و به تعبير ديگر متصل هستند يا منفصل), ازقوه و استعداد شروع ميشوند و به فعليت و تماميت منجر ميشوند؟ را به هيچ وجه باحس نميتوان درك كرد. اين نكته را به وضوح ميتوان با نگاه كردن به يك فيلمسينمايي مشاهده كرد! يك فيلم سينمايي چيزي به جز چند عكس ثابت كه به سرعت از جلويچشمان ما عبور ميكنند و ما آنها را متحرك ميپنداريم نيست. يعني در واقع هيچ يكاز حركاتي كه در سينما مشاهده ميشود در روي پردة سينما رخ نميدهد. در روي پردهچيزي به جز عكسهاي ثابتي كه پشتسر هم جاي خود را به يكديگر ميدهند, ديده نميشودولي به دليل سرعت جانشيني عكسها با يكديگر ما آنها را متحرك ميپنداريم. چه بساهمة آنچه كه در طبيعت رخ ميدهد تنها تغييرات دفعي و سريعي باشد كه حس ما به خاطرناتواني آنها را متصل و تدريجي ميپندارد. به اين ترتيب ميبينيم كه وجود حركت در جهان طبيعت نيازمنداثبات عقلي و فلسفي است و با حواس نميتوان وجود آن را به اثبات رساند.
براي اثبات عقليوجود حركت ميگوييم: در صورتي كه تحولات موجود در جهان تدريجي نباشد پس اشياء بهصورت ناگهاني و دفعي از قوه به فعل در ميآيند. يعني به جاي آن كه تبديل قوه بهفعل در زمان رخ دهد بايد در «آن» رخ بدهد. با اين توضيح كه زمان مفهومي است كههرجا حاصل شود, به وجود امري گذرا و تدريجي دلالت ميكند. همين امر گذرا كه زمانناميده ميشود دو طرف آغاز و انجام دارد كه به آن دو طرف در اصطلاح «آن» گفته ميشود.بنابراين «آن» عبارت است از طرف زمان, همان طور كه نقطه, طرف خط است. يعني همانگونه كه آغاز و انجام خط را نقطه مينامند، آغاز و انجام زمان را هم «آن» ميگويند.البته ميدانيم كه نقطه داراي وجود خارجي مستقل از خط نيست يعني اگر ما خطي راتقسيم كنيم هر قدر كه اين تقسيم را ادامه دهيم هرگز به نقطه (كه عبارت است ازموجود بدون بُعد) نخواهيم رسيد. زيرا در صورتي كه با تقسيمهاي مكرر به چيزي برسيمكه ديگر قابل تقسيم نباشد بايد وجود جزء لايتجزي را بپذيريم كه در جاي خود محالبودن جزء لايتجزي اثبات شده است. بنابراين نقطه وجود خارجي مستقل از خط ندارد.«آن» نيز همين ويژگي را دارد. يعني هرقدر كه زمان را تقسيم كنيم هرگز به «آن»نخواهيم رسيد. اما گفتيم كه دو طرف آغاز و انجام زمان را «آن» ميگويند. روشن استكه بين دو «آن» بايد زمان فاصله باشد و هرگز ممكن نيست كه دو «آن» در مجاورتيكديگر بدون آن كه زماني در ميان آنها فاصله شود، پديد آيند. زيرا در اين صورتبايد بپذيريم كه «آن» بدون زمان حاصل شده است و گفتيم كه چنين چيزي محال است.
حال كه مقدمهي فوقدانسته شد، ميگوييم كه در صورتي كه اشياء به صورت دفعي از قوه به فعل درآيندلازمهاش آن است كه اين امر در «آن» حاصل شود و چون «آن» در قوه غير از «آن» درفعل است پس دو «آن» بدون آن كه زماني در بين آنها فاصله شده باشد حاصل شده است وگفتيم كه چنين امري محال است.
به اين ترتيب خروجاز قوه به فعل بايد در زمان حاصل شود نه در «آن» و اين به معناي تدريجي بودن خروجاز قوه به فعل و اثبات حركت است.
وجود زمان و تحليلماهيت زمان
درمورد وجود زمانپانزده قول را ميتوان در فلسفه برشمارد كه از واجبالوجود بودن زمان تا موهوم وفرضي بودن آن را در بر ميگيرد كه محل بحث دربارهي آنها در فلسفه است. آنچه دراينجا ميتوان گفت آن است كه زمان امري موجود در خارج است و آن را از بحث گذشته ميتواننتيجه گرفت و ويژگي آن تدريجي و گذرا بودنش است. بنابراين عامل بوجود آوردن زمانبايد خود نيز گذرا و تدريجي باشد. زيرا امكان ندارد علتي ثابت، امري تدريجي و سيالرا بوجود آورد. نتيجه آن كه تنها چيزي كه ميتواند عامل بوجود آمدن زمان باشد,حركت است.
البته روشن است كهزمان به عنوان امري جوهري و در كنار حركت نميتواند وجود داشته باشد بلكه امري استعرضي كه ماهيت آن كمّ متصل است. از اينجا مطلب ديگري روشن ميشود و آن اين كه زمانهر موجودي مقدار حركت همان موجود مادياست نه مقدار جركت موجود مادي ديگر. مثلازمان وعمر هر انساني به مقدار حركت وجودي همان انسان است, نه آن كه زمين چند باربه دور خورشيد بگردد و زمان و عمر انسان به حساب آيد. خلاصه آن كه زمان براي حركتهمانند ديگر عرضهاي لازم، لازم وجودي موجودات مادي است, مانند رنگ و بو برايطبيعت گل كه هم عامل تحقق آنهاست و هم به آنها متصف ميگردد.
حركت در جوهر
در تفسير حركت گفتهشد كه يكي از اموري كه در تحليل مفهوم حركت اخذ شده است, «مسافت» است. مسافت, بسترحركت است كه موجود متحرك با پيمودن آن, او را از نقص به كمال و از قوه به فعليت ميرساند.مسافت حركت گاهي عرض و زماني جوهر است.
در حركت عرضي,موجود متحرك در بستر كمالِ عرضي حركت كرده و در يكي از اعراض وجودي خود كامل ميشود.مانند نهالي كه با حركت در مسافت كميت رشد ميكند؛ يا گلي كه با سير در مسافتكيفيت خوشبو ميشود؛ يا مسافري كه با پيمودن مسافت مكاني و حركت در «أين» به مقصدميرسد؛ يا زميني كه با طي بستر وضع و حركت در مقولهي وضع شب را به روز تبديل ميكند.
در حركت جوهري,موجود متحرك در بستر كمال جوهري حركت كرده و در يكي از صورتهاي جوهري كه در پيشدارد كامل ميشود. مانند هستهاي كه نهال ميشود و نطفهاي كه انسان ميگردد.
بسياري از پيشنيانفلسفه, حركت در مقولهي جوهر را نفي ميكردند و آن را محال ميشمردند و ميگفتندحركت يك واحد بهم پيوسته است و وحدت و پيوستگي آن به وحدت شخصي موضوع آن يعنيمتحرك مرتبط است؛ يعني بايد يك شئ واحد شخصي در تمام حالات گوناگون و در همهيحدود مسافت ثابت و محفوظ باشد تا حقيقت حركت تحقق يابد. يعني ذات متحرك و وجودموضوع بايد برقرار بماند تا صدق كند كه يك شئ از حالي به حال ديگر سير كرده است.ولي اگر ذات و جوهر موضوع متحرك عوض شود و صورتهاي جوهري حدود مسافت يك حركت واقعشوند, يعني ذات متحرك هرلحظه دگرگون گردد, هرگز معناي حركت برآن صدق نخواهد كرد؛زيرا در اين صورت ذات تبديل به ذات ديگر ميشود و آن ذات اولي در لحظهي دوم نيستو ذات دوم در لحظهي اول نبود. پس پيوندي بين گذشته و حال و همچنين آينده نخواهدبود. اما اگر يك ذات جوهري در تمام حالات حركت محفوظ بماند حركتِ در عرض است نهجوهر.
ولي اگر در معنايحركت به درستي دقت شود, اشكال فوق برطرف ميگردد. زيرا آنچه كه به موضوع نيازمنداست, عرض است, نه حركت. به اين معنا كه اگر حركت در عرض اتفاق بيفتد چون عرض بدونوجود موضوع نميتواند وجود داشته باشد پس حركت عرضي نيازمند موضوع خواهد بود. امااگر حركت در جوهر باشد، چون جوهر براي تحققش نيازمند موضوع نيست، پس حركتي كه درجوهر اتفاق ميافتد نيز به موضوع نيازمند نخواهد بود. معناي حركت همان خروج تدريجياز قوه به فعل است و اين امر در هرجا رخ دهد, حركت در همانجا تحقق يافته است. اگرعرض تدريجا از قوه به فعل تبديل شود, حركت عرضي بوجود آمده است و اگر جوهر تدريجااز قوه به فعل درآيد بازهم حركت تحقق يافته است. بنابراين نيازمندي به موضوع بهخاطر ذات حركت نيست بلكه به خاطر نيازمندي عرض به موضوع است و چون در حركت جوهرياين جوهر است كه حركت ميكند و جوهر نيازمند موضوع نيست پس حركت جوهري نيز به موضوع نيازي ندارد.
نكتهاي كه دراشكال فوق آمده بود آن است كه در صورتي كه موضوع ثابتي وجود نداشته باشد وحدت حركتاز ميان ميرود. در حالي كه وحدت حركت را همان اتصال و يكپارچگي آن تأمين مينمايد,نه موضوع ثابت. به دليل آن كه ما در حركت با قطعات مختلف روبرو نيستيم بلكه همهيقطعات فرضي حركت با يكديگر پيوستهاند و هيچ گسستگي در ميان آنها ديده نميشود, پسهمواره در حركت با امر واحدي روبروييم (چه اين حركت در عرض باشد و چه در جوهر).
با توجه به سخنانفوق و پاسخگويي به اشكال مذكور, امكان حركت جوهري به اثبات رسيد, اما اين, بهمعناي اثبات حركت در جوهر نيست. براي اثبات حركت جوهري به برهان عقلي نيازمنديم.به خصوص آن كه در اينجا برخلاف حركات عرضي از حواس هيچ كمكي نميتوانيم بگيريم.زيرا هيچ يك از حواس ما توان درك جوهر را ندارند. بنابراين همان طور كه اصل وجودجوهر با برهان عقلي ثابت ميشود, حركت آن نيز بايد با برهان ثابت شود. براي اثباتحركت جوهري به يك برهان اكتفا ميكنيم.
در بحثهاي گذشتهوجود حركت به اثبات رسيد. اين حركت يا در عرض اتفاق ميافتد و يا در جوهر. درصورتي كه اين حركت در جوهر رخ داده باشد مطلوب ما ثابت است اما اگر در عرض حركتاتفاق افتاده باشد, خواهيم گفت كه محال است جوهر حركت نكرده باشد. يعني در جايي كهعرض حركت ميكند حتما بايد جوهر نيز حركت كرده باشد. زيرا عرض از توابع وجود جوهراست و چيزي كه در اصل هستي خود تابع جوهر است نميتواند در حركت خود مستقل بوده واز جوهر تبعيت نكند. به بيان ديگر, علت مستقيم و مباشر حركت در عرض همان حركت درجوهر است و به همين دليل جوهر نيز بايد متحرك باشد. زيرا محال است كه علت مستقيمحركت, خود متحرك نباشد.
دليل اين مسئله آن است كه اگر مثلا فرض كنيم كهآن حركت داراي ده جزء است, ميدانيم كه اين ده جزء بايد تدريجا و بدنبال هم بوجود آيند.حال چون علت حركت (كه بر فرض خود ثابت است) علت هر ده جزء آن است با آمدن علت بايدهر ده جزء همزمان بوجود بيايند و ديگر نميشود ابتدا جزء اول بيايد و بدنبالشساير اجزاء يكي پس از ديگري بوجود آيند. زيرا معناي اين سخن آن است كه علت آمدهاست ولي معلولش هنوز نيامدهاست و مدتي بعد خواهد آمد. پس به اين ترتيب علت مستقيمحركت خود بايد متحرك باشد.
پس به طور خلاصهچون عرض در هستي خود تابع جوهر است پس در حركتش هم تابع جوهر است يعني علت حركتعرض, جوهر ميباشد و چون علت مستقيم حركت خود بايد متحرك باشد, پس جوهر نيز بايدمتحرك باشد. بنابراين اگر در رنگ و بو يا مزهي يك گل تحول مشاهده نميشود, بايدگفت كه در ذات و گوهر گل تحول رخ داده است كه اكنون در عوارض آن تغيير و تحولمشاهده ميشود.
خلاصه آن كه هيچموجود مادي و ذرهي ريز يا درشت و آسماني و زميني, نيست كه بدون تحول باشد, و هيچتحولي نيست كه به صورت حركت نباشد. پس هيچ موجود مادي نيست كه بيحركت باشد؛ ازطرف ديگر هيچ موجودي در پهنهي طبيعت يافت نميشود كه بيكار و بياثر باشد و تمامكارها و اثرها تحولات تدريجي خواهد بود. پس هيچ موجودي نيست كه كارهاي تدريجي وآثار متدرج نداشته باشد و چون تمام آن كارهاي تدريجي مولود طبيعت همان موجود مادياست و نيز در اصل تحقق خود تابع ذات همان موجود مادي و متبوع خود ميباشد,بنابراين تحولات تدريجي آنها تابع تحول تدريجي ذات همان ماده بسيط يا مركب است. درنتيجه سيلان و گذرا بودن متن هستي تمام ذرات جهان طبيعت را فراگرفته به طوري كهقرار در دل هيچ ذرهاي نيست.
نكتهاي كه در اينجا بايد به آن توجه كرد آن است كه زمان از عوارض تحليلي حركت به شمار ميرود. يعنيزمان و حركت در خارج از ذهن متحداند و با يك وجود موجوداند, گرچه در تحليل ذهني ازيكديگر جدا هستند. بنابراين زمان با وجود حركت جوهري متحد بوده و متن هستي يك صورتجوهري را تشكيل ميدهد و اين همان ابتكار عميق مرحوم صدرالمتألهين است كه زمان رابُعد چهارم طبيعتهاي مادي ميداند و ابعاد سهگانهي طول و عرض و عمق را به همراهبُعد چهارم و سيال يعني زمان, ذاتي موجودات مادي معرفي ميكند.
تقرير برهان حركت
پيشتر گفته شد كهيكي از اركان هر حركت, فاعل حركت يا محرك است و گفتيم كه هر حركتي نيازمند موجودكامل ديگري است كه او را از نقص به كمال برساند و دليلش هم آن بود كه شئ متحرك بهسويي حركت ميكند كه آن را اكنون ندارد و پس از حركت آن را بدست خواهد آورد و چونفرض ما آن است كه در آغاز حركت آن را ندارد پس نميتواند خودش آن را بدست آورد وبايد ديگري كه داراي همان كمال و فعليت است آنرا به شئ متحرك بدهد. به اين ترتيبثابت ميشود كه شئ متحرك نيازمند به فاعلي است كه او را از قوه به فعل برساند.
همچنين گفته شد كههر حركتي هدف و مقصدي دارد كه با آن ذاتا مرتبط است و آن مقصد همان رسيدن به فعليتاست.
به اين ترتيب از دوراه ميتوان برهان حركت را تقرير كرد, يكي از راه نياز حركت به فاعل و ديگر از راهنياز حركت به هدف و مقصد. اما تقرير برهان از راه فاعل حركت به اين صورت است كه:
گفتيم هر حركتينيازمند محرك است, حال اگر آن محرك خارجي نيز متحرك باشد خود محتاج به محرك ديگرخواهد بود, اما اين سلسلهي محركها نميتوانند تا بينهايت ادامه يابند زيرا تسلسلمحال است پس بايد به محركي برسيم كه در اثر منزه بودن از هرگونه نقصي متحرك نيست وچنين موجودي نميتواند مادي باشد زيرا هر موجود مادي ميتواند حركت كند در حالي كهمحرك نخست نميتواند متحرك باشد.
از سوي ديگر هرحركتي به سوي مقصدي كه فعليت آن متحرك است, روان است. حال اگر همان فعل نيز خودمتحرك باشد، براي او نيز فعل و هدف ديگري خواهد بود تا به هدف نهايي منتهي گردد كهوي در اثر منزه بودن از هرگونه عيب و نقصي مبراي از حركت و هرگونه تحول ديگر ميباشد.
خلاصه آن كه براساسبرهان حركت, هم از راه نياز حركت به محرك و به اصطلاح از راه نظام فاعلي، ميتوانپي به مبدأ جهان برد؛ و هم از راه هدف داشتن حركت و كوشش به مقصدي كه كمال محضباشد و به اصطلاح از راه نظام غايي ميتوان به مقصد جهان كه همان مبدأ هستي پيبردو چنين نتيجه گرفت كه هستي جهان طبيعت هم از جهت تعلق به مبدأ فاعلي عين پيوند بهكمال نامحدود است و هم از جهت تعلق به مبدأ غايي عين ربط به هدف بيپايان ميباشد.