• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
برهاننظم
يكي از مشهورترين دلايل اثبات وجود خداوند, اثبات آن ذات مقدساز راه نظم است. شايد علت شهرت اين استدلال, سادگي و عامه پسند بودن آن باشد وگرنهاز نظر اتقان و استحكام به پاي براهيني چون وجوب و امكان و صديقين نخواهد رسيد و شايديكي از علتهايي كه اين برهان را در كتابهاي فلسفة اسلامي نمي‌بينيم همين نكتهباشد. براي بحث و بررسي دربارة اين برهان ابتدا مفهوم نظم را توضيح مي‌دهيم و سپسبه اين نكته مي‌پردازيم كه آيا نظم وجود دارد يا نه؟ آن گاه, پس از بيان اقسامنظم, برهان را بيان خواهيم كرد و در پايان دشواري‌ها و مشكلاتي را كه اين برهان باآنها روبروست, بيان مي‌كنيم.
تعريف نظم
«نظم» از هماهنگي موجود در ميان چند چيز حكايت دارد. بنابرايندر جايي كه عنوان نظم صدق مي‌كند بايد به چند امر توجه داشت: اولاً مفهوم هماهنگيمفهومي محوري در نظم است. هماهنگي كه در برابر هرج و مرج قرار دارد مفهومي واضح وآشكار است و نيازمند تعريف يا توضيح نيست. چون هماهنگي هميشه بايد ميان چند چيزباشد و هرگز در مورد يك شئ واحد صدق نمي‌كند, بنابراين نظم در جايي تحقق خواهدداشت كه ما لااقل دو چيز داشته باشيم كه بايكديگر هماهنگ‌اند. ثانياً نظم امريقياسي و نسبي است يعني در اثر سنجش چند چيز بايكديگر و كشف هماهنگي ميان آنها وجودنظم ثابت مي‌شود. به اين ترتيب با توجه به موارد بالا نظم را اين گونه مي‌توانتعريف كرد:
«نظم هماهنگي ميان اجزاي يك مجموعه، براي تحقق يافتن هدفي مشخصاست، به گونه‏اي كه هر جزئي از اجزاي مجموعه مكمل ديگري بوده و فقدان هريك سبب ازميان رفتن هدف و ويژگي مجموعه شود.» يك اتومبيل يا ساعت كه بي‌عيب و نقص كار مي‌كنند,صف جماعت نمازگزاران و گردش ستارگان همگي نمونه‌هايي از نظم هستند (هرچند درقلمروهايي جداگانه).
وجود نظم
پس از تعريف نظم، منطقا نوبت آن است كه بدانيم آيا نظم وجوددارد يا نه؟ به اين معنا كه آيا از نظر فلسفي امكان تحقق نظم در خارج از ذهن هستيا اين كه نظم تنها امري ذهني است كه در محدودة ذهن قابل تحقق است و در خارج ازذهن يافت نخواهد شد؟ در پاسخ مي‌گوييم كه همان طور كه در فلسفه به اثبات رسيده استمفاهيم بر سه دسته‌اند: معقولات اولي, معقولات ثانية منطق و معقولات ثانية فلسفي(براي توضيح بيشتر اينجارا كليلك كنيد). نظم نمي‌تواند معقول اولي باشد زيرا در اين صورت بايد در خارجاز ذهن به صورت موجود مستقل و منحاز موجود باشد و اين امر هم غير ممكن است. توضيحمطلب آن است كه مقدمتاً مي‌گوييم كه مرحوم شيخ اشراققاعده‌اي را بيان نموده كه معروف است كه خود وي مبتكر آن است (البته اين قاعده درجاي خودش صحيح است) و مطابق آن ملاكي براي تشخيص امور اعتباري از امور غير اعتباريبدست مي‌دهد. آن قاعده آن است كه «كلّ ما لزم من تحققه تكرره فهو اعتباري» يعنيهرچيزي كه لازمة واقعيت داشتن‌اش تكرارش است، اعتباري است. بدين ترتيب ما ملاكيبراي تشخيص امور اعتباري از غير اعتباري بدست مي‌آوريم. يعني هرچيزي را كه مي‌خواهيمببينيم اعتباري است و در خارج از ذهن به صورت وجودي مستقل و منحاز موجود نيست يااين كه اعتباري نيست و در خارج از ذهن موجود است, بايد ببينيم آيا در صورت  واقعيت‌داربودن تكرار مي‌شود يا نه؟ در صورتي كه تكرار شد مي‌فهميم اعتباري است و در صورتيكه تكرار نشد مي‌فهميم اصيل است. در مورد نظم مسئله به اين صورت است كه اگر بخواهددر خارج از ذهن وجود مستقل داشته باشد بايد تكرار شود زيرا اگر نظم در خارج از ذهنموجود باشد يا اين نظم خود منظم است و يا نامنظم. روشن است كه نظم اگر بخواهد درخارج از ذهن موجود شود بايد خود داراي صفت نظم باشد و نمي‌تواند نامنظم باشد (زيراهيچ چيزي نمي‌تواند به نقيض خود متصف شود). بنابراين نظم, داراي صفت نظم خواهدبود. حال به سراغ همين صفت مي‌رويم و مي‌گوييم چون بنا بر فرض نظم در خارج از ذهنموجود است پس اين صفت نيز موجود خواهد بود و اگر بخواهد موجود باشد حتما داراي صفتنظم خواهد بود. به اين ترتيب به سومين نظم خواهيم رسيد. اگر همين ترتيب را در موردصفت سوم هم ادامه دهيم به نظم چهارم و پنجم و... خواهيم رسيد. به اين ترتيب مي‌بينيمكه از وجود نظم به صورت مستقل و منحاز در خارج از ذهن, تكرار وجود نظم لازم مي‌آيدو اين امر نشانة آن است كه نظم داراي وجود اعتباري  (اعتبار به معناي فلسفي آن يعني معقول ثانيهفلسفي) است نه وجودي حقيقي و مستقل.
همچنين نظم, معقول ثاني منطقي نيز نيستزيرا اين دسته از مفاهيم تنها وصف امور ذهني واقع مي‌شوند و موجودات خارج از ذهنرا نمي‌توان به آن متصف كرد. مفاهيمي مانند كليّ يا جزئئ يا قضيه, نمي‌توانند وصفموجودات خارج از ذهن واقع شوند در حالي كه موجودات خارج از ذهن را مي‌توان به نظميا بي‌نظمي متصف كرد.
بنابراين, نظم مانند مفهومعلت و معلول يا مفهوم وجود, از جملة معقولات ثانية فلسفي است و در خارج از ذهن باوجود منشأ انتزاعش موجود است.
اقسام نظم
گفتيم كه نظم, هماهنگي در ميان چند چيز است. اين هماهنگي ممكناست اعتباري, صناعي و يا تكويني باشد. نظم افرادي كه در صف جماعت ايستاده‌اند بانظمي كه يك ساعت دارد و با نظمي كه ميان علت و معلول موجود است, متفاوت‌اند. مثلااگر گروهي انسان داشته باشيم مطابق قراداد و اعتباري كه در كار است مي‌توانيم آنهارا منظم يا نامنظم بدانيم. اگر اين گونه اعتبار كنيم كه آنها در يك صف پشت‌سر همبايستند, آنگاه اگر بدين‌گونه ايستادند مي‌گوييم منظم‌اند و اگر اين طور اعتباركنيم كه همگي شانه به شانة هم رو به قبله بايستند, آنگاه اگر همگي به اين صورتايستادند, خواهيم گفت منظم خواهند بود. به اين ترتيب با تغيير قراداد, مي‌توانيمآنها را منظم يا نامنظم بدانيم. اغلب نظمهاي اجتماعي, نظمهايي اعتباري‌اند.
نظمي كه در ساخته‌هاي بشري يا غير بشري موجود است, نظم صناعياست. ويژگي اين نظم آن است كه برخلاف نظم اعتباري تابع قرارداد و اعتبار نيست بلكهتابع هدف سازندة آن مجموعه است. هرچند ميان اجزاء آن مجموعه رابطة ذاتي و تكوينيبرقرار نمي‌باشد يا اگر چنين رابطه‌اي وجود دارد از اين لحاظ به آن نگاه نمي‌شود(و بنابراين با نظم تكويني متفاوت است). چنين مجموعه‌هايي در صورتي كه سازنده رابه هدفش برسانند, مجموعه‌هايي منظم خواهند بود. نظم موجود در يك ساعت, در يكدوچرخه و حتي در بدن انسان و در موجودات طبيعي (از يك لحاظ) از همين قبيل است.
اگر ميان دو شئ رابطة ذاتي و حقيقي برقرار بود به طوري كهبايكديگر ربط وجودي داشتند, يعني وجود يكي وابسته و تابع وجود ديگري بود, در اينصورت در ميان آن دو نظم حقيقي و تكويني برقرار است. چنين رابطه‌اي به جز در مدارعليت و معلوليت قابل تحقق و تصور نيست. اگر چيزي علت و يا معلول چيز ديگري بود ويا هردو معلول يك علت بودند, آن گاه آن دو با يكديگر رابطه‌اي ذاتي و حقيقي دارندو به اين ترتيب مي‌توان گفت كه نظم و هماهنگي حقيقي و تكويني در ميان آن دو برقراراست.
اما همان طور كه در جاي خود بحث شده است, علت از يك نظر بهچهار قسم تقسيم مي‌شود؛ علت فاعلي, علت غايي, علت مادي و علت صوري. اگر چيزي علتفاعلي براي چيز ديگري بود معنايش اين است كه هرجا علت (تام) فاعلي تحقق يافت,معلول نيز بدنبالش موجود خواهد شد و هرگاه معلول بوجود آمده باشد, نشانة آن است كهعلت فاعلي (تام) آن تحقق يافته است. از طرف ديگر به دليل لزوم سنخيت ميان معلول وعلت, هر معلولي تنها كمالاتي را كه علت او به او اعطا مي‌كند دارد و هر علتي تنهاكمالاتي را كه خود دارد به معلولش افاضه مي‌كند. با توجه به اين دو نكته (يعنيضرورت علي و معلولي و سنخيت) مي‌توان گفت كه يك هماهنگي ذاتي و حقيقي در ميان علتفاعلي و معلول حاكم است به طوري كه هرگاه علت فاعلي تام وجود داشته باشد حتمامعلولي كه با او سنخيت دارد به وجود خواهد آمد؛ كه از آن مي‌توان به نظم فاعليتكويني تعبير كرد. تذكر اين نكته در همين‌جا ضروري است كه اگر كسي بخواهد برهاننظم را باتوجه به نظم فاعلي تقرير كند, در واقع بازگشت چنين برهاني به همان برهان وجوبو امكان است كه در بحثهاي گذشته از آن سخن به ميان آمد. زيرا در تقرير اين برهانخواهد گفت كه «فلان چيز معلول است» و «هر معلولي علت فاعلي مي‌خواهد» (به دليلوجود نظم فاعلي تكويني)؛ در نتيجه «آن چيز علت فاعلي مي‌خواهد» آن گاه پس ازانتقال بحث به همان علت فاعلي و ابطال دور و تسلسل به فاعلي برسد كه معلول نيست[1].
اگر چيزي علت غايي براي چيزي بود معنايش آن است كه ميان آن شئو آيندة آن (يعني غايت) رابطه‌اي حقيقي برقرار است. يعني در متن وجود و هستي موجوداتمتحرك آيندة آنها به صورت بالقوه تعبيه شده است و از اين رو رابطه‌اي حقيقي وتكويني بين شئ غايت برقرار است. بنابراين در ميان موجودات متحرك, نظمي حقيقي وتكويني نسبت به آيندة آنان برقرار است. تقرير برهان نظم براساس نظم غايي هرچندممكن است ولي اولا با بيان معروف برهان نظم سازگاري ندارد و ثانيا تنها چيزي را كهثابت مي‌كند آن است كه هر شئ متحركي رو به سوي هدف و مقصدي حقيقي دارد كه در متنوجود او به صورت بالقوه تعبيه شده است و اين غير از اثبات ناظم براي آنهاست. مگرآن كه بگوييم كه آن شئ متحرك براي رسيدن به مقصد نيازمند فاعلي است كه محرك ناميدهمي‌شود. در اين صورت اين برهان همان برهان حركت خواهد بود كه در مورد آن در فصلبرهان حركت بحث كرده‌ايم. اگر نظم را با توجه به ارتباط علي و معلولي ماده و صورتنيز توجيه كنيم باز هم بياني به غير از بيان معروف در برهان نظم است.
بيان برهان
از ميان اقسامي كه براي نظم بيان شد, نظم اعتباري و نظمتكويني از محل بحث خارج‌اند. زيرا نظم اعتباري نمي‌تواند بر وجود يك ناظم دلالتكند و نظم تكويني نيز همان‌طور كه گفته شد به برهانهاي ديگري غير از برهان نظمبرمي‌گردند. بنابراين بحث بر محور نظم صناعي دور خواهد گشت و تعريفي نيز كه درگذشته براي نظم بيان شد تنها بر نظم صناعي منطبق است. گفته شد كه نظم عبارت استاز: «هماهنگي ميان اجزاي يك مجموعه، براي تحقق يافتن هدفي مشخص، به گونه‏اي كه هرجزئي از اجزاي مجموعه مكمل ديگري بوده و فقدان هريك سبب از ميان رفتن هدف و ويژگيمجموعه شود.» و مراد از نظم صناعي چيزي جز اين نيست.
برهان نظم برپاية دو مقدمه استواراست كه هريك از آنها بايداثبات شود. «جهان ماده منظم است.», «هر نظمي ناظمي عاقل و باشعور دارد»؛ پس «جهانماده ناظمي عاقل و باشعور دارد».
براي اثبات مقدمة اول از تجربه كمك گرفته مي‌شود. با توجه بهتجربيات فراوان بشر در جهان طبيعت, نظمهاي بيشماري را مي‌توان مشاهده نمود. درهريك از اين مجموعه‌ها اجزاي مجموعه به طوري با يكديگر هماهنگي دارند كه بقا وحيات را امكان‌پذير مي‌سازند. البته بايد توجه داشت كه اثبات نظم در سراسر عالمطبيعت امكان پذير نيست زيرا, بزرگي و وسعت عالم طبيعت از نظر زماني و مكاني به حدياست كه اين امكان را از دانش بشري سلب نموده است. چگونه مي‌توان نسبت به وجود نظميا بي‌نظمي در كرات و كهكشانهاي دور دست, يقين حاصل كرد؟ چگونه مي‌توان به وجود نظميا بي‌نظمي در كراتي كه از ميان رفته‌اند يا در آينده بوجود خواهند آمد, حكم قطعيصادر كرد؟ گذشته از همة اينها آيا نبود حيات در بسياري از كرات شناخته شده, نظماست يا بي‌نظمي؟ اگر نظم در طبيعت را هماهنگي اجزاء يك مجموعه براي يك هدف مشخصتعريف كرده‌‌ايم و آن هدف را نيز وجود يا ادامة حيات مي‌دانيم (هرچند تعيين يك هدفدقيق كه بر همة مجموعه‌هاي طبيعي صادق باشد كار دشواري است) بايد بگوييم كه دركراتي كه حيات وجود ندارد بي‌نظمي حاكم است. آيا نابودي و از ميان رفتن برخي ستاره‌هانظم است يا بي‌نظمي؟ با توجه به پرسشهاي فوق مي‌توان پذيرفت كه اثبات نظم در سراسرعالم هستي از راه مشاهده و تجربه اگر غير ممكن نباشد لااقل بسيار دشوار است[2].
بله, اگر بگوييم كه خالق همة اين مجموعه‌هاي يكي است و قدرتشنيز زوال ناپذير است و علم و دانشش نيز تمام ناشدني است, آنگاه با مشاهدة يك مجموعةمنظم در عالم طبيعت مي‌توان به منظم بودن بقية آنها حكم كرد. اما روشن است كهاثبات مقدمات فوق را نمي‌توان از برهان نظم انتظار داشت. زيرا هيچ يك از اينمقدمات را حتي پس از تكميل برهان نظم نمي‌توان از آن نتيجه گرفت چه رسد به آن كههنوز ما در آغاز اثبات مقدمة اول برهان هستيم. 
اما بايد دانست كه قابل اثبات نبودن نظم سراسري عالم طبيعت بهبرهان نظم لطمه‌اي وارد نمي‌سازد. زيرا براي آن كه از برهان نظم نتيجة دلخواهگرفته شود لازم نيست كه نظم را در سراسر جهان طبيعت اثبات نماييم. بلكه همين كه درگوشه‌اي از اين عالم و در يك مجموعه از مجموعه‌هاي اين جهان, نظم مشاهده شد, مي‌تواناز آن به مقدمة دوم برهان منتقل شد و گفت كه چون هر نظمي ناظمي دارد, پس آن مجموعهنيز ناظمي دارد.
پس از بيان نكات مربوط به مقدمة نخست استدلال, نوبت به بحثپيرامون مقدمة دوم رسيده است. مقدمه دوم اين بود كه «هر نظمي ناظمي باشعور دارد».اين مقدمه به صورتهاي گوناگوني اثبات شده است. گاهي گفته شده است كه چون نظم امرياست حادث, يعني زماني نبوده است و بعد پيدا شده است بنابراين نيازمند ناظم است.گاهي نيز گفته مي‌شود كه نظم امري ممكن‌الوجود است و هر ممكن‌الوجودي نيز به وجودآورنده مي‌خواهد. بنابراين نظم نيز ناظمي لازم دارد. اين دو بيان براي اثبات مقدمةفوق با دو مشكل مهم روبرو است. اولا به اين ترتيب ما تنها وجود يك نظم دهنده رااثبات كرده‌ايم بدون آنكه عاقل و باشعور بودن آن را اثبات كرده باشيم. زيرا مي‌گوييمكه نظم موجود در فلان مجموعة منظم امري است حادث و هر امر حادثي به وجود آورندهلازم دارد. اما اين بوجود آورنده آيا داراي عقل و تدبير  است و يا آن كه علتي از روي تصادف و بدون تدبيرو شعور چنين مجموعة منظمي را بوجود آورده است؟ با استفاده از حدوث يا امكان نمي‌توانشعور و تدبير در بوجود آمدن نظم را ثابت كرد و در اين صورت حرف ما براي ماديون ومنكران خداوند مشكلي را ايجاد نخواهد نمود. بله, اگر پس از اثبات ناظم به كمك حدوثيا امكان, گفته شود كه اين فعل حادث يعني نظم, حكايت از شعور و آگاهي ناظم دارد,آنگاه مي‌توان شعور و تدبير را در ناظم اثبات نمود. ولي اگر به ياد داشته باشيدهمة سخن در اثبات همين بود كه هر نظمي ناظمي باشعور مي‌خواهد و با صرف ادعاي بدونبرهان نمي‌توان به اين مسئله تن در داد. ثانيا صرف نظر از اشكال نخست, اگر ما براياثبات آن, به حادث بودن يا ممكن بودن نظم استناد كنيم برهانمان به برهان حدوث يابرهان وجوب و امكان تبديل خواهد شد و ديگر برهان مستقلي در اثبات خداوند محسوبنخواهد گرديد.
بهترين بياني كه براي اثبات مقدمة دوم ارائه گرديده استاستفاده از حساب احتمالات براي اثبات وجود شعور و تدبير در آفرينش شئ منظم است. بااين توضيح كه مسئله از دو صورت خارج نيست, يا نظمي كه در شئ منظم ديده مي‌شود ازروي عمد و آگاهي و با تدبير همراه بوده است و يا اين كه اين شئ تصادفا منظم شدهاست. بايد ديد كه كدام يك از اين دو فرض با عقل سازگاري دارد و كداميك ناسازگاراست. از روي حساب احتمالات مي‌توان گفت كه تصادفي منظم شدن يك مجموعة منظم مخصوصادر نظمهاي پيچيده عددي بسيار نزديك به صفر است, در حالي كه به سادگي مي‌توانپذيرفت كه يك مجموعة منظم با نظارت يك موجود باشعور بوجود آمده باشد. به بيانديگر, اگر اجزاء مجموعة منظمي مانند يك دوچرخه را از يكديگر جدا كنيم خواهيم ديدكه اين اجزاء به ميلياردها شكل مي‌توانند در كنار يكديگر قرار گيرند كه تنها يكياز آن ميلياردها شكل مي‌تواند غرض و هدف ما را تأمين كند. در هنگامي كه ما بااجزاء دوچرخه به صورت نامنظم مواجه مي‌شويم عقل از ما سؤال نمي‌كند كه چرا ايناجزاء به صورت نامنظم كنار هم چيده شده‌اند و اگر هم سؤال كند و ما در پاسخ بگوييمكه تصادفا به اين صورت درآمده‌اند, به راحتي اين پاسخ را مي‌پذيرد. اما اگر آناجزاء را به صورت منظم در كنار هم ببينيم, عقل از ما سؤال مي‌كند كه چرا اين اجزاءبه صورت منظم درآمده‌اند و به دنبال شخص عاقلي براي نظم بخشي به آن مي‌گردد. بهطوري كه اگر به عقل بگوييم كه اين اجزاء خود به خود و تصادفاً به اين صورت درآمده‌اندهرگز قانع نمي‌شود و احساس مي‌كند كه پاسخ خويش را دريافت نكرده است. بايد ديد كهتفاوت مسئله در چيست؟ تفاوت مسئله در آن است كه حالتهاي بي‌نظمي در مثال فوق حالت‌هايبسيار زيادي هستند كه هركدام از آنها كه باشد عنوان بي‌نظمي بر آن صدق مي‌كند.يعني اگر حالتهاي ممكن, ده ميليارد حالت باشد, همة آن ده ميليارد حالت به غير ازيك حالت, نامنظم خواهد بود و روشن است كه احتمال آن كه از ده ميليارد حالت 9,999,999,999 حالت، مطلوب ما باشد, احتمالي نزديك بهصد در صد است و بنابراين هيچ بعيد نيست كه تصادفا يكي از اين حالتهاي بي‌شمار رخداده باشد. اما اگر در ميان اين ده ميليارد حالت تنها يك حالت از آن مطلوب باشد,ديگر نمي‌توان پذيرفت كه آن حالت تصادفا حاصل شده باشد. به همين دليل است كه عقلدر مواجهه با بي‌نظمي با فرض وجود علتي بدون عقل و شعور (تصادف) قانع مي‌شود وليدر مواجهه با نظم به هيچ‌وجه با چنين پاسخي قانع نمي‌شود و تنها در صورتي كه ازعلتي باشعور و عاقل و دانا سخن گفته شود قانع خواهد شد.
با بيان فوق اشكالي كه به استفاده ازحساب احتمالات در اثبات كبراي برهان نظم شده است, پاسخ داده مي‌شود. گفته شده استكه: «بين احتمال وقوع نظام موجود و يا نظام احسن با احتمال وقوع هريك از حالتهايممكن و يا متصور و از جمله با احتمال وقوع بدترين و زشت‌ترين مجموعه, تفاوتينخواهد بود و در اين صورت چون يكايك شكلهاي متصور با يكديگر سنجيده شود, از جهتاحتمال, امتيازي بين هيچ‌يك از آنها با ديگري نيست. امتياز وقتي به وجود مي‌آيد كهاحتمال وقوع نظام موجود و يا نظام احسن در برابر ديگر احتمالهايي قرار گيرد كه دررديف آن قرار دارند, در اين حال هرچه احتمال وقوع نظام احسن به سوي صفر ميل كردهباشد, احتمال ظهور طرف مقابل كه حاصل جمع ديگر احتمالهاست به يك نزديك خواهد شدوليكن نكتة مهم اين است كه واقعيت خارجي همواره يكي از حالتهاي مفروض است.[3]»
اما همان طور كه گفته شد, در فرض بي‌نظمي,همة حالتها به غير از يك حالت مطلوب ماست و به همين دليل احتمال تصادفي حاصل شدنآن به هيچ‌وجه دور از ذهن نيست. اما در فرض نظم تنها يك حالت از مجموع حالتهايممكن, مطلوب است وبه همين دليل احتمال تصادفي بدست آمدن آن بعيد خواهد بود.
مجددا اشكال شده است كه «جامعي كه بينچند حالت و يا بين همة حالتهايي كه غير از نظام احسن هستند, در نظر گرفته مي‌شود,يك امر ذهني است و به بيان ديگر, در واقع همواره يكي از شكلهاي متصور تحقق مي‌پذيردو آن شكل هركدام كه باشد احتمال مساوي با احتمال نظام موجود و يا نظام احسن خواهدداشت.[4]» درپاسخ مي‌توان گفت كه اصولا حساب احتمالات بر مبناي عنوانهايي نظير مطلوب يانامطلوب كه عناويني جامع و ذهني براي حالتهاي گوناگون‌اند استوار است. در حساباحتمالات سخن در اين نيست كه كدام حالت اتفاق افتاده است يا اتفاق خواهد افتاد.بلكه سخن در آن است كه احتمال رياضي كدام حالت بيشتر و كدام حالت كمتر است. در اينصورت اگر تعداد حالتهايي كه براي ما مطلوب‌اند نسبت به كل حالتهاي ممكن زيادباشند, خود به خود احتمال وقوع آنها فزوني خواهد يافت و در صورتي كه تعداد آنها بهنسبت به حالتهاي ممكن اندك باشد, احتمال وقوع آنها نيز اندك خواهد بود. مثلا اگراز شش حالت ممكن تنها يك حالت مطلوب باشد, احتمال وقوع آن يك ششم از مجموع حالتهايممكن است و اگر تعداد حالتهاي مطلوب پنج حالت از شش حالت باشد, احتمال وقوع حالتمطلوب ما پنج برابر بيشتر خواهد شد. نكتة مسئله در آن است كه ما بدنبال حالت واقعشده نيستيم بلكه بدنبال احتمال وقوع يك يا چند حالت هستيم, و ميان اين دو تفاوتفراواني است. احتمال وقوع در حساب احتمالات امري روانشناختي نيست, نيست بلكه ازاوصاف حقيقي حوادث است. زيرا اگر امري روانشناختي بود علاوه بر آن كه در انسانهايمختلف قابل تفاوت بود, قابل محاسبه نبود. در حالي كه اين احتمال هم قابل تغييرنيست و هم قابل محاسبة صد در صد و قطعي است. احتمال در حساب احتمالات را نبايد باظن يا شك يا وهم كه از حالات روانشناختي انسان است اشتباه گرفت. احتمال آن كه ازده عدد كارت كه به ترتيب اعداد يك تا ده بر روي آنها نوشته شده است, تصادفا عدد يكبيرون بيايد يك دهم است. چه انساني باشد و چه نباشد, چه اين عمل اتفاق بيفتد و چهاتفاق نيفتد. اين احتمال يك دهم براي خروج كارت شمارة يك از ميان ده كارت, امرييقيني است نه مشكوك و مظنون. يعني ما يقين داريم كه احتمال خروج كارت شمارةيك,تنها يك دهم است, نه بيشتر و نه كمتر.
تنها نكته‌اي كه در استفاده از حساباحتمالات براي اثبات وجود ناظم عاقل و باشعور در مواجه با نظم باقي مي‌ماند آن استكه همان‌طور كه گفته شد, احتمال وقوع تصادف در نظم, احتمالي بسيار نزديك به صفراست نه خود صفر. بنابراين از نظر عقلي هنوز امكان وقوع تصادفي نظم باقي است هرچنداين احتمال بسيار اندك بوده و قابل اعتنا نباشد. همين امر سبب مي‌شود كه از نظرفلسفي برهان نظم از صورت يك برهان فلسفي كه بدنبال رسيدن به نتيجة قطعي و صد در صداست خارج شده به برهاني اقناعي كه در جدل كاربرد دارد, تبديل گردد.
خلاصه برهان
خلاصه برهان با توجه به مطالب گفته شدهآن شد كه, در جهان طبيعت در بسياري از موارد نظم ديده مي‌شود, وجود هر نظمي به دليلآن كه احتمال تصادفي بودن آن نزديك به صفر است, وجود ناظم عالم و داراي شعور راگواهي مي‌دهد. در نتيجه نظم‌هاي جهان طبيعت گواه وجود ناظمي عالم و باشعور است.
محدوده برهان نظم
برهان نظم تنها مي‌تواند وجود ناظمي راكه در حد ساختة خود عالم است, به اثبات رساند و از اثبات بيش از آن عاجز است. بااين برهان نمي‌توان ثابت كرد كه آن ناظم, علم بي‌نهايت دارد, نمي‌توان توحيد ويگانگي ناظم را به اثبات رساند و بالاخره هيچ‌يك از صفات كمالي ناظم با اين برهانقابل اثبات نيست. بنابراين, برهان نظم تنها براي كسي مفيد است كه بخواهد قدمي ازعالم طبيعت فراتر رود و بيش از آن را بايد با برهانهاي وجوب و امكان و صديقين بهاثبات رساند. 




[1] . البته نبايد تعبيرمعلول ما را فريب دهد‌ و گمان كنيم كه اين برهان, چيزي غير از برهان وجوب و امكاناست. زيرا منظور از معلول همان شئ ممكن‌الوجود است.
[2] . البته از راه «برهان لم» يعني از راه علت مي‌تواننظم سراسر عالم ممكنات و بالاتر از آن نظام احسن بودن آن را اثبات كرد. به اينطريق كه پس از اثبات وجود خداوند و اثبات علم و قدرت و حكمت در او, اين نتيجه بهدست مي‌‌آيد كه جهان خلقت به بهترين شكل ممكن خلق شده است و نظام حاكم در آن نظاماحسن است.
[3]. آيت‌الله جوادي آملي/تبيين براهين اثبات خدا(تعالي شأنه)/ص234-235
[4] . همان/235