• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
گفتار سوم : ترس از مرگ
از ميان عواملگوناگوني كه موجب ترس و وحشت انسان مي شود، شايد هيچ يك به اندازه ي انديشه ي مرگ،آدمي را به وحشت و هراس نيندازد. هرچند ممكن است كه انسان با پرداختن به امور ديگرخود را از انديشه ي مرگ غافل كند، اما هرگاه كه حوادثي هم چون مرگ خويشان ونزديكان پيش آيد، خود را گرفتار اين انديشه و ناتوان از درك حقيقت آن مي بيند وسرانجام رهايي خود را دگربار در همان غفلت از مرگ جستوجو مي كند. آشكار است كه راهنجات از اين حالت، تغيير نگرش به اين حادثه ي ناگزير و حتمي باشد.
بر اساس مباحثگذشته جاي اين پرسش هست كه اگر مرگ، به معناي آغاز حيات انساني در جهان ديگر است،و انسان همواره حركتي جوهري و جبلي به سوي عالم آخرت دارد، پس سبب تكويني چنينوحشتي چيست. زيرا ترس از مرگ يك عارضه نيست، بلكه جنبه اي از ساختار نفساني بشراست; بدين جهت بايد در نظام تكويني سبب يا سبب هاي امكاني براي آن وجود داشتهباشد.
در پاسخ ميتوان به دو امر اشاره كرد:
الف ـ تا وقتيكه انسان به مرتبه ي عقلي پاي ننهاده، اُنس او با عالم طبيعت چنان شدتي دارد كهتصور جدايي از آن، او را به هراس مي اندازد. اين سبب از سنخ سبب هاي روان شناختي است.
ب ـ كراهت ازمرگ موجب مي شود كه نفس تا رسيدن مرگ طبيعي، از بدن خويش محافظت نمايد. يعني نفساز آن روي كه در راه دست يابي به كمالات علمي و عملي خود نيازمند بدن است، اينانديشه او را به محافظت از بدن وادار مي كند و طبيعتاً پس از رسيدن به كمال مطلوبخود اين هراس برطرف مي شود; زيرا در چنان حالتي نفس نيازي به بدن ندارد.[1]اساساً مي توان گفت اين گونه حالت هاي انفعالي، در بقاي شخص و نوع انسان، او راياري مي دهد; مثلا ترس، موجب دوري از خطرها و خشم، موجب دفاع از خود و محبّت، ضامنبقاي نوع مي باشد. اين سبب و توجيه از سنخ علل غايي است.
عوامل ترس از مرگ
اما موجبات ترس از مرگ مي تواند يكي از اين امور باشد:
1ـ احتمال اينكه با مرگ، حقيقت انسان و حيات او برچيدهشود.
2ـ هر چند همه مي دانيم كه مرگ اجتناب ناپذير است امانمي دانيم كه چه وقت خواهيم مرد; از اين رو پيوسته مرگ ما را در همه ي عمر تهديدمي كند.
3ـ مرگ، امري ناشناخته است و ما از مرگ خود تجربه اينداريم; از اين رو نمي دانيم كه اگر پس از مرگ بقايي باشد، چه خواهد شد و بر ما چهخواهد گذشت.
4ـ هر انساني بايد به تنهايي با مرگ مواجه شود. چه بسااگر مي توانستيم با يك ديگر آن را تجربه كنيم، چنين هراسناك و دهشت انگيز نبود.
5ـ مرگ، ميان انسان و جاه، مقام، اموال، دوستان وخويشانش جدايي مي افكند.
6ـ با رسيدن مرگ، همه ي اميدها و آرزوهاي آدمي از دسترفته و جامه ي عمل نخواهد پوشيد.[2]
فلسفه و ترس از مرگ
در قلمرو فلسفه، ميان فيلسوفاني كه مي خواهند با اثباتجاودانگي شخصي، ترس از مرگ را مغلوب سازند، و آن دسته از فيلسوفاني كه مي كوشند بافاني دانستن انسان و معرفي مرگ به عنوان غايت نهايي شخص، اين ترس را تسكين دهند،فاصله ي بسياري است. نمونه اي از فيلسوفان گروه اول سقراط است كه در اين باره ميگويد:
“فيلسوفان راستين در آرزوي مرگ اند و كم تر از همه يمردمان از آن مي ترسند... آيا ممكن است كه دل باختگان دانش كه همه ي عمر در آرزويمرگ اند تا در جهان ديگر شاهد مقصود را در آغوش گيرند، از مرگ بهراسند و هنگامانتقال به جهان مردگان اندوهناك باشند؟ عاشقِ حقيقت همواره بر اين عقيده است كهحقيقت پاك را جز در آن جهان نمي توان يافت. با اين حال آيا ابلهي نيست اگر چنانكسي از مرگ بترسد؟”[3]
و در جاي ديگر ـ در حالي كه گويا مي خواهد با عامل سومترس از مرگ بستيزد ـ مي گويد:
“از مرگ ترسيدن هيچ نيست جز اينكه آدمي خود را دانابپندارد بي آن كه دانا باشد; يعني چيزي را كه نمي داند گمان كند مي داند; چه هيچكس نمي داند مرگ چيست و نمي تواند ادعا كند كه مرگ براي آدمي والاترين نعمت هانيست. با اين همه مردمان از آن چنان مي ترسند كه گويي به يقين مي دانند مرگ بزرگترين بلاهاست... من تنها از چيزهايي مي ترسم كه به راستي مي دانم زيان آورند... ازچيزي كه نشناسم و ندانم كه براي آدمي سودمند است يا زيان آور نمي هراسم و نميگريزم.”[4]
اما بر اساس ديدگاه اپيكوريان كه نمونه اي براي دسته يدوم اند، ترس از مرگ مبتني بر دو عقيده ي باطل است: يكي اينكه مرگ دردناك است، ودوم اينكه روح باقي است تا عذاب پس از مرگ را تجربه كند. اپيكوريان مي گويند:ابطال اين دو عقيده ما را از ترس مي رهاند. هر چند ممكن است امراض دردناك سبب مرگشوند، اما خود مرگ بي دردي كامل و فقدان آگاهي است و بيش از به خواب رفتن ترس ندارد.و از آن جا كه روح صرفاً هماهنگي مخصوص ميان اتم هاي مادي است، نمي تواند پس ازمرگ باقي باشد.
كم ترين نقدي كه بر اين ديدگاه وارد است، آن است كهاپيكوريان علّت ترس نوع بشر را از مرگ درست تشخيص نداده اند. وحشت نوع بشر از مرگنه بدان خاطر است كه آن را دردناك مي داند، بلكه از آن جهت است كه مرگ را فرجام ونقطه ي پايان حيات خويش مي پندارد.
رواقيان در آموزه هاي خود براي غلبه بر ترس از مرگ راهديگري را پيموده اند. سنكا مي گويد:
“براي غلبه بر ترس از مرگ ما بايد بهطور مستمر و به روشيمناسب بدان بينديشيم و به خود يادآوري كنيم كه ما تنها پاره اي از طبيعت هستيم وبايد خود را با نقش هاي اختصاصي خود منطبق كنيم.”
وي به تكرار، زندگي را به ضيافتي تشبيه مي كند كه وظيفهي ما اين است كه در وقت خاصي با خشنودي از آن كناره بگيريم. يا زندگي را به نقشيدر يك بازي مانند مي كند كه محدوديت هايش بايد ما را خرسند سازد.
اسپينوزا در باب ترس از مرگ مي گويد:
“انسان آزاد كم تر از هر چيزي درباره ي مرگ مي انديشد. وحكمت وي تأمل درباره ي مرگ نيست، بلكه تأمل درباره ي حيات است.”[5]
اين گفته ي اسپينوزا بيش تر به اين معنا تفسير شده استكه انسان مي تواند صرفاً با روي گرداني از ياد مرگ، ترس از آن را تسكين دهد و بايدهم چنين كند. پاره اي هم احتجاج كرده اند كه طبيعت انسان به اين توصيه تمايل داردو بايد آن را پي گيرد.
اما اگزيستانسياليست ها و همان طور كه ديديم رواقيان براين باورند كه تنها از طريق رويارويي با مرگ مي توان ترس از آن را تسكين داد.افزون بر اين، ترس از مرگ يك احساس غير ارادي است كه نمي توان تنها با تصميمآگاهانه، يا صرف اراده بر آن چيره شد. بنابراين كافي نيست كه بگوييم به مرگنينديشيم، بلكه بايد توضيح داد كه چگونه مي توان از انديشيدن به آن اجتنابكرد.
ديدگاه ديگر اين است كه ريشه ي پريشاني از مرگ درشوربختي انسان هاست و شفاي آن در پرورش رفاه اوست. يك انسان خوش بخت به طور جدي وعميق از يادآوري مرگ آزرده نمي شود. لئونارد داوينچي مي گويد:
“همان طور كه گذراندن يك روز خوب خواب خوش را به دنبالدارد، گذراندن زندگي خوب نيز مرگ خوشي را در پي خواهد داشت.”
پاره اي از اگزيستانسياليست ها و ظاهراً بسياري ازپراگماتيست ها و برتراندراسل بر اين باورند.[6]
ليكن آشكار است كه اگر هم خوش بختي در زندگي دنيوي ميسورباشد، پس از غلبه بر وحشت از مرگ است، نه اينكه غلبه ي بر ترس از مرگ فرآورده ي آنباشد.
دين و ترس از مرگ
در نصوص ديني، انسان موجودي جاوداني و فناناپذير است وحبّ به بقا و ميل به جاودانگي بي علت و سبب نيست. بنابراين ريشه كن كردن ترس ازمرگ به توهم نابودي و از ميان رفتن نيست، زيرا حبّ به بقا و جاودانگي با اينرهيافت در تضاد است و بشر را مبتلا به تناقض و كشمكش دروني مي كند و رنج ديگري رابراي او در پي دارد. اين دأب دوست داران دنياست كه براي توجيه مطامع خود و آسودگيوجدان خويش از قضاوت درباره ي اعمال، به نابودي خود پس از مرگ عقيده مند شده اند.
“ان هي الاّحياتنا الدنيا نموت ونحيا وما نحن بمبعوثين.”[7](مؤمنون/ 37)
دين با حرمت نهادن به حبِّ بقا، به انسان يادآوري مي كندكه دنيا محل گذر است نه بقا، و عالم و سراي پيش روي او داربقا و جاي قرار است. ازاين رو فرشتگان الهي در هنگام مرگ و ورود به بهشت، خلود مؤمنان را به آنان بشارت ميدهند تا هيچ اندوهي در اعماق وجود آن ها نباشد:
“و سيق الذين اتقوا ربّهم الي الجنّة زمراً، حتّي اذاجاؤها و فتحت ابوابها وقال لهم خزنتها سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين.”[8](زمر / 73)
هم چنين به نظر مي رسد كه اگر ترس از مرگ درمان شود،ناآگاهي از هنگامه ي آن چندان اهميتي نداشته باشد. آموزه هاي ديني به ما مي‌آموزندكه بايد هماره مرگ را در انديشه و خاطره ي خود زنده و نزديك بدانيم. بايد ما همچون مسافراني باشيم كه هر لحظه آماده ي سفراند، نه آنكه دنيا را قرارگاه خويشپنداريم، تا از روي كرد ناگهاني مرگ هراسان باشيم.
“فانّ الدنيا قد ادبرت واذنت بوداع، وانّ الاخرة قداقبلت واشرفت باطلاع... أَلا وانّكم قد امرتم بالظعن ودللتم علي الزاد، وان اخوفما اخاف عليكم اتباع الهوي وطول الامل، فتزوّدوا في الدنيا من الدنيا ما تحرزون بهانفسكم غداً.”[9]
حضرت علي (ع) همواره اصحاب خود را چنين اندرز مي داد:
“تجهزوا ـ رحمكم الله ـ “فقد نودي فيكم بالرحيل واقلّواالعرجة علي الدنيا وانقلبوا بصالح ما بحضرتكم من الزّاد... .”[10]
هم چنين اضطراب هاي ناشي از جهل علم بشر به حقيقت مرگ وحالت هاي پس از آن تنها از راه دريافت متون ديني بر طرف مي شود. زيرا انبيا واوصياي دين هستند كه مي توانند سرگذشت بشر را پيش و پس از دنيا و حتي در دنيا بهحقيقت و درستي بيان كنند.
“قيل لمحمّد بن علي بن موسي صلوات الله عليهم: ما بالهؤلاء المسلمين يكرهون الموت؟ قال: لانّهم جهلوه فكرهوه ولو عرفوه وكانوا مناولياء الله عزّوجلّ لاحبّوه ولعلموا انّ الاخرة خير لهم من الدنيا.”[11]
و همان طور كه گذشت هر چند در قرآن و روايات عذابدردناكي براي كفار در هنگام مرگ و پس از آن روي مي دهد، ليكن در واقع اين حالت ازاعمال و ملكاتي ناشي مي شود كه شخص در مدت عمر خود آن را فراهم آورده است. از اينرو اوصيا (ع) براي تكميل هدايت بشر، او را به چگونگي محو عوامل عقوبت راهنماييكرده، پيوسته وي را به سوي توبه از پليدي ها و اميد به عفو و رحمت الهي دعوت كردهاند. سلام فرشتگان بر مؤمنان و بشارت زندگي سعادت مندانه به ايشان در هنگام مرگهمه نشان گر آن است كه سعادت و شقاوت بشر از درون او مي جوشد و انسان بايد از خودو كرده هايش هراسان باشد.
آموزه هاي ديني با تصحيح نگرش انسان، او را از تقيّد بهامور فاني و ناپايدار رهايي مي بخشد; يعني به او مي آموزد كه در عين زندگي در جهانطبيعت و تلاش و كوشش براي رفع نيازهاي خود و ديگران، هيچ گونه دلبستگي قلبي بهمحصولات كار خود نداشته باشد. قرآن در بيان هدف دعوت پيامبر (ص) مي فرمايد:
“ويضع عنهم اصرهم والاغلال التي كانت عليهم.”[12] (اعراف/ 157)
و از زبان حضرت ابراهيم نقل مي كند كه به آنچه فاني وزوال پذير است نبايد دل بست:
“لا احبّ الافلين.”[13](انعام / 76)
و دنيا را با تمام زينت هايش به متاع ناچيز معرفي ميكند:
“قل متاع الدنيا قليل.”[14](نساء / 77)
بنابراين يكي از ره آوردهاي دين آن است كه با پرورش نفسآدمي و نجات آن از ظلمت ها و ناپاكي ها، او را به مرتبه اي مي رساند كه در آن همهعوامل اضطراب و ترس تأثير خود را از دست مي دهند، زيرا نفس انساني در پرتو تربيتديني به گوهري تبديل مي شود كه نه تنها در اثر مواجهه با اين عوامل، انفعال منفيبدو دست نمي دهد، كه موجب تقويت او براي تهذيب و انجام اعمال نيك مي شود. ياد مرگ،اضطراب از آن را كاهش داده انسان را طالب لقاي آن ـ كه لقاي خداوند و حيات ابدياست ـ مي سازد.
برخوردهاي گوناگون آدميان با مرگ
پاره اي از انسان ها در زندگي دنيوي غوطهور شده، دل بدانخوش مي كنند; تا جايي كه در جان خود هدفي جز رسيدن به متاع آن ندارند. اين گروههمواره از ياد مرگ غافل اند و هرگاه كه به سببي از اسباب هشدار دهنده به ياد مرگمي افتند، مي كوشند كه خود را از آن رها سازند. اينان نه مي توانند مسأله ي مرگ رابراي خود حل كنند و نه براي ديگران; هر چند در بالاترين مقامات علمي قرار گرفتهباشند.[15]از اين روست كه قرآن كريم مي فرمايد:
“قل ان الموت الذي تفرّون منه فانّه ملاقيكم.”[16] (جمعه/8)
گروه ديگري با ياد مرگ در قلبشان خوف و خشيت ايجاد شده،خود و اعمال خويش را براي آن آماده و اصلاح مي كنند. در واقع خوف اين گروه از آنجهت است كه مبادا بدون آمادگي و توبه ي كامل و توشه ي كافي پاي به حيات پس از مرگنهند.
دسته اي ديگر پيوسته به ياد مرگ بوده مشتاق ديدار آناند، زيرا مرگ را هنگامه ي ديدار محبوب و رهايي از دنيا مي دانند. و اگر در اينجهان مانند ديگران زندگي مي كنند، به جهت خواست خداوند است و گرنه كم ترين دلبستگيو رغبت به حيات دنيوي در آنان نيست.
حضرت اميرالمؤمنين (ع) عشق خويش به مرگ را چنين بيان ميكنند:
“والله لابن أبي طالب انس بالموت من الطفل بثدي اُمّه.”[17]
“فوالله ما ابالي دخلت الي الموت او خرج الموت الي.”[18]
و در توصيف حال پرهيزگاران مي فرمايد:
“ولولا الاجل الذي كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم فياجسادهم طرفة عين شوقا الي الثواب وخوفا من العقاب.”[19]
از اين روست كه خداوند به يهوديان كه ادعاي دوستي خدا رامي كنند، مي فرمايد كه اگر صادق اند مرگ را از خداوند خواستار شوند:
“قل يا ايّها الذين هادوا ان زعمتم انّكم اولياء لله مندون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين.”[20](جمعه / 6)



[1] . ر.ك: صدرالدين شيرازي، الاسفار الاربعه، ج 9، صص 243 ـ 241.
[2] . ر.ك. ابن سينا، رسائل، رسالة الشفاء من خوف الموت، صص 346 ـ 340. Davis, Stephen T. Deathand Afterlife, Introduction.
[3] . افلاطون، دوره‌ي آثار، ترجمه‌ي محمد حسن لطفي، ج 1، رساله‌ي فايدون، ص496.
[4] . همان، رسالهي آپولوژي، ص 26.
[5] . اسپينوزا، باروخ، اخلاق، ترجمهي محسن جهانگيري، بخش چهارم، قضيهي 67، ص261.
[6]  .Pual Edwards, The Encyclopedia of philosophy, Death,Vol. 2, P. 308
[7] . جز اين زندگاني دنياي ما چيزي نيست. مي ميريم و زندگي مي كنيم و ديگربرانگيخته نخواهيم شد.
[8] . و كساني كه از پروردگارشان پروا داشته اند، گروه گروه به سوي بهشت سوقداده شوند، تا چون بدان رسند و درهاي آن ]به رويشان [ گشوده گردد و نگهبانان آن بهايشان گويند: “سلام بر شما، خوش آمديد، در آن درآييد ]و [ جاودانه ]بمانيد [.”
[9] . به تحقيق دنيا پشت كرده و به مفارقت و جدايي آگاه مي نمايد و آخرت نزديك وآشكار شده است... آگاه باشيد شما مأمور شده ايد به كوچ كردن و دلالت شده ايد بهتوشه برداشتن و دو چيز است ترسناك ترين چيزي كه بر شما از آن بيم دارم: يكي متابعتهواي نفس و ديگر طول امل و آرزوست. پس در دنيا توشه اندوزيد چيزي را كه فردايقيامت خود را به آن حفظ كنيد. (نهج البلاغه، ترجمه‌ي فيض الاسلام، خطبه‌ي 28، ص98)
[10] . خدا شما را بيامرزد، وسايل سفر را آماده نماييد كه نداي كوچيدن در ميانشما داده شده و ماندن در دنيا را كم پنداريد و باز گرديد با توشهي شايسته كه به آندست رسي داريد. (نهج البلاغه ، ترجمه‌ي فيض الاسلام ، خطبه‌ي 195، ص 654).
[11] . به امام جواد (ع) گفته شد: از چه اين مسلمانان مرگ را ناخوشايند مي دارند؟فرمود: چون بدان جهل دارند پس آن را ناخوشايند مي دارند، و اگر بدان معرفت داشتندو از دوستان خداوند بودند بدان محبت ميورزيدند و مي دانستند كه آخرت براي آنان ازدنيا بهتر است. (صدوق، معاني الاخبار، ص 290)
[12] . و از ]دوش [ آنان قيد و بندهايي را كه برايشان بوده است بر مي دارد.
[13] . غروب كنندگان را دوست ندارم.
[14] . بگو: “برخورداري ]از اين [ دنيا اندك است.”
[15] . براي نمونه مراجعه كنيد به مقدمهي كتاب روان شناسي ضمير ناخودآگاه، كارليونگ، ترجمهي محمّد علي اميري، ص نوزده.
[16] . بگو: “آن مرگي كه از آن مي گريزيد، قطعاً به سر وقت شما مي آيد.”
[17] . سوگند به خدا انس پسر ابوطالب به مرگ بيش تر است از انس طفل به پستانمادرش. (نهج البلاغه، ترجمه‌ي فيض الاسلام، خطبه‌ي 5، ص 57)
[18] . پس سوگند به خدا هيچ باكي ندارم از داخل شدن در مرگ يا اينكه ناگاه مرگمرا دريابد. (نهج البلاغه، ترجمه‌ي فيض الاسلام، خطبه‌ي 54، ص 143)
[19] . و اگر نبود اجل و مدتي كه خدا براي ايشان تعيين فرموده از شوق ثواب و بيمعذاب چشم بر هم زدني جان در بدنشان قرار نمي گرفت. (نهج البلاغه، ترجمه‌ي فيضالاسلام، خطبه‌ي 184، ص 612)
[20] . بگو: “اي كساني كه يهودي شده ايد، اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نهمردم ديگر، پس اگر راست مي گوييد درخواست مرگ كنيد.”