- گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد
- عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند
-
واژه نامه
- تو :
از ضماير سمبليك حافظ است كه گاه فقط با يك معشوق زنده و زيـبا از نوع انسان ، وگاه با خداي عرفاني ــ اصل وحدت وجود ــ قـابل انطباق است ، و گاه مستعار بديع و گسترده اي است كه هردو مفهوم را در بر مي گيرد
- عقل :
مقصود عقل عملـي است كه حاصل تجربه حـواس آدمي در برخورد با زندگاني است ، اين عقـل در نـــظرحافـظ از پـرواز به ماوراء الطــبـيعـــه نـــاتوان است
- گوهر :
اصـــــل و عـــــنصر، مرواريــــد و سنـــــگهاي قـــــيـمتي
- نثار :
آنـچه بر سر يا در پــاي كســـي به عنوان هديه مي پاشـند
English Translation :
If to the pleasure-place (the world) of souls, the wind carry thy perfume,
First Mesra Translation:
In scattering (for thee), the jewel of their existence, reason ant soul scatter.
Second Mesra Translation:
شرح بيت
**- اگر باد بوئي از تو به جايگاه مصفاي ارواح برساند; عقل و جان گوهر هستي خود را فدا مي كنند،نــزهــت : (و در تداول نِزهت ) پاكي و پاكيزگي ، پاكدامني ، سير و گشت ; و نزهتگه ارواح : مكان مصفاو پاكيزه اي كه روح آدميان در آن آرميده است ،بــو بردن : آشنائي مختصر پيدا كردن ،تـو، از ضماير سمبليك حافظ است كه گاه فقط با يك معشوق زنده و زيبا از نوع انسان ، و گاه فقط با خداي عرفاني ـ اصل وحدت وجود ـ قابل انطباق است ; و گاه مستعار بديع و گسترده اي است كه هر دو مفهوم را در برمي گيرد،عقــل : مقصود عقلي عملي است كه حاصل تجربه حواس آدمي در برخورد با زندگاني است ، اين عقل در نظر حافظ از پرواز به ماوراءالطبيعه ناتوان است ،جـــان : مايه حيات و زندگي ،گــوهــر: اصل و عنصر و در اين جا ايهامي هم به مرواريد و سنگهاي قيمتي دارد، به قرينه به نثار افشانند،شاعر آفريدگار را به مثابه روح بزرگ ِ جهان ، حقيقت ، ابديت و منشاء جمال در نظر دارد، و تو در اين بيت ، همين روح بزرگ ِ افلاطوني ، معشوق عرفاني ، يا اصل متعالي است ،مي گويد اگر باد از تو كه روح بزرگ ِ جهان هستي به نزهتگه ارواح ـ جايگاه ارواح كوچك انساني ـ بوئي از آشنائي و معرفت برساند، عقل و جان به شكرانه رسيدن به معرفت وجود تو، عنصر هستي خود را نثار مي كنند، يعني عقل انساني ديگر به اتكاء استدلال ، در تلاش اثبات وجود خالق نخواهد بود، جان نيز ديگر از نيستي ترسي نخواهد داشت ،خلاصه مفهوم بيت اينكه : وقتي روح انسان به معرفت الهي رسيد ديگر عقلش در پي شك و استدلال نخواهد بود و جانش از مرگ نخواهد ترسيد،اين بيت و ابيات بسيار ديگر حافظ در اين زمينه گوياي اين نظريه عرفاني هستند كه روح كوچك انساني از طريق معرفت به حقايق ، مي تواند به روح بزرگ جهان بپيوندد و جزئي از آن كل گردد ـ مثل قطره و دريا، و ذره و خورشيد، **